هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 9

 

 

   اگر قرار باشد ما هميشه و همواره، مقلد باشيم، پيشرفتي هم در هيچ زمينه اي در سطح جهاني وجود نخواهدداشت. اما اقتباس مي تواند وجود داشته باشد آن هم در مواردي و محدود. آنچه به پيشرفت در تمام زمينه ها در سطح جهان كمك كرده است، ابتكار و خلاقيت بوده است. غرب نيز نبايد براي هميشه انتظار تقليد و اقتباس از دستاورد هاي خود را از سوي جوامع ديگر داشته باشد. چرا كه جوامع ديگر نيز در مواردي براي جهان، دستاورد داشته است. از اينرو، استفاده از هرگونه دستاوردي در سطح جهان، مي بايست عادلانه و غير تبعيض آميز باشد. به اين صورت مي توان به همگرايي فرهنگ ها كمك كرد. 
ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "فكر نمى‌‌كنيم، شما منكر اين حقيقت‌‌ شويد كه‌‌ محصولات هاليوود و برنامه‌‌ هاى‌‌ تلويزيونى [والت] ديسنى، بر عادت ها و طرز فكر مردم ساير نقاط جهان مانند هند يا چين نيز اثر مى‌‌گذارد." گفته است، "آزادى بيان در ذات‌‌ فرهنگ غرب است."
   هميشه اينطور نبوده است. مواردي بوده است كه آزادي بيان در غرب نقض شده است. وقتي چيزي در غرب پذيرفته شده است، باز هم البته در مواردي خلاف آن چيزي گفتن و چيزي نوشتن، قطغن بوده است. حداقل در باره واقعيت هولوكاست اينطور بوده است. كساني كه هولوكاست را انكار كردند، در غرب، سرزنش شدند و حتا مورد تهديد قرار گرفتند. اين يعني نقض آزادي بيان. در حالي كه نوشتن، ساختن فيلم و چاپ كاريكاتور توهين آميز در باره پيامبر اسلام، با اين استدلال كه آزادي بيان است و هر كسي مي تواند  هرآنچه بخواهد بنويسد و بگويد، به عنوان آزادي بيان از آن حمايت شده است. در همين راستا است كه فيلم رنج هاي مسيح، ساخته مي شود كه مورد اعتراض جمعي در غرب قرار مي گيرد و سازنده آن به مخالفت با مسيح متهم مي شود.

   اما از مواردي كه در زمينه آزادي بيان از غرب وارد جوامع توسعه نيافته و در حال توسعه شده است و مثبت بوده بايد ستايش كرد با اينكه در مواردي با آن، سياسي برخورد شده است. اما در كل، دستاورد خوبي براي جوامع توسعه نيافته و در حال توسعه داشته است. اين دستاورد ها براي افغانستان و عراق فرايند پس از حادثه يازدهم سپتامبر، محسوس بوده است. دموكراسي، انتخابات رياست جمهوري، پارلماني، شوراهاي ولايتي و... جمع شدن گروه هاي متخاصم با نگرش هاي متفاوت در زير سقفي به نام كابينه و پارلمان، فعاليت احزاب سياسي، و... همه از دستاورد هاي موكراسي و آزادي بيان نهادينه شده در غرب بوده است. 
   ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "آيا اين بدان معناست، كه ما بايد ديگران را مجبور كنيم كه‌‌ مانند غربي ها فكر كنند؟" گفته است، "نه! اين تصور، كه ‌‌ما بايد پيروان فرهنگ هاى ديگر را وادار كنيم تا نظام ارزشى ما و الگوهاى سازمانى آن را بپذيرند، تصورى اشتباه و شايد غيراخلاقى‌‌ است؛ از طرف ديگر اين كار نتايج‌‌ بدى براى ما به همراه دارد."

   شايد اين از ويژگي هاي نظام ارزشي غرب باشد كه ملت ها را به حال حود شان مي گذارند، هر طوري مي خواهند فكر كنند، باشند، و زندگي كنند. اين ويژگي شايد درست باشد و يا شايد هم غلط؟ اما واقعيت غرب تا حدودي زيادي همين بوده است. و حتا به آنچه مورد علاقه شرق بودايي و اسلامي بوده، افزوده و دامن زده است. مذهب زايي غربي ها از اين جمله بوده است. در حالي كه كمونيسم در اين زمينه، درست در نقطه مقابل غرب قرار داشته است. مبارزه با باور هاي جامعه، چه واقعي و چه غير واقعي و خرافي. مذهب زدايي كمونيسم، از اين جمله بوده است.

   هزاره سوم، با حادثه يازدهم سپتامبر 2001، رقم خورد. با چنين وضعيتي، آيا مي توان به جنگ فرهنگ ها و برخورد تمدن ها باور داشت و احتمال وقوع آن را حتمي دانست؟ بدون شك، هزاره سوم، متفاوت با هزاره دوم خواهد بود چرا كه متفاوت آغاز شده است.  اما اين تفاوت به چه اندازه خواهد بود؟ انچه ساموئل هانتينگتون به عنوان يك نظريه پرداز  غربي از برخورد تمدن ها و باز سازي نظم جهاني، در نيمه دوم هزاره دوم گفته، آيا واقعيت اين هزاره خواهد بود؟

   اگر بپذيريم كه هزاره سوم، به سوي اختلافات فرهنگي در حركت است، در آن صورت، جنگ فرهنگ ها و برخورد تمدن ها، ناگزير خواهد بود؟ اما آيا چنين چيزي در شكل گسترده، در حال شكل گيري است؟ اگر حادثه يازدهم سپتامبر را تنها به عنوان يك حادثه در نظر بگيريم نه صورتي از جنگ فرهنگ ها، در آن صورت، قضيه كاملاً متفاوت با آنچه خواهد بود كه تا حالا در مورد اين حادثه ارايه شده است.

   بايد پذيرفت كه تقابل در هر شكل آن، به نفع دنياي اسلام نيست. در اين ميان از هر گونه تقابلي شايد كساني نفع ببرند كه وابستگي كمتري به ديگران دارند. اين چيزي است كه به هيچ وجه در شرايط دنياي اسلام نيست. زيرا جوامع اسلامي، در بسياري از زمينه ها وايسته به خارج بوده اند. از اينرو، دنياي اسلام، به آنچه بيش از همه نياز داشته، رسيدن به توان داخلي براي نيل به توانايي و قدرت اقتصادي بوده است. در همين راستا و براي تحقق چنين هدفي، دنياي اسلام براي گذار از توسعه نيافتگي به توسعه همه جانبه، بيش از هر چيز ديگري به صلح و امنيت، نياز داشته است. در حالي كه رويكرد به خشونت در دنياي اسلام از سوي گروه هاي راديكال مسلمان، زمينه هر گونه پيشرفت و نوآوري را در جوامع اسلامي از ميان برده است.

   با اين وضعيت، اين پرسش كه هزاره سوم، هزاره تعامل خواهد بود يا تقابل، مي تواند در غرب و دنياي ميسحيت و در شرق و دنياي بودايي و دنياي اسلام و جوامع ديگر، پاسخ هاي متفاوتي داشته باشد. در صورت تقابل، آسيب پذيري كدام يك در اين ميان بيشتر خواهد بود؟ و در صورت تعامل، كدام يك نفع بيشتر مي برد؟ اين واضح است كه متضرر اين ميدان، رويكرد هاي راديكال و فاقد عقلانيت است. هر اندازه رويكرد به منطق و عقلانيت بيشتر باشد، به همان ميزان، موفقيت و دستاورد وجود خواهد داشت. اين چيزي است كه به نغع انسان فرا فرهنگي و فرا تمدني بوده است. از اينرو، هزاره سوم، مي تواند هزاره تعامل باشد. چرا كه انسان اين هزاره براي انسان ماندن، بيش از هر زمان ديگري به صلح و امنيت و همزيستي نيازمند بوده است و صلح، به مراتب كم هزينه تر و دستيافتني تر از جنگ بوده است.

  
 

هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 8

 

    ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "ما در اينجا يكى ازجنگهاى بزرگ پس از پايان جنگ‌‌ سرد، يعنى مناقشه كويت را مورد بررسى قرار مى‌‌ دهيم. در جريان‌‌ جنگ خليج فارس براى بيرون راندن‌‌ صدام از كويت ائتلافى مركب از كشورهاى اسلامى مانند عربستان ‌‌سعودى و غرب تشكيل شد. چون‌‌ جنگ كويت‌‌ يك جنگ فرهنگى نبود، بلكه تنها يك نبرد كلاسيك وژئوپوليتيك بر سر مواد اوليه و حوزه‌‌ هاى قدرت و نفوذ بود..."
    گفته است، "... اما از جانب ديگر صدام حسين موفق شد، پاى اسلام‌‌ را به اين جنگ باز كند. جنگ خليج‌‌ فارس، صدام حسين را در بخش‌‌ اعظم جهان اسلام به يك قهرمان‌‌ تبديل كرده است. صفر الهولى، رييس مؤسسه مطالعات اسلامى‌‌ دانشگاه ام‌‌القرى مكه، در سال 1993درباره جنگ خليج فارس گفت: اين‌‌جنگ، جنگى عليه عراق نيست، بلكه ‌‌در آن غرب در برابر اسلام‌‌ صف‌‌ آرايى كرده است. همچنين ‌‌آية‌‌الله على خامنه‌‌اى، رهبر مذهبى‌‌ ايران، كينه خود را نسبت‌‌ به دشمن‌‌ عراقى‌‌اش فراموش كرده و نبرد باغرب را جهاد ناميد."
   بهره برداري از جنگ، در هر شكل آن، وجود داشته است. در جنگ خاور ميانه كه با هدف بيرون راندن عراق از كويت صورت گرفت، نيز بهره برداري هايي از سوي بعضي از كشور هاي اسلامي صورت گرفته بود. چرا كه غير از اين، كاري از دست آنها ساخته نبود و يا نمي خواستند كاري به نفع كويت انجام دهند. كساني مانند صفر الهولي، رييس مؤسسه مطالعات اسلامي دانشگاه ام القري مكه، و يا علي خامنه اي، رهبر مذهبي ايران، به غير از موضعگيري در برابر غرب كه به حمايت از كويت وارد عمل شده شده بود، كاري ديگري از دست شان ساخته نبود. آن ها بايد به نوعي در برابر غرب، واكنش نشان مي دادند. در حالي كه، براي كويت اشغال شده، هيچ كاري نمي توانستند انجام دهند. اگر غرب برا ي اخراح عراق از كويت وارد عمل نمي شد، معلوم نبود تا چه زماني كويت در اشغال عراق باقي مي ماند. شايد هم براي هميشه، بخشي از عراق مي ماند.

   از سويي نيز صدور فتواي مذهبي در قالب "جهاد" و ... از سوي بعضي از رهبران مذهبي در مواردي در دنياي اسلام، بيشتر از آن كه با واقعيت اسلام همخواني داشته باشد، سياسي بوده است. شايد به اين خاطر بوده است كه اسلام سياسي، همواره با استفاده از يك چنين رويكرد ها و شگرد هايي به قدرت سياسي دست يافته و باز هم با يك چنين رويكرد ها و شگرد هايي، چنين قدر تي را حفظ كرده است.
   ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "نقاط ضعف نظريه شما هنگامى بيشتر آشكار مى‌‌ شود، كه‌‌ شما سعى مى‌‌كنيد، محورى متشكل‌‌ از كشور هاى معتقد به آيين‌‌ كنفوسيوس و جهان اسلام را تهديدى براى غرب معرفى كنيد. شما در كتاب خود چنين پديده‌‌اى را كانون جنگ هاى آينده، مى‌‌دانيد. به‌‌ اعتقاد شما كشور هايى مانند چين، پاكستان و ايران چگونه مى‌‌توانند دركنار هم قرار گيرند؟"

   گفته است، "جمهورى خلق چين‌‌ در آستانه تبديل شدن به يك قدرت‌‌ اقتصادى و نظامى جهانى است. پكن‌‌ به ايران و پاكستان تكنولوژى‌‌ هسته‌‌اى فروخته است. همكارى نظامى بين مهمترين كشور هاى‌‌ كنفوسيوس و مهمترين ممالك‌‌ جهان اسلام را نمى‌‌ توان ناديده‌‌ گرفت، و اين همان چيزى است كه‌‌ غرب را به شدت تهديد مى‌‌كند."
   وقتي تسليحات نيز به عنوان يكي از اقلام تجارتي درمي آيد، صدور و فروش آن، نبايست حساسيت بر انگيز باشد. چين، وقتي ديگر كالا هاي تجارتي اش را صادر مي كند، تسليحات اش را نيز صادر مي كند. و اين، ضرورت به نياز گرفتن اجاز ه از مرجع و نهادي را در سطح بين المللي ندارد. در اين ميان فرقي هم نمي كند كه وارد كننده محصولات چين، چه كشور هايي باشند. چرا كه در اين ميان آنچه اهميت داشته است، ارز آوري حاصله از فروش آن براي چين بوده است. از اينرو، نگراني از اين ناحيه بي مورد است. چرا كه اين چيزي است كه غرب، خود، آغازگر آن بوده است. 
   ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "معمولا تكنولوژى‌‌ تسليحاتى را به كشورى‌‌ مى‌‌فروشند، كه بالاترين قيمت را بپردازد. آمريكايي ها نيز مدرن‌‌ ترين‌‌ جنگ ‌‌افزارها را در اختيار عربستان‌‌ سعودى قرار داده‌‌ اند، بدون اينكه‌‌ كسى از دوستى بين اسلام و مسيحيت‌‌ حرفى زده باشد. بزرگترين نگرانى پكن در شرايط كنونى همان اسلام است. ساكنان‌‌ مسلمان استان سين‌‌كيانگ، در شمال غربى چين، كه اغلب آنها از اقوام ترك هستند، هر آن ممكن است‌‌ عليه حكمرانان كمونيست چين‌‌ دست‌‌ به شورش بزنند."
    گفته است، "حق با شماست، همكارى بين چين و كشورهاى ‌‌مسلمان يك رابطه تاكتيكى است. اما اين همكارى خطر گسترش ‌‌سلاحهاى هسته‌‌اى را افزايش‌‌ مى‌‌دهد. در اينجا مايلم جمله‌‌اى را از همكار فقيدم، آقاى توماس كوهن‌‌ نقل كنم، كه مى‌‌گويد: يك نظريه تنها بايد از نظريه‌‌ هاى ديگر بهتر باشد و هيچ لزومى ندارد نظريه‌‌اى بتواند همه چيز را تشريح كند. زيرا هيچ‌‌ فرضيه‌‌اى قادر به اين كار نيست. آيا شما نقشه بهترى در اختيار داريد كه‌‌ با كمك آن بتوانيد راه خود را درجهان امروزى بيابيد؟"

        وقتي تسليحات اتمي وجود دارد و براي كاهش آن از سوي كشور هاي بزرگ، كاري صورت نمي گيرد، خطر گسترش آن هميشه وجود دارد. چرا واقعاً غرب در اين زمينه پيشگام نمي شود؟ چرا كه در توليد و گسترش تسليحات اتمي، غرب، پيشگام بوده است. اگر غرب، نگران گسترش تسليحات اتمي از سوي كشور هايي در شرق است، شرق اسلامي و بودايي نيز يك چنين نگراني هاي را از سوي غرب داشته است.
 ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "شما مى‌‌گوييد، تمدنهاى‌‌ جهان همواره از هم فاصله مى‌‌گيرند. در حالى كه ديگران معتقدند روند جهانى شدن آنها را به هم نزديك‌‌ مى‌‌ سازد. اينان براى اثبات ادعاى‌‌ خود برخى از مظاهر جهانى شدن را نيز ذكر مى‌‌كنند، مانند شبكه‌‌ تلويزيونى ام.تى.وى، مكينتاش، مك‌‌دونالد موسيقى تند و... آيا هم‌‌ اكنون در جهان يك فرهنگ‌‌ جهانى تحت تاثير غرب وجود ندارد؟ آيا كودكان ممالك مسلمان و نيز كشورهاى كنفوسيوس [،] شيفته‌‌ ميكى ‌‌موس و واكمن نيستند؟"
    گفته است، "تمامى تمدنهاى‌‌ جهان مايلند خود را با شرايط تازه‌‌ وفق دهند ولى اين به معناى غربى‌‌ شدن فرهنگ هاى غير غربى نيست. به‌‌ عنوان مثال اگر روس‌‌ ها كوكاكولا بنوشند، به طور خودكار آمريكايى‌‌ نمى‌‌شوند، و يا ما به هنگام خوردن‌‌ سوشى (نوعى غذاى جاپانى)، مانند جاپانى‌‌ها فكر نمى‌‌كنيم. در حقيقت‌‌ آنان با اين كار بخشى از فرهنگ‌‌ غرب را از آن جدا كرده و آن را بافرهنگ خود تلفيق مى‌‌كنند."

 



 

 

هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 7

 

  سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "با اجازه شما بايد عرض‌‌ كنيم كه سخنان شما ما را قانع ‌‌نمى‌‌كند. شما نظريه خود را تشريح‌‌ كرديد. اكنون آيا ما اجازه داريم از آن انتقاد كنيم؟" گفته است، "سعى‌‌ تان را بكنيد."

   واقعيت، هماني است كه وجود دارد. تا حالا آنچه در روابط ميان انسان ها در يك جامعه وجود داشته است، بيشتر، ناشي از اختلافات خوني و تباري بوده است. كه در اين ميان، جوامع انساني شاهد تجربه هاي تلخ و تكاندهنده اي در بروز جنگ هايي بر اساس تفاوت هاي اين چنيني بوده است.     
ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "جنگ هاى معاصر نيز ريشه در تقابل تمدنى ندارند. به‌‌عنوان مثال جنگ قبيله هوتو با قبيله‌‌ توتسى در رواندا، مبارزه كاتوليك ها با پروتستان ها در ايرلند شمالى و جدال طالبان مسلمان پشتو[ن] با واحد هاى مسلمان ازبك در افغانستان را در نظر بگيريد. تمامى‌‌ موارد ذكر شده حاكى از آن است كه ‌‌در اغلب موارد جنگ همچنان در چارچوب يك تمدن مشخص باقى‌‌ مانده است."
    گفته است، "من ادعا نمى‌‌كنم، تمامى درگيري ها و جنگ هاى جهان براساس نظريه من اتفاق مى‌‌افتند. اين ‌‌يك واقعيت است، كه تعداد زيادى از جدال ها در داخل تمدن ها روى مى دهد. ولى اگر چنين درگيري هايى ميان چند تمدن گوناگون به وقوع بپيوندد، صلح جهانى را دستخوش خطر مى‌‌ كند."
       موضوع اصلي هميجا است كه جنگ فرهنگ هايي وجود نخواهد داشت. مادامي كه جنگ و اختلاف در درون يك حوزه فرهنگي و تمدني وجود دارد، بيشتر مشكلات ها در درون همين حوزه هاي فرهنگي وتمدني خواهد بود. در اين زمينه، در بالا مثال هاي عيني تري آورده شده است.
   ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "آيا فكر نمى‌‌كنيد اين‌‌ استثنا در نظريه شما يك قاعده‌‌ باشد؟ شما جهان اسلام را دشمن‌‌ متحد و يكپارچه غرب معرفى‌‌ مى‌‌ كنيد، در صورتى كه هرج و مرج‌‌ و اختلاف در درون جهان اسلام از همه جاى دنيا بيشتر است. به عنوان ‌‌مثال چه وجه اشتراك سياسى بين‌‌ يك كشور مسلمان و در عين حال‌‌ توسعه‌‌ يافته و دمكرات مانند مالزيا‌‌ با امپراطورى روحانيون ايران وجود دارد، كه به نوبه خود با گروه طالبان‌‌ مخالف است؟"
   گفته است، "من ادعا نمى‌‌كنم، كه تمامى جهان اسلام عليه غرب هم‌‌ قسم شده است. من در كتابم هم از جنگ هايى كه در داخل جهان اسلام‌‌ روى مى‌‌دهد و هم از جنگ هايى كه‌‌ مسلمانان با پيروان ساير اديان به‌‌راه مى‌‌اندازند، سخن مى‌‌گويم. تنها در اينجا ذكر اين نمونه كافى است كه ‌‌مسلمانان در جريان جنگ بوسنى‌‌ مشكل مسلمانان بوسنى را مشكل‌‌ خود مى‌‌ دانستند."
   وجود اختلاف در دنياي اسلام، يك واقعيت است. اين اختلافات از عوامل زيادي ناشي شده است. نژاد، قوم، زبان، مذهب، و... همه در بروز و ايجاد اختلافات در درون دنياي اسلام نقش داشته است. با اين وضعيت، اسلام را اگر به عنوان يك حوزه فرهنگي و تمدني به حساب آوريم، با اختلافاتي كه در درون خود دارد، چگونه مي تواند، خطر و تهديدي براي ديگر حوزه هاي فرهنگي و تمدني باشد.

   جنگ بوسنيا در بالكان، براي بسياري از كشور ها، بهره برداري هايي را به همراه داشته است. در اين ميان، بعضي از كشور هاي اسلامي هم از چنين وضعيت پيش آمده، بهره برداري هايي زيادي كردند. در اين ميان بيشتر از همه، دو كشور اسلامي عربستان و ايران از يك چنين سوژه اي استفاده تبليغاتي كردند. در حالي كه همين دو كشور اسلامي در همان زمان، در اختلافات و بروز جنگ هاي داخلي در افغانستان، نقش داشتند كه هنوز نيز ادامه دارد. در اين ميان شايد هم يك مقدار كمك هاي نظامي و غير نظامي (اقتصادي)، از طرف بعضي از كشور هاي اسلامي از جمله عربستان و ايران به بوسنيا شده باشد. اما بيشتر از آن، براي گروه هاي درگير در افغانستان در جريان جنگ هاي داخلي در اين كشور از سوي بعضي از كشور هاي اسلامي از جمله پاكستان، ايران، عربستان و ... صورت گرفته است.

   در واقعيت، زمينه لشكري غرب در افغانستان با چنين مداخلاتي از سوي بعضي از كشور هاي اسلامي فراهم شده است. و حالا همين كشور ها با اين لشكر كشي مخالفت نموده و خواهان خروج آنها از افغانستان اند. شايد مداخله آن ها در افغانستان محدود شده است. غرب در ابتدا در برابر جنگ بوسنيا بي تفاوتي اختيار نمود اما در نهايت، مشكل بوسنيا از سوي غرب به ويژه ايالات متحده امريكا حل شد. در افغانستان نيز احتمال مي رود يك چنين اتفاقي خواهد افتاد. 
  ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "اين خيلى غير منصفانه‌‌ است كه جنگ بالكان را با نبرد بين‌‌ فرهنگ ها و يا يك جنگ مذهبى‌‌ مقايسه كنيم: كارى كه شما انجام‌‌ داده ‌‌ايد. اما اجازه بدهيد از موضوع‌‌ خارج نشويم. اولا در جريان جنگ‌‌ بالكان از مسلمانان بوسنى آن طور كه بايد حمايت نشد. ثانيا ارسال‌‌ اسلحه به بوسنى توسط كشور هاى ‌‌مسلمان مانند ايران و تركيه با چراغ‌‌ سبز آمريكا انجام شد." گفته است، " كشور هاى ‌‌مسلمان براى حمايت از مسلمانان‌‌ بوسنى صدها ميليون دلار هزينه‌‌ كردند، كه اين امر باعث‌‌ شد توازن ‌‌قوا به ضرر صربها تغيير كند."

   به جنگ بوسنيا مي بايست پايان داده مي شد كه اين كار شد. چرا كه اين جنگ بيشتر از اين نمي توانست ادمه پيدا كند. در اين ميان غرب نيز به اين درك رسيد كه بايد به آن، نقطه پايان بگذارد. چرا كه در حوزه فرهنگي و تمدني غرب قرار داشت و در صورت ادامه، قدرت و صداقت غرب در حمايت از يك چنين كشور هاي آسيب پذير آن هم در اروپا، زير سؤال مي رفت. از اينرو، غرب وارد عمل شد و در اين ميان، بعضي از كشور هاي اسلامي هم به اين فرايند پيوستند. در حالي كه اگر غرب مي خواست اين جنگ طول بكشد و از اين روند، سود مي برد، شايد، همان مي شد. چرا كه در آن صورت، غرب پولي بيشتري هزينه مي كرد و اين در توان اقتصادي غرب بود. 

 

  
 

هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 6

 

 

 در افغانستان، پاكستان، عراق، كشمير، و بعضي از مناطقي ديگري از دنياي اسلام، در فرايند پس از حادثه يازدهم سپتامبر، هر روزه انسان هاي زيادي كشته و زخمي و معلول مي شوند. پس مي بينيم كه رويكرد به خشونت در ميان گروه هاي اسلامي در دنياي اسلام كه غرب به آن تروريسم نام نهاده، بيشتر از آنكه خطري براي غرب و دنياي مسيحيت باشد، دنياي اسلام را متضرر ساخته است. 

   رهبران انقلاب اسلامي ايران در اوايل فرايند پيروزي انقلاب، از صدور انقلاب مي گفتند. اين نوع اظهارات صريح در مورد نيت يك انقلاب كه هنوز ماهيت واقعي آن روشن نشده است، نگراني هايي را براي همسايه هاي اين كشور به همراه داشته است. مخالفت ها در برابر اين انقلاب نوپا در بيرون از مرزهاي اين كشور از همينجا آغاز شد. در گيري هاي فرقه اي در پاكستان در ميان گروه هاي راديكال اسلامي، الگوي بدي براي جوامع اسلامي بوده است. اختلافات در دنيا ي اسلام با يك چنين موضعگيري ها و رويكرد هايي به وجود آمده است.

     ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "آيا چنين تفاوت هاى‌‌ فرهنگى خطرساز [كه در جهان اسلام وجود دارد] در اروپا نيز وجود دارد؟" گفته است، "حصار آهنين‌‌ كمونيسم به واسطه ايجاد يك حفره و شكاف فرهنگى برچيده شد، پس از پايان جنگ سرد هر روز شكاف بين ‌‌اروپاى غربى مسيحى و شرق‌‌ ارتدوكس و نيز اسلام عميق‌‌تر مى‌‌شود. با توجه به آنچه گفته شد مى‌‌توان گفت كه خطوط تماس در اروپا در امتداد مرزهاى مسيحيت‌‌ سال 1500 بين كشور هاى بالتيك و روسيه قرار دارد و غرب اوكراين را كه داراى مذهب كاتوليك است از شرق ارتدوكس آن متمايز كرده و از ميان رومانى مى‌‌گذرد. اين مرز بندى فرهنگى در بالكان منجر به تقسيم‌‌ يوگسلاوى با عواقب بسيار خونبارى شد."
   تفاوت هاي فرهنگي در درون يك حوزه ديني، آنچه هانتينگتون از آن به عنوان تفاوت هاي فرهنگي خطرساز در حوزه ديني اسلام و مسيحيت نام برده است، مي تواند نشان دهنده اين واقعيت باشد كه مسيحيت و اسلام به عنوان دو دين، از درون با مشكلاتي روبرو است كه واقعيت دو تمدن را در مواردي در زمينه هايي زير سوال برده است.

    شكاف بين غرب و دنياي مسيحيت با دنياي اسلام، از سوي چه كساني  بيشتر شده است؟ در پس اين سناريو چه كساني با چه اهدافي قرار داشته اند؟ شايد  گفته شود، گروه هايي در دنياي اسلام و در ميان اقليت هاي مسلمان در اروپا و يا شايد هم در شمال امريكا. اما اين گروه ها از سوي چه كساني تحريك شده اند تا واكنش اين چنيني نشان دهند؟

   غرب، با آغاز رنسانس اروپا، از ديگر جوامع پيش افتاد. و اين پيشرفت، حاصل  رويكرد غرب به نوآوري و دگرديسي بوده است. دنياي اسلام نيز براي تحقق رنسانس اسلامي،  به يك چنين رويكرد و دگرديسي ضرورت داشته است. و اين چنين زمينه اي، در سايه صلح، امنيت، توسعه همه جانبه، دولت كارآمد و نظام سياسي دموكراتيك ممكن بوده است. اما با رويكرد گروه هاي راديكال مسلمان به خشونت و جنگ براي ايجاد تغيير و دگرگوني در دنياي اسلام، همه زمينه هاي تحقق رنسانس از ميان رفته است.                  ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "آيا شما اين سخن را جدى مى‌‌گوييد، كه امكان دارد در سرتاسر اروپا در امتداد اين شكاف‌‌ فرهنگى جنگ به وقوع بپيوندد؟" گفته است، "قدر مسلم اينكه‌‌ جنگ بزرگ و فراگيرى روى نخواهد داد، اما در يوگسلاويا شاهد وقوع ‌‌جنگ بوديم، صرب ها و آلبانيايى ‌‌ها روابط خصمانه‌‌اى با هم دارند، يونان و تركيه نيز روابط شكننده‌‌اى‌‌ با يكديگر دارند. هميشه فاصله و اختلاف لزوما منجر به تشنج تا سرحد جنگ نمى‌‌شود، اما همواره اين‌‌ احتمال وجود دارد كه اينگونه‌‌ تشنجات وخيم‌‌تر شوند."
    اختلافات در زمينه هاي مختلف در ميان كشور ها هميشه وجود داشته است. در بيشتر موارد، اين اختلافات بر سر مرز هاي تعيين شده و تعيين ناشده بوده است. اختلات ميان تركيه و يونان بر سر قبرس، اختلاف ميان تركيه، سوريه و عراق ير سر حق استفاده ار آب درياي فرات، اختلاف ميان هند و پاكستان بر سر منطقه آزاد كشمير، اختلاف ميان افغانستان و پاكستان ير سر مرز ديورند، اختلاف ميان هند و چين بر سر منطقه مرزي بين دو كشور، اختلاف ميان آذربايجان و ارمنستان بر سر منطقه ناگورنو قره باغ، اختلاف ميان جاپان و روسيه بر سر جزاير كوريل، اختلاف ميان چين و همسايگان شرقي اش بر سر استفاده از منابع دريايي، اختلاف ميان روسيه، قزاقستان، تركمنستان، ايران و آذربايجان بر سر حق استفاده از منابع درياي كاسپين، حتا جنگ بالكان در يوگوسلاويا، كوزوو، آلبانيا، اختلافات مرزي بوده است. اين نشان دهنده اين است كه بيشتر اختلافات در ميان كشور ها، ناشي از تفاوت هاي فرهنگي نبوده است.

   ساموئل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "شما مى‌‌نويسيد، در طول قرن ها تفاوت هاى فرهنگى منجر به پيدايش جنگ هاى خونينى شده‌‌است. اما با اين وجود بدترين‌‌ جنگ هاى شصت‌‌ سال اخير در داخل‌‌ تمدن ها اتفاق افتاده‌‌ اند. به عنوان‌‌ نمونه مى‌‌توان به پاكسازى نژادى‌‌ استالين، جنايات نازي ها، كشتار مردم كامبوج توسط پال‌‌پوت اشاره‌‌ كرد كه تمامى آن ها در حقيقت نوعى‌‌ جنگ عليه ملت‌‌ يا فرهنگ خودى ‌‌بوده‌‌اند."
     گفته است، "تمام آنچه شما به‌‌ آن اشاره كرديد در ظاهر اينگونه به‌‌ نظر مى‌‌رسد. ولى در حقيقت اين‌‌ حوادث محصول ايدئولوژى‌‌ ها هستند، و ما در حال گذر از عصر ايدئولوژى به عصرى هستيم كه در آن فرهنگ ها تعيين كننده هستند..."
   دقيقاً همينطور بوده است. يعني بيشتر جنگها در درون حوزه هاي فرهنگي و تمدني  روي داده است. پس چگونه مي توان از جنگ فرهنگ ها و برخورد تمدن ها گفت در حالي كه هنوز حوزه فرهنگي و تمدني به معني واقعي آن شكل نگرفته است. اين وضعيت حداقل حالا حالا ها وجود خواهد داشت. چرا كه حال و آينده نيز متاثر از گذشته خواهد بود. هزاره سوم نيز با رقابت هاي ايديولوژيكي آغاز شده است. باز هم بخاطري كه چنين  رقابت هايي، ريشه در گذشته ها داشته است.

   در فلسطين، هنوز رقابت هاي ايديولوژيكي ميان گروه هاي سياسي فلسطيني وجود دارد. در پاكستان، افغانستان، عراق، تبتِ چين، و... باز هم رقابت ها و اختلافات ايديولوژيكي در درون اين كشور ها وجود دارد. تمام اينها ناشي از واقعيت ها و وضعيت حاكم در اين كشور ها بوده است. 

 


 

هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 5

 

 

   اگر همين تقسيم بندي ها در مورد تمدن ها را بپذيريم، پرسشي كه همواره در مورد آنها مطرح خواهد بود اين است كه چه چيزي اين تمدن ها را به جنگ وا مي دارد؟ در اين ميان كدام يك تمدنها از جنگ نفع بيشتر مي برد؟ آيا جهان بار ديگر به قهقرا مي رود؟ چرا كه برخورد تمدن ها آنچه سامويل هانتينگتون عنوان كرده است، در صورت واقعيت، جنگ ميان امپراتوري هاي گذشته را تداعي خواهد كرد. پس اين همه پيشرفت و توسعه در زمينه هاي مختلف، چه تاثيري بر وضعيت انسان امروزي و مدرن داشته است؟   
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "آيا مى‌‌توانيد مواردى را نام ببريد كه تئورى شما با نام‌‌ "رويارويى تمدنها" صحت‌‌ خود را به‌‌ اثبات رسانده باشد؟" گفته است، "اين تئورى درستى‌‌ و صحت‌‌ خود را تقريبا در تمامى‌‌ بحرانهاى جهانى پس از جنگ سرد نشان داده است. براى نمونه مى ‌‌توان‌‌ به جنگ بالكان و حمله صربهاى‌‌ افراطى مسيحى به مسلمانان‌‌ بوسنى، جنگ چچن و نبرد روسها با مجاهدين بنيادگرا، تلاش برخى‌‌ كشور هاى مسلمان و ممالك پيرو آيين كنفوسيوس براى دستيابى به‌‌ سلاحهاى هسته‌‌اى و همچنين جنگ‌‌ تجارى ميان آمريكا و جاپان، كه‌‌انگيزه‌‌ هاى فرهنگى در آن دخيل‌‌ بوده و وقوع چنين چيزى ميان اروپا و آمريكا قابل تصور نيست، اشاره‌‌كرد."
   تمام جنگ ها و يا بحران ها ي پس از جنگ سرد، رقابت و درگيري ميان فرهنگ ها و تمدن ها نبوده است. مي پذيريم كه جنگ بالكان، ريشه و عوامل ديني داشته است. حال اگر چنين ريشه و عواملي را بين دو فرهنگ و تمدن به حساب آوريم، مي تواند قابل قبول باشد. اما جنگ و بحران در خاورميانه مانند جنگ بين عراق و ايران، عراق و كويت و... جنگ در درون يك دين و يك تمدن بوده است.

   جنگ در چچن نيز نمي تواند به عنوان يك جنگ فرهنگي و تمدني به حساب آيد. چرا كه وقتي امريكا و در كل، غرب، اين اجازه را به خود مي دهند كه براي امنيت خود و منطقه به افغانستان و عراق لشكر كشي نمايند، روسيه نيز اين حق را به خود خواهد داد  كه با گروه هاي راديكال اسلامي چچني وارد جنگ شود. دستيابي به تسليحات اتمي از اصل، مردود و محكوم است و مي بايست با نابودي آن مبارزه صورت گيرد. اما وقتي كشور هاي بزرگ صنعتي اين حق به خود داده اند كه داشته باشند، كشور هاي ديگر نيز به چنين سياستي رو مي آورند. در مورد تسليحات غير اتمي و به اصطلاح، متعارف، نيز يك چنين وضعيتي وجود داشته است. چرا اصلاً تسليحات متعارف؟ چرا كه تسليحات از هر نوع آن  غير متعارف است. چيزي كه بار منفي دارد، غير متعارف است. اين بار منفي شامل هر چيزي شده مي تواند. اما تسليحات در اين ميان يكي از مواردي بارز اين بار منفي است. چرا كه بيش از هر چيزي ديگري بار منفي داشته است.

   در جنگ جهاني دوم، حدود شصت ميليون انسان كشته و حدود صد ميليون انسان زخمي و معلول و خسارت هاي اقتصادي ميليارد ها دالري داشته است كه بيشتر در اروپا بوده است. از اين ميان تنها دو شهر هيروشيما و ناكازاكي جاپان با بمب هاي اتمي امريكا نابود شده است. پس مي بينيم كه عامل اصلي كشتار و ويراني در جنگ جهاني دوم، تسليحات به اصطلاح، متعارف بوده است. در چنين وضعيتي، تفاوت ميان تسليحات به اصطلاح متعارف و غير متعارف نيست. چرا كه هر دو، بار منفي داشته و نا متعارف عمل كرده اند.

   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "مهمترين اختلافات‌‌ فرهنگى كه به اعتقاد شما ممكن‌‌است منجر به جنگ شوند، كدامند؟" گفته است، "يكى از موارد اختلافات فرهنگى را مى‌‌توان در جهان اسلام جستجو كرد. به عنوان‌‌ مثال بالكان، قفقاز، آسياى ميانه، خاور ميانه، و شمال آفريقا در اين‌‌ زمره مى‌‌گنجد. همچنين در جنوب ‌‌شرقى آسيا ميان مسلمانان خشكه‌‌ مقدس و همسايگان شان اختلافات‌‌ فرهنگى وجود دارد، كه مساله‌‌ جمعيت نيز بدان دامن مى‌‌زند. زيرا رشد جمعيت در جوامع اسلامى‌‌ روند بسيار پرشتابى دارد."
   اصولاً رشد جمعيت چه ربطي به جنگ فرهنگها خواهد داشت؟ چرا كه امروزه، كميت جمعيت، نشانه و ناشي از قدرت يك كشور و يا يك حوزه فرهنگي و تمدني نيست. بلكه اين كيفيت جمعيت يك كشور و يك حوزه فرهنگي و تمدني است كه نشانه و ناشي از قدرت آنها مي باشد. وقتي با يك بمب اتمي يك شهر بزرگ نابود مي گردد، كميت جمعيت، قدرت واقعي گذشته خود را از دست داده است.

   هانتينگتون به يك واقعيت اشاره كرده است: اختلافات فرهنگي در جهان اسلام. اين را مي پذيريم البته به عنوان يك خطر جدي براي دنياي اسلام و نه بيشتر از آن را كه خطري براي خارج از دنياي اسلام نيز خواهد بود. چرا كه اين اختلافات موجود در دنياي اسلام تا مدتها در داخل اين حوزه فرهنگي و تمدني باقي خواهد بود. از اينرو، حطري براي خارج دنيا اسلام نخواهد بود.

   در پس از جنگ سرد به ويژه در دهه آخر هزاره دوم، اسلام سياسي، به عنوان دشمن غرب و دنياي مسيحيت به جاي كمونيسم معرفي شد. اما اين بار با اين تفاوت كه كمونسيم، انديشه مذهب زدايي داشت و اسلام سياسي، انديشه برتري مذهبي. معرفي چنين چهره و انديشه از اسلام، به مراتب نگران كننده تر از چهره و انديشه كمونيسم براي انسان غربي بوده است.

   در آغاز هزاره سوم، تروريسم، صورتي ديگري از اسلام سياسي، اين بار با چهره بسيار خشن تري به عنوان دشمن غرب و دنياي مسيحيت معرفي شد. حادثه يازدهم سپتامبر 2001، در امريكا، به اين ادعاي غرب واقعيت بخشيد و انسان غربي به اين باور رسيد كه  آنچه سياستمداران غربي مي گويند يك واقعيت است و بايد آن را جدي گرفت. بعد، لشكر كشي غرب به افغانستان و عراق صورت مي گيرد. اما نه عنوان جنگ فرهنگي و تمدني، كه جنگ با دشمن مشترك جهان فرا فرهنگي و فرا تمدني.

   واقعيت اين است كه تروريسم ساخته و پرداخته غرب كه از آن به عنوان دشمن غرب و دنياي مسيحيت نام برده شده است، بيشتر از آن كه تهديدي براي غرب و دنياي مسيحيت باشد، خطري براي درون دنياي اسلام بوده است.

  

هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 4

 

    آنچه هانتينگتون از آن به عنوان قلمرو سياسي جهان نام برده و مطرح كرده است، غرب در برابر اسلام و يا اسلام در برابر غرب بوده است. از اينرو، اسلام سياسي به عنوان چهره ي واقعي اسلام، در غرب معرفي شده است. و اين ايديولوژي اسلامي، با تعريفي كه از اسلام دارد، به عنوان دشمن غرب و رقيب اصلي دنياي مسيحيت معرفي شده است.    

   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "فرانسين فوكوياما، يكى ‌‌از همكاران شما، از پايان تاريخ يعنى‌‌ پيروزى غرب بر بقيه جهان و عصر طلايى خبر داده است."
    گفته است، "... اما او پس از مدت‌‌ كمى متوجه شد، كه بسيار خوشبين‌‌ بوده است. عده‌‌اى ديگر از كارشناسان به دنبال ارايه الگو هايى‌‌ بر مبناى بازگشت دوباره جدال‌‌ ديرينه ميان دولتهاى ملى يا قدرتهاى متخاصم قبيله‌‌اى و جهانى‌‌ بودند. با وجودى كه هر كدام از اين‌‌ نظريه‌‌ ها چيزى براى عرضه داشتند، ولى در عين حال از كنار مساله‌‌ اصلى با سهل‌‌ انگارى مى‌‌گذشتند. به‌‌ عبارت ديگر آنها در ارايه نظريات‌‌ خود به اين نكته توجه نداشتند، كه ‌‌مراكز قدرت در جهان پيوسته تغيير مى‌‌ كند. هر روز كه مى‌‌گذرد غرب‌ ‌نقش محورى خود را در معادلات ‌‌قدرت از دست مى‌‌ دهد و تمدن هاى‌‌ ديگر نقش مهمترى بر عهده‌‌ مى‌‌ گيرند."
   اين واقعيت است كه جهان به سوي چند قطبي شدن در حركت است. آنچه بعد از پايان جنگ سرد، مدتي پايان يافته بود دو باره در حال شكل گيري است. يعني در برابر ايالات متحده امريكا و در كل، غرب، قطب هاي ديگري نيز ظهور خواهند كرد. اما اين به اين معنا نيست كه اين قطب ها با يكديگر وارد جنگ خواهند شد و جنگ جهاني سوم را به وجود خواهند آورد. حتا اگر غرب در اين ميان، نقش محوري خود را از بدهد. 
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "شما تمدن را چگونه‌‌ تعريف مى‌‌كنيد؟" گفته است، "تمدن به معناى‌‌ بزرگترين واحد فرهنگى است، كه‌‌ انسانها در قالب آن تعريف‌‌ مى‌‌ شوند. زبان مشترك، تاريخ‌‌ مشترك و نياز هاى مشترك[،]‌‌ مقوله‌‌ هايى هستند كه جزو ويژگى‌‌هاى تمدن محسوب مى‌‌شوند. تحولات سريع اجتماعى و مدرنيزه‌‌ شدن اقتصاد در سطح جهان باعث‌‌ مى‌‌شود، كه انسانها مشتركات‌‌ تازه‌‌اى را جستجو كنند. اين پديده از قدرت و اعتبار دولت ملى به عنوان ‌‌سرچشمه و ريشه هويت انسانها مى‌‌كاهد. در اين ميان اغلب مذهب‌‌ جايگاه خود را حفظ مى‌‌كند: يك‌‌ شخص مى‌‌تواند نيمى فرانسوى و نيمى عرب باشد. يعنى يك دو رگه‌‌ باشد، اما انسان نمى‌‌تواند همزمان‌‌ هم كاتوليك و هم مسلمان باشد. در اين جاست كه نقش مذهب به عنوان‌‌ عاملى براى نزديك كردن انسانهاى‌‌ همكيش به يكديگر، و متمايز ساختن ‌‌آنها از پيروان مذاهب ديگر روشن‌‌ مى‌‌شود. بر همين اساس‌‌ بنياد گرا هاى مسلمان، مسيحى و هندو هر روز با اقبال بيشترى‌‌ روبه‌‌رو مى‌‌شوند."
   تمدن، زماني زنده است و حرفي براي گفتن دارد كه به اصطلاح امروزي، به روز باشد. مادامي كه يك تمدن در حال پيشرفت است تمدن است. وقتي يك تمدن به حالت سكوت به سر مي برد، زمينه پيشرفتي هم براي آن تمدن وجود نخواهد داشت. با اينكه سابقه خوبي از آن تمدن به جا مانده است. در وضعيت كنوني چنين چيزي يك واقعيت است.

   هانتينگتون، مذهب را در دايره تعريف از تمدن نياورده است. شايد به اين خاطر كه تمدن ها بيشتر از آن كه در حوزه ديني و مذهبي شكل گرفته باشند، در حوزه هاي فرا ديني و فرا مذهبي شكل گرفته اند. يك تمدن ممكن است در گذر زمان، چند دين و مذهب را عوض كرده باشد اما فرهنگ ويژه، مانند زبان مشترك و تاريخ مشتر ك خود را حفظ كرده باشند.

   مذهب مشترك مي تواند عاملي براي نزديكي پيرون يك دين و مذهب باشد. اما گاه، مشتركات ديگري وجود داشته است كه مشتركات مذهبي و ديني را متاثر ساخته است. اين مشتركات، نژادي (خوني)، قومي، زباني و غيره بوده است كه قوي تر از موثريت مشتركات مذهبي و ديني عمل كرده است.

    تمدن كنفوسيوسي با پيشرفت چين در زمينه هاي مختلف است كه همچنان يك تمدن باقي خواهد ماند. اسلام نيز به عنوان يك تمدن، يك چنين وضعيتي مي تواند داشته باشد. بنياد گرايي در ميان گروه هاي ديني و مذهبي، اگر مي تواند عده اي را به دور هم جمع نمايد، عامل دوري مردم از دين و مذهب نيز خواهد شد. چرا كه بنياد گرايي هاي مذهبي و ديني با رويكرد خشونت آميز، مردم را به مذهب و دين، دلسرد و بدبين مي سازد. و اين، به نفع گروه هاي راديكال مذهبي و ديني در دنيا نيست.  
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "به نظر شما تعداد تمدنهاى مطرح جهان چقدر است؟" گفته است، "جهان در آينده براساس روابط متقابل ميان هفت‌‌ يا هشت تمدن بزرگ شكل مى‌‌گيرد. اين‌‌ تمدنها شامل تمدن غرب، اسلامى، چينى، جاپانى، هندو، اسلاو، ارتدوكس، آمريكاى لاتين و احتمالاً آفريقايى است. جبهه ‌‌هاى حايل ميان‌‌ اين تمدنها به عنوان مراكز بحران و خونريزى جانشين خطوط تماس‌‌ ايدئولوژيكى دوران جنگ سرد مى‌‌شود."
   هانتينگتون، غرب را به عنوان يك تمدن نام برده است. اما در عين حال، اسلاو و ارتدوكس را جدا گانه دو تمدن عنوان كرده است. اسلام نيز به عنوان يك دين با مذاهب متعدد، يك تمدن عنوان شده است. در اين ميان، جاپان و چين يه عنوان دو كشور، دو تمدن عنوان شده است. اين گونه تقسيم بندي تمدن ها در مواردي قابل قبول و در مواردي، پذيرفته شده نيست. اين تمدن ها در مواردي، در درون با مشكلاتي روبرو بوده اند كه واقعيت يك تمدن را بي اعتبار مي سازد. 
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "اين نوع نگرش به ‌‌مسايل تمدنى در جهان ممكن است‌‌ خيلى خودسرانه به نظر برسد. به‌‌ عنوان مثال چرا شما تمدن آمريكاى ‌‌لاتين را كه تحت تاثير زبان‌‌ اسپانيولى قرار دارد، جزو تمدن‌‌ غرب طبقه‌‌ بندى نمى‌‌كنيد؟"
      گفته است، "شما به نكته بسيار جالبى اشاره كرديد. من خود نيز درباره آمريكاى لاتين اطمينان‌‌ نداشتم. واقعيت اين است كه در اين‌‌ رابطه 50 درصد حق با شماست و 50 درصد با من. تمدن آمريكاى ‌‌لاتين ظاهرا روابط بسيار نزديكى باتمدن غربى دارد. اما نمى‌‌ توان اين دو تمدن را در چارچوب يك مدل يكسان‌‌ مورد تجزيه و تحليل قرار داد."

 


 

هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 3

 

 

   هانتينگتون دشمنان فرضي براي غرب ساخته است. چرا كه در فرايند پس از جنگ سرد، غرب به دشمنان ديگري نيز نياز داشته است تا توجيهي براي حفظ پيمان اتلانتيك شمالي ناتو باشد. اما اين بار از جنگ فرهنگها نام برده شده است. در حالي كه قبل از آن، جنگ ايديولوژي ها بود. شرق كمونيستي در برابر غرب سرمايه داري قرار داشت. يعني ايديولوژي هاي رقيب، در برابر يكديگر قرار داشتند.

   آن زمان، صبحت از تهديد سرخ بود. و اكنون، دغدغه از تهديد زرد. به اين صورت كه نيروي سرخ شوروي و بلوك شرق كمونيستي، جايش را به قدرت نوظهور چين داده است. اين شايد توجيهي خوبي براي حفظ اتحاد دنياي غرب باشد در برابر هر تهديد خارجي. در همين راستا است كه اين بار، از فرهنگ هاي رقيب نام برده شده است تا به جنگ فرهنگ ها، واقعيت بخشيده باشند.   

    سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "به اعتقاد شما در چنين‌‌ شرايطى غرب در برابر بقيه جهان قرار مى‌‌گيرد. علاوه بر اين شما ادعا مى‌‌كنيد كه چنين جدالى ممكن است‌‌ بسيار خونبارتر و بيرحمانه‌‌تر از تمامى نبرد هاى پيشين باشد. شما دركتاب خود ايالات متحده و اروپا را از كاهش بيشتر تسليحات بر حذر مى‌‌داريد. با اين اوصاف، چرا حمايت‌‌ طرفداران گسترش تسليحات شما را شگفت‌‌زده مى‌‌كند؟"
    گفته است، "من در گذشته طرفدار كاهش تسليحات بودم، اما در شرايط فعلى معتقدم، واشنگتو+ن‌‌ بايد در زمينه از بين بردن‌‌ سيستم‌‌ هاى تسليحاتى خود تجديد نظر كرده و اين كار را متوقف‌‌ كند. اگر من وضعيت فعلى جهان‌‌ را تشريح مى‌‌كنم، بدين معنا نيست‌‌ كه بخواهم از وقوع جدال و درگيرى‌‌ در سطح جهان طرفدارى كنم."
   حمايت از گسترش تسليحات، دقيقاً به معناي طرفداري از جنگ است. چرا كه خلاف اين نمي چيزي وجود داشته باشد. وقتي از جنگ مي گوييم، اين جنگ، بدون تسليحات ناممكن است. و وقتي از تسليحات مي گوييم، در واقع از جنگ گفته ايم. جنگي بدون تسليحات و تسليحات براي غير از جنگ، معني ندارد. از اينرو، حمايت از گسترش تسليحات، همواره به معني طرفداري از جنگ بوده است.

   هانتينگتون در اين زمينه يعني در طرفداري از گسترش تسليحات در ايالات متحده امريكا و اتحاديه اروپا، از قالب و موقعيت يك نظريه پرداز بيطرف خارج شده و ناسيوناليستي و حتا فاشيستي عمل كرده است. هانتينگتون با اين عمل، در واقع از جنون بشريت طرفداري كرده است. چرا كه جنگ، نهايت جنون بشريت بوده است.
    سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "چه چيزى شما را اين‌‌ قدر نسبت‌‌ به درست‌‌ بودن‌‌ فرضيه‌‌ هاتان مطمئن مى‌‌سازد؟ لطفا بفرماييد." گفته است، "قبل از آنكه مرا مورد انتقاد قرار دهيد، اجازه دهيد قدرى بيشتر درباره انديشه ‌‌هايم‌‌ توضيح دهم:
   نسخه جنگ سرد بيش از چهل سال اذهان ما را تحت‌‌الشعاع قرار داده بود. در آن‌‌ زمان در جهان بلوكى شامل‌‌ كشور هايى نسبتا ثروتمند به ‌‌رهبرى آمريكا، كه اغلب آنها حكومت‌‌ هايى دمكرات داشتند، وجود داشت كه اصطلاحاً جهان آزاد خوانده[مي] شد. اين دنياى آزاد با جوامع ‌‌كمونيستى بلوك شوروى يا همان‌‌ بلوك شرق، در عرصه‌‌ هاى‌‌  ايدئولوژيكى، سياسى و اقتصادى‌‌ در رقابتى تنگاتنگ بود. مظاهر اين‌‌ رقابت‌‌ به طور عمده در مناطق تحت‌‌ نفوذ اين دو قطب و در خارج از سرزمين هاى آنها، يعنى در جهان ‌‌سوم و كشور هاى فقير آسيايى، آفريقايى و امريكاى لاتين، كه خود را كشورهاى غير متعهد مى‌‌ ناميدند، نمايان بود."
    اين به اين معنا است كه رقابت هاي اصلي ميان قدرت هاي برتر اقتصادي، سياسي، نظامي و... در هر زمان و دوره اي، در خارج از سرزمينن هاي اصلي آنها صورت گرفته است. در دوره جنگ سرد، آخرين جنگ گرم ميان بلوك كمونيستي شرق و بلوك سرمايه داري غرب، بازهم در خارج از سرزمين اصلي آنها صورت گرفت. و اين سرزمين، افغانستان بود. كشوري كه همواره به عنوان يك كشور غير متعهد باقي مانده است. اما همين كشور غير متعهد كه در هيچ جنگي به طرفداري از هيچ كشوري حاضر نشده و شركت نكرده است، از سوي بلوك كمونيستي شرق، مورد حمله قرار گرفت.

   جهان سوم و كشور هاي غيرمتعهد ها به ويژه در دوره جنگ سرد، ميدان رقابت ميان بلوك كمونيستي شرق و بلوك سرمايه داري غرب بود. با اين حساب بعيد به نظر مي آيد كه در صورت آغاز جنگ گرم در آينده، ميدان آن، سرزمين هاي اصلي قدرت هاي برتر باشد.       

  سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "اين الگوى برگرفته از دوران جنگ سرد، گاهى ما را به‌‌ اشتباه انداخته است." گفته است، "بله دقيقا همين طور است، بر اين اساس بسيارى از ناظران سياسى، ايدئولوژى‌‌ هاى‌‌ رايج در شوروى و چين را نا ديده‌‌ گرفتند، زيرا به مذاق آنها خوشايند نبود. اما روى هم رفته ما در مقابل‌‌ كمونيسم موضع خوبى اتخاذ كرده ‌‌بوديم."
   كمونسيم، در واقعيت آن، رقيب جدي براي سيستم سرمايه دار ي غرب بود. نه دشمن . چرا كه در چهار دهه دوره جنگ سرد، حتا يك جنگ گرم به صورت مستقيم ميان اين دو بلوك صورت نگرفت. اگر جنگي هم صورت گرفت، در خارج از سرزمين هاي اصلي اين دو بلوك بود.

   اما دشمني كه در فرايند پس از جنگ سرد از سوي غرب براي انسان غربي معرفي شده است، از قابليت رقابت در هيچ زمينه اي با غرب برحوردار نيست. چرا كه اين دشمن فرضي، تروريسم بوده است كه به دنياي اسلام نسبت داده شده است. اين دشمن، همان طوري كه از ماهيت و واقعيت آن پيداست، بيشتر از آن كه يك دشمن واقعي براي غرب باشد، يك دشمن فرضي بوده است.   
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "اين امر [يعني اتخاذ موضع خوب در مقابل كمونيسم ] سرانجام به‌‌ فروپاشى كمونيسم و اتحاد جماهير شوروى منجر شد." گفته است، "حق با شماست. پس از فروپاشى شوروى مساله ‌‌دستيابى به الگويى تازه بر اساس‌‌ تقسيم‌‌ بنديهاى روشنفكرانه براى ‌‌ارايه تعريف مشخصى از قلمرو سياسى جهان مطرح شد."

   چهار دهه جنگ سرد، اروپا را عملاً به دو قطب رقيب تبديل كرده بود. درچنين وضعيتي، غرب به دشمن ديگري نياز نداشت. به ويژه كه اين دشمن، از خارج از اروپا  و از ايديولوژي هاي ديگر باشد. اما با فروپاشي كمونيسم، اروپا از دو پارچگي نجات يافت و اين زماني بود كه توجه غرب به سوي آسيا جلب شد. در اين ميان، اسلام در قالب و هيبت تروريسم، به جاي كمونيسم، دشمن غرب معرفي شد.

 

 

 

هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 2

 

 

   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه " اوضاع متشنج مى‌‌شود." گفته است، "تهاجم گسترده‌‌اى‌‌ عليه اسراييل آغاز مى‌‌شود. در اين‌‌ ميان واشنگتون با نوميدى تلاش‌‌ مى‌‌كند، روسيه را وارد ناتو كرده و متحدان اروپايى خود را تشويق به‌‌مشاركت كند. با وجود تمامى‌‌ تلاش هاى آمريكا، متحدان اروپايى اين‌‌ كشور تنها در زمينه‌‌ هاى سياسى و اقتصادى آمادگى خود را براى‌‌ مشاركت اعلام مى كنند و از دخالت‌‌ نظامى در بحران سرباز مى‌‌زنند. در اين اوضاع و احوال جاپان بى‌‌طرفى‌‌خود را نقض كرده و در خاور دور در كنار پكن قرار مى‌‌گيرد."

   نظريه سامويل هانتينگتون در مورد برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهاني، يك فرضيه جنگ است. جنگ در هر صورت آن تباه كننده و موضعگيري طرف هاي درگیر در آن، غير قابل پيش بيني است. آنچه هانتينگتون به عنوان يك نظريه پرداز اجتماعي در مورد جنگ سوم جهاني گفته است، به هيچ وجه قابل پيشداوري نيست. چرا كه در صورت وقوع يك چنين جنگی، با اين گستردگي، موضعگيري ها هر لحظه در حال تغيير خواهد بود.

   در صورت واقعيت "جهان در آستانه جنگ جهانی سوم؟"، اتحاديه اروپا در روابط خود با ايالات متحده امريكا تجديد نظر خواهد كرد. در چنين وضعيتي، سرنوشت پيمان اتلانتيك شمالي ناتو، در هاله اي از ابهام قرار خواهد گرفت. چرا كه در حال حاضر آنچه از پايان جنگ سرد به اينسو به حفظ اين پيمان كمك كرده است، مشتركات فرهنگي، زباني و اقتصادي ميان اروپا و شمال امريكا بوده است.  

   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "آيا به اعتقاد شما جنگ‌‌ جهانى اين چنين آغاز مى‌‌شود؟" گفته است، "چين و متحد اصلى‌‌ مسلمانش يعنى ايران، براى ترساندن‌‌ اروپايي ها موشك هاى هسته‌‌اى را به‌‌طور پنهانى به بوسنى و الجزاير منتقل‌‌ مى‌‌كنند. صربها بر اساس نقش سنتى‌‌خود به عنوان مدافعان مسيحيت، به‌‌طرف سارايوو حمله‌‌ور مى‌‌شوند و در آنجا بخشى از موشك هاى هسته‌‌اى را به غنيمت مى‌‌گيرند. در اين هنگام به‌‌تلافى تهاجم صربها اولين بمب اتمى‌‌ در اروپا منفجر مى‌‌شود. اين بمب را از الجزاير بر روى شهر بندرى مارسى‌‌ فرانسه پرتاب مى‌‌كنند."

   بعيد به نظر مي آيد چين كه در حال حاضر جزء ده قدرت برتر اقتصادي دنيا است و اين وضعيت به نفع چين، در حال تغيير است، اين كشور را در كنار كشوري قرار دهد كه فاصله زيادي در تمام زمينه ها با هم دارند. از سويي نيز چين همواره سياست عدم مداخله در امور ديگر كشور ها در پيش گرفته است.

   ار سویی نیز چین به تنهایی و یا با همراهی چند کشور اسلامی با دنیای غرب وارد جنگ نمی شود. یعنی اصلاً منطقی نیست چین وارد جنگی شود که به منفعت همگانی آن کشور نیست. جنگی که در صورت آغاز، پایانی برای آن متصور نیست. از اینرو، حمله  چین به ویتنام که آغاز از آنجا است، منتفی است.      

   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "اين رويارويى جهانى‌‌ تمدن ها چه عاقبتى خواهد داشت؟ آيا زمين به خاطر به كارگيرى سلاح هاى‌‌ هسته‌‌اى نابود خواهد شد و يا يك جنگ‌‌ فرسايشى به مرور زمان طرف‌‌ هاى‌‌ درگير را فرسوده و ناتوان مى‌‌كند..."
   گفته است، "... به هر حال مركز سياست جهانى از كشورهاى شمال به‌‌ ارودى جنوب منتقل مى‌‌ شود. يعنى به‌‌ كشور هاى جنوب شرقى آسيا و آمريكاى لاتين كه به سرعت در حال‌‌ رشد هستند. در هر صورت چنين‌‌ تحولاتى نتايج‌‌ بسيار مخربى براى‌‌ ايالات متحده[امریکا] و [اتحادیه] اروپا به همراه خواهد داشت."
    عامل بسیاری از جنگ ها مقاصد اقتصادی بوده است. حال در صورت وقوع جنگ جهانی سوم، تا چه اندازه منافع اقتصادی در آن وجود دارد؟ چرا که اقتصاد در جنگ، تعیین کننده است. یک اصطلاح، همیشه در مورد جنگ وجود داشته است: جنگ برای پول. پول برای جنگ. یعنی جنگ یرای گردش پول و پول برای ادامه جنگ.

   در این میان، اقتصاد دنیای اسلام، در کل، وضعیت خوبی نداشته است. در چنین وضعیتی، این که دنیای اسلام در یک طرف این جنگ قرار داشته باشد، غیرعاقلانه و ناممکن به نظر می آید. فراموش نکنیم که عامل اصلی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی،

اقتصاد ضعیف آن کشور بوده است. نیز عدم توسعه صنعتی این کشور در برابر ایالات متحده امریکا. و در کل، اقتصاد ضعیف بلوک کمونیستی شرق در برابر اقتصاد قدرتمند بلوک سرمایه داری غرب.
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "از كتاب شما چنين ‌‌برمى‌‌آيد، كه جهان در آستانه يك هرج‌‌ و مرج و آشفتگى گسترده قرار دارد." گفته است، "البته من ادعا نمى‌‌كنم، تمام اين چيز هايى كه نوشتم‌‌ دقيقا اتفاق مى‌‌افتد، احتمال وقوع چنين‌‌ درگيرى‌‌ هايى در سطح جهان بسيار كم است، اما غير ممكن نيست. اما منطقى‌‌ترين و در عين حال گنگ‌‌ ترين‌‌ بخش اين سناريو، همان علت آغاز جنگ است: يعنى حمله بزرگترين‌‌كشور طلايه‌‌دار تمدن غرب به تمدن‌‌ چين، كه منجر به رويارويى فرهنگ‌‌ ها مى‌‌ شود و جهان سوم نيز دخالت‌‌ گسترده‌‌اى در اين درگيرى‌‌ ها خواهد داشت."
   مسله اصلی این است که احتمال آغاز جنگ جهانی سوم، در خارج از کتاب "برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهانی"، کمتر قابل عملی شدن است. چرا که عوامل آعاز یک چنین جنگی، دلیل کننده قانع و خوبی برای این جنگ نیست.      

   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه " شما در كتاب خود به‌‌ تهديد زردى اشاره كرده‌‌ايد كه يك‌‌ چين جنگ‌‌طلب و سلطه‌‌جو به همراهى‌‌ يك جامعه اسلامى متخاصم براى‌‌ غرب ايجاد مى‌‌كند. آيا اين بدان‌‌ معناست، كه پس از فروپاشى‌‌كمونيسم نيز ما غربى‌‌ ها همچنان به‌‌دشمنان جديدى نياز داريم؟ و پرسش‌‌ديگرى كه به ذهن خطور مى‌‌كند اين‌‌ است كه چرا چنين دشمنانى را يك‌‌ استاد سرشناس دانشگاه هاروارد، همانند شما به غرب عرضه مى‌‌كند؟"
   گفته است، "من دشمنان تازه‌‌اى‌‌ براى خودمان خلق نمى‌‌كنم، اين كار بسيار احمقانه است. اينكه برخى‌‌ معتقدند، من مايلم بار ديگر جنگ سرد و يا حتى يك جنگ گرم ديگر روى دهد، بى‌‌پايه و اساس است. اما من اعتقاد راسخ دارم كه در آينده سياست‌‌ جهانى، ديگر از سوى ايدئولوژى‌‌ هاى‌‌ رقيب يا دولتهاى ملى و يا بلوكهاى‌‌ اقتصادى تعيين نخواهد شد بلكه اين‌‌كار را فرهنگ‌‌ هاى متخاصم بر عهده‌‌ خواهند گرفت.
اگر قرار باشد در اين شرايط يك‌‌جنگ جهانى ديگر روى دهد، آن جنگ ‌‌نبرد بين فرهنگ‌‌ هاى گوناگون خواهد بود. رزم گاه‌‌ها و ميادين جنگى آينده‌‌ در امتداد جبهه‌‌ هاى فرهنگى قرار دارند."

 

 

هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 1

 

 

   در سال هاي آغازين هزاره سوم، درست بعد از حادثه يازدهم سپتامبر، توجه ها همه به سوي سامويل هانتينگتون جلب شد. اين به خاطر نظريه "برخورد تمدن ها و باز سازی نظم جهانی" اين نظريه پرداز امريكايي بوده است. وی بخاطر نظریه برخورد تمدن‌ها و پیش‌بینی کشمکش جهان غرب با جهان اسلام شهرت جهانی پیدا کرده است.                             

    دکتر ساموئل هانتینگتون، دانش‌آموخته و به مدت ۵۸ سال، استاد دانشگاه هاروارد بود. اين نظريه در نيمه دوم هزاره دوم، چندان مورد اسقتبال نگرفت و مي رفت تا به فراموشي سپرده شود. با اينكه اين نظريه، پايه و منبع استدلالي خوب و محكمي براي گروه هاي راديكال در غرب و دنياي مسيحيت به شمار آمده است. در حالي كه بيشتر به     تعامل ميان غرب و دنياي مسيحيت با شرق و دنياي اسلام فكر داشتند. در همين زمان بود كه برخورد تمدن ها اين بار در شكل گسترده تري مطرح شد و حتا از يك جنگ صحبت به ميان آمد. جنگي  كه مي تواند در صورت وقوع، بسيار مخرب، تكاندهنده و وحشتناك باشد. از چنين جنگي به نام و تعبير "جهان در آستانه جنگ جهانی سوم؟"، نام برده شده است.                                                                                                                                                                                                    مجله اشپيگل در همين زمينه مصاحبه اي را با پروفسور ساموئل هانتينگتون، درباره هراس او از "رويارويى تمدنها و نقاط ضعف غرب" انجام داده است. اين گفتگو با عنوان: [  AtombombeUnddann die] در مجله اشپيگل، شماره ‌‌48 به چاپ رسيده و ترجمه آن نيز درشماره 56 مورخ 24/9/75 مجله ترجمان‌‌منتشر شده است.
   اين مصاحبه با اين اشاره از سوي مجله موعود شماره، 17 آغاز شده است: "با نزديك شدن به پايان هزاره سوم، [هزاره دوم]، نظريات آينده پژوهانه مختلفى‌‌ از سوى انديشمندان ابراز شده است. برخى از اين نظريات[،] قرن آينده را قرن ‌‌صلح و تفاهم جهانى يا رسيدن به‌‌ نقطه مشتركى همچون عقلانيت و دموكراسى ليبرال دانسته‌‌ اند. اما، برخى‌‌ديگر "آينده‌‌اى ديگرگونه‌‌" را به‌‌تصوير مى‌‌كشند. در نظر آنان‌‌ فرارسيدن آينده به معناى تقابل ميان‌‌ حوزه‌‌هاى تمدنى و دينى است. ‌‌"ساموئل هانتيگتون‌‌"، انديشمندى‌‌  است‌‌ كه به طور مشخص در كتاب‌‌ "برخورد تمدنها [و بازسازي نظم جهاني"] به اين موضوع‌‌ اشاره كرده است.
   سال هاي پاياني هزاره دوم، بيشتر به تعامل تمدن ها فكر مي شد. اما آنچه اين فكر را ديگرگونه كرد، حادثه يازدهم سپتامبر بوده است. چرا كه اين حادثه و تبعات و پيامد هاي آن در سطح جهان، به ضرورت بازنگري به نظريه سامويل هانتينگتون (برخورد تمدن ها و باز سازی نظم جهانی)، منجر شده است.    
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "در كتاب تازه شما، بحران بزرگ و گسترده جهانى اين چنين آغاز مى‌‌ شود: چين، كه هر روز بيشتر به‌‌ توان اقتصادى و نظامى خود آگاه ‌‌مى ‌‌شود براى دستيابى به مخازن ‌‌عظيم نفتى فلات قاره‌‌اى به كشور همسايه خود ويتنام حمله مى ‌‌كند. هانوى از واشنگتن تقاصاى كمك ‌‌مى ‌‌نمايد. در اين شرايط يكى از معدود ناوهاى هواپيمابر امريكا، كه در منطقه ‌‌باقى مانده‌‌اند، براى مقابله با حمله‌‌ چين وارد عمل مى‌‌شود..."
   گفته است، "... اما ژاپن اعلام ‌‌بى ‌‌طرفى مى ‌‌كند و به امريكا اجازه‌‌ نمى ‌‌دهد از پايگاه هاى نظامى خاور دور اين كشور استفاده كند. زيردريايى‌‌ هاى پكن خسارات سنگينى ‌‌به كشتي هاى ما وارد مى ‌‌آورند. در آغاز[،] اين درگيرى نظامى در سناريوى من ‌‌محدود باقى مى‌‌ماند، زيرا هم چين و هم ايالات متحده امريكا مى ‌‌دانند كه ‌‌موشك هاى آن ها قابليت‌‌ حمل سلاح هاى‌‌ هسته‌‌اى را تا خاك دشمن دارند."
   جنگ سوم جهاني آيا ساخته و پرداخته ذهن ماجراجوي سامويل هانتينگتون بوده است و يا در واقعيت نيز مي تواند اتفاق بيفتد؟ اين پرسشي است كه هانتينگتون به عنوان يك نظريه پرداز غربي به آن پاسخ داده است. اما چنين پاسخي تا چه اندازه با واقعيت هاي جهان همخواني دارد؟ اين پاسخ ها چقدر پذيرفته شده است و چقدر احساساتي و باز هم ماجراجويانه ارايه شده است؟     
   طراح برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهاني، و يكي از اعلام كنندگان "جهان در آستانه جنگ جهانی سوم؟"، چنين طرحي را يك سناريو عنوان كرده است. حالا اين سناريو هيچگاهي به فيلم تبديل خواهد شد؟ و يا يك سناريوي فيلم ناشده باقي خواهد ماند؟ در حالي كه جنگ سوم جهاني با گسترش بي رويه تسليحات اتمي، منتفي اعلام شده است. چرا كه در صورت وقوع يك جنگ جهاني ديگر، در موجوديت سلاح هاي اتمي، قسمتي از زمين نابود خواهد شد. حال اگر قرار باشد اين حنگ ميان ايالات متحده امريكا و چين باشد، با وجود سلاح هاي اتمي در اين دو كشور، حتا اگر جنگ ميان اين دو كشور محدود بماند باز هم تباه كننده و حشتناك خواهد بود. شايد راكت هاي ايالات متحده امريكا و چين قابليت حمل سلاح هاي اتمي را تا خاك يكديگر داشته باشند، اما هواپيما هاي جنگي هم اين كر را خواهند كرد. آنچه در روز هاي پاياني جنگ دوم جهاني اتفاق افتاد و سرنوشت اين جنگ را عوض كرد، نه راكت هاي اتمي كه بمب هاي اتمي بود. اين اتفاق، هر زمان ديگري نيز مي تواند بيفتد.  

سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "در چنين شرايطى ‌‌امريكايي ها مى‌‌پرسند، چرا آن ها بايد به‌‌خاطر درگيري هاى خاور دور چنين‌‌ خطراتى را به جان بخرند؟
   گفته است، "افكار عمومى‌‌آمريكا، اين جنگ را جنگ خود نمى‌‌داند. نقاط ضعف غرب بتدريج‌‌ اثرات سوء خود را در كشور هاى ‌‌بزرگتر و داراى فرهنگ هاى ديگر برجاى مى‌‌گذارد. هند با سوء استفاده‌‌ از دخالت قدرت هاى بزرگ به دشمن ‌‌ديرينه خود يعنى پاكستان حمله‌‌ مى‌‌كند، يك موج گسترده ضد غربى ‌‌جوامع مسلمان را فرا مى‌‌گيرد. دولت هاى ميانه‌‌رو عرب، توسط بنيادگراها سرنگون مى ‌‌شوند."
   اين پرسش كه جنگ در خارج از قلمرو ايالات متحده امريكا مانند افغانستان و عراق و... چه سودي براي آنها يعني انسان امريكايي دارد، همين حالا نيز تا حدودي براي تعدادي از امريكايي ها مطرح شده است. انسان امريكايي حق دارد از خود بپرسد كه چرا بايد در خارج از كشور خودش و در يك جاي دور و در يك قاره و سرزمين ديگري كه هيچ اشتراك فرهنگي و زباني و عقيده اي با نسان آنجا ندارد، بجنگد و كشته شود؟  اما تنها يك پاسخ مي تواند براي اين پرسش وجود داشته باشد و آن، ارزشهاي پذيرفته شده اجتماعي است. اين ارزش ها مي توانند عقلانيت و ليبرال دموكراسي باشند. وجوه و نقطه مشترك ميان انسان امريكايي و انسان افغاني و عراقي و ... همين ها مي تواند باشد.

 

شكست ايديولوژي هاي بديل- 3

 

  

عربستان سعودي سرانجام راضي شد، زن وارد كابينه شود. هر چند در موقعيت پايين تر از وزير. همچنان زن در اين كشور اجازه رانندگي كسب كرده است. پس مي بينيم كه كشور هاي اسلامي با قراءت هاي مختلفي از اسلام، سياست كرده اند. در حالي كه با يك اسلام روبرو بوده ايم. اما همين اسلام، به گونه هاي مختلف و متفاوت، تعريف و تطبيق شده است.

و در بيشتر موارد با فقدان آزادي به ويژه آزادي انديشه در جوامع اسلامي روبرو بوده ايم كه زمينه تحقق بسياري از نوآوري ها را در دنياي اسلام از ميان برده است.

   چارلز كورزمن گفته است، " نورچوليش مجيد (اندونزيا، متولد 1939) با نقل قولي از قاضي مشهور امريكايي اوليور وندل هولمز (1894 1809) از آزادي انديشه دفاع مي كند. هولمز مي گويد: "طلب خير نهايي از طريق مبادله ي آزاد انديشه ها بهتر حاصل مي شود يعني بهترين آزمون حقيقت عبارت است از قدرت و توان انديشه در پذيراندن خود در بازار رقابت..."

   ايديولوژي ها، با انديشه هايشان به تكامل مي رسند. ماداميكه انديشه اي وجود نداشته است، ايديولوژي مطرح شده هم ناقص و نامكمل بوده است. در چنين وضعيتي است كه آزادي انديشه و بيان، اهميت مي بابد. بستر مناسب براي رشد آزادي انديشه و بيان، به شناخت هر چه بيشتر و بهتر ايديولوژي هاي مطرح شده كمك كرده است. حال اگر آزادي انديشه و بيان وجود نداشته باشد، تنها ايديولوژيي شناخته شده خواهد بود كه حاكم است و آزادي انديشه و بيان را از ميان برده است. و اين ايديولوژي: اسلام سياسي بوده است. آنچه تا حالا به عنوان يگانه ايديولوژي برتر در دنياي اسلام مطرح بوده است.

   از اينرو، اسلام سياسي، بديلي براي ديگر ايديولوژي ها در دنياي اسلام بوده است. در واقع با چنين وضعيتي، فضا و زمينه از ظهور ايديولوژي هاي نوگرا و دگرانديش، گرفته شده است. وضع اما هيچگاه به اين صورت نمانده چرا كه با پيشرفت روند توسعه در جهان، تأثير و دستاورد هاي آن وارد جوامع توسعه نيافته و در حال توسعه نيز شده است. اين يعني زمينه براي رويكرد  به دگر انديشي و نوآوري و ظهور ايديولوژي هاي نو و مدرن در دنياي اسلام.

   چارلز كورزمن گفته است، "[نور چوليش] مجيد پيش تر مي رود و مي گويد: "در ميان آزادي هاي فردي، آزادي انديشه و بيان داراي بيشترين ارزش و اهميت هستند. ما بايد اعتقادي راسخ و محكم داشته باشيم كه تمام ايده ها و قالب هاي انديشه، هر قدر عجيب و غريب به نظر آيند، اين ارزش و اهميت را دارند كه به بيان درآيند. به هيچ وجه نادر نيستند ايده ها و انديشه هايي كه در ابتدا به طور كلي كاذب به نظر مي رسند اما بعد ها معلوم مي شود كه صادق هستند...

به علاوه در مواجهه و رويارويي ايده ها و انديشه ها، حتا لغزش ها و اشتباهات نيز مي توانند بسيار سودمند باشند، به دليل اينكه موجب مي شوند تا حقيقت خود را به بيان درآورد و تبديل به نيرويي قوي و نيرومند شود. احتمالاً اين تنها يك عبارت كوچك و ساده نبود كه پيامبر ما فرمود اختلاف در انديشه در ميان اين امت نشانه ي رحمت (خداوند) است."

   زماني، در دنياي اسلام، ايديولوژي هاي نو و دگرانديش، زمينه بروز نداشتند. چرا كه تنها ايديولوژي حاكم، اسلام سياسي بود. اما اكنون، ايديولوژي هاي نوگرا، براي اثبات انديشه اش، به ميدان آمده است. در اين ميان، آزادي انديشه و بيان، به كمك انديشه ايديولوژي هاي نوگرا آمده است، تا بازتاب چنين انديشه هايي در جوامع اسلامي باشد. اما در نهايت، همين انديشه ها هستندكه، دنياي اسلام را از عوامل عقب ماندگي نجات مي دهند.

   آنچه در تعدادي از كشور هاي اسلامي صورت گرفته و به توسعه انجاميده، همين ظهور انديشه هاي نو در قالب ايديولوژي هاي نو بوده است. دولت كارآمد، از خواسته هاي ايديولوژي هاي نوگرا بوده است. توسعه و نظام سياسي دموكراتيك، در فرايند دولت كارآمد، محقق شده است.

   اسلام ليبرال، ايديولوژي نو در برابر اسلام سياسي به عنوان ايديولوژي حاكم و بديل، براي هر ايديولوژيي بوده است. عامل اين همه دگرگوني در انديشه دنياي اسلام، تكنولوژي بوده است.

   چارلز كورزمن گفته است، "يك مثال ديگر در مورد اينكه چگونه فناوري دارد در جهان اسلام تغيير و تحول ايجاد مي كند عبارت است از عملكرد فوق العاده و شگرف اينترنت در خصوص بازداشت معاون سابق نخست وزير مالزيا، انور ابرهيم (متولد 1947)، كسي كه گذرش از يك مبارز جوان اسلام گرا به سوي يك اصلاح طلب ليبرال همزمان بود با استفاده ي روز افزون از نقل قول هايي از ويليام شكسپير و ديگر منابع و مراجع ميان فرهنگي."

   دستاورد هاي مدرنيسم جوامع توسعه يافته وارد منازل جوامع توسعه نيافته شده است. اين دستاورد شامل بسياري از زمينه ها مي شده است. در اين ميان ادبيات و محصولات  فرهنگي نيز جاي داشته و از جايگاه بالا و قوي برخوردار بوده است. در بيشتر موارد، سرخوردگي هاي ناشي از عدم توسعه در دنياي اسلام، با دو رويكرد مواجه بوده است. علل يابي توسعه نيافتگي و توسل به خشونت. اسلام سياسي در بيشتر موارد براي جبران عقب هاندگي هاي جوامع اسلامي، رويكرد خشونت اميز در پيش گرفته است. انقلاب اسلامي در ايران و تلاش براي رسيدن به قدرت سياسي در تعدادي از جوامع اسلامي، بر گرفته از انديشه ايديولوژي اسلام سياسي بوده است.

   اخوان المسلمين در مصر، حزب الله در لبنان، حماس، نماينده واقعي اسلام سياسي در فلسطين، احزاب راديكال اسلامي در پاكستان،  همينطور در بعضي از كشور هاي ديگر اسلامي، ايديولوژي اسلام سياسي، براي رسيدن به قدرت سياسي، مبارزه كرده است. سازمان القاعده و زير شاخه هاي آن در بعضي از كشور هاي اسلامي مانند طالبان در پاكستان و افغانستان و... با شدت تمام  براي حاكميت سياسي، در حال مبارزه بوده اند.

   اما رويكرد ديگر در دنياي اسلام براي جبران عقب ماندگي ها، صلح طلبانه و دموكراتيك بوده است. مانند دولت ها در مالزيا، اندونزيا، تركيه، مصر، تونس، مراكش و... در چنين وضعيتي، با موفقيت در ره آورد و دستاورد ايديولوژي اسلام ليبرال، ايديولوژي هاي رويكرد به خشونت، عملاً شكست خورده است. 

 

 

  

شكست ايديولوژي هاي بديل- 2

 

   

    دگرديسي اين چنيني حاصل دگرگوني جوامع اسلامي بوده است. و در اين ميان، نو شدن انديشه با نوشدن جامعه بستگي داشته است. يعني همزمان، انديشه انسان و جامعه انساني، نو شده است. در جامعه نوين، تاييد هر چيزي به سادگي صورت نمي گيرد. و نياز به دليل علمي و منطقي دارد تا مورد پذيرش افراد جامعه قرار گيرد. چرا كه با گسترش علم و فناوري مواجه هستيم و هر روز به دستاورد ها ي علمي و صنعتي در زمينه هاي مختلف اضافه مي گردد. در چنين شرايطي مي طلبد تا براي بسياري از راهكار ها و نظريه هايي كه از قبل وجود داشته است و غير قابل تغيير به نظر مي آمدند، راهكار هاي نو و نظريه نو ارايه گردد. روايت و حديث نيز مي تواند در مواردي با چنين وضعيتي روبرو باشد.  

   چارلز كورزمن گفته است، "اگر از اصول فقهي مالك پيروي مي كنيم، بايد ابوبكرا را راوي و منبع حديث محسوب نكنيم. بنابر اين در جهان سي دي رام ها و دسترسي جهاني به اينترنت، هر كسي با داشتن سواد عربي و يك كامپيوتر شخصي، مانند مرنيسي، مي تواند در باب منايع و مأخذ حقوق اسلامي تحقيق و پژوهش كند و تفاسير حاكم و مسلط را مورد ترديد قرار دهد."

   اين تنها فاطمه مرنيسي نيست كه وقتي احساس مي كند و به اين نتيجه مي رسد كه يك حديث مي تواند با مشكل اصالت مواجه باشد، بايد در مورد صحت و حقيقت آن تحقيق كرد و حقيقت را از جعل تشخيص و تفكيك كرد تا به آنچه واقعيت و حقيقت است دست يافت. بلكه كساني ديگري نيز در جوامع اسلامي، رويكردي اين چنيني داشته اند.   

به گفته چارلز كورزمن، " انجينيراني نظير محمد شهرور (سوريه، متولد 1938) و مهدي بازرگان (ايران، 1995 1907)، فيلسوفاني چون محمد اركون (الجزاير- فرانسه، متولد 1928) و راشد الغنوشي (تونس، متولد 1941)، جامعه شناساني همچون علي شريعتي (ايران، 1977 1933) و چاندرا مظفر (مالزيا، متولد 1947)" و... از جمله نظريه پردازاني بوده اند كه هر كدام پرسشهاي جديي را در موضوعات و مسايل ديني و مذهبي مطرح كرده اند.

   نظريه پردازان دگر انديش در جوامع اسلامي، ايديولوژي سنتي حاكم در اين جوامع را با چالش جدي روبرو نموده اند. اسلام سياسي به عنوان ايديولوژي سنتي حاكم در حاكميت و ذهنيت جوامع اسلامي، بار نخست از سوي اسلام ليبرال و بعد ها از سوي اسلام تجدد طلب، به چالش كشيده شد. عامل اين همه دگرگوني در انديشه دنياي اسلام، تجربه هايي از توسعه و نظام سياسي دموكراتيك در معدود جوامع اسلامي بوده است. اين جوامع در واقع تجربه هايي از تجدد داشته اند. همين تجربه تجدد در زمينه هاي مختلف، به تجدد طلبي در دين نيز تعميم يافته است. هر چند كوتاه مدت و مقطعي بوده است. اما در نهايت، راه خود را به سوي تجدد طلبي در سطح گسترده تري در دنياي اسلام باز كرده است.

   دومين عامل در رويكرد به ليبرال اسلام، تكنولوژي در حال گسترش در جهان بوده كه دنياي اسلام متأثر از چنين گسترش شتاب آلود بوده است. در واقع تمام اين پيشرفت كه در جوامع توسعه يافته صورت گرفته بازتاب آن در تمام دنيا محسوس بوده است. اين اوج پيشرفت، پايگاه سنتي اسلام سياسي را در دنياي اسلام تضعيف كرده است.

   چارلز كورزمن گفته است، " فناوري هاي ارتباطات بين المللي روزنامه ها، خطوط تلگرافي، تجارت بين المللي همچنين راديو، تلويزيون، تلفون و اينترنت، دارند افراد فرهيخته و تحصيل كرده در سراسر جهان را بسيار به يكديگر مرتبط و نزديك مي كنند."

   دنيا به سوي دستاورد هاي تكنولوژي در حركت است. اين يعني فاصله گرفتن از عواملي كه به عدم توسعه منجر شده است. چنين روندي، فاصله ها را كمتر ساخته است. و جهان به سوي كوچكتر شدن از نگاه ارتباطات ماهواره اي و اينترنتي در حركت  بوده است. ايديولوژي هاي سنتي و انعطاف ناپذير در چنين فضايي جايي نداشته است. همان طوري كه حاكميت كليسا در فرايند تحقق و گسترش رنسانس اروپا از هم پاشيد و نتوانست در برابر نوآوري علمي، صنعتي و ادبي به مخالفت برخيزد.

   چارلز كورزمن گفته است، "ايده هاي ليبراليسم غربي، مانند ديگر انگاره هاي غربي نظير ناسيوناليسم، در سراسر جهان وارد منازل مردم شده اند. براي مثال مردم در گابن كشوري در افريقاي غربي سقوط كمونيسم در اروپاي شرقي را شاهد بودند و خودشان خواهان استقرار دموكراسي شدند، و ديكتاتور آن كشور را وادار كردند تا به طرز استهزاء آميزي اظهار نظر كند كه "بادي از شرق (يعني بلوك كمونيستي شرق) در حال تكان دادن درختان نارگيل است."

   توسعه و پيشرفت، عامل بسياري از دگرگوني ها در جهان بوده است. در اين ميان آنچه در دنياي اسلام كه هنوز با توسعه همه جانبه فاصله زيادي دارد با اهميت بوده است، مبارزه با عوامل هر گونه عقب ماندگي است. غرب و دنياي مسيحيت، قبلاً اين راه را رفته و به نتيجه رسيده اند. اين، تا حدود زيادي كار را در جوامع توسعه نيافته آسان تر كرده است. چرا كه تجربه حداقل نيم هزاره ي اروپاييان در زمينه توسعه همه جانبه به عوان يك دستاورد وجود دارد. و ما مي توانيم در راهِ دست يابي به توسعه و نظام سياسي دموكراتيك از آن سود ببريم.

   چارلز كورزمن گفته است، "برخي كشور ها مانند عربستان سعودي و ايران، تلاش كرده اند از ورود ايده هاي خارجي به كشور هاي خود جلو گيري كنند، دقيقاً به خاطر اينكه آنها از چنين تعاملات بين فرهنگي هراس دارند. اما مسدود كردن ايده هاي خارجي، به قول وودرو ويلسون[،] رييس جمهور اسبق ايالات متحده[امريكا] "مانند اين است كه براي مهار سيلي عظيم از جارو استفاده كنيم." كشور هاي اندكي قادر خواهند بود كه تا اين نحو جاروب كردن را براي مدتي طولاني ادامه دهند."

   زماني در ديوار هاي ايران اين جمله پرسشي اخطاريه نوشته شده بود "ويديو خطر ناكتر است تا بمب اتم؟" اما بعد ها همين به اصطلاح خطرناكتر از بمب اتم، آزاد شد و فروشگاه هاي شهر ها، پر شد از ويديو. همين طور ماهواره، كه جرم آن به مراتب سنگين تر از ويديو بود با اينكه هنوز نيز به صورت رسمي آزاد نشده است. اما وضع در مورد اينترنت، هنوز پوليسي است. اما در نهايت، وضع هماني خواهد شد كه در حال حاضر، ويديو و ماهواره در اين كشور دارند. 

 

 

شكست ايديولوژي هاي بديل- 1

 

 

   هر ايديولوژيي زماني به سوي انحطاط و شكست پيش رفته است كه پاسخ خوبي براي افراد جامعه در عرصه هاي مختلف نبوده است. در دنياي اسلام، زماني گرايش به اسلام ليبرال به وجود آمد كه اسلام سياسي نتوانست پاسخگوي پرسش هاي بيشمار افراد در جوامع اسلامي باشد. عوامل رويكرد به اسلام ليبرال و ظهور اين پديده در دنياي اسلام، به عوامل چند بستگي داشته است.

   چارلز كورزمن در مقاله "اسلام سياسي؛ چشم انداز ها و چالش ها" آورده است: "آموزش عالي گسترده، دانش مذهبي را از انحصار نهاد هاي سنتي خارج كرده است. ميليون ها خود آموخته هم اكنون به متون و شروح و تفاسير دسترسي دارند، كساني كه غير روحاني و داراي آموزش هاي سكولار هستند."

   اين دگرگوني گسترده در دنياي اسلام، نخستين عامل در ظهور اسلام ليبرال بوده است. چرا كه جامعه به سوي نوين شدن پيش رفته است. و اين، زمينه هر چه بيشتر تحقيق و تفكر را در ميان افراد جامعه به وجود آورده است. در چنين وضعيتي آنچه تا حالا بدون تفكر و تامل مورد پذيرش افراد جامعه قرار مي گرفت، بعد از اين در صورتي قابل قبول خواهد بود كه علم و منطق آن را بپذيرد. در حالي كه در يك جامعه سنتي، اين مراجع آگاهي سنتي اند كه نبض جامعه را در دست دارند و مورد تاييد افراد جامعه اند. اما دريك جامعه نوين، با تكثر مراجع آگاهي روبرو هستيم.

   در اين وضعيت، افراد جامعه حق انتخاب دارند. آنها مي توانند آنچه را كه درست تشخيص مي دهند قبول نمايند. در حالي كه در يك جامعه سنتي، وضع به گونه اي است كه هر گونه حق انتخاب از افراد جامعه گرفته شده است.

چرا كه جامعه با محدوديت مراجع آگاهي روبرو است. اما در يك جامعه نوين، زمينه تحقيق براي همه فراهم شده است و با تكثر انديشه روبرو ايم كه جامعه را به سوي پويايي پيش برده است.

   چارلز كورزمن، استاد جامعه شناسي دانشگاه كاروليناي شمالي و مولف كتاب "اسلام ليبرال" كتاب مرجع (انتشارات دانشگاه آكسفورد، 1998)، گفته است، "براي مثال، فاطمه مرنيسي (مراكش، متولد 1940) كه بيشتر در زمينه ي جامعه شناسي آموزش ديده تا الهيات، اين حديث منتسب به پيامبر (ص) را كه "آناني كه امور خود را به زنان واگذار مي كنند، هرگز روي آسايش و نيكبختي را نخواهند ديد!" مورد بررسي و بازبيني قرار مي دهد.

او بسياري از منابع قديمي را مورد كنكاش قرار داده و به اين نتيجه مي رسد كه اين حديث را ابوبكرا (وفات، حدوداً 671) جعل كرده است. برده زاده اي كه توسط پيامبر اسلام آزاد شد، رشد كرد و به موقعيت اجتماعي بالايي در شهر بصره دست يافت. او تنها منبع اين حديث است و آن را بيست و پنج سال بعد از فوت پيامبر اسلام نقل كرده است."

   بدون شك جعل و تحريف احاديث و روايات در هر مكتب و دين و مذهبي وجود داشته است. اسلام نيز به عنوان يك دين با مذاهب متعدد از اين امر مستثنا نبوده است.

عدم واگذاري امور به زنان، در جوامع اسلامي، تا حدود زيادي تبديل به يك واقعيت شده است. در چنين وضعيتي براي ذهنيت افراد جامعه، با گذشت زمان هر چه بيشتر، اين موضوع به عنوان يك واقعيت درآمده است. و تقريباً بيشتر مردم باور كرده اند كه اين حديث يك حقيقت است.

چرا كه تشخيص اين كه اين حديث مي تواند و يا شايد جعلي باشد، براي ذهنيت انسان مسلمان در جوامع اسلامي، مشكل بوده است.

   حتا زنان مسلمان نيز به شكل بسيار گسترده آن اين حديث را به عنوان يك حقيقت پذيرفته اند. با اينكه از صدور چنين حكمي در باره خود شان احساس حقارت و كوچكي كرده اند. اصطلاح " زن ناقص العقل است"، نيز از يك چنين انديشه اي تراوش كرده است. چرا كه وقتي سپردن امور به دست زنان، مساوي با عدم آسايش و بدبختي باشد، زنان، ناقص العقل نيز مي توانند باشند. و در مواردي تشبيه زنان به شيطان، نيز در يك چنين بستر اجتماعي و فرهنگي مي تواند قابل طرح باشد.

   فاطمه مرنيسي با گذشت هزار و چهار صد سال، به اين واقعيت دست يافته است كه چنين حديثي جعل شده است. يعني اين مهم زمان، چنين حديثي در جوامع اسلامي به عنوان يك حديث واقعي پذيرفته شده بوده است.

اين واقعاً خيلي ناراحت كننده است كه با چنين موارد و وضعيتي در دنياي اسلام روبرو هستيم. يك نفر به اين سادگي حديثي را اين گونه جعل نمايد و با گذشت حدود يك و نيم هزاره، كسي از واقعيت چنين جعلي آگاه نگردد.     

   چارلز كورزمن گفته است، "مرنيسي معتقد است كه اين حديث، با اينكه در مجموعه ي احاديث محمد ابن اسماييل بخاري، كه در جهان اسلام موثق و به طور گسترده به آن استناد مي شود، آمده اما به دو دليل مشكوك و مورد ترديد است.

   نخست اينكه با در نظر گرفتن شرايط و زمينه ي اين حديث، به نظر مي رسد كه ابوبكرا به خاطر نفع شخصي خود اين حديث را نقل كرده است. او در آن هنگام سعي داشته تا زندگي خود را بعد از واقعه ي جنگ جمل (دسامبر 656) نجات دهد، زماني كه به قول مرنيسي: "تمام كساني كه پيوستن به دار و دسته ي علي(ع) را انتخاب نكرده بودند، مجبور بودند تا عملشان را توجيه كنند. اين مسله مي تواند روشن كند كه چرا مردي چون ابوبكرا نيازمند توسل به سنت هاي مناسب و سودمند مي شود، سابقه او اصلاً رضايت بخش نبود چه اينكه او از شركت در جنگ داخلي امتناع كرده بود... (اگر چه) بسياري از صحابه و ساكنان بصره در اين نزاع بي طرفي اختيار كردند اما تنها ابوبكرا آن را با توسل به اين واقعيت كه يكي از طرفين منازعه زن بوده، توجيه مي كند."

   دوم اينكه ابوبكرا زماني به خاطر دادن شهادت دروغ در محضر دادگاهي شلاق خورده بود. بر اساس قواعد حاكم بر علم حديث كه توسط امام مالك ابن انس (119) يكي از بنيانگذاران علم حديث ارايه شده، دروغ گويي، راوي حديث را فاقد صلاحيت مي كند و از اعتبار مي اندازد. "

  

 

هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي-7   

 

   

 رونالد. ل. نيتلر، گفته است، " به نظر طالبي، دموكراسي واقعي از اين دست(و نه نظام هاي سركوبگري كه خودشان را دموكراتيك مي خوانند) شكل مناسب سياست براي عصر ما است، چون اين شكل، تجسم كننده، همان ارزش هايي است كه براي او  بخشي از اسلام واقعي و اصيل را تشكيل مي دهد. او خاطر نشان مي سازد كه ممكن است در آينده اشكال ديگر حكومتي بتواند بهتر از عهده اين مهم برآيند و دموكراسي را ملغا سازد."

     وقتي از نظام دموكراتيك مي گوييم در واقع از آزادي و برابريي گفته ايم كه از اصول ليبرال دموكراسي بوده است. فرانسيس فوكوياما، فيلسوف و نظريه پرداز جاپاني- امريكايي، در پايان تاريخ و آخرين انسان، ليبرال دموكراسي را سيستم ايده آلي براي جوامع انساني به حساب آورده است. اما در اين ميان آنچه با اهميت است اين موضوع بوده است كه هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي به عنوان نوع بهتري از سيستم دولتداري، مختص به اقليم و آب و هواي خاصي بوده است و يا فرا اقليمي.

     در اين ميان آنچه به دنياي اسلام مربوط مي شود، باز هم هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي بوده است كه همواره موافقان و مخالفان خود را در رد و يا تأييد آن در جوامع اسلامي داشته است. نيز در اين ميان موضوعي به نام شورا است كه در دنياي اسلام از آن به عنوان يك ابتكار اسلامي نام برده شده است كه در مواقع خاصي راهكاري براي حل مسايل اجتماعي و سياسي و... بوده است.

     رونالد. ل. نيتلر، گفته است " به عقيده طالبي[،] شورا علي رغم تفاوتهاي كه دارد، برخي از عناصر دموكراسي را در خود نهفته دارد. به ويژه مسله طرح موضوع و اختلاف آراء در باره آن، كه  در درون مفهوم مشورت خوابيده است نوع آزادي شخصي نيز در آن نهفته است. اما شورا نهادي نيست كه اختصاص به اوايل دوره اسلام در عربستان داشته باشد، چون قبل از اسلام نيز، در ميان جامعه قبايلي عربستان موجود بوده است و از آنجا راه خود را به درون اسلام باز كرده است. بدينسان هويت اسلامي شورا محفوظ مي ماند. اما به به صورت كمرنگ و نه چندان منسجم. طالبي عناصر ديگري از دموكراسي را نيز به مثابه ارزشهاي بنيادين(و جهان شمول) در قرآن مي يابد. اين اصول اخلاقي الهي كه عيقاً اسلامي و عموماً انساني اند و هم از طريق عقل و هم از طريق وحي به دست آمدني هستند؛ شايد سرانجام پلي ميان اسلام و دموكراسي مدرن ايجاد نمايد."

     اگر دموكراسي مدرن را با دو ويژگي آزادي و برابري بشناسيم و به آن ارزش قايل باشيم، درآن صورت، سابقه آن به فراتر از آن مي رسد كه به دموكراسي مدرن قايليم. چرا كه دموكراسي مدرن همان چيزي را در خود دارد كه قبلاً نيز در جوامع انساني به عنوان   يك ارزش مطرح بوده است با اين تفاوت كه نام دموكراسي را بالاي خود نداشته است. و اين ارزش، همان آزادي و برابري بوده است. چيزي كه هميشه و همواره از آرزو هاي انسان در جوامع انساني بوده است.

     رونالد. ل. نيتلر، گفته است، " اما باز هم بايد تاكيد كرد كه دموكراسي هرگز در جهان اسلام وجود نداشته است. به باور طالبي، مي توان از استقرار دموكراسي در جهان اسلام نوعي تحقق اراده خداوند را تعبير كرد. اما بدون اينكه اين ادعاي نادرست را بپذيريم كه دموكراسي قبلاً در عربستان عصر پيامبر زير نام شورا و يا هر ارزش و عمل سنتي ديگري موجود بوده است. و نيز بدون اينكه بپنداريم اين مفهوم كاملاً اسلامي است."

     به نظر نمي رسد چيزي ثابتي وجود داشته باشد. هر پديده اي بيشتر از آن كه اقليمي بوده باشد، جهاني و فرا اقليمي بوده است. دموكراسي نيز به عنوان يك پديده، از اين قاعده مستثنا نبوده است. پس اين نظريه نيز كه دموكراسي يك پديده و مفهوم اسلامي و يا غيراسلامي و يا مسيحي است قابل قبول نيست. چرا كه دموكراسي نيز مانند بسياري از مفاهيم و پديده هاي ديگر، در جوامع مختلف، تفسير و برداشت گونه گوني از آن صورت گرفته است. اما در اين ميان پديده هاي ديگري به نام دين و سياست بوده است كه رابطه آن با دموكراسي مورد توجه بوده است.    

     رونالد. ل. نيتلر، در باره طالبي گفته است، " او بر اين باور است كه دين و سياست در قياس با  اسلام، مقولات مفهومي جداگانه و پديده هاي نامربوط به هم هستند، بنابر اين مسلماناني كه مي خواهند حكومت دموكراتيك را در جوامع شان مستقر سازند، عاقلانه، (به نظر طالبي) آنست كه اين كار را به عنوان انسان هاي انجام دهند كه مي خواهند آنچه را درست است بر گزينند. نه به عنوان مسلماناني كه به دنبال استقرار حكومت اسلامي در سيماي مذهبي آن مي باشند."

     محمد طالبي، به عنوان تجدد طلب مسلمان، ميان دين و سياست در حكومت،  تفاوت قايل شده و اين دو را جدا از هم دانسته است. از نظر او نظام سياسي دموكراتيك، يك نظام سياسي دموكراتيك است بدون اينكه خواسته باشيم آن را با القاب ديگر تزيين نماييم. چراكه از نظر او يك حكومت مذهبي، تنها مي تواند يك حكومت مذهبي باشد نه هيچ ديگر. آن طوري كه روح الله خميني، رهبر انقلاب اسلامي ايران در نخستين  روز هاي فرايند پيروزي انقلاب در مورد نام و عنوان حكومت گفته بود، "جهموري اسلامي"، نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر. چرا كه بعضي ها عناويني مانند "جهموري اسلامي دموكراتيك" را پيشنهاد كرده بودند. اما در نهايت هماني شده بود كه رهبر انقلاب مي خواست.

     اين درست همان چيزي است كه محمد طالبي نيز به آن تاكيد داشته است. اما با تمام اينها نمي توان در مورد اين دو موضعگيري، حكم قطعي صادر كرد. چرا كه هيچ چيزي قطعي و ثابت نيست. امكان دارد در يك جمهوري دموكراتيك، افراد جامعه از فقدان آزادي رنج ببرند و نابرابري هايي وجود داشته باشد. نيز در يك جمهوري اسلامي، آنطوري كه انتظار مي رود، از حكومت مذهبي خبري نباشد.

     اما آنچه مهم است و مي تواند به عنوان نتيجه اين بحث، مورد تاكيد مجدد قرار گيرد، هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي است. اينكه آيا ليبرال دموكراسي، كه از دو اصل آزادي و برابري شكل گرفته است، در هر جمهوريي قابل تطبيق است يا بيشتر به عنوان  نوعي از نطام سياسي دموكراتيك غربي و غير اسلامي مطرح بوده است. اما اگر هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي را در دو اصل آزادي و برابري بدانيم، اين نظام سياسي دموكراتيك، محدود و منحصر به هيچ يك از اقليم و آب و هواي خاصي نيست و به عنوان نوعي بهتري از نظام سياسي، قابل تطبيق در هر جامعه انساني است.              

                 

هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي- 6

 

  مسله اساسي اين است كه دين و سياست تا كجا مي توانند يكديگر را بپذيرند؟ و اين پذيرش از چه نوعي است: حقيقي يا مصلحتي؟ اگر دين را به عنوان يك پديده و هديه آسماني براي ارشاد بشر بپذيريم. سياست چه؟ آيا سياست نيز يك چنين وضعيتي داشته است؟ آيا دين و سياست، اصلاً با هم جمع شدني هستند؟ وقتي مي گوييم سياست داخلي و سياست خارجي كشور ها، و يا دولت ها، به يك واقعيت اشاره داشته ايم. و منطق هم حكم مي كند كه هر دولتي در هر كشوري، ساست خاص خودش را در اداره كشور و در روابط با كشور هاي ديگر داشته باشد. در اين صورت، حداقل به تعداد كشور هاي اسلامي، سياست هاي گونه گون داشته ايم كه باز هم پذيرفتني است. در چنين وضعيتي، يك دين مي تواند به تعداد كشور هاي اسلامي، تفسير شود تا دكترين اسلامي ديانت عين سياست و يا سياست عين ديانت، در تمام كشور هاي اسلامي مدعي خواهان چنين حكومتي، محقق گردد؟ چيزي كه اسلام گرايان سياسي همواره به آن تاكيد داشته اند.

رونالد. ل. نيتلر، گفته است، " اين تفكر در تضاد كامل با ديدگاه تجدد طلبان قرار دارد. آن ها ممكن است اسلام را با اصطلاحات گوناگون تعريف كنند و هر انديشمندي بر ويژگيي  از ويژگي هاي اسلام[،] بيشتر تاكيد كند. اما غالباً بعد سياسي و اجتماعي اسلام را با شدت و بصورت بسيار مطلق گرايانه انكار مي كنند. به نظر آن ها، اسلام به مثابه درستي براي اداره حكومت و جامعه، هرگز نمي تواند ويژگي اصلي سنت باشد. آن ها [اداره حكومت و جامعه را ] ساختار كاملاً سكولار مي دانند. كه هيچ معنا و محتواي  ديني را در بر ندارد. براساس اين نظر، ما به تعداد از آن مسلمانان مي توانيم اسلام داشته باشيم. تجدد طلبان بر اصول اخلاقي و تعاليم عام تاكيد مي كنند و به همين دليل مفهوم اشخاص و نهاد هاي واجد مرجعيت براي آن ها[بي] معنا است."

     تجدد طلبان، قراءت جديدي از اسلام دارند. آن ها ديدگاه هاي اسلام گرايان سياسي و ليبرال هاي مسلمان را در مواردي رد كرده اند. اما پرسش اصلي اين است كه در اين ميان، ليبرال دموكراسي چه وضعيتي داشته است. اصولاً ليبرال دموكراسي از نگاه اين جريان هاي اسلامي چگونه تفسير شده است. پروفيسور محمد طالبي، مؤرخ، متفكر و نظريه پرداز تونسي، به عنوان يك نوگراي اسلامي، به گفته رونالد. ل. نيتلر، " در زمينه ماهيت و رسالت اسلام در دنياي معاصر، زندگي نامه روشني دارد. موضوعات جديد مورد علاقه طالبي عبارت اند از: دين و سياست، اسلام و دموكراسي، اسلام و حقوق بشر، زن در اسلام و اسلام و كثرت گرايي ديني. طالبي كشف نمود كه اسلام نه تنها با بهترين ارزشهاي دنياي جديد سازگار است، بلكه حتا آنها را به عميق ترين وجه تجسم بخشيده و محقق مي سازد. او علي رغم اينكه بار ها در برابر اين سخن مورخين كه نمي دانند واقعاً اسلام چه چيزي است، تواضع نشان مي دهد، اما در قرآن و ديگر منابع اصيل اسلامي و مستندات تاريخي، شواهدي از رحمت اسلامي استدلال انتقادي، آزادي و كثرت گرايي مي يابد كه شالوده برخي از انديشه هاي او در باره ماهيت اسلام را شكل مي بخشد."

     بدون شك سرخوردگي ناشي از عدم توسعه در بسياري از جوامع اسلامي پرسش هايي را در ميان متفكران مسلمان به وجود آورده است اينكه چرا اين همه عقب ماندگي؟ عامل و يا عوامل چنين وضعيتي دين بوده است و يا سياست دولت ها ي اسلامي؟ در اين ميان جريان هاي اسلامي هر كدام مواضع متفاوتي در اين باره اتخاذ كرده اند. و در اين ميان به صورت مشخصتر در مورد دموكراسي مدرن، باز هم نظريه ها در ميان متفكران مسلمان، متفاوت بوده است. در حالي كه اساس دموكراسي مدرن، آزادي و برابري بوده است آنچه در دين اسلام نيز به آن تاكيد شده شده است.

     در صدر اسلام، همچنان چيزي به نام و مشخصه شورا بود كه تقريباً بسياري از امور اجتماعي و حكومتي را با آن حل مي كردند. كه متشكل از بزرگان و متنفذين قومي بوده است. چيزي كه با  همان ساختار و يا با تفاوت هايي در شكل و محتوا، هنوز در تعدادي از جوامع اسلامي حفظ شده است. اين چنين شورا هايي به شكل ثابت و غير ثابت و مقطعي، در تعدادي از كشور هاي اسلامي در مورد مسايل مهم اجتماعي و سياسي و... حكم قطعي صادر كرده است بدون اينكه مورد مخالفت ديگر ارگان ها و نهاد هاي موجود قرار گرفته باشد. مجلس خبرگان و شوراي نگهبان، در جمهوري اسلامي ايران و لويه جرگه (مجلس بزرگان)، در افغانستان، سه نوع از شورا هاي ثابت  و غيرثابت و مقطعي، در اين دو كشور اسلامي بوده است.

     اما شورا، آن طوري كه محمد طالبي نيز به آن اشاره داشته، در عربستان قبل از اسلام نيز وجود داشته است. اما آيا رابطه اي ميان اين نوع از شورا ها در جوامع اسلامي، و دموكراسي وجود داشته است؟ و آيا اصولاً، شورا ها و جرگه ها، ساختار هاي سنتي اند يا مدرن؟    

     رونالد. ل. نيتلر، گفته است، " طالبي منكر چنين ارتباط مستقيم ميان شورا و دموكراسي مي باشد. او چنين استدلال مي كند كه شورا، با اينكه در ذات خود امري پسنديده است، اما از زمان و مكاني بجا مانده است كه در آن هيچ تصوري از دموكراسي، به گونه كه ما مي شناسيم، موجود نبوده است."

     اين زمان و مكان، شامل غرب مسيحي و شرق اسلامي و بودايي، هر سه مي شده است. و شورا و جرگه، بجا مانده از وضعيت اجتماعي از اقليم هاي متفاوت بوده است با ساختار هاي كاملاً سنتي كه هرگونه نوآوري را برنتابيده است. از اينرو، اين ساختار سنتي با دموكراسي كه يك ساختار كاملاً مدرن است، در بسياري از موارد در تضاد كامل با يكديگر قرار داشته اند. از همين منظر بوده است كه شورا و جرگه، بيشتر در كشور هايي وجود داشته و به عنوان يك راهكار حفظ شده است كه ساختار هاي سنتي خود را همچنان حفظ كرده اند. در حالي كه در همه پرسي (رفراندوم)، كه در آن به آراي تك تك افراد جامعه توجه شده و احترام صورت گرفته، از راهكار هاي مدرن در ساختار مدرن اجتماعي بوده است. و اين از راهكار هاي مدرن در دموكراسي مدرن نيز بوده است.               

  

هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي-5

 

  تركيه فرايند مدرنيزاسيون، موفق عمل كرده است. هم در زمينه توسعه و هم در گسترش و پيشرفت دموكراسي. و اين، بيشتر مديون دكترين دولت هاي كارآمد در فرايند پس از جنگ دوم جهاني در اين كشور بوده است. آنچه تركيه را به عنوان يك كشور اسلامي از بيساري از كشور هاي اسلامي ديگر پيش انداخته است و دستاورد هايي را براي اين كشور در زمينه مدرنيزاسيون به همراه داشته است، درك خوبي از زمان در انديشه دولتمردان اين كشور بوده است.

     تقويت و گسترش اينگونه انديشه ها در جوامع توسعه نيافته و حتا در جوامع در حال توسعه، براي موفقيت روند و فرايند دموكراسي و مدرنيزاسيون، يك ضرورت بوده است. مي بايست زمينه هاي چنين روند و فرايندي فراهم گردد تا شاهد تحقق و موفقيت دموكراسي و توسعه در كشور هايي باشيم كه از فقدان دموكراسي و عدم توسعه رنج برده اند.

     چارلز كورزمن گفته است، " كاملاً امكان دارد كه اين گرايش ها در آينده بر اهميت شان بيشتر افزوده شود، و احتمالاً حتا به جرياني مسلط در سال هاي آتي بدل شوند. چنين روندي به دليل وجود عوامل داخلي، فرايند مدرن سازي و توسعه در جوامع اسلامي، و دلايلي مشابه آنچه كه چنين تحولي را در غرب موجب شد، احتمالاً اتفاق مي افتد."

     اين دقيقاً همان چيزي بوده است كه در تركيه، حداقل در سده بيستم در زمينه دموكراسي و توسعه صورت گرفته است. اما در همين زمان، وضع در بسياري از كشور هاي اسلامي و غير اسلامي در زمينه توسعه و دموكراسي، اصلاً رضايت بخش نبوده است. چرا كه رويكرد به خشونت در بيشتر دولت ها به مراتب بيشتر از رويكرد به صلح و دموكراسي بوده است.

     هانتينگتون به موضوعي خوبي اشاره داشته است. به قدرت رسيدن از طريق صلح و دموكراسي. اما مشكل در جوامع اسلامي و يا هر جامعه اي ديگر، زماني بوجود آمده است و صلح و دموكراسي را با تهديد و شكست روبرو ساخته است كه قدرت سياسي، با رويكرد به زور و خشونت، حاصل شده است. چرا كه در بيشتر موارد، در كشور هاي توسعه نيافته  و در مواردي هم در جوامع در حال توسعه، دولت ها با انقلاب و كودتا، سرنگون شده است.

     وقتي دولتي با رويكرد به زور و خشونت روي كار آمده است، براي بقا، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته است. و اين چيزي است كه زمينه هاي تحقق هرگونه صلح و  دموكراسي را از ميان برداشته است. معمولاً گروه هاي راديكال اسلامي، براي رسيدن به قدرت سياسي، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته اند. و وضعيت رويكرد به خشونت، در فرايند حاكميت گروه هاي راديكال اسلامي، ادامه يافته و براي سركوب هر صداي مخالفي از آن سود برده شده است.

     چارلز كورزمن گفته است، "  حكومت طالبان در افغانستان[، و حتا فكر استقرار يك چنين حكومتي، ] بسياري از مسلمانان را وحشت زده مي كند. اما مايه ي نااميدي و سرخوردگي شماره يك مسلمان "بنيادگرا" مورد ايران است. انقلاب ايران در سال 1979 اميدواري هاي فراواني را در ميان اسلام گرايان در مالزيا، افريقا و سراسر جهان اسلام به وجود آورد. ايران سرمشق حركت هاي اسلام گرايانه شد. براي نخستين بار بعد از قرن هفدهم، يك جامعه ي واقعاً اسلامي داشت شكل مي گرفت. اما ديدن اينكه اين رويا به تحقق نپيوست براي اين مردم اميدوار بسيار دردناك بوده است.

     نمونه هاي زيادي از اين سرخوردگي دردناك و نتيجه ي ليبرال ناشي از آن را مي توان نشان داد. عبدالكريم سروش را ملاحظه بفرماييد، كسي كه با دل و جان طرفدار جمهوري اسلامي در سال هاي اوليه ي وقوع آن بود. سروش در بازسازي انقلابي دانشگاه ها در ايران، كه به نام پاكسازي ايديولوژيكي عذر بسياري از اساتيد شايسته را خواستند، فعالانه سهيم بود.

     اما با وجود اين حمايت قرص و محكم از جمهوري اسلامي سرانجام به آن مظنون شد. در اواسط دهه ي 1980 او ديگر شروع كرده بود به فاصله گرفتن از كميته هاي رسمي اي كه قبلاً در آنجاها كار مي كرد. در اواخر دهه 1980 به اين درك رسيد كه جمهوري اسلامي به وجود آورنده ي دوران جديدي از عدالت و راستي نيست. سروش شروع كرد به انتقاد از حكومت و خواستار تفسير مجدد حقوق اسلامي و آزادي هاي دانشگاهي و فكري شد."

     در فرايند پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، قدرت به دست اسلام گرايان راديكال افتاد. و اين چيزي بود كه قبل از آن حداقل در سده هاي اخير، صورت نگرفته بود. اخوان المسلمين، كه نماينده ي واقعي از اسلام گرايان سياسي بود در همين سده در مصر، نتوانسته بود قدرت سياسي را به دست گيرد. چرا كه دولت هاي مصر در برابر آن ايستاده بود ومانع به قدرت رسيدن آن شده بود.

     سيد قطب، به عنوان يك اسلام گراي سياسي راديكال و از رهبران جوان اخوان المسلمين، در جريان مبارزات سياسي در برابر دولت مصر، بازداشت و زنداني و بعد ها اعدام گرديد. اما اين پايان ماجرا نبود چرا كه ديگر رهبران اين حزب سياسي اسلام گرايان راديكال، به مبارزات شان در برابر دولت هاي مصر ادامه داده و از آن زمان تا امروز، چالشي در برابر دولت هاي مركزي مصر به حساب آمده اند.

     اخوان المسلمين به عنوان يك حزب سياسي راديكال اسلامي، به مصر محدود نماند و در فرايند فعاليت هاي سياسي اش، به بيرون از خاستگاه اش، در بعضي از كشور هاي اسلامي ديگر گسترش يافت و طرفداراني پيدا كرد. 

     رونالد. ل. نيتلر گفته است، " سيد قطب مصري(1966- 1906) كه شايد بتوان او را مهمترين متفكر اسلام گراي قرن 20 ناميد، براي اسلام دو بعد مرتبط به هم قايل است. [و اين دو بعد عبارت اند از] تقواي شخصي و نظم سياسي و اجتماعي اسلامي. او مانند بسياري از اسلام گرايان بر اين باور بود كه هر چند رجعت انفرادي اصل است، اما سرانجام در آن بعد عمومي تر سياسي و اجتماعي اسلام ذوب مي گردد. به باور او تنها با درخشش سياسي اسلام[،] جهان به نيت اين دين اعتراف خواهد كرد و تنها از اين طريق مي توان بشريت را از بلاي سكولاريسم و تباهي دين نجات داد."

 

 

هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي-5

 

  تركيه فرايند مدرنيزاسيون، موفق عمل كرده است. هم در زمينه توسعه و هم در گسترش و پيشرفت دموكراسي. و اين، بيشتر مديون دكترين دولت هاي كارآمد در فرايند پس از جنگ دوم جهاني در اين كشور بوده است. آنچه تركيه را به عنوان يك كشور اسلامي از بيساري از كشور هاي اسلامي ديگر پيش انداخته است و دستاورد هايي را براي اين كشور در زمينه مدرنيزاسيون به همراه داشته است، درك خوبي از زمان در انديشه دولتمردان اين كشور بوده است.

     تقويت و گسترش اينگونه انديشه ها در جوامع توسعه نيافته و حتا در جوامع در حال توسعه، براي موفقيت روند و فرايند دموكراسي و مدرنيزاسيون، يك ضرورت بوده است. مي بايست زمينه هاي چنين روند و فرايندي فراهم گردد تا شاهد تحقق و موفقيت دموكراسي و توسعه در كشور هايي باشيم كه از فقدان دموكراسي و عدم توسعه رنج برده اند.

     چارلز كورزمن گفته است، " كاملاً امكان دارد كه اين گرايش ها در آينده بر اهميت شان بيشتر افزوده شود، و احتمالاً حتا به جرياني مسلط در سال هاي آتي بدل شوند. چنين روندي به دليل وجود عوامل داخلي، فرايند مدرن سازي و توسعه در جوامع اسلامي، و دلايلي مشابه آنچه كه چنين تحولي را در غرب موجب شد، احتمالاً اتفاق مي افتد."

     اين دقيقاً همان چيزي بوده است كه در تركيه، حداقل در سده بيستم در زمينه دموكراسي و توسعه صورت گرفته است. اما در همين زمان، وضع در بسياري از كشور هاي اسلامي و غير اسلامي در زمينه توسعه و دموكراسي، اصلاً رضايت بخش نبوده است. چرا كه رويكرد به خشونت در بيشتر دولت ها به مراتب بيشتر از رويكرد به صلح و دموكراسي بوده است.

     هانتينگتون به موضوعي خوبي اشاره داشته است. به قدرت رسيدن از طريق صلح و دموكراسي. اما مشكل در جوامع اسلامي و يا هر جامعه اي ديگر، زماني بوجود آمده است و صلح و دموكراسي را با تهديد و شكست روبرو ساخته است كه قدرت سياسي، با رويكرد به زور و خشونت، حاصل شده است. چرا كه در بيشتر موارد، در كشور هاي توسعه نيافته  و در مواردي هم در جوامع در حال توسعه، دولت ها با انقلاب و كودتا، سرنگون شده است.

     وقتي دولتي با رويكرد به زور و خشونت روي كار آمده است، براي بقا، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته است. و اين چيزي است كه زمينه هاي تحقق هرگونه صلح و  دموكراسي را از ميان برداشته است. معمولاً گروه هاي راديكال اسلامي، براي رسيدن به قدرت سياسي، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته اند. و وضعيت رويكرد به خشونت، در فرايند حاكميت گروه هاي راديكال اسلامي، ادامه يافته و براي سركوب هر صداي مخالفي از آن سود برده شده است.

     چارلز كورزمن گفته است، "  حكومت طالبان در افغانستان[، و حتا فكر استقرار يك چنين حكومتي، ] بسياري از مسلمانان را وحشت زده مي كند. اما مايه ي نااميدي و سرخوردگي شماره يك مسلمان "بنيادگرا" مورد ايران است. انقلاب ايران در سال 1979 اميدواري هاي فراواني را در ميان اسلام گرايان در مالزيا، افريقا و سراسر جهان اسلام به وجود آورد. ايران سرمشق حركت هاي اسلام گرايانه شد. براي نخستين بار بعد از قرن هفدهم، يك جامعه ي واقعاً اسلامي داشت شكل مي گرفت. اما ديدن اينكه اين رويا به تحقق نپيوست براي اين مردم اميدوار بسيار دردناك بوده است.

     نمونه هاي زيادي از اين سرخوردگي دردناك و نتيجه ي ليبرال ناشي از آن را مي توان نشان داد. عبدالكريم سروش را ملاحظه بفرماييد، كسي كه با دل و جان طرفدار جمهوري اسلامي در سال هاي اوليه ي وقوع آن بود. سروش در بازسازي انقلابي دانشگاه ها در ايران، كه به نام پاكسازي ايديولوژيكي عذر بسياري از اساتيد شايسته را خواستند،         فعالانه سهيم بود.

     اما با وجود اين حمايت قرص و محكم از جمهوري اسلامي سرانجام به آن مظنون شد. در اواسط دهه ي 1980 او ديگر شروع كرده بود به فاصله گرفتن از كميته هاي رسمي اي كه قبلاً در آنجاها كار مي كرد. در اواخر دهه 1980 به اين درك رسيد كه جمهوري اسلامي به وجود آورنده ي دوران جديدي از عدالت و راستي نيست. سروش شروع كرد به انتقاد از حكومت و خواستار تفسير مجدد حقوق اسلامي و آزادي هاي دانشگاهي و فكري شد."

     در فرايند پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، قدرت به دست اسلام گرايان راديكال افتاد. و اين چيزي بود كه قبل از آن حداقل در سده هاي اخير، صورت نگرفته بود. اخوان المسلمين، كه نماينده ي واقعي از اسلام گرايان سياسي بود در همين سده در مصر، نتوانسته بود قدرت سياسي را به دست گيرد. چرا كه دولت هاي مصر در برابر آن ايستاده بود ومانع به قدرت رسيدن آن شده بود.

     سيد قطب، به عنوان يك اسلام گراي سياسي راديكال و از رهبران جوان اخوان المسلمين، در جريان مبارزات سياسي در برابر دولت مصر، بازداشت و زنداني و بعد ها اعدام گرديد. اما اين پايان ماجرا نبود چرا كه ديگر رهبران اين حزب سياسي اسلام گرايان راديكال، به مبارزات شان در برابر دولت هاي مصر ادامه داده و از آن زمان تا امروز، چالشي در برابر دولت هاي مركزي مصر به حساب آمده اند.

     اخوان المسلمين به عنوان يك حزب سياسي راديكال اسلامي، به مصر محدود نماند و در فرايند فعاليت هاي سياسي اش، به بيرون از خاستگاه اش، در بعضي از كشور هاي اسلامي ديگر گسترش يافت و طرفداراني پيدا كرد. 

     رونالد. ل. نيتلر گفته است، " سيد قطب مصري(1966- 1906) كه شايد بتوان او را مهمترين متفكر اسلام گراي قرن 20 ناميد، براي اسلام دو بعد مرتبط به هم قايل است. [و اين دو بعد عبارت اند از] تقواي شخصي و نظم سياسي و اجتماعي اسلامي. او مانند بسياري از اسلام گرايان بر اين باور بود كه هر چند رجعت انفرادي اصل است، اما سرانجام در آن بعد عمومي تر سياسي و اجتماعي اسلام ذوب مي گردد. به باور او تنها با درخشش سياسي اسلام[،] جهان به نيت اين دين اعتراف خواهد كرد و تنها از اين طريق مي توان بشريت را از بلاي سكولاريسم و تباهي دين نجات داد."

 

 

هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي-4

 

 

چنين چيزي براي اقليت هاي غير مسلمان در يك كشور اسلامي نيز مي بايست از سوي مسلمانان، پذيرفته شده باشد. چرا كه عين همين نگراني از سوي آن ها  نيز مي تواند وجود داشته باشد. از اينرو تاكيد بر تطبيق قانون شريعت اسلامي در يك جامعه چند فرهنگي،  چند ديني و چند مذهبي، مي تواند براي پيروان اديان و مذاهب ديگر، محدوديت ايجاد نمايد چيزي كه در تضاد با اصل ليبرال دموكراسي يعني آزادي و برابري قرار مي گيرد. اقليت هاي مسلمان در كشور هاي غير اسلامي كه نظام مذهبي در آن حاكم بوده، همواره نگران حقوق مذهبي شان بوده اند. به همين خاطر حكومت غير مذهبي را در اينگونه كشور ها ترجيح داده و از آن استقبال كرده اند.

     پس، چطور مي تواند اقليت هاي مذهبي كه در كشور هاي غير اسلامي، حكومت غير مذهبي را تر جيح داده واز آن استقبال كرده اند در كشور هاي اسلامي، خواستار حكومت مذهبي بوده اند. اين، خود تضاد آشكار در انتخاب نوع حكومت در جوامع  اسلامي و غير اسلامي از سوي مسلمانان در اين دو جامعه انساني بوده است. سؤال همينجا است كه چرا اقليت هاي مسلمان در كشور هاي غير اسلامي، حكومت غير مذهبي را  ترجيح داده اند اما گروه هاي راديكال مسلمان در كشور هاي اسلامي، خواستار حكومت مذهبي بوده اند.                   

     فرانسيس فوكوياما گفته است، "بنابراین، سیاست مدرن سکولار از فرهنگ مسیحی سرچشمه نگرفت، بلکه چیزی بود که می بایست از خلال تجربه دردناک تاریخی آموخته می شد. یکی از اولین پیروزی های لیبرالیسم مدرن توفیق اش در متقاعد کردن مردم بود به اینکه می بایست اهداف غایی را که توسط مذاهب ادعا می شد از صحنه سیاست حذف کرد. این کشمکشی بود که غرب از آن عبور کرد و تصورم این است که الان دنیای اسلام در حال عبور از آن است."

     مهم اين است كه مدرنيزاسيون در جوامع اسلامي، تا چه اندازه به عنوان يك اصل مطرح است. چرا كه هر گونه دستاوردي در زمينه مدرنيزاسيون، نياز به رهبرن كارآمد داشته است و چگونگي توسعه انساني در جامعه. موفقيت مدرنيزاسيون، به توسعه انساني و توسعه متوازن همه جانبه بستگي داشته است. از سويي نيز دموكراسي مدرن، مستلزم نوشدن جامعه بوده است. رنسانس اروپا كه  به نو شدن جوامع غربي انجاميد، حاصل نو شدن انديشه انسان اروپايي بوده است. در واقع رنسانس اروپا، با خلع حاكميت كليسا به وجود آمد.

     حالا هر نامي كه مي توان روي آن گذاشت مهم نيست. مهم اين است كه دين را از سلطه سياست رهانيد و همان طور به عنوان يك دين حفظ كرد بدون اينكه آن را تا سطح سياستزدگي هاي روزمره تنزل دهد و ارزش معنوي آن را پايين آورد. با اين رويكرد، دين را بايد از بازي هاي سياسي بيرون آورد و ارزش معنوي آن را به عنوان يك پديده و هديه آسماني براي نسل هاي آينده حفظ كرد. چرا كه مدعيان حكومت هاي مذهبي، همواره از دين به عنوان ابزاري براي رسيدن به قدرت سود برده اند. اما در نهايت، كاري براي همزيستي پيروان مذاهب يك دين انجام نداده اند و تنها به اختلافات مذهبي ميان پيروان يك دين دامن زده اند. اختلافاتي كه عامل عمده شكست دموكراسي در چنين جوامعي بوده است. در حالي كه اين دموكراسي بوده كه زمينه اي براي تحقق مدرنيزاسيون به حساب آمده است.   
     فرانسيس فوكوياما گفته است، "دموکراسی مدرن لیبرال بر پایه دو اصل دو گانه اي آزادی و برابری شکل گرفته است. این دو در نزاعی تمام ناشدنی هستند: برابری بدون مداخله یک حاکمیت قدرتمند که آزادی های فردی را محدود کند به حد اعلی نمی رسد، آزادی نیز نمی تواند تا بی نهایت گسترش یابد مگر اینکه اشکال متنوع نابرابری اجتماعی مهلک را پذیرا باشیم. پس هر لیبرال دموکراسی می بایست میان این ها دست به انتخاب هایی بزند."

     آنچه فرانسيس فوكوياما به آن اشاره داشته است، بيشتر در فرايند و فرجام مدرنيزاسيون در جوامع توسعه يافته قابل برسي بوده است. آن جا كه مدرنيزاسيون به صورت واقعي آن محقق شده است و دموكراسي مدرن ليبرال، گسترش و پيشرفت خوبي داشته است. در حالي كه در جوامع توسعه نيافته و حتا در بسياري از جوامع در حال توسعه، دغدغه اصلي، چگونه رسيدن به دموكراسي و مدرنيزاسيون بوده است.

     در اين ميان در جوامع ليبرال دموكراسي، آزادي هاي فردي و گروهي، دو صورتي از آزادي است كه هر كدام در محدوده خاص خود قابل بررسي بوده است. يعني كدام يك در اولويت قرار داشته و از اهميتي زيادي برخوردار بوده است. شناخت و تشخيص اين دو ،مهم بوده است. در ليبرال دموكراسي ايالات متحده امريكا، ازآدي گروه بر آزادي فرد ارجحيت داشته است. و اين دقيقاً به معني محدوديت آزادي فرد بوده است. يعني فرد در درون گروه تعريف شده است. و هويت گروهي يا فرهنگي او در چنين شرايطي شناخته شده است. اما در عوض، هويت گروهي يا فرهنگي هميشه و همواره مورد تاكيد و بازتاكيد قرار گرفته است.

     حالا بايد ديد، ليبرال دموكراسي در دنياي اسلام با چه موانعي روبرو بوده است. سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش شبكه سي ان ان كه "شما قبول نداريد كه كشور هاي اسلامي، به ويژه كشور هاي عربي، براي دموكراسي اهميتي قايل شوند؟" گفته است، " نه. در اين كشور ها هم دموكراسي مي تواند برقرار شود. دراسلام، هيچ عنصري وجود ندارد كه مانع رسيدن جوامع مسلمان به دموكراسي باشد..."

     سامويل هانتينگتون اما در پاسخ به اين پرسش شبكه سي ان ان كه " يعني دموكراسي، اسلام سياسي را از بين نبرده است و آن را قوي تر مي كند؟"  گفته است، " تا حدودي شايد اين طور باشد. برگزاري انتخابات دموكراتيك در كشور هاي اسلامي، برخي احتمالات را نيز به همراه دارد و آن، به قدرت رسيدن گروه هاي سياسي اسلامي است، اما به طور كلي، اين گروه ها پس از به قدرت رسيدن حالت ميانه رويي پيدا مي كنند. آن ها معمولاً به شكلي منطقي عمل مي كنند و تصميم مي گيرند. به ويژه كه خود از طريق صلح و دموكراسي به قدرت رسيده اند. يكي از نمونه هاي بارز را مي توان در تركيه مشاهده كرد."

    

 

هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي-3   

    

  

چارلز كورزمن در ادامه گفته هاي علي بولا آورده است، "مسئله و مشكل فوري آن روز (صدر اسلام) پايان دادن به نزاع ها و يافتن صورت بندي اي بود كه در آن تمام طرف ها براساس اصول عدالت، راستي و صداقت با يكديگر همزبستي داشته باشند. از اين نظر منشور، تاريخي و نويد دهنده ي عصري تازه است… پروژه اي مبتني بر صداقت و راستي، و از حيث احترام به قانون ايده آل، با هدف استقرار صلح و ثبات واقعي در ميان مردم اتفاق نمي افتاد مگر اينكه بر پايه ي پيماني بين گروه هاي مختلف (مذهبي، حقوقي، فلسفي، سياسي و غيره) استوار باشد… اين يعني تنوع و چندساني نيرومند در عين وحدت و يگانگي".

     وقتي رهبران مذهبي مسلمان در اروپا و به صورت مشخص تري در فرانسه و يا هالند، خواستار آن شده اند كه قانون شريعت اسلامي بر قانون مدني اين دو كشور اروپايي اولويت داشته باشد، اين موضوع را چگونه مي توان حل كرد كه هم حق اقليت هاي ديني و مذهبي اعاده شده باشد و هم هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي خدشه  دار نشده باشد.

چرا كه زندگي درليبرال دموكراسي اروپا اين حق را به رهبران مذهبي مسلمان داده است كه با چنين قاطعيتي خواستار اولويت قرار دان قانون شريعت اسلامي بر قانون مدني فرانسه يا هالند شده اند.

     شايد اين رهبران مسلمان اين موضوع را در نظر نگرفته اند كه قانون مدني كشور هاي مانند فرانسه و يا هالند، تنها يك قانون مدني است كه آزادي و برابري را مطابق همين دو اصل ليبرال دموكراسي مد نظر قرار داده است كه تمام شهروندان در برابر آن از حق مساوي برخوردار است. در حالي كه اگر قانون اين دو كشور اروپايي، قانوني بر اساس  دين مسيحي مي بود، در آن صورت طرح قانون شريعت اسلامي براي مسلمانان اين دو كشور اروپايي، مي توانست قابل توجيه باشد. از سويي نيز شايد هم مي توانست  اختلاف برانگيز باشد.

     فرانسيس فوكوياما گفته است، " در سوی دیگر، اغلب جوامع لیبرال متوجه اند که به رسمیت شناسی گروه به معنی تضعیف اصول اولیه لیبرال، یعنی حقوق افراد و مداراگری ست. همان طور که چارلز تیلور توضیح می دهد لیبرالیسم نمی تواند در قبال همه فرهنگ ها بی طرف باشد، چراکه خودش منعکس کننده ارزش های فرهنگی خاصی ست و می بایست گروه های فرهنگی دیگری که خودشان به شدت غیر لیبرال هستند را رد کند."

     يكي از ويژگي هاي ليبرال دموكراسي، آزادي مذهبي براي پيروان اديان و مذاهب بوده است. از اينرو زندگي در ليبرال دموكراسي، اين حق را به پيروان اديان و مذاهب داده است كه آزادانه به انجام مراسم مذهبي شان بپردازند. و اين به معني حكومت مذهبي در جوامع ليبرال دموكراسي نبوده است. اما يك امتياز بزرگ براي اقليت هاي ديني و مذهبي در جوامع ليبرل دموكراسي بوده است. چرا كه در صورت حاكميت حكومت هاي مذهبي در جوامع ليبرال دموكراسي، اقليت هاي ديني و مذهبي ديگر، يا آزادي ديني و مذهبي شان از بين مي رفت و يا محدود مي گرديد. بخاطري كه در يك حاكميت مذهبي، قدرت سياسي در دست مذهب اكثريت مانند عربستان سعودي و ايران و يا در دست مذهب اقليت مانند عراق قبل از 2003 بوده است.

     در خواست رهبران مذهبي اقليت هاي مسلمان در ارپا به ويژه در فرانسه و يا هالند مبني بر اولويت قرار دادن قانون شريعت اسلامي بر قانون مدني اين كشور ها، مي تواند زندگي در ليبرال دموكراسي را براي اقليت ها ي مسلمان و ديگر اقليت هاي ديني و مذهبي، با چالش روبرو نموده و حتا آن ازادي مذهبي را كه در حاكميت قانون مدني كشور هاي اروپايي از آن برخوردارند از آن ها بگيرد. چرا كه در صورت استقرار حاكميت مذهبي، حاكميت از آنِ مسيحيت خواهد بود و اقليت هاي ديني و مذهبي مسلمان و ديگر اقليت هاي ديني و مذهبي، همچنان يك اقليت ديني و مذهبي باقي خواهند ماند بدون اينكه در ساختار هاي جامعه نقشي داشته و از مزاياي ليبرال دموكراسي استفاده نمايند.

     فرانسيس فوكوياما گفته است، "سکولاریسم سیاسی به عنوان بخش غیر قابل انفکاک فرآیند مدرنیزاسیون در آمده است. در تاریخ مسیحیت، کلیسا و حکومت به عنوان نهاد های مجزایی شکل گرفتند در حالیکه این مسئله در مورد اسلام صدق نمی کند. ولی جدایی میان این دو هرگز ضروری یا کامل نبوده است. در پایان قرون وسطی هر شاهزاده اروپایی باور های مذهبی مورد وثوق تابعین خود را دیکته می کرد، نزاع های فرقه ای در پی "دوره رفورماسیون پروتستانی" منجر به بیش از یک قرن جنگ خونین شد."

     در بيشتر موارد، اقليت هاي مذهبي مسلمان در جوامع غير اسلامي، حكومت غير مذهبي را ترجيح داده اند. چرا كه اقليت هاي مسلمان در كشور هايي كه گروه ها و احزاب سياسي- مذهبي راديكال غير مسلمان خواستار تشكيل حكومت هاي مذهبي بوده اند، همواره از تحقق چنين وضعيتي نگران بوده اند. هند، يكي از اين كشور ها بوده است. در دهه هفتاد 1300 خورشيدي، زماني كه حزب راديكال بهاراتيا جاناتا، با شعار تشكيل دولت مذهبي هندو وارد مبارزات انتخاباتي شد، بزرگترين اقليت ديني هند يعني مسلمانان، بيش از هر كسي ديگري ابراز نگراني كردند.

     در آن زمان نگراني مسلمانان هند، بجا بود. چرا كه قبل از آن هندو هاي افراطي  خشمگين، به تحريك حزب راديكال بهاراتيا جاناتا، مسجد بابري را كه قدامت آن به  پنچ صد سال مي رسيد، به بهانه و ادعاي اين كه قبل از ساخته شدن، معبد بودايي است، تخريب كرده بودند. درجريان تخريب اين مسجد، در گيري هاي خشونت آميز و خونيني ميان هندو هاي افراطي و مسلمانان خشمگين روي داده بود. در چنين وضعيتي اگر حزب راديكال بهاراتيا جاناتا، در انتخابات پيروز مي شد و قدرت را به دست مي گرفت، روشن بود كه وضعيت هند به كجا مي كشيد.

     بدون شك، هند تا آستانه يك جنگ داخلي تمام عيار پيش مي رفت و اينكه در فرايند حاكميت حزب راديكال بهاراتيا جاناتا چه اتفاقي در جامعه تعدد مذهبي و تعدد فرهنگي هند مي افتاد و در صورت وقوع جنگ داخلي، تبعات ويراني آن چه اندازه مي بود، شايد خارج از تصور بود. به گفته چارلز كورزمن، همايون كبير، از نظريه پردازان مسلمان هندي گفته است، در هند امروز، " مسلمانان اجبار و زور را در امور مذهبي محكوم كرده و پذيرفته اند كه مذاهب مختلف بايد مورد احترام شايسته قرار بگيرند."

   

  

هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي-2

 

    مدرنيزاسيون، فرايند نظام سياسي دموكراتيك و توسعه بوده كه در حاكميت دولت كارآمد، حاصل شده است. جوامع توسعه يافته در واقع از يك چنين فرايندي سود برده است. در جوامع اسلامي نيز مي توان يك چنين فرايندي بوجود آورد تا به توسعه و نظام سياسي دموكراتيك دست يافت. اما قبل از آن مي بايست از وجود دولت كارآمد، برخوردار بود. در اين ميان هر چيزي كه مانعي براي تحقق چنين فرايندي باشد بايد از ميان برداشت.

     جامعه بسته نيز مي تواند به عنوان مانعي براي تحقق فرايند مدرنيزاسيون به حساب آيد. و در اين ميان جزم انديشي در قراءت از شريعت اسلامي، همواره به عنوان يك مانع در برابر توسعه و شكل گيري نظام سياسي دموكراتيك قرار داشته است. مدرنيزاسيون نيز حاصل آزادي انديشه و توسعه متوازن همه جانبه بوده است.

      چارلز كورزمن گفته است، "در هر صورت، استدلال اين است كه مسلمانان و خود مذهب از اصلاحات و جامعه بازتر سود خواهند برد. اين ايستار ها با ايستار هاي ليبراليسم در فرهنگ هاي ديگر و نيز ايستار هاي ليبرال در كيش هاي مذهبي مختلف مطابقت دارد."

     از سويي نيز يكي از عوامل عمده در راه عدم تحقق ملت شدن در بسياري از جوامع توسعه نيافته و حتا در مواردي در جوامع در حال توسعه، همين هويت هاي گروهي يا فرهنگي بوده كه مقدم بر هويت ملي و فرهنگ ملي قابل قبول براي همه، قرار داشته است. حالا اگر در جوامع ليبرال دموكراسي مانند ايالات متحده امريكا، بارديگر بر هويت هاي گروهي و يا فرهنگي تاكيد صورت مي گيرد كمتر جاي نگراني است چرا كه آنها به آن درك و تعريف درست از ملت شدن رسيده اند و ملت متحد، موضوع نهادينه شده اي در اين گونه جوامع است.

     يعني نخست همديگر را به عنوان يك شهروند پذيرفته اند و حالا با گذشت سال ها از نهادينه شدن چنين اصلي، به حفظ هويت گروهي يا فرهنگي شان تاكيد دارند. چرا كه آن ها از آزادي و برابري يكساني برخوردارند و هيچ گونه نگرانيي از اين ناحيه ندارند. اما با تمام اين ها اگر تاكيد بر هويت گروهي و يا فرهنگي گروه هاي اجتماعي در يك كشور ليبرال دموكراسي خطري براي آزادي و برابري به حساب آيد، بايد با آن بر اساس منفعت همگاني برخورد نمود.     

     فرانسيس فوكوياما گفته است، "این می تواند شکل رقیقی داشته باشد، مثلاً وقتی کانادایی های فرانسوی[،] دانش آموزان کبک را مجبور کردند که به زبان فرانسه آموزش ببینند، یا می تواند شکلی جدی تر به خود بگیرد، مثل وقتی که آخوند های اسلامیست در اروپا خواهان آنند که قانون شریعت بر قانون مدنی فرانسه یا هالند اولویت داشته باشد. مسئله حکومت این است که کثرت گرایی لیبرال را به چه گونه تفسیر کند. آیا باید مسئول حفاظت ازحقوق افراد باشد یا حقوق گروه ها، و درصورتی که انتخاب اش حفاظت گروه ها [ا] ست چه محدودیت هایی بر حقوق اشخاص از طرف گروه ها را تحمل می کند."

     كبك يكي از ايالت هاي بزرگ كانادا است كه در فرايند بعد از استقلال، همواره يكي از ايالت هاي پرنفوس مهاجران فرانسوي بوده است. به تبع، زبان آن نيز فرانسوي بوده است. با اينكه زبان هاي ديگر مانند انگليسي در آن متكلماني داشته است. اما زبان اكثريت، فرانسوي بوده است. حال اگر دانش آموزان كبكي به زبان فرانسه آموزش ببينند، آيا اصول ليبرال دموكراسي صدمه مي بيند؟ بدون شك خير. چرا كه اگر كساني مانند حاكميت مي آمدند و دانش آموزان كبكي را مجبور مي كردند كه به زبان انگليسي و يا زبان غير از فرانسه آموزش ببينند، جاي سؤال داشت. چرا كه در آن صورت آزادي و برابري كه از اصول اساسي ليبرال دموكراسي است نقض مي گرديد.

     فرانسيس فوكوياما گفته است، "جوامع لیبرال معدودی هستند که علناً از حقوق فرد در مقابل گروه، حمایت کرده اند؛ تنوع فرهنگی، استفاده از دو زبان رسمی، و دیگر اشکال به رسمیت شناسی گروه بخشی از سیاست عمومی در ایالات متحده و دیگر دموکراسی های غربی شده اند."

     در اين ميان فرقي زيادي نمي كند كه اين حق از طرف فرد مطرح شده است يا گروه. چرا كه در هر دو صورت آموزش به زبان مادري حق هر انساني بوده است. در حال حاضر يكي از موارد عمده اختلافات در جوامع توسعه نيافته و در مواردي هم در جوامع در حال توسعه، همين موضوع زبان است كه از سال ها به اينسو به عنوان يك چالش جدي در روابط داخلي اين كشور ها مطرح بوده است. در بسياري موارد همين موضوع زبان كه كدام يك بايد زبان رسمي و كدام يك بايد زبان ملي باشد، در گيري ميان دولت ها و گروه هاي اجتماعي بوده است. موضوع زبان سرود ملي و اصطلاحات اداري (‍‌ علمي، قضايي، نظامي، فرهنگي و ... ) از مواردي ديگري بوده است كه همواره جنجال برانگيز در جوامع توسعه نيافته و درحال توسعه و حتا در مواردي در جوامع توسعه يافته بوده است.

     اما وقتي موضوع قانون مدني و شرعي در ميان مي آيد و اختلاف بر سر اين دو نوع از قانون در يك كشور مطرح مي گردد، در آن صورت، قضيه شكل ديگري به خود مي گيرد. چرا كه اين بار موضوع بر سر زبان نيست كه بيشتر يك موضوع كاملا فرهنگي است بلكه فراتر از آن، قانون اساسي يك كشور را مورد حمله قرار داده است. هر چند زبان نيز مي تواند در قانون اساسي يك كشور، آمده باشد، اما حساسيت آن به مراتب كمتر از قانون مدني و شرعي در يك كشور بوده است.

     چارلز كورزمن گفته است، " شريعت ليبرال استدلال مي كند كه وحي الهي و اعمال و رفتار پيامبر حاكي از آن است كه مسلمانان بايد مواضعي ليبرال در پيش بگيرند. براي مثال، علي بولا (تركيه، متولد 1951) از سوره ي كافرون آيه ي 6 قرآن نقل قول مي آورد: " اينك شما را دين شما و مرا دين من". او پيش تر مي رود و به جزييات بيشتر مي پردازد و "منشور مدينه" را پيماني مي داند كه توسط پيامبر اسلام با اقوام يهودي مدينه در اوايل ظهور اسلام امضا شد.

  

هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي-1

 

 

     اين بحث را با اين پرسش آغاز مي كنيم كه اصولاً هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي، چقدر با شريعت اسلامي و يا تعريفي كه از شريعت اسلامي وجود داشته همخواني داشته است؟ اما بايد اين موضوع را نيز در نظر داشت كه تعريف واحدي از شريعت اسلامي در جوامع اسلامي وجود نداشته و دولت ها و رهبران مذهبي مسلمان، هر كدام تعريف خاص خود شان را از موضوعي به نام شريعت اسلامي داشته اند.

     در بيشتر موارد، تعريفي كه از شريعت اسلامي ارايه شده، سليقه اي و مطابق درك و فهم ارايه دهندگان آن بوده است. و اين، كار را تا حدودي مشكل ساخته است. از اينرو، پاسخ به اين پرسش نيز آسان نيست. اما در يك نگاه و برداشت كلي از شريعت اسلامي و هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي مي توان گفت كه تضادي ميان اين دو وجود نداشته است. با اينكه ليبراليسم در جوامع اسلامي و ليبراليسم در جوامع غربي، وجوه مشتركي زيادي با هم دارد اما در مواردي نيز نكات اختلاف وجود داشته است.  

     چارلز كورزمن گفته است، " ليبراليسم در جهان اسلام و ليبراليسم در غرب عناصر مشتركي دارند اما دقيقاً يك چيز نيستند. براي مثال آن ها هر دو ممكن است از همزيستي مذاهب مختلف حمايت كنند، اما در اين باره راه هاي متفاوتي را طي مي كنند. درون اين گفتمان اسلامي، سه رويكرد عمده وجود دارد كه من آن ها را اين گونه نامگذاري مي كنم:

     1- شريعت ليبرال

    2- شريعت صامت                  

    3- شريعت تفسيري

    شريعت، بدنه ي هدايتي و سنت اسلامي است كه از زمان پيامبر اسلام(ص) در قرن هفتم ميلادي در عربستان به ارث گذاشته شده است."

     به نظر مي رسد ليبرال دموكراسي به عنوان نوع بهتري از يك انتخاب براي زيستن مسالمت آميز، وضعيت خوبي در جوامع اسلامي نداشته است. چرا كه هنوز با گذشت حدود هزار و پنج صد سال از پيدايش دين اسلام، صورت مناسبي از نوع حكومت در جوامع اسلامي معرفي و تجربه نشده است. بدون شك دموكراسي با جمهوري رابطه اركانيكي داشته است. چرا كه در هر دو وضعيت، مردم حضور قوي داشته اند. يعني هم در استقرار دموكراسي و هم در دولت جمهوري، نقش مردم در شكل گيري اين دو وضعيت اجتماعي- سياسي، برجسته بوده است. اما اينكه در يك دولت جمهوري تا چه اندازه تطبيق و تحقق دموكراسي موفق بوده،  بستگي به وضعيت اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي جامعه داشته است.

     با اين حساب، وضعيت و رابطه جمهوري و دموكراسي در دنياي اسلام چگونه بوده است. و در اين ميان، ليبرال دموكراسي در جوامع اسلامي با چه وضعيتي روبرو بوده است. اصولا ليبرال دموكراسي در جوامع اسلامي تا چه اندازه موفق بوده است.

     چارلز كورزمن گفته است، " اگر چه كانون توجه و پژوهش و برداشت عمومي در غرب راجع به انديشه و جنبش هاي اسلامي راديكال بوده، اما بسياري از مسلمانان طرفدار اصولي هستند كه مي توان آن ها را مشتركاً تحت عنوان "اسلام ليبرال" توصيف كرد. اين تعبير به آن تفسير هايي از اسلام اشاره دارد كه توجه خاصي به موضوع هايي نظير مردمسالاري، جدايي دين از در گير شدن در مسايل سياسي، حقوق زنان، آزادي انديشه، و ترفيع پيشرفت بشر دارد."

     دنياي اسلام نيز به عنوان يكي از بزرگترين جوامع انساني، اصول ليبرال دموكراسي را كه آزادي و برابري بوده است، به صورت كلي پذيرفته است. پس، ليبرال دموكراسي، تنها نوعي  از انتخاب براي غرب و مسيحيت نبوده است. چرا كه آنچه براي بسياري از مسلمانان در جوامع اسلامي و غير اسلامي از اهميت زيادي برخوردار بوده، آن را مي توان در ليبرال دموكراسي يافت. اما به نظر مي آيد غرب به ويژه ايالات متحده امريكا، از نگاه ساختاري،  مشتركاتي زيادي با دموكراسي مدرن و يا ليبرال دموكراسي داشته است.                

     ايالات متحده امريكا يكي از كشور هاي بوده است كه از همان آغاز شكل گيري در نيمه دوم سده هفدهم هزاره دوم تا امروز، به عنوان يك كشور مهاجران اروپايي در قاره امريكا، نظام جمهوري را با خود يدك كشيده است. در حالي كه دموكراسي در خدمت اهداف مهاجران اروپايي قرار داشته است. و در اين ميان، سرخ پوستان بومي و سياه پوستان مهاجر افريقايي، سهمي از دموكراسي نبرده بودند. حداقل نيم سده طول كشيد تا قانون ضد بردگي در فرايند بعد از جنگ هاي داخلي در اين كشور به اجرا درآيد. پس مي بينيم كه حد اقل در اين مورد، دموكراسي در حاكميت دولت جمهوري نقض شده است. اما در نهايت، زمينه را براي تطبيق و تحقق دموكراسي فراهم ساخته است.  

     فوكوياما گفته است، "زندگی در لیبرال دموکراسی های معاصر، که شامل ایالات متحده [امريكا] می شود، به گونه ای[ا] ست که هویت گروهی یا فرهنگی دائماً مورد تاکید و باز تاکید قرار می گیرند [و] گاهی از نو اختراع می شوند. این جایی [ا] ست که تئوریسین های لیبرالیسم مدرن[،] راهنمایی چندانی در موردش برای ما ندارند. توماس هابز، جان لاک، بارون دو مونتسکیو، و ژان ژاک روسو‍‍‍‍]،] همگی مشکل مرکزی کثرت گرایی لیبرال، یعنی مواجهه نظر فرد در انتخاب های خودمختارش در برابر انتخاب های حاکمیت را پیش بینی کرده بودند. ولی در جوامع مدرن لیبرال[،] افراد خود را در قالب گروه های فرهنگی سازماندهی می کنند تا حقوق گروه در مقابل حقوق حاکمیت قابل دفاع باشد و در عوض[،] انتخاب افراد را به درون آن گروه محدود می کنند."

     اگر ليبرال دموكراسي را به عنوان نوع بهتري از دولت بدانيم، در آن صورت شرايط و ويژگي هاي آن را نيز مي بايست پذيرفت. چرا كه به نظر مي رسد ويژگي هاي ليبرال دموكراسي، به مراتب، بهتر از هر دولتي ديگري بوده است. آنچه ليبرال دموكراسي را به عنوان نوعي بهتري از دولت مطرح كرده است، دو اصل آزادي و برابري بوده است. اين چيزي است كه همواره مورد توجه انسان ها در تمام جوامع بشري بوده است.

     در اين ميان تاكيد بر حفظ هويت گروهي يا فرهنگي آنچه در ايالات متحده امريكا از آن نام برده شده است، ماداميكه تهديدي براي دموكراسي نباشد مايه نگراني نيست. اما وقتي هويت گروهي يا فرهنگي در تضاد با اصول دموكراسي يعني آزادي و برابري قرار گيرد، در آن صورت، مي بايست نگران اصول و ارزشهاي پذيرفته شده دموكراسي بود. اصولاً هويت گروهي يا فرهنگي تازماني قابل قبول و پذيرفتني است كه آسيبي به منفعت همگاني نرساند.

 

 

دموكراسي و دكترين اسلامي-6

  

 

     آنچه فوكوياما از آن به عنوان اقليت هاي خشگمين ِ تلفيق نشده نام برده، منظور او مسلمانان در غرب، به ويژه در اروپا بوده است. چنين وضعيتي را بيشتر در انگلستان، در فرايند بعد از حادثه يازدهم سپتامبر شاهد بوده ايم. اما اين گروه هاي اسلامي كه در جامعه انگلستان، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته اند، بيشتر با هويت پاكستاني- انگليسي بوده اند تا هندوستاني- انگليسي. در حالي كه سامويل هانتينگتون، گفته است، غرب، اسلام را در سه گونه هندوستاني- انگلستاني، الجزايري- فرانسه اي، تركيه اي- آلماني، شناخته است. اما اگر در اين ميان شبه قاره هند را در كل در نظر بگيريم، در آن صورت، چنين دسته بنديي مي تواند تا حدودي به واقعيت نزديك باشد. يعني به صورت كلي از نگاه غرب، اسلام در غرب به سه شكل حضور داشته است: اسلام هندي، اسلام افريقايي، اسلام تركي.
     فوكوياما گفته است، "دموکراسی مدرن لیبرال بر پایه دو اصل دوقلوی آزادی و برابری شکل گرفته است. این دو در نزاعی تمام ناشدنی هستند : برابری بدون مداخله یک حاکمیت قدرتمند که آزادی های فردی را محدود کند به حد اعلی نمی رسد ، آزادی نیز نمی تواند تا بی نهایت گسترش یابد مگر اینکه اشکال متنوع نابرابری اجتماعی مهلک را پذیرا باشیم. پس هر لیبرال دموکراسی می بایست میان این ها دست به انتخاب هایی بزند."

     لشكر كشي غرب به افغانستان و عراق، تنها در راستاي تحقق روند گسترش و پيشرفت دموكراسي قابل توجيه بوده است. چرا كه اين روند، در موجوديت دولت كارآمد، دست يافتني بوده است كه حاصل آن، توسعه و نظام سياسي دموكراتيك بوده است، آنچه در افغانستان و عراق فرايند حضور قوي غرب، مي بايست حاصل مي شده است. وضعيت دموكراسي در افغانستان و عراق فرايند حادثه يازدهم سپتامبر كه حضور  غرب را در اين دو كشور به همراه داشته، بهتر شده است. اما در زمينه توسعه، به نظر مي رسد راه طولانيي براي دست يابي به آن لازم است. با تمام اين ها، دشمني غرب و اسلام، بيشتر از آن كه يك واقعيت باشد، از سوي گروه هاي راديكال در اين دو جامعه انساني  مطرح شده است.

     هانتينگتون گفته است، " من ادعا نمى‌‌كنم،كه تمامى جهان اسلام عليه غرب هم‌‌ قسم شده است. من در كتابم هم از جنگ هايى كه در داخل جهان اسلام‌‌ روى مى‌‌دهد و هم از جنگ هايى كه‌‌مسلمانان با پيروان ساير اديان به‌‌راه مى‌‌اندازند، سخن مى‌‌گويم. تنها در اينجا ذكر اين نمونه كافى است كه ‌‌مسلمانان در جريان جنگ بوسنى‌‌ مشكل مسلمانان بوسنى را مشكل‌‌ خود مى‌‌ دانستند."
     در جنگ بوسني، غرب نيز به نوعي مشكل مسلمانان بوسني را درك كرد. چرا كه در نهايت، اين اقدام ناتو بود كه به جنگ در بوسني پايان داد با اينكه ارسال اسلحه از سوي بعضي از كشور هاي اسلامي براي مسلمانان بوسنياني، توانست در سرنوشت جنگ تأثير داشته باشد. اما با تمام اينها از آنجايي كه بوسني در اروپا واقع شده است بدون همسويي غرب با مسلمانان بوسنيايي، سرنوشت اين جنگ مي توانست غير اين رقم بخورد.

     از سويي نيز آن طوري كه انتظار مي رفت شرق اسلامي به حمايت از مسلمانان بوسني بر نيامد. شايد يكي از دلايل عمده آن، مشكلات موجود در جوامع اسلامي بوده است. دنياي اسلام با گذشت بيش از نيم سده، هنوز نتوانسته است مشكل فلسطين را حل نمايد. مشكلي كه در شرق اسلامي قرار داشته است. به نظر مي رسد هنوز اجماع نظر در ميان كشور ها و دولت هاي اسلامي در مورد مسايل مهمي چون موضوع فلسطين، اختلافات مرزي ميان كشور هاي اسلامي، اقتصاد دنياي اسلام، فرهنگ و زبان دنياي اسلام، سياست دنياي اسلام و ... به وجود نيامده است. با اين حال، اين دنياي نامتجانس و غير متحد، از سوي بعضي از نظريه پردازان غربي مانند سامويل هانتينگتون، به عنوان يك تهديد و بالاتر از آن به عنوان يك دشمن براي غرب و دنياي مسيحيت مطرح شده است. بدون شك اين دشمن مطرح شده، بيشتر از آن كه يك دشمن واقعي بوده باشد، يك دشمن فرضي بوده است.    

      سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه " شما در كتاب خود به‌‌ تهديد زردى اشاره كرده‌‌ايد كه يك‌‌ چين جنگ‌‌ طلب و سلطه‌‌جو به همراهى‌‌يك جامعه اسلامى متخاصم[،] براى‌‌غرب ايجاد مى‌‌كند. آيا اين بدان‌‌ معناست، كه پس از فروپاشى‌‌ كمونيسم نيز ما غربى‌‌ ها همچنان به‌‌دشمنان جديدى نياز داريم؟ و پرسش‌‌ديگرى كه به ذهن خطور مى‌‌كند اين‌‌است كه چرا چنين دشمنانى را يك‌‌ استاد سرشناس دانشگاه هاروارد، همانند شما به غرب عرضه مى‌‌كند؟"  
     گفته است، "من دشمنان تازه‌‌اى‌‌براى خودمان خلق نمى‌‌كنم، اين كاربسيار احمقانه است. اينكه برخى‌‌معتقدند، من مايلم بار ديگر جنگ سرد و يا حتى يك جنگ گرم ديگر روى دهد، بى‌‌پايه و اساس است. اما من اعتقاد راسخ دارم كه در آينده[،] سياست‌‌ جهانى، ديگر از سوى ايدئولوژى‌‌ هاى‌‌ رقيب يا دولت هاى ملى و يا بلوك هاى‌‌اقتصادى تعيين نخواهد شد بلكه اين‌‌كار را فرهنگ‌‌هاى متخاصم بر عهده‌‌خواهند گرفت. اگر قرار باشد در اين شرايط يك‌‌جنگ جهانى ديگر روى دهد، آن جنگ‌‌نبرد بين فرهنگ‌‌هاى گوناگون خواهدبود. رزم گاه‌‌ها و ميادين جنگى آينده‌‌ در امتداد جبهه‌‌هاى فرهنگى قرار دارند."    

     اروپا و شمال امريكا تقريبا مشكلات دروني خود را حل كرده اند و در حال حاضر آنچه در اين دو اقليم جهان روابط انسان ها را در مواردي با موضگيري هايي روبرو ساخته است موضوع اقليت هاي ديني و فرهنگي مهاجر بوده است. هر چند تفاوت هايي در اين ميان در اروپا و شمال امريكا وجود داشته است. آنطوري كه فوكوياما نيز به آن معترف بوده همين تفاوت ها در وضعيت اقليت هاي ديني و فرهنگي مهاجر در اين دو جامعه بوده است.

     فوكوياما گفته است، " اقلیت های خشمگین ِ تلفیق نشده با جامعه با واکنش شدید از سوی اکثریت جامعه روبرو می شوند که خود نهایتا به درون مرز های فرهنگی و مذهبی خود عقب نشینی می کند. پیشگیری از اوج گیری این کشمکش ها بسوی  چیزی که شبیه " برخورد تمدن ها" باشد، نیاز به نرمش و دیده وری رهبران سیاسی دارد، چیزی که به شکل خود به خود در فرایند مدرنیزاسیون تضمین شده نیست."

     وقتي در پشت بسياري از ناآرامي هايي كه در غرب روي داده گروه هاي اسلامي ساكن در اروپا قرار داشته و مسووليت آن را به عهده گرفته اند، مي توان به تفاوت هاي  موجود در وضعيت اقليت هاي ديني و فرهنگي مهاجر در اروپا و شمال امريكا پي برد. در چنين وضعيتي، دموكراسي آسيب پذير است و مي تواند رويكرد به خشونت از سوي گروه ها راديكال اسلامي حتا به عنوان دكترين اسلامي مطرح گردد. در حالي كه در شكل منطي تر آن چنين نيست.       

     
   
    

دموكراسي و دكترين اسلامي پنج-5

 

     برخورد تمدن ها در چنين وضعتي به وجود آمده و تقويت شده است. زماني كه مسيحيت و اسلام به عنوان دو دين در فرايند اديان الهي، عملا در برابر هم قرار گرفتند، حاكميت در دست كليسا ها بود. اين كليسا ها بود كه به برخورد نظامي ميان مسيحيان و مسلمانان، عنوان ديني داده بود. جنگ هاي صليبي، در اين زمان عنوان شد. اما غرب در نهايت به اين درك رسيد كه جنگ راه حل نيست و نطفه رنسانس اروپا از همينجا شكل گرفت و بسته شد. در حالي كه دنياي اسلام به استثناي همان سده هاي نخست، هيچ گاهي به اهميت رنسانس در شرق اسلامي پي نبرد.

     اما در وضعيت كنوني، آنچه به عنوان يك خطر جدي براي روند مدرنيزاسيون در جوامع اسلامي مطرح است، رويكرد به خشونت از سوي گروه هاي اسلامي راديكال بوده است. در حالي كه چنين رويكردي، دكترين اسلامي نبوده است با اينكه از سوي بعضي از گروه هاي اسلامي استقبال و حمايت شده است. اما بيشري اين خشونت ها، امنيت وصلح در جوامع اسلامي را با تهديد و از هم پاشي روبرو ساخته است تا خطري براي خارج از دنياي اسلام. به اين ترتيب، اولين قرباني، دموكراسي بوده است و پيامد آن، حاكميت ديكتاتوري و در صورت در گيري هاي فرقه اي، آنارشيسم بر جامعه حاكم شده است. 

   فوكوياما گفته است، "از این گذشته قرائت های دیگری هم از اسلام وجود دارند که برای پیشتازی در دنیای اسلام تلاش می کنند. به این ترتیب مطمئناً بخش بزرگی از نزاع ها در درون جهان اسلام خواهد بود. بنابراین از نظر تهدید خارجی به نظرمی رسد که اسلام سیاسی چالشی به مراتب کم اهمیت تر از کمونیسم است که هم محبوبیت جهانی بیشتری داشت و هم به کشوری قدرتمند و مدرن منسوب بود."

     واقعيت اين است كه اسلام سياسي هيچ گاهي خطري جدي براي خارج از جهان اسلام به ويژه  غرب و مسيحيت نبوده است. چرا كه اين نوع برداشت از اسلام بيشتر از آن كه خطري براي غرب ومسيحيت  و يا هر كشوري ديگري بوده باشد، تهديدي براي خود جوامع اسلامي بوده است. با نگاهي به وضعيت پاكستان فرايند بعد از استقلال، مي توان به عمق ماهيت و دستاورد اسلام سياسي پي برد. جنگهاي مذهبي كه در دهه هاي اخير در پاكستان صورت گرفته، در پس آن گروه هاي اسلاميي قرار داشته كه همواره خواستار كسب قدرت سياسي بوده است.

     غرب و مسيحيت نيز به اين وضعيت جوامع اسلامي واقف است و مي داندكه اين جامعه ديني آن طوري كه فكر مي شود متحد و يكپارچه است و از آن به عنوان دنياي اسلام نام برده مي شود، نيست و هنوز به عنوان يك دين، اختلافات و مشكلات دروني خود را حل نكرده است. پس، اين دين نمي تواند تهديدي براي دنياي خارج از خودش باشد. چرا كه اين دين، نه ايالات متحده است و نه اتحاديه. ازاينرو، دستاوردي هم در اين ميان وجود نداشته است. چراكه در بسياري از موارد، شكست و عقب ماندگي يك كشور اسلامي، موفقيت و توسعه كشور اسلامي ديگر بوده است.

     در چنين وضعيتي،  سهم كشور هاي اسلامي در زمينه توسعه همه جانبه، صفر و  يا اندكي بالاتر از صفر بوده است. دليل عمده اين شكست بزرگ را بايد در وضعيت حاكم بر جوامع اسلامي جستجو كرد. وضعيتي كه ناشي از عدم اعتماد در زمينه هاي همكاري هاي متقابل ميان كشور هاي اسلامي بوده است. چرا كه هر گونه موفقيتي در زمينه هاي مختلف، مستلزم همكاري هاي خوب و نزديك ميان كشور ها و دولت هاي اسلامي بوده است. غرب، چنين وضعيتي را پشت سر گذاشته است. اما به نظر مي رسد جوامع اسلامي هنوز  به چنين مرحله اي از اعتماد متقابل به يكديگر نرسيده اند.    
     فوكوياما گفته است، "مشکل بزرگ تر برای آینده لیبرال دموکراسی مسئله ای مربوط به درون جوامع دموکراتیک است، به خصوص در کشور هایی مثل فرانسه و یا هلند که دارای اقلیت های بزرگ مسلمان اند. کلاً اروپا در ادغام اقلیت های فرهنگی متفاوت در جامعه[،] از ایالات متحده ضعیف تر عمل کرده است. خشونت فزاینده از سوی مسلمانان اروپایی نسل دوم یا سوم مبین ابعاد تیره تری از مقولهء سیاسی هویت نسبت به مثلاً ناسیونالیست  های کبکی یا اسکاتلندی است."

     موضوع اقليت ها در جوامع اسلامي هم مطرح بوده است. شايد بيشترين مشكلاتي كه در جوامع اسلامي وجود داشته ناشي از ناديده گرفته شدن حقوق اقليت ها از سوي حاكميت هايي بوده كه چنين حقوقي را ناديده گرفته اند. در اين جوامع بيشتر از آن كه موضوع حق اقليت هاي ديني مطرح باشد، مسأله، حق اقليت هاي قومي، نژادي، زباني، مذهبي و... بوده است. موضوع اقليت هاي ديني در مرحله بعدي قرار داشته است. چرا كه در بسياري از جوامع اسلامي هنوز موضوع حق اقليت هايي كه حداقل، مشتركاتي ديني دارند حل نشده است چه رسد به موضوع حق اقليت هاي ديني.

     در بيشتر جوامع اسلامي هنوز حقوق اقليت هاي قومي، نژادي، زباني و در مواردي هم مذهبي، اعاده نشده است. بيشترين درگيري هايي هم كه در جوامع اسلامي وجود داسته ناشي از چنين تبعيض و نابرابري هايي بوده است. اين عوامل سبب شكست دموكراسي در جوامع اسلامي بوده است. اما هيچ كدام اين ها دكترين اسلامي نبوده است. پس مي بينيم كه دنياي اسلام هنوز مشكلات دروني خود را حل نكرده است. در بسياري موارد ديده شده است كه هيچ گونه تلاشي براي حل چنين مشكلاتي وجود نداشته است. در اين ميان، يكي از مشكلات در جوامع اسلامي، اختلافات فرهنگي بوده است كه بيشتر در روابط متقابل جوامع اسلامي با يكديگر، تأثير سوء داشته است.

     هانتينگتون گفته است، " يكى از موارد اختلافات فرهنگى را مى‌‌توان درجهان اسلام جستجو كرد. به عنوان‌‌ مثال بالكان، قفقاز، آسياى ميانه، خاور ميانه، و شمال آفريقا در اين‌‌ زمره مى‌‌گنجد. همچنين در جنوب ‌‌شرقى آسيا ميان مسلمانان خشكه‌‌ مقدس و همسايگان شان اختلافات‌‌ فرهنگى وجود دارد، كه مساله‌‌ جمعيت نيز بدان دامن مى‌‌زند. زيرا رشد جمعيت در جوامع اسلامى‌‌ روند بسيار پرشتابى دارد."
     درچنين وضعيتي چگونه مي توان اسلام را خطري جدي براي غرب و مسيحيت به حساب آورد. ديني كه هنوز در درون با مشكلاتي زيادي روبرو است چگونه مي تواند تهديدي براي ديگران باشد. از اينرو نگراني غرب از اين ناحيه بي مورد است. و بيشتر سعي شده است بعد از فروپاشي كمونيسم در اتحاد جماهير شوروي، يك دشمن فرضي براي غرب و مسيحيت ساخته شود كه اسلام انتخاب شده است.

 

 

 

دموكراسي و دكترين اسلامي-4

   

    

     ماداميكه براي ايجاد تغيير و دگرگوني در جوامع انساني، رويكرد خشونت آميز به عنوان اولين و آخرين راهكار اعتراض آميز در پيش گرفته شده است، راه منطق و استدلال را بسته است. در اين ميان ماهيت فيلم تيو ون گوگ، استفاده غلط از دموكراسي بوده است نه گسترش دموكراسي. اين فيلم ساز غربي در واقع  قرباني برداشتي غلط از دموكراسي شده است. اما اين تنها تيو ون گوگ نبوده است كه قرباني شده است بلكه مصطفا عقاد، فيلمساز مصري نيز قرباني يك چنين رويكرد هاي خشونت آميزي شده است. علت قتل مصطفا عقاد روشن نشده است.

      اما در مورد عامل اين قتل مي توان گفت كه به نظر مي رسد گروه ها ي راديكال اسلامي، در پشت اين حادثه قرار داشته است. در حالي كه مصطفا عقاد، فيلم "محمد رسول الله" را در كارنامه هنري خويش داشته است. فيلمي كه با استقبال زيادي در جوامع اسلامي روبرو شده است. بهر روي، ادامه خشونت هاي اين چنيني، در نهايت، نظم جهاني براي زيستن مسالمت آميز را با تهديد جدي روبرو ساخته است. حالا اگر در چنين وضعيتي قدرت سياسي به دست گروه هاي راديكال اسلامي بيفتد چه اتفاقي خواهد افتاد؟ وضعيت دموكراسي و  روند مدرنيزاسيون چگونه خواهد شد؟

       

     وقتي جهاد، مترادف با ترور شده است و ترور، عنوان جهاد به خود گرفته است، بايد براي جهان، به ويژه براي دنياي اسلام، نگران بود. چرا كه اين بار جنگ در محدوده جوامع  اسلامي نيست و فراتر از دنياي اسلام گسترش خواهد يافت. وقتي فرانسيس فوكوياما، نظريه پرداز جاپاني- امريكايي، از آن دكترين هاي اسلامي به شدت خطرناك، به عنوان  ابزاري براي مقاصد سياسي در ميان گروه هاي اسلامي نام مي برد، در واقع ميان گروه هاي اسلامي كه براي رسيدن به قدرت سياسي، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته اند و گروه هاي اسلامي كه خواستار تطبيق و تحقق دموكراسي در جامعه هستند، تفكيك قايل شده است.

     فوكوياما گفته است، "سئوال این است که که آیا مسلمانان به شدت بیزار و تندرو [،] بالقوه توانایی تهدید خود ِ دموکراسی را دارند یا خیر. البته که فن آوری مدرن با سلاح های کشتار جمعی کارشان را ساده تر از اسلاف شان کرده است. ولی اسلام سیاسی قرارگاه قدرتمندی تا امروز نداشته است و در کشورهایی مثل ایران، عربستان سعودی، افغانستان یا سودان که به قدرت رسیده، نتوانسته سابقهء سیاسی و اقتصادی قابل قبولی بر جای بگذارد."

     اگر مصر را به عنوان خاستگاه اسلام سياسي به حساب آوريم، اين ايديولوژي اسلامي، همواره در اين كشور اسلامي، مورد تعقيب دولت ها بوده است. اما در بعضي از كشور هاي اسلامي، توانسته است قدرت سياسي را به دست گيرد. بايد اعتراف كرد كه بيشترين اختلافاتي كه در جوامع اسلامي ميان پيروان مذاهب صورت گرفته در حاكميت هاي به ظاهر اسلامي بوده است. چرا كه براي دست يابي به قدرت بيشتر و از ميان برداشتن رقباي سياسي، احساسات مذهبي مردم به بازي گرفته شده است. يكي از ابزار هاي قوي براي تحريك احساسات مذهبي مردم و قرار دادن آن ها در برابر يكديگر، استفاده از نام جهاد بوده است.  
     در جنگ هاي داخلي كه در مواردي در جوامع اسلامي صورت گرفته است، از جهاد و صدور فتواي جهاد از سوي رهبران مذهبي- سياسي، به عنوان يك ابزار قوي و مؤثر، سود برده شده است. بدون شك در چنين وضعيتي، گروه هاي مذهبي كوچكتر، متضرر و بازنده بوده اند. اما در نهايت، هر دو طرف درگير. و در شكل گسترده تر آن، دنياي اسلام و دنياي بشريت. چرا كه در فرجام هر جنگي، انسان از بين مي رود بدون در نظر گرفتن رنگ و انديشه و موقعيت اقليمي آن. اما رويكرد به صلح، مي تواند متضمن تحقق توسعه و برقراري نظام دموكراتيك باشد حتا در يك كشور به شدت توسعه نيافته.

     سامويل هانتينگتون گفته است، "در اسلام، هيچ عنصري وجود ندارد كه مانع رسيدن جوامع مسلمان به دموكراسي باشد. من مى خواهم به دو نكته اشاره كنم، يكي اينكه،

برگزارى انتخابات دموكراتيك در كشورهاى اسلامى مى تواند گروه هاى سياسى اسلامى را به قدرت برساند. دوم اينكه، برقرارى دموكراسى به معناى برقرارى صلح نيست. مثال هاي بيشماري در اين باره داريم. برخي كشور ها پس از پيمودن روند دموكراسي دچار تناقض مي شوند و حتا به جاي دموكراسي باثبات دچار ديكتاتوري باثبات با ظاهر دموكراتيك مي شوند."

     بدون شك، مدرنيزاسيون، به تغيير چنين وضعيتي كمك كرده است. آنجا كه جامعه سنتي به نوين تبديل شده است، انديشه انسان جامعه نيز نو شده است. بخش مهم قضيه هم شايد در همين باشد كه با نو شدن جامعه، انديشه انسان جامعه هم مي بايست نو شده باشد. اما به نظر مي آيد كه هميشه و در همه موارد، چنين نبوده است. وقتي محمد بويري، تيو ون گوگ، فيلم ساز هالندي را به خاطر ساختن فيلم ضد اسلامي به قتل مي رساند، عامل چنين كنشي را نبايد تنها به رويكرد خشونت آميز محمد بويري، به عنوان نماينده اي از گروه هاي اسلاميي كه رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته اند جستجو كرد. چرا كه در اين ميان عواملي نيز به عنوان تحريك احساسات ديني كساني مانند محمد بويري وجود  داشته است كه به خلق چنين حادثهء انجاميده است. اگر چنين فيلم توهين آميزي ساخته نمي شد، قتلي هم صورت نمي گرفت. و مجموعه چنين عوامل تحريك كنندهء، در نهايت به ايجاد و گسترش گروه هايي با رويكرد به خشونت، در ميان گروه هاي مسلمان ساكن اروپا و يا جاهاي ديگر كمك نمي كرد.

     پس مي بينيم كه  نو شدن جامعه در اروپا، در مواردي به نوشدن انديشه انسان اروپايي كمك نكرده است و بازهم اين انسان در مواردي، نوعي ديگري از رويكرد به خشونت داشته است. كساني مانند تيو ون گوگ، با تمام امكانات رفاهي و زمينه پيشرفت و گسترش دموكراسي كه حاصل جامعه مدرن است در اختيار داشته و مي بايست در اين راستا از آن سود مي برد، به شدت سنتي و كهنه عمل كرده و به تقويت رويكرد به خشونت در جوامع غربي در ميان گروه هاي راديكال اسلامي كمك كرده است. حال اگر كنش گروه هاي راديكال اسلامي را در برابر عوامل ايجاد اختلاف ميان مسيحيت و اسلام، محكوم نموده و از آن به عنوان دكترين اسلامي نام ببريم، دچار كج فهمي و اشتباه شده ايم.

 

 

 

دموكراسي و دكترين اسلامي-3

   

 

     دولت كارآمد، كليد موفقيت در راستاي توسعه و نظام سياسي دموكراتيك بوده است. اما مشكل بسياري از جوامع اسلامي، فقدان دولت كارآمد بوده است. وقتي اسلام به عنوان يك دين، به پيشرفت و توسعه تأكيد داشته است، اين نيز مي تواند  چهره اي از ديني را به نمايش بگذارد كه به گرايش به سنتي ماندن متهم بوده است. اما  مواردي از توسعه موفق در جوامع اسلامي، اين نظريه را كه گويي اسلام همواره به  حفظ سنت ها تأكيد داشته و مخالف هر گونه نوآوري بوده است را رد كرده است.

     هر گاه خواسته باشيم دكترين اسلامي را تنها به مواردي خلاصه نماييم كه به نوعي  گريش به خشونت را منعكس كرده است، از شناخت اسلام به عنوان آخرين دين، غافل مانده ايم. چرا جنبه هاي مثبتي از دين اسلام مورد توجه قرار نگرفته است؟ دكترين اسلامي را نيز مي بايست در ميان جنبه هاي مثبت دين، جستجو نمود. چرا كه آنچه از جنبه هاي منفي كه به اسلام نسبت داده شده است، در بيشتر موارد، يك اتهام  از بيرون بوده است تا واقعيت اسلام.

     همواره در گذر تاريخ، برداشت هاي سليقه اي و شخصي از اسلام وجود داشته است. حتا در مواردي، اسلام به عنوان يك چهره خشن و غير قابل انعطاف معرفي شده است. در مورد مسيحيت قبل از رنسانس اروپا نيز وضع چنين بوده است. دوره حاكميت كليسا در جامعه آن روز اروپا در برابر هر گونه نوآوري ها ايستاده بود. اما اين، رؤساي مذهبي كليسا بودند كه از طريق كليسا حكومت مي كردند. نه مسيحيت. آنچه جامعه آن روز اروپا را  واداشت تا در برابر حاكميت كليسا به اعتراض بر خيزد، كنش خشونت آميز عوامل مذهبي كليسا بود. در مورد اسلام نيز مي تواند يك چنين برداشتي وجود داشته باشد.

     اين كه بياييم و خشونت ناشي از كنش زمامداران مسلمان را به اسلام نسبت دهيم. در حالي كه اسلام همه را به صلح و آرامش دعوت كرده است. در چنين وضعيتي، مي بايست ميان كنش زمامداران مسلمان و اسلام، فرق قايل شد. چرا كه واقعيت اسلام غير از آنچه بوده است كه ارايه شده است. نمي توان جنبه هاي منفي كنش مسلمانان را به اسلام نسبت داد و از واقعيت اسلام به عنوان آخرين دين جهان، غافل ماند. دكترين اسلامي نيز در هين راستا قابل بررسي بوده است. مي توان دكترين مدرن ارايه كرد و يا، سنتي و كهنه.   

     فوكوياما گفته است، " آن دکترین ها، که به شدت خطرناک اند، هیچ یک از آموزه های محوری اسلام را منعکس نمی کنند، بلکه از اسلام برای مقاصد سیاسی استفاده می کنند. آنها در بسیاری از کشور های عربی و میان مسلمانان اروپا، به دلیل شدیداً حاشیه نشین شدن این دسته از مسلمانان دراین جوامع، محبوبیت یافته اند. بنابراین اسلام گرایی افراطی احیای یک عمل فرهنگی سنتی اسلامی نیست، بلکه باید در قالب هویت تازه سیاسی بدان نگریسته شود. اسلام گرایی افراطی دقیقاً وقتی بروز می یابد که هویت های سنتی فرهنگی توسط مدرنیزاسیون و نظم کثرت گرای دموکراتیک، که گسستی میان درون فرد و فعالیت اجتماعی در خارج بوجود می آورند، مضمحل می شود."

     دگرگوني ناشي از وضعيت و واقعيت زمان را نمي توان ناديده گرفت. چرا كه  چنين دگرگونيي حتمي است. اما هرگونه دگرگوني در وضعيت فردي و اجتماعي  انسان  مسلمان، بستگي به نوع نگاه او به پيرامون و جهان داشته است كه از وضعيت اجتماعي جامعه او ناشي شده است. نگاه انسان مسلمان در جامعه در حال توسعه با نگاه همكيش او در يك جامعه توسعه نيافته، متفاوت بوده است. اين تفاوت از كجا ناشي شده است، از دين و يا از وضعيت اجتماعي و اقتصادي و سياسي اين دو جامعه اسلامي؟

     متهم نمودن اسلام به رويكرد به خشونت و تأييد چنين رويكردي از سوي  اسلام، خيلي ساده بوده است. اما اين پرسش هيچگاه مطرح نشده است كه گرايش به رويكرد خشونت آميز، ناشي از وضعيت بد اجتماعي و اقتصادي و سياسي جوامع اسلامي و سرخوردگي انسان مسلمان در اين جامعه بوده است. ما مي توانيم يك دين واقعا نو داشته باشيم با راهكار هاي علمي و عملي براي توسعه وپيشرفت جهان و يا يك دين كاملا كهنه كه همواره با هر گونه نوآوري و توسعه، به مخالفت برآمده است.

     فوكوياما گفته است، " به این دلیل است که بسیاری از جهادی های خشن چون محمد عطا، سازمان دهندهء حملات یازدهم سپتامبر، یا محمد بویری، قاتل فیلم ساز هلندی تئو ون گوگ، در اروپای غربی به دیدگاه های رادیکال رسیدند. مدرنیزاسیون از ابتدا علیه خود بیزاری و مخالفت ایجاد کرده است. از این منظر جهادی های معاصر [،] قدم در راه آنارشیست ها، بولشویک ها، فاشیست ها و اعضای باند بدر منهوف می گذراند."

     جهادي و تروريست، در فرايند بعداز حادثه يازدهم سپتامبر 2001، با هم خلط شده است. در حالي كه جهاد، كارزار كردن و جنگيدن در راه حق، در نزد اعراب بوده كه بعد ها به ديگر سرزمين هاي اسلامي تعميم يافته است. و ترور، كشتن ناگهاني يك فرد بدون آن كه فرد مورد نظر، فرصتي براي دفاع از خود داشته باشد به منظور ايجاد وحشت در جامعه. امابه نظر مي رسد آنچه سبب استفاده كاربردي از "جهاد" از سوي گروه هايي با رويكرد  به خشونت در ميان مسلمانان شده است، آن بخشي از جهاد بوده است كه به جنگيدن در راه حق، تأكييد داشته است. در چنين وضعيتي شايد هر كسي اين حق را به خود داده است كه كنش خويش را، حق قلمداد نموده و به آن، عنوان جهاد بدهد.

     اين البته مشكل امروزي جهان اسلام نيست چرا كه در تاريخ جوامع اسلامي، بسياري از درگيري هايي كه برسر مسايل قومي، نژادي، اجتماعي و سياسي صورت گرفته است، صبغه مذهبي به آن داده اند تا كنش خودرا حق و طرف مقابل را خلع سلاح كرده باشند. صدور فتواي جهاد نيز در همين راستا قابل بررسي بوده است. چنين عملي، در بيشتر موارد، براي مسلمانان يك فاجعه بوده است. چرا كه دو گروه مذهبي را بدون دليل خاصي در برابر هم قرار داده و سبب كشتار هاي فجيع و حتا نسل كشي ها در ميان مسلمانان شده است. حالا اگر بياييم و جهاد را هم در چنين وضعيتي كه به انواع گونه گوني از آن استفاده هاي سوء و سياسي شده است دكترين اسلامي به حساب آوريم، آن زمان چه اتفاقي خواهد افتاد؟

 

    

دموكراسي و دكترين اسلامي-2

 

  

   چرا وضعيت توسعه و مدرنيزاسيون در كشور هاي اسلامي جنوب شرق آسيا، به مراتب بهتر از مناطق ديگر آسيا و آفريقا بوده است. در اين ميان مسلمانان هند را نيز مي توان در اين جغرافياي دنياي اسلام به حساب آورد. در غرب آسيا، تركيه را داريم كه وضعيتي خوبي در زمينه توسعه ومدر نيزاسيون و به تبع آن، در زمينه دموكراسي داشته است. در تركيه فرايند مدرنيزاسيون، كمتر شاهد برخورد هاي مذهبي بوده ايم و حتا مي توان گفت، صفر.

     در آساي مركزي فرايند بعد از استقلال نيز انديشه پيشرفت و گسترش دموكراسي وجود داشته است. در اين ميان، قزاقستان و تركمنستان و ازبكستان، وضيعت بهتري در اين زمينه داشته اند. مدرنيزاسيون نيز در اين كشور ها و در كل در تمام آسياي مركزي، به عنوان يك رويكرد گذار از جامعه توسعه نيافته به جامعه در حال توسعه و در نهايت به جامعه توسعه يافته، در پيش گرفته شده است. اما وضعيت در ديگر كشور هاي اسلامي در زمينه دموكراسي و مدرنيزاسيون، خوب نبوده است. به ويژه در كشور هايي كه به شدت سنتي مانده اند و هنوز فرهنگ قبيله اي حاكم است.  

     در اين ميان افغانستان، پاكستان، به شكل كمرنگ تر آن ايران و تعدادي از كشور هاي عربي، هنوز از سلطه سنت هاي به شدت قبيله اي بيرون نيامده اند و تطبيق و تحقق دموكراسي را در اين جوامع، با موانع جدي روبرو نموده است. با اينكه در بعضي از كشور هاي اسلامي مانند عربستان و ايران و... تا حدودي توسعه صورت گرفته است اما در زمينه دموكراسي، دستاورد خوب و قابل قبولي وجود نداشته است.
     فوكوياما گفته است، "آلفرد استپان (  StepanAlfred  ) به این اشاره می کند که در الگوی وسیع دموکراتیزه شدن در برهه ای که ساموئل هانتینگتون آن را "موج سوم" گذار دموکراتیک از دهه هفتاد به دهه نود می خواند در حقیقت این اسلام نیست که استثنا است بلکه استثناء بیشتر مربوط به عرب بودن است، به نظر می آید که چیزی در فرهنگ سیاسی اعراب است که بیشتر مقاومت نشان می دهد. اینکه آن چیز چیست، محل اختلاف نظر است ولی بسیار محتمل است که یک مانع فرهنگی همچون بقایای قبیله گرایی باشد که مرتبط به دین نیست. و چالش حال حاضر که دنیا با آن به شکل اسلام گرایی افراطی یا "جهادیسم" روبرو [ا]ست بیشتر سیاسی [ا] ست تا دینی، فرهنگی یا مرتبط با تمدن."
      واقعيت اين است كه كنش ها و رويكرد هاي خشونت آميز در بسياري از جوامع اسلامي كه بالاي كل دنياي اسلام تأثير بدي گذاشته است به صورت قاطع، از سوي دولت ها و مراكز ديني و حتا رسانه هاي اين كشور ها محكوم و رد نشده است. اين گونه موضعگيري هاي خنثا در دنياي اسلام، اين ذهنيت را بوجود آورده است كه گويي اسلام به عنوان يك دين، هرگونه رويكرد خشونت آميزي را تأييد كرده است. در حالي كه آنچه كنش خشونت آميز را در دنياي اسلام تقويت نموده است بعضي از دولت ها و گروه هاي راديكال مذهبي بوده است. شايد تأثير پذيري جوامع اسلامي غير عرب از كشور هاي عربي به ويژه عربستان سعودي، مصر و ... نيز در وضعيت دنياي اسلام به عنوان يك عامل قوي در رويكرد به خشونت، نقش داشته است.

     اما اين گونه كنش هاي خشونت آميز سبب شده است كه چهره اسلام به عنوان يك دين مخدوش گردد. چگونه مي تواند مسيحيت به عنوان يك دين، پشت دموكراسي مدرن ايستاده باشد و اسلام به عنوان يك دين، با آن مخالفت نمايد. در حالي كه اسلام، در       فرايند مسيحيت متولد شده است نه مسيحيت، در فرايند اسلام. به صورت طبيعي، آنچه در فرايند مي آيد، كامل تر و رسيده تر و سالم تر است. و اسلام نيز از اين قاعده مستثنا نيست. اگر مسيحيت، طرفدار دموكراسي و مدرنيسم است، اسلام نيز مي تواند باشد. چرا كه با صراحت به دانش آموزي و كسب علم تأكيد داشته است. علم كه به خودي خود، زير بناي پيشرفت و توسعه در دنيا بوده است.

     فوكوياما گفته است، "همان طور که الیویه روی (Roy Olivier  ) و رویا و لادن برومند استدلال کرده اند، اسلام گرایی افراطی بهتر از همه در قالب یک ایدئولوژی سیاسی قابل فهم است. ایده های سیاسی در مورد حکومت، انقلاب و تطهیر خشونت که در نوشته های سید قطب، بنیان گذار الاخوان المسلمین در مصر، یا اسامه بن لادن و ایدئولوگ هایش درون القاعده دیده می شود، ریشه در ایدئولوژی های افراطی چپ و راست اروپای قرن بیستم – که منظور فاشیسم و کمونیسم است – دارد و نه در هیچ یک از سنن اصیل اسلامی."

     دنياي غرب و مسيحيت، فاشيسم و كمونيسم را ايديولوژي پايان يافته تلقي مي كنند. وقتي فوكوياما از پايان تاريخ مي گويد، در واقع به دموكراسي مدرن نظر دارد كه پايان تمام ايديولوژي ها است. از اينرو، دموكراسي مدرن را آخرين گزينه انسان در پايان تاريخ مي داند. دنياي غرب و مسيحيت، ايديولوژي هاي راديكال راست و چپ سده بيستم را رد مي كند. اما در دنياي اسلام چه؟ ايديولوژي هاي سياسي راست راديكال كه براي رسيدن به قدرت سياسي، رويكرد به خشونت را در قالب مبازره نظامي، تأييد مي كنند، چقدر در جوامع اسلامي مورد نكوهش قرار گرفته است؟

     در حالي كه اسلام به عنوان يك دين به آزادي وبرابري تأكد داشته است، چرا بايد بپذيريم كه دولتها و گروه هايي در دنياي اسلام، جامعه را به سوي خشونت و نابرابري سوق دهند. هيچ كسي اين صلاحيت را ندشته است كه رويكرد خشونت آميز خود را به اسلام نسبت دهد. وقتي اسلام به نفي هر گونه تبعيض و نابرابري راي داده است، چه كسي مي تواند چنين رايي را به نفع خويش به غلط استفاده نمايد. چرا دنياي اسلام در برابر كنش خشونت آميز از درون، سكوت كرده است؟ آيا چنين خشونتي از درون، دكترين اسلامي است؟

     همين سكوت معني دار، اسلام را زير سوال برده است. كنش خشونت آميز اسراييل در برابر فلسطيني ها را محكوم مي كنيم. كشتار مسلمانان بوسنيا و كوزوو را توسط صربها محكوم مي كنيم. تلفات غير نظاميان در افغانستان و عراق توسط نيرو هاي امريكايي و ناتو را محكوم مي كنيم. اما از برابر كنش خشونت آميز در درون دنياي اسلام با بي تفاوتي مي گذريم. اين همه تناقض از كجا ناشي شده است؟ آيا اينگونه موضعگيري هاي دو گانه به ضرر كدام طرف بوده است، دنياي اسلام و يا غرب؟

             

       
 

دموكراسي و دكترين اسلامي-1

  

     

     واقعيت هر دين و در اينجا اسلام، در مواردي جدا از نگرش هايي بوده است كه در ذهنيت شماري از پيروان آن وجود داشته است. وقتي در مواردي در بعضي از جوامع اسلامي با دموكراسي مخالفت صورت گرفته است، نيز از نگرش هايي بوده است كه نه اسلام كه از فرهنگ هاي بومي و اقليمي بجا مانده قبل از اسلام ناشي مي شده است. چرا كه آزادي و برابري به عنوان دو اصل دموكراسي، تضادي با اسلام و ديگر اديان شرقي نداشته است. در چنين وضعيتي، در برابر پديده هايي چون دموكراسي مخالفت صورت گرفته است بدون اينكه واقعيت آن تعريف شده باشد. در حالي كه اساس دموكراسي يعني آزادي و برابري، چيزي است كه در اسلام و در ديگر اديان شرقي نيز همواره يك اصل بوده است.

     پس چگونه است كه اسلام به عنوان يك دين، مانع دموكراسي قلمداد شده است؟ در حالي كه آزادي و برابري، اين دو اصل دموكراسي، در اسلام نيز همواره از جايگاه والايي برخوردار بوده است. مشكل را در كجا بايد جستجو كرد؟ در اسلام و يا در قرائت هاي گونه گوني كه از اسلام وجود داشته است؟ بدون شك آنچه نظريه پردازان غربي و مسيحي را به موضعگيري آن ها در برابر اسلام واداشته است، همين قراءت هاي گونه گون از اسلام بوده است.

     فوكوياما گفته است، "به خصوص بعد از حملات یازدهم سپتامبر ، بسیاری از افراد ادعا کردند که تناقضی اساسی میان اسلام به عنوان یک دین و امکان برقراری دموکراسی مدرن وجود دارد . هیچ بحثی نیست که اگر شما به اطراف دنیا نگاه کنید بر الگوی کلی توسعه دموکراتیک که در آمریکای لاتین ، اروپا ، آسیا و حتی در آفریقای تحت صحرا شکل گرفته ، مسلمانان به شکل عمده مستثناء شده اند. پس افرادی ادعا می کنند که احتمالاً چیزی در دکترین اسلامی ، مثلاً اتحاد دین و حکومت ، هست که به عنوان یک مانع فرهنگی غیر قابل عبور بر سر گسترش دموکراسی قرار دارد."

     اينگونه نيست، چرا كه اسلام  به عنوان يك دين واحد، قرائت واحدي از آن وجود نداشته است. پس نمي توان اسلام را بدون بررسي و بازنگري كامل به عنوان يك دين، مانع گسترش و پيشرفت دموكراسي مدرن به حساب آورد. حتا اتحاد دين و دولت نيز با اينكه در مواردي در جوامع اسلامي مطرح شده است، اما طرح اين موضوع نيز بيشتر از آنكه كاملا ديني بوده باشد، سياسي بوده است. سياست، عين ديانت و يا ديانت، عين سياست، بازهم تنها در محدوده سياست، محدود مانده است بدون اينكه بازتابي از جنبه هاي ديني بوده باشد.

     چگونه مي توان قبول كرد كه دكترين اسلامي اتحاد دين و دولت، در خدمت سياست دولت هايي باشد كه براي رسيدن به قدرت سياسي بيشتر آن را مطرح كرده و از آن سود برده اند. آنجا كه منافع سياسي دولتها در ميان بوده، اين دكترين به اجرا درآمده است اما آنجا كه منافعي در ميان نبوده، از اجراي چنين دكتريني اهتراز شده است. يعني برخورد كاملا دو گانه با موضوع واحدي كه به عنوان دكترين اسلامي مطرح شده است. در حالي كه  اگر اتحاد دين و دولت را به عنوان دكترين اسلامي بپذيريم، در اجرا نيز مي بايست برخورد يكساني با آن داشته باشيم.

     ما مي توانيم به تعداد كشور هاي اسلامي، دولت و سياست داشته باشيم و اين، منطقي و پذيرفته شده نيز است. اما نمي توانيم به تعداد كشور هاي اسلامي، دين داشته باشيم. شما حتا دو دولت در دو كشور اسلامي را سراغ نداريد كه سياست واحدي داشته باشند. در حالي كه همين دوكشور اسلامي، دين واحدي داشته اند. اين موضوع را در تمام جهان اسلام مي توان تعميم داد. در چنين وضعيتي آيا اتحاد دين و سياست مي تواند به عنوان دكترين اسلامي پذيرفته شده باشد؟ چرا كه زمينه هاي اجرايي چنين دكتريني، اتخاذ سياست واحد در كشور هاي اسلامي از سوي دولت هاي اسلامي است. آيا چنين سياستي، دست يافتني است؟ قبول و يا رد اتحاد دين و دولت به عنوان دكترين اسلامي، بستگي به همين موضوع داشته است. 

     در وضعيت جوامع اسلامي در قبل و بعد از حملات يازدهم سپتامبر 2001، تغييري زيادي حداقل از نگاه دموكراسي بوجود نيامده است. در اين ميان شايد تنها در دو كشور افغانستان و عراق، شاهد گسترش و پيشرفت دموكراسي بوده ايم. حالا اگر زمينه هاي گسترش و پيشرفت دموكراسي در اين دو كشور وجود نمي داشت، موفقيتي هم در اين  زمينه وجود نمي داشت. پس، جغرافياي اسلامي مانع گسترش و پيشرفت دموكراسي نيست و مي تواند اقليم مناسب و خوبي براي تطبيق و تحقق دموكراسي مدرن باشد، اما نياز به حمايت دارد.

    فوكوياما گفته است، "اینکه مشکل ریشه در خود اسلام به عنوان یک دین دارد از نظر من شدیداً غیر محتمل است. همهء سامانه های ادیان بزرگ دنیا به شدت پیچیده اند. مسیحیت زمانی ( که چندان هم دور نیست) سلطنت و درجه بندی انسان را مجاز می شمرد ، و ما امروز آن را حامی دموکراسی مدرن می دانیم .دکترین های مذهبی بسته به تفسیر سیاسی ، از یک نسل به نسل دیگر متفاوت اند.این در مورد اسلام هم صدق می کند."

     در بسياري موارد اين پيچيدگي ها نه اسلام به عنوان يك دين كه از قرائت هاي گونه گون از اسلام بوجود آمده است. اين پيچيدگي ها بوده است كه در بسياري موارد، اسلام را دربرابر دموكراسي قرار داده است. در حالي كه منشور دموكراسي هيچ ناهمخوانيي با دكترين اسلامي كه عدالت اجتماعي است نداشته است. آزادي و برابري كه از منشور دموكراسي مي باشد در دكترين اسلامي عدالت اجتماعي، نيز وجود داشته است. پس، مانيفيست دموكراسي و اين بخش از دكترين اسلامي، در يك همخوانيي كامل قرار داشته اند.

     از سويي نيز اسلام به عنوان يك دين، در گذر زمان، با تفسير هاي متفاوت مقطعي روبرو بوده است. در مواردي اين تفسير ها باقي مانده و در مواردي هم با گذشت زمان، تفسير هاي مقطعي نيز از ميان رفته است. بهر روي، نمي توان حكم قطعي در مورد اتحاد دين و دولت صادر كرد كه آيا دكترين اسلامي است و يا با تجزيه جهان اسلام به جوامع متعدد، عملا منتفي شده است؟ حتا در دوره اي كه جهان اسلام تجزيه نگرديده بود و اين جهان، به صورت امارت توسط يك امير و يا خليفه، اداره مي گرديد، آيا باز هم با وجود دين واحد، سياستي واحدي بر جهان اسلام حاكم بود؟ و يا تبعيض و نابرابري ميان شرق و غرب و شمال و جنوب جهان اسلام با مركز وجود داشت؟      
   

    
 

عصر كامپيوتر و ذغال سنگ-2

     

  

   "آغاز تاريخ"، شايد مناسب ترين عنوان براي وضعيت افغانستان باشد. چرا كه در اينجا هنوز صنعت چند سده قبل وارد نشده است. بهترين مثال در اين زمينه مي تواند "ترن وي" (راه آهن) باشد. اما وضعيت در مورد تكنولوژي، متفاوت از صنعت بوده است. چرا كه براي وارد كردن صنعت، پول زياد و فكر بزرگ لازم بوده است كه بيشتر در گستره مسووليت دولت ها بوده است در حاليكه، قضيه در مورد تكنولوژي اينگونه نبوده و بيشتر ،افراد بوده اند كه محصول تكنولوژي نه فن تكنولوژي را وارد كرده اند. اين يعني آغاز تاريخ، در حاليكه فوكوياما در وضعيت توسعه يافته ي از جوامع، از پايان تاريخ گفته است.

    فوكوياما گفته است، "اجازه دهید با سئوالی شروع کنم: "پایان تاریخ" چه بود؟ خود عبارت البته از من نبود و مربوط به جی اف دبلیو هگل یا بهتر بگویم کارل مارکس بود. هگل اولین تاریخدان فیلسوف بود که تاریخ بشری را به عنوان فرآیندی تکاملی و منسجم می دید. هگل این تکامل را روشن شدن تدریجی منطق انسانی می دانست که نهایتاً منجر به تسری آزادی در جهان می شود. فرضیه مارکس بیشتر پایهء اقتصادی داشت ، که تغییر ابزار تولید را در گذر تحول جوامع انسانی ، از پیش انسان به شکارچی- ذخیره کننده و به انواع کشاورز و صنعتی می دید و بنابراین فرضیه پایان تاریخ تئوری مدرنیزاسیون بود که سئوال فرآیند مدرنیزاسیون نهایتاً به کجا ختم می شود را پیش کشید."

    فوكوياما فرايند مدرنيزاسيون را به نوعي با نظريه پايان تاريخ مرتبط مي داند. در حالي كه در جوامع توسعه نيافته مانند افغانستان، چيزي به نام مدرنيزاسيون وجود نداشته است. اينجا هنوز ذغال سنگ كاربرد زيادي دارد. همين طور محصولات تكنولوژي به ويژه كامپيوتر كه استفاده از آن در افغانستان در حال گسترش بوده است. پس، اينجا با دو پديده متضاد روبرو بوده ايم كه همزمان مورد استفاده قرار گرفته است. ذغال سنگ كه ديگر مصرف آن چناني در جهان دارد و جايگزيني براي انتخاب آن شده و كامپيوتر كه تكنولوژي تا حدودي جواني است.

    اينجا هنوز كشاورزي، مكانيزه نشده است و به شكل خيلي سنتي آن صورت مي گيرد. در چنين وضعيتي، آينده براي انسان افغاني بسيار ناروشن و دست نيافتني به نظر مي آيد. چرا كه اينجا هيچ چه روشن نيست و همه چيز در هاله اي از ابهام  قرار داشته است. نه پيشرفتي وجود داشته و نه انديشه و انگيزه اي براي پيشرفت. توسعه و نظام سياسي دموكراتيك كه از اساس مدرنيزاسيون بوده در اينجا موفقيتي چنداني در اجرا نداشته است.

    از مدتها به اين سو در كشور هاي توسعه يافته، بحث روي فرايند مدرنيزاسيون مطرح بوده است. چرا كه در اين جوامع، مدرنيزاسيون صورت گرفته و به فرايند مدرنيزاسيون فكر مي شود. چيزي كه در جوامع توسعه نيافته و تا حدودي در جوامع در حال توسعه، هيچ گاه مطرح نشده چرا كه مدرنيزاسيوني وجود نداشته است. وقتي در فرايند مدرنيزاسيون جوامع توسعه يافته، جوامع توسعه نيافته حتا به مدرنيزاسيون هم نمي انديشد، بايد به وضعيت انسان اين جوامع، با ترحم نگريست. اما مدرنيزاسيون در صورتي با موفقيت همراه خواهد بود كه اصول دموكراسي را در نظر داشته باشد. در اين ميان، از دواصل  ليبرال دموكراسي كه آزادي و برابري بوده است نبايست غافل شد. 

    فوكوياما گفته است، "به نظر نمی آمد که شکلی عالی تر از جامعه، ازاینی که بر پایهء دو اصل دوقلوی آزادی و برابری بنا شده، وجود داشته باشد. الکساندر کوهوِه ، هگل شناس بزرگ روسی- فرانسوی ، این موضوع را با شیطنت این طور توصیف کرد که تاریخ در 1806 تمام شد ، سالی که ناپلئون پادشاهی پروس را در جنگ ینا-اورشتات شکست داد و اصول انقلاب فرانسه را به نزد آلمان ِ محل زندگی هگل آورد. هر آنچه پس از آن اتفاق افتاد ، صرفاً پرشدن فاصله ای بود تا اصول انقلاب، جهانی شود."

    علت ناكامي توسعه در جوامع توسعه نيافته، به عوامل زيادي وابسته بوده است كه بي توجهي به استعداد انسان جوامع و عدم استفاده به موقع از امكانات و داشته هاي همان جامعه بوده است. در بيشتر موارد، وضعيت جوامع توسعه نيافته از نگاه ذخاير زير زميني، غني بوده است. اما عامل دولت هاي ناكارآمد باعث شده است كه اين ذخاير يا تا مدت نامعلومي دست نخورده باقي مانده است و يا از سوي كشور هاي توسعه يافته، با قيمت ناچيزي استخراج شده و به عنوان ماده اوليه مرغوب توليدات كارخانه اين كشور ها مورد استفاده قرار گرفته است.

    همين مواد خام موجود در ذخاير زيرزميني كشورهاي توسعه نيافته كه به كشور هاي توسعه يافته صادر شده است، دو باره بعد از اين كه به محصولات توليدي تبديل شده است با قيمت بسيار بالا به كشور هاي توسعه نيافته صادر شده است. در حالي كه اگر انديشه و انگيزه توسعه در ذهنيت دولت ها و افراد وجود مي داشت با همان مواد زيرزميني دست داشته شان مي توانستند به توسعه دست يابند. از اينرو هرآنچه به توسعه در جوامع توسعه نيافته كمك نمايد، مي بايست به كار بست و آسيب پذيري هاي احتمالي را به حداقل رساند.

    عامل توسعه در جوامع توسعه يافته، انديشه و انگيزه هاي قويي بوده است كه در ذهنيت دولت ها و انسان جامعه وجود داشته است. تا زماني كه انگيزه توسعه در ذهنيت انسان جامعه و دولت ها وجود نداشته است، موفقيتي هم در اين زمينه وجود نداشته است. پرسش در اينجا به صورت مشخص اين بوده است كه آيا در عصر كامپيوتر، استفاده از ذعال سنگ پذيرفتني است؟ در حالي كه در عصر ذغال سنگ، اين ماده معدني در كارخانه ها و در ترن (قطار) ها به عنوان سوخت مورد استفاده قرار مي گرفت. اما اين واقعا جالب است كه در جوامع توسعه نيافته، ذغال سنگ هنوز در بخاري خانه ها مورد استفاده قرار مي گيرد. با اين حساب تا چه اندازه مي توان به پيشرفت جوامع توسعه نيافته اميد وار بود؟ اگر وضعيت در اين جوامع به همين صورت ادامه يابد و هيچ گونه دگرگوني رخ ندهد، پيشرفت و توسعه نيز روند كندي خواهد داشت. براي دست يابي به هرگونه موفقيت در زمينه توسعه، مي بايست به روند گذار از دوره و عصري به دوره و عصر ديگر، توجه داشت و آن را مورد بررسي و بازنگري قرار داد. بايد آن چه سد و مانع در برابر توسعه و پيشرفت جوامع توسعه نيافته بوده است، آن ها را از ميان برداشت و راه را براي توسعه باز كرد. اما همان طوري كه قبلا اشاره شده است براي هرگونه موفقيت در زمينه توسعه، بايد به عامل آن رجوع كرد. يعني: توسعه و نظام سياسي دموكراتيك.  

 

 

 

عصر كامپيوتر و ذغال سنگ-۱

     

                

 

    عصر ها و دوره هاي تمدن جوامع انساني، واقعيت هايي بوده اند كه در هر زماني وجود داشته است. گذار از زماني به زمان ديگر، همواره با دگرگوني هاي زيادي همراه بوده است. چرا كه همين دگرگوني ها بوده است كه  گذار زماني دوره ها را در تاريخ جوامع انساني ثبت كرده است. پيشرفت جوامع انساني نيز در راستاي همين گذار ها شكل گرفته و محقق شده است.

در اين ميان، جوامعي موفق بوده است كه چنين گذار هايي را با دستاورد هاي خوب پشت سر گذاشته اند. چرا كه هر گونه گذار موفقيت آميز از هر عصر و دوره اي، مستلزم درك و آگاهي دولت ها و انسان هاي همان جامعه بوده است. و در اين ميان تاريخ و سرگذشت جوامع انساني، گذار دوره ها و عصر ها را ثيت كرده است.

    وقتي از گذار دوره ها مي گوييم دقيقا به اين معني است كه با فرايند موفقيت آميز دوره ها و عصر ها، پيش رفته ايم. ما زماني در اين زمينه موفق بوده ايم كه خود را با هر دوره و عصري، وفق داده و همراه با آن، حركت كرده ايم. اما وقتي موفقيتي در اين زمينه  وجود نداشته است، در واقع با گذار زمان حركت نكرده ايم و هميشه ناموفق و فاقد دستاورد بوده ايم. در حالي كه موفقيت در اين زمينه، بالا بردن توان علمي انسان هاي جامعه بوده است.     

    فوكوياما گفته است، "منشا تاریخ در منطق هگلی- مارکسیستی نهایتاً بر پایه علم و فن آوری[ا] ست . علوم جمع شونده اند : ما به صورت دوره ای اطلاعات علمی مان را دور نمی ریزیم. فن آوری است که دنیای اقتصاد را شکل می دهد، چهارچوب تولید اقتصادی را می سازد و به این ترتیب تضمین کننده این است که عصر ماشین بخار با عصر گاو آهن متفاوت است ، و اینکه عصر ترانزیستور و کامپیوتر از عصر ذغال سنگ و فولاد متفاوت خواهد بود . پیشرفت علمی موجب افزایش عظیم بهره وری در تولید می شود که خود موتور پیشرفت سرمایه داری و رشد تکنولوژی و افکار نو در اقتصاد مدرن بازار بوده است."

    در جوامع توسعه يافته اي امروزي، چنين گذار هاي از دوره و عصري به دوره و عصر ديگر، با موفقيت همراه بوده و دساورد هاي خوبي داشته است. اما آيا در جوامع توسعه نيافته و حتا در حال توسعه نيز چنين بوده است؟ بدون شك، پاسخ در اين زمينه منفي بوده است. چرا كه خارج از محدوده جوامع توسعه يافته، گذار هاي دوره هاي مختلف، با موفقيتي همراه نبوده و يا اگر موفقيتي هم وجود داشته، دير حاصل شده است. در چنين وضعيتي، جوامع توسعه نيافته و تاحدودي هم جوامع در حال توسعه، هميشه نيازمند كمك ها و استفاده از دستاورد هاي علمي جوامع توسعه يافته در زمينه هاي مختلف بوده است.

    در بسياري از موارد شاهد اين بوده ايم با گذشت دهه ها و حتا در مواردي، سده ها از پايان يك دوره در جوامع توسعه يافته، هنوز آن دوره و عصر در يك جامعه اي توسعه نيافته و يا شايد هم در يك جامعه اي در حال توسعه، پايان نيافته است و همچنان مورد استفاده قرار مي گيرد. افغانستان به عنوان يك كشور توسعه نيافته، همواره در گذار دوره ها، ناموفق بوده است.

در چنين وضعيتي بوده است كه در عصر كنوني كامپيوتر، هنوز افغانستان از دوره و عصر ذغال سنگ خارج نشده است. در عصر تكنولوژي، هنوز در بشتر خانه هاي افغانستان، ذغال سنگ استفاده مي شود.

    در حال حاضر در تعداد زيادي از خانه هاي افغانستان، كامپيوتر و ذغال سنگ، هر  دو اسفتاده مي شود. اين شايد خيلي جالب باشد كه در افغانستان امروزي، همزمان دو ابزار مورد انسان دو دوره و عصر متفاوت، در يك دوره و عصر، به ضرورت انسان اين جامعه،

پاسخ گفته است. امروز اگر كامپيوتر، از نياز هاي انسان افغاني است، ذغال سنگ نيز يكي از نياز هاي او بشمار مي آيد. فوكوياما وقتي از پايان تاريخ و آخرين انسان ميگويد به نوعي به اين معني نيز بوده است كه يعني آنچه تا حالا صورت گرفته، نهايت پيشرفت انسان، در گذار دوره ها و عصر ها بوده است.

يعني آنچه تا حالا در جوامع توسعه يافته صورت گرفته، به عنوان پايان تاريخ نيز تعبير مي شود. البته منظور فوكوياما، بيشتر روي وضعيت اجتماعي و سياسي قضيه بوده است. يعني اين كه مدل دولت در جوامع توسعه يافته و يا حداقل در بيشتر اين جوامع، آرمان اعتدال انسان اين جوامع بوده است.    

    فوكوياما گفته است، "در هفده سالی که از زمان انتشار اولیه مقاله من " پایان تاریخ؟" می گذرد ، فرضیه ام از هر نقطه نظر قابل تصوری مورد انتفاد واقع شده است. انتشار نسخه دوم کتاب " پایان تاریخ و آخرین انسان" این فرصت را برایم فراهم آورد تا اصل موضوع را دوباره بیان کنم ، به جدی ترین مخالفت هایی که علیه اش شد پاسخ دهم ، و در مورد بعضی تغییرات که در سیاست جهانی از تابستان 1989 رخ داده تفسیری داشته باشم.

    انتقاد در مورد اين نظريه فوكوياما، بيشتر جنبه سياسي داشته است كه باز هم موضوع طبيعي است. چرا كه او ليبرال دموكراسي را بهترين دولت و بهترين سياست  به حساب آورده. در حاليكه شايد كساني ديگر، نوعي ديگري از دولت و سياست را به عنوان بهترين دولت و بهترين سياست، بدانند.

به هر روي، آنچه فوكوياما گفته است، البته در مورد سياست مي تواند به جوامع توسعه نيافته و در حال توسعه هم قابل تطبيق باشد. اما در مورد توسعه اجتماعي و اقتصادي، شايد زماني زيادي براي تطبيق آن لازم است.

    اما نمي توان بي تفاوت نشست. چرا كه براي ايجاد دگرگوني در جوامع توسعه نيافته ، آنچه مهم است، ايجاد انگيزه در ميان انسان هاي اين جوامع بوده است. وقتي  در كشوري مانند افغانستان هنوز ذغال سنگ به عنوان يكي از بهترين نوع سوخت خانگي مورد استفاده قرار مي گيرد، جايگزيني بهتر از اين وجود نداشته است. يا حتا چوب بلوطي كه هنوز در اين كشور به عنوان بهترين و سهل الوصول ترين نوع سوخت خانگي مورد استفاده قرار مي گيرد، به اين خاطر بوده است جايگزين بهتر از آن وجود نداشته است. پس، اينجا هنوز "آغاز تاريخ" است با انساني كه هنوز به درستي آخر و اول  آن روشن نيست. در اين كشور هنوز بسياري از چيز ها است كه حتا انديشه اي براي پيشرفت و نوآوري در آن وجود نداشته است.

                   

 

دمكراسي:  آرمان اعتدال ـ۲

 

  

به اين تريتيب مي توان دموكراسي را  با راهكارهاي ملي، نهادينه ساخت و به پيشرفت و گسترش آن اهتمام ورزيد. چنين دستاوردي بزرگي در حاكميت نظام سياسي دموكراتيك، حاصل شده است. چراكه دموكراسي، زماني حاصل شده است كه دولتي با ويژگي هاي دموكراتيك وجود داشته است. حتا ضرورت اينكه دولت خوب، قبل از تحقق دموكراسي مي بايست وجود داشته باشد يك واقعيت بوده است. اما وقتي چنين چيزي وجودنداشته است، به اين معني نبوده است كه دموكراسي خوب و واقعي نداشته باشيم.

    بدون شك، تطبيق وتحقق دموكراسي در يك كشور، مستلزم پيش زمينه هايي بوده است كه دولتي با ويژگي هاي خوب، يكي از اين موارد بوده است. چيزي كه در جوامع موفق در تطبيق و تحقق دموكراسي، همواره به عنوان يك اصل ضروري وجود داشته است. وضعيت متفاوت دموكراسي در جوامع مختلف، ناشي از يك چنين تفاوتهايي بوده است. تفاوتهايي كه وضعيت متفاوت اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي و ... را شامل مي شده است.

    فوكوياما گفته است، "مدت‌ها پیش از آن که شما دموکراسی لیبرالی داشته باشید باید دارای دولتی کارآمد باشید. (چیزی که در آلمان و جاپان پس از شکست در جنگ جهانی دوم هرگز از میان نرفت.) این ویژگی را در مورد کشورهایی مثل عراق نمی‌توانیم بدیهی در نظر بگیریم."

    در اين ميان، افغانستان را نيز مي بايست اضافه كرد. چرا كه در ميان كشور هايي كه قبل از تطبيق و تحقق دموكراسي، دولتي با ويژگي هاي خوب وجودنداشته، افغانستان نيز شامل مي شده است. اينكه دولتي با ويژگي هاي خوب، براي تطبيق و تحقق دموكراسي يك ضرورت بوده است شكي در آن نيست، اما اصولا، ضرورت دموكراسي ليبرالي، بيشتر در جوامعي احساس شده است كه از فقدان دولت كارآمد، رنج برده است.

    به همين خاطر بوده است كه وقتي از آرمانهاي انسان در جوامع مختلف بحث شده است، ميان آرمان ايده آل و آرمان اعتدال، آنچه دستيافتني و واقعي تر بوده به عنوان       يك ضرورت مطرح شده است. از اينرو، دموكراسي، و يا بهتر خواهد بود كه گفته شود دموكراسي ليبرالي، از آرمان هاي اعتدال به شمار آمده است. بايد ميان ايده آل و اعتدال، تفاوت زيادي قايل شد چرا كه يكي تا حدودي زيادي دست نيافتني و ديگري به ميزان خواست و كوشش انسان جوامع مختلف، قابل حصول بوده است.

    فوكوياما گفته است، "پایان تاریخ، هرگز ارتباطی با الگوی ویژه امریکا برای سازمان‌دهی اجتماعی و سیاسی نداشت‌‌‌‌‌[ه است]. به تبع[،] الکساندر کوژو، فیلسوف روسی-فرانسوی که الهام‌بخش من در بحث‌های اولیه‌ام بود، بر این گمانم که اتحادیه‌ی اروپا نسبت به ایالات متحدِ کنونی با دقت بسیار بیشتری به پایان تاریخ شباهت دارد. تلاش‌های اتحادیه اروپا در فراتر رفتن از حاکمیت‌های ملی و سیاست‌های زورآزمایی سنتی که با بنیاد نهادن حاکمیت قانونی چندملیتی صورت گرفت، در مقایسه با تداوم ایمان به خدا، حکومت ملی و نظامی‌گری در امریکا، هم‌سویی بیشتری با جهانِ «پس از تاریخ» دارد."   

    آرزوي اعتدل فرانسيس فوكوياما، نظريه پرداز جاپاني – امريكايي، در "پايان تاريخ و آخرين انسان"، رسيدن جوامع انساني به مدرنيزاسيون بوده است كه با رويكرد به اقتصاد بازار آزاد و نظام سياسي دموكراتيك حاصل شده است. وقتي مي گوييم حاصل شده است به اين معنا كه از مدتها قبل در جوامعي كه به مدرنيزاسيون رسيده اند، قبل از آن، اقتصاد بازار آزاد و نظام سياسي دموكراتيك وجود داشته و تجربه شده است.

    از سويي نيز، توسعه و دموكراسي از صورت هاي اصلي و خوشايند مدرنيزاسيون بوده است. يعني بدون توسعه و دموكراسي، رسيدن به مدرنيزسيون، چيزي ناممكن و محال بوده است. چرا كه دو پايه اصلي مدرنيزاسيون، توسعه و دموكراسي بوده است. آنچه در در زمينه مدرنيزاسيون در امريكا به عنوان يك قاره صورت گرفته، بيشتر در شمال اينقاره بوده است كه شامل ايالات متحده امريكا و كانادا مي شده است. در حاليكه مدرنيزاسيون در قاره اروپا، بيشتر در چهره يك قاره، خودش را نشان داده است.   پس، مي بينيم كه مدرنيزاسيون در قاره امريكا، كشوري و در قاره اروپا، فراكشوري بوده است. از اينرو، وضعيت مدرنيزاسيون در قاره آسيا نيز تا حدودي به قاره امريكا شباهت هايي داشته است. چرا كه مدرنيزاسيون در قاره آسيا نيز، كشوري بوده است نه فراكشوري. جاپان به عنوان دومين قدرت اقتصادي جهان، نخستين كشوري بوده است كه در آسيا به مدرنيزاسيون رسيده است. بعد از جاپان؛ كورياي جنوبي، مالزيا، تايوان، سنگاپور، چين و تا حدودي هند، به مدرنيزاسيون نزديك شده اند. از اينرو، آغاز مدرنيزاسيون در آسيا، از  شرق دور بوده است.

    اما تا آسيا به عنوان يك قاره، به مدرنيزاسيون برسد، راه طولانيي در پيش خواهد داشت. در حاليكه اروپا به عنوان يك قاره، مدرنيزاسيون از وضعيتي خوبي برخوردار بوده است. رويكرد اروپاييان به تشكيل اتحاديه واحد، ناشي از وضعيت خوب مدرنيزاسيون در اين قاره بوده است. چراكه چنين رويكردي، حاصل توسعه و دموكراسيي بوده كه قبلا در اروپا محقق شده است. پس، ميان رويكرد اروپاييان به تشكيل اتحاديه واحد و مدرنيزاسزاسيون، رابطه قويي وجود داشته است. اما وقتي اصلا زمينه رويكرد به دموكراسي وجود نداشته است، و نيز، زمينه هاي توسعه، شايد رويكرد به الگوهاي فراكشوري براي دستيابي به دموكراسي، يك واقعيتي از روي ناگزيري بوده است. آنچه در افغانستان و عراق فرايند بعد از حادثه يازده هم سپتامبر اتفاق افتاد.   

    فوكوياما گفته است، "و سرانجام این که من هرگز ظهور دموکراسی‌ها در جهان را به نمایندگی انحصاری امریکا خصوصاً به اعمال قدرت نظامی امریکا مرتبط نکرده‌ام. گذارهای دموکراتیک نیاز به جوامعی دارند که خواهان دموکراسی باشند و از آنجایی که این جوامع نیازمند نهادهایی ویژه هستند، این فرایند معمولاً تا حد زیادی طولانی و طاقت‌فرساست."

    بدون شك، آنچه در افغانستان و عراق فرايند بعد از حادثه يازدهم سپتامبر اتفاق افتاد و لشكر كشي جامعه جهاني و در رأس آن ايالات متحده امريكا را به اين دو اين كشور با استقبال مردمي روبرو نمود، ناشي از وضعيت بد اجتماعي و سياسي در اين دو كشور بوده است. دموكراسيي هم كه در اين دو كشور روي كار آمده است، در اجرا، با يك چنين وضعيتي روبرو بوده است. در حاليكه الگوي دموكراسي درافغانستان و عراق، مشكلي آنچناني نداشته، اما بنظر مي رسد، مشكل در اجراي دموكراسي در اين دو كشور بوده است.

    فوكوياما گفته است، کشورهای قدرتمند خارجی مثل ایالات متحد می‌توانند با ارائه‌ی الگویی موفق از خودشان -در زمینه‌ی اقتصادی و سیاسی- به این فرایند کمک کنند. هم‌چنین این دولت‌ها می‌توانند با سرمایه‌گذاری، رهنمود، کمک‌های فنی و البته گاهی از طریق نیروی نظامی به پیش‌برد این فرایند کمک کنند. اما تغییرِ قهرآمیزِ حکومت هرگز راه گذار دمکراتیک نبوده است."  

 

 

ارزش هاي فرهنگي دموكراسي

 

 

    به هر روي، مواردي زيادي وجود داشته است كه تمدن هاي انساني از يكديگر تأثير پذير بوده اند. همينطور كشور ها و قدرتهاي كوچك از بزرگ و بالعكس. اما هيچگونه قيدي وجود نداشته است كه تأثير پذيري هاي فرهنگي همواره از جنبه مثبت برخوردار بوده است. چرا كه وقتي تأثير پذيري هاي فرهنگي مطرح بوده، جنبه هاي مثبت و منفي آن را مأثر ساخته است. از اينرو، آنچه همواره مهم بوده، واقعيت تأثير پذيري هاي فرهنگي از يكديگر بوده است نه نوع آن. اما چگونگي تأثير پذيري هاي فرهنگي از يكديگر، همواره مهم يوده است. چرا كه موضوع مهم و مورد بحث تأثير پذيري هاي فرهنگي، همين موضوع بوده است.

    ارزش هاي فرهنگي دموكراسي در چنين وضعيتي بوده است كه اهميت پيدا كرده است. و پرسش مهم در اين زمينه همواره اين بوده است كه آيا ارزش هاي فرهنگي دموكراسي، ارز ش هاي جهاني بوده است يا محدود به اقليم هاي خاصي؟ سامويل هانتينگتون، ريشه هاي ليبرال دموكراسي را در غرب و مسيحيت مي داند و بر اين نظريه اش استدلال نيز آورده است. اما سوال اين است كه آيا چنين نظريه و استدلالي تا چه اندازه مي تواسته است بر مبناي واقعيت استوار باشد؟

    فرانسيس فوكوياما، در اين زمينه گفته است، "ولی در عین اینکه لیبرال دموکراسی ریشه در این خاک فرهنگی [يعني غرب] دارد ، مسئله این است که آیا این ایده ها می توانند از این ریشه های خاص گرایانه جدا شوند و اهمیتی برای مردمی که در فرهنگ غیر مسیحی زندگی می کنند پیدا کنند. روش علمی که تمدن های مدرن فن سالارانه ما بر آن بنا شده در برهه ای از تاریخ ابتدای اروپای مدرن بر پایه اندیشه فلاسفه ای چون فرانسیس بیکن و رنه دکارت و برای علل تاریخی مشخص ظاهر شده است. ولی وقتی روش علمی اختراع شد تحت مالکیت تمام بشریت قرار گرفت و برای استفاده اش مهم نبود که آسیایی هستید یا افریقایی یا هندی."

    پس، مهم نيست كه دموكراسي را به كدام اقليم و آب و هواي خاصي محدود نماييم، بلكه آنچه همواره مهم بوده اين موضوع بوده است كه ارزش هاي دموكراسي، ارزش هاي پذيرفته شده جهاني بوده است. از اينرو پاسداري از آن نيز وظيفه و مسووليت جهاني بوده است. رنسانس اروپا در سده پانزدهم و شانزدهم، متأثر از تمدنهاي بزرگي چون چين و مصر و شرق اسلامي بوده است.  

    آلفرد نورث وايتهد، پيشرفت و توسعه اروپا و امريكاي كنوني را متأثر و وامدار از تمدن اوليه انساني متعلق به شرق، جنوب و ميانه  آسيا دانسته است. او گفته است، " اروپا و امريكاي عصر حاضر [،] تمدن خود را از نژاد هايي كه كشور هاي آنان در مرز مديترانه ي شرقي قرار دارد كسب كرده اند. در فصول  قبلي، يونان و فلسطين [،] مناطقي بودند كه تنظيم اوليه ي انديشه هاي مربوط به جوهر طبيعت انساني را به دست دادند. هنگامي كه تاريخ علم را بررسي مي كنيم، "مصر" را نيز بايد به اين دو كشور اضافه كنيم. اين سه كشور، نياكان بلافصل تمدن نوين هستند. البته گذشته اي طولاني از تمدن [،] پشت آنها قرار دارد. "بين النهرين"، "كرت"، فنيقيه"، هند" و "چين" نيز سهمي در اين ميان داشته اند."

    پس، مي بينيم كه چيز ثابتي وجود نداشته است. هر كنشي متأثر از كنش قبلي بوده است. دموكراسي نيز مي توانسته است از اين زاويه قابل بررسي بوده باشد. زماني تمدن هاي شرقي و افرقايي، تأثير گذار بر جوامع غربي بوده است. اما آنچه غرب را از شرق و افريقا پيش انداخت، رنسانس اروپا بوده است. غرب، در واقع بعد از اين رنسانس بوده است كه در زمينه هاي مختلف، پيشرفت نموده و دستاورد هايي داشته است. در واقعيت مي توان اين طور نتيجه گرفت كه آنچه به عنوان ارزش هاي فرهنگي دموكراسي مطرح بوده است، مي تواند متعلق به تمام جهان باشد. ليبرال دموكراسي كه غرب ادعا كرده است ريشه در فرهنگ و باور هاي غربي و مسيحي داشته است، اگر به صورت دقيق مورد بررسي قرار گيرد، ريشه در تمدن هايي داشته است كه اروپا و شمال   امريكاي كنوني در گذر زمان، از آن تأثير پذيرفته اند.    

    فرانسيس فوكوياما، پرسش خود را در اين زمينه اين طور مطرح كرده است، "بنابراین سئوال این است که آیا آزادی و برابری که ما به عنوان اساس لیبرال دموکراسی بدان می نگریم اهمیت ِجهانی مشابهی دارد؟ من فکر می کنم که چنین است و تصور می کنم که یک منطق کلی بر تحول تاریخی حاکم است که توضیح می دهد چرا باید دموکراسی فزاینده در سراسر گیتی شکل بگیرد. این منطق یک شکل خشک جبرگرایی تاریخی مانند آنچه مارکس می گفت نیست ، بلکه گروهی از نیروهایی بنیادی هستند که تحول اجتماعی انسان را در مسیری که به ما می گوید باید دموکراسی بیشتری در انتهای این فرایند تکاملی نسبت به شروع اش باشد ، راهبری می کنند."
     وقتي اساس ليبرال دموكراسي غربي، آزادي و برابري قرار داده شده است، چنين دموكراسي را بايد پذيرفت چرا كه هيچ گونه نا همخوانيي با فرهنگ و باور داشت هاي شرق نداشته است. چرا كه خود چنين دموكراسيي قبل از آن كه غربي و مسيحي بوده باشد، شرقي بوده و ريشه در اديان شرقي داشته است. آيين زردشت، بر اساس سه اصل: گفتار نيك، رفتار نيك، كردار نيك. بنا نهاده شده است. در چنين اصل هايي، آزادي و برابري، از جايگاه بالايي برخوردار بوده است. در آيين بوداييسم نيز كه انسان را به آرامش و پرهيز از خشونت فرا مي خواند، مي توان رگه هاييي از آزادي و برابري را ديد. در اسلام نيز به عنوان آخرين دين شرقي، به شكل بهتري مي توان آزادي و برابري را ديد و احساس و لمس كرد.

    پس، آزادي و برابري، دو اصل در باور و فرهنگ انسان و اديان شرقي بوده است. از اينرو، مي توان ادعا كرد قبل از آنكه ليبرال دموكراسي، ريشه در غرب و مسيحيت داشته باشد، ريشه در شرق و اديان شرقي داشته است. اما آنچه در اين زمينه هميشه اهميت داشته است، زمينه هاي اجرايي آزادي و برابري در جوامع انساني بوده است. چرا كه بدون چنين زمينه هايي، هرگونه تحقق و موفقيت آزادي و برابري را با موانع زيادي روبرو كرده است. در اين ميان پيشرفت و توسعه جوامع در زمينه هاي مختلف، پيشرفت و توسعه آزادي و برابري را نيز به همراه داشته است. آنچه در غرب اتفاق افتاد و اين جوامع را در اجراي آزادي و برابري، ياري نمود، توسعه و پيشرفتي بوده است كه در فرايند پس از رنسانس اروپا صورت گرفته است. از اينرو انتخاب دموكراسي به عنوان يك ارزش فرهنگي، در جوامعي كه از فقدان آزادي و عدم نابرابري رنج مي برند، يك ضرورت و گزينه عالي است.

 

 


  

ارزش هاي فرهنگي دموكراسي-1

   

 

    بزرگترين ارزش جهاني برابري، همواره به ويژه در فرايند پابان جنگ سرد، دموكراسي بوده است. چرا كه آنچه مي توانسته است جهان را از تهديد يك جنگ ديگر نجات دهد، رويكرد كامل به دموكراسي بوده است. از اينرو هيچ رويكردي براي رسيدن به جامعه پويا و آگاه، رويكردي بهتر از دموكراسي نبوده است. بايد ديد، يك دموكراسي چگونه رشد مي كند و راه هاي رشد آن كدام ها اند؟ اين موضوع زماني اهميت مي يابد كه به ارزشهاي دموكراسي به عنوان يك ارزش جهاني پي برده باشيم.

    در اين ميان وضعيت جوامع از نگاه هاي مختلف، براي تطبيق و تحقق دموكراسي، از اهميت زيادي برخوردار بوده است. چرا كه هرگونه موفقيتي در زمينه دموكراسي، مستلزم شناخت جامعه اي بوده است كه قرار بوده است دموكراسي در آن به اجرا در آيد. اهميت چنين موضوعي، آغاز مهاجرت هاي فردي و دسته جمعي انسان ها به كشور هاي دموكراتيكي بوده ايست كه درعين دموكراتيك بودن، توسعه يافته هم بوده اند. پس، براي انسان امروزي، انتخاب كشور دومي براي زندگي، ملاك انتخاب، تنها توسعه نبوده است بلكه دموكراسي نيز بوده است.

    فرانسيس فوكوياما گفته است، "میل به زندگی در یک لیبرال دموکراسی در ابتدا به اندازهء میل برای توسعه همه گیر نبود. در واقع؛ امروز بسیاری رژیم های طرفدار تمرکز قدرت چون چین وسنگاپور، یا شیلی تحت حکومت پینوشه، توانستند توسعه پیدا کنند و با موفقیت جوامع شان را مدرنیزه کنند. با این حال ، ارتباط محکمی بین توسعه موفق اقتصادی و رشد نهاد های دموکراتیک وجود دارد؛ چیزی که در ابتدا مورد توجه جامعه شناس شهیر سیمور مارتین لیپست قرار گرفته بود. دلایل فراوانی وجود دارد که چرا این رابطه قوی[ا] ست. وقتی کشوری از سطح در آمد سرانه 6000دالر گذر می کند، دیگر یک جامعه کشاورزی نیست. محتملاً یک طبقه متوسط دارد که مالک مستغلات است و یک جامعه مدنی پیشرفته و سطح بالاتر نخبگان و آموزش عمومی دارد. همه این فاکتور ها در جهت افزایش تمایل برای مشارکت دموکراتیک عمل می کنند و از لایه های زیرین، تقاضای نهاد های سیاسی دموکراتیک را راهبری می کنند."
    پس، رابطه توسعه اقتصادي و تحقق دموكراسي، يك رابطه قوي و تأثير گذاز بوده است. مي توان به اين نتيجه رسيد كه توسعه سياسي و توسعه اقتصادي، اساس دموكراسي و توسعه همه جانبه بوده است. جوامعي كه قبلا به دموكراسي و توسعه دست يافته اند، از دولت كارآمدي برخوردار بوده اند كه رويكرد دموكراتيك و مدرن داشته اند. سرمايه گذاري جوامع براي توسعه، بازهم نتيجه موفقيت آميز فرايند نظام سياسي دموكراتيك بوده است.

    هزينه براي نظام سياسي دموكراتيك و توسعه، هيشه با دست آورد همراه بوده است. فرار مغز ها از جوامع توسعه نيافته و در حال توسعه به كشور هاي توسعه بافته، از ديگر دست آورد هاي جوامع توسعه يافته بوده است. در حالي كه  عامل مهمي در عدم توسعه جوامع توسعه نيافته و در حال توسعه بوده است. زماني كه اروپا به رنسانس علمي، ادبي، صنعي و... دست يافت، باسرعت زيادي به دست آورد هاي بزرگي دست  يافت. اين زماني بود كه شرق در رخوت و روزمره گي روزگار مي گذراند و توجهي به آنچه در غرب اتفاق مي افتاد نداشت.

    انسان غربي در چنين وضعيت و شرايطي شاهد رشد و پيشرفت سريع جوامع شان بود و تنهابه اين مي انديشيد كه چگونه مي تواند ضعف و شكست هاي گذشت هاش را با دست آورد هاي علمي، ادبي، صنعتي و غيره جبران نمايد. رنسانس اروپا در واقع رويكرد انسان اروپايي به خويشتن بوده است. آيا براي دست بابي به رنسانس در شرق، چنين رويكردي به خويشتن وجود داشته است؟ اينجا يعني در شرق، شايد هر كشوري به تنهايي به رنسانس بينديشد و در نهايت به آن دست يابد. مانند رنسانس آرام جاپان  و شايد هم كورياي جنوبي، مالزيا، چين و... اما هرگونه موفقيت در زمينه توسعه و دموكراسي كه حتا مي تواند به رنسانس بينجامد، قبل از همه، ايجاد زمينه هاي فرهنگي آن بوده است.

    فوكوياما گفته است، "بعد نهایی فرایند مدرنیزاسیون مربوط به زمینه فرهنگی[ آن بوده ا ]ست. همه خواستار توسعه اقتصادی هستند و توسعه اقتصادی میل به تقویت نهادهای دمکراتیک دارد. ولی در انتهای فرایند مدرنیزاسیون[،] هیچ کسی خواستار همشکلی فرهنگی نیست. در واقع معضلات هویت فرهنگی دوباره سرباز می کنند. هانتینگتون حق دارد وقتی می گوید که ما هیچ وقت در دنیایی که همشکلی فرهنگی وجود دارد، یا فرهنگ جهانی که او "انسان داووسی" نام نهاده است زندگی نخواهیم کرد. در واقع ما نمی خواهیم که در دنیایی زندگی کنیم که ارزش های فرهنگی فراگیرش بر پایه نوعی آمریکانیسم جهانی شده قرار دارند. ما بر اساس سنت های مشترک تاریخی، ارزش های مذهبی و دیگر ابعاد یک حافظه مشترک که سازنده یک زندگی عادی[ا] ست زندگی می کنیم."

    مي بينيم كه همه چيز در نهايت در خدمت دموكراسي قرار داشته است. يعني بدون دموكراسي، هيچ چيزي ارزش واقعي اش را نداشته است. توسعه در بهترين شكل آن، در صورتي لذت بخش بوده است كه با دموكراسي همراه بوده است. و وقتي از واقعيت توسعه مي گوييم، در واقع از صورت ديگر دموكراسي گفته ايم. در زمينه فرهنگي، آنچه به تحقق دموكراسي كمك خواهد كرد مي تواند در خدمت دموكراسي قرار داشته باشد.

چرا كه بسياري از مظاهر فرهنگي هسنتد كه مي توانند به عنوان ارزش هاي فرهنگي جهاني مطرح باشند. همان طوري كه دموكراسي يك ارزش جهاني بوده است. در چنين و وضعيتي، همشكلي فرهنگي نيز مي توانسته است قابل قبول باشد.

    اگر به تعامل فرهنگي باور داشته باشيم نه به برخورد فرهنگي، همشكلي فرهنگي نيز معنا پيدا خواهد كرد. همشكلي فرهنگي اما به اين معنا نخواهد بود كه تمام جوامع انساني از فرهنگ مشتركي برخوردار باشند. وقتي بسياري از ارزش هاي پذيرفته شده را به عنوان ارزش هاي جهان ي بپذيريم، آن بخش از ارزش هاي فرهنگي كه قابل قبول براي تمام جوامع انساني بوده است مي تواند به عنوان ارزش ها ي فرهنگي پذيرفته شوند.

    هميشه هم اين طور نبوده است كه نيرو و قدرت برتر از نگاه هاي مختلف، تأثير گذار هم بوده است. چرا كه در مواردي هم، اين كشور هاي كوچك و ضعيف بوده اند كه روي كشور هاي بزرگ و قدرت هاي برتر، تأثير گذار بوده اند. شايد بهترين مثال در اين زمينه قدرت برتر چنگيز خان بوده است كه در نهايت از پاره ي از مستعمرات خويش به ويژه در زمينه هاي فرهنگي تأثير پذير بوده اند. 

 

 

فرايند انجام و فرجام مدرنيزاسيون-2

 

 

   چرا بايد تحقق مدرنيزاسيون را به كشور هاي خاصي محدود نماييم؟ در حاليكه دستيابي به چنين وضعيتي حق تمام جوامع انساني بوده است. از اينرو، مدرنيزاسيون، همواره حق  طبيعي ملت ها به شمار مي رفته است. رنسانس اروپا نه ريشه در غرب و مسيحيت كه ناشي از سرخوردگي انسان غربي از وضعيت اجتماعي و جو حاكم بر كليسا ها بوده است. وقتي كليسا با تمام قدرت، در برابر هرگونه پيشرفت و نوآوري مي ايستد و دستاورد هاي علمي را به سخره مي گيرد، درنهايت، نتيجه، آن مي شود كه انسان غربي در برابر كليسا مي ايستد و به چنين حاكميتي نه مي گويد.

    حال چگونه مي توان ادعا كرد كه مدرنيزاسيون غرب، ريشه در مسيحيت داشته است. چرا كه آغاز رنسانس اروپا، دقيقا پايان حاكميت كليسا در اين جوامع بوده است. يا در شكل بهتري از برخورد انسان غربي با دين، به اصلاح آن برمي آيند و چون مارتين لوتر، مسيحيت را در چهره ي جديد پروتستان، باز مي نماياند كه صورت اصلاح شده ي كاتوليك و هرتودوكس و... بوده است.

    هانتينگتون اما طوري ديگري با مضوع برخورد نموده و شايد واقعيت رنسانس اروپا را دگرگونه تعريف نموده است. فوكوياما گفته است، " نظر هانتينگتون مبني براين كه از نقطه  نظر تاريخي، ليبرال دموكراسي سكولار و مدرن، ريشه در مسيحيت دارد، كاملا درست است. كه البته ديدگاه تازه اي نيست. در ميان بسياري از متفكران ديگر، هگل، توكوويل و نتريك، اين گونه استدلال كرده اند كه دموكراسي مدرن، دكترين مسيحيت از نوع سكولار در مورد شأن و مقام جهاني انسان است و اكنون به عنوان دكترين  سياسي و غير ديني حقوق بشر شناخته شده است. به نظر من، در اين كه از نقطه نظرتاريخي مي توان چنين گفت، جاي هيچ سوالي نيست."

    اگر رنسانس اروپا را آغاز حركت جدي غرب بسوي مدرنيستي به حساب آوريم، انگيزه هاي اصلي اين حركت، بازيابي و بازنگري انسان غربي از خود بوده است. چرا كه وضعيت انسان غربي در چنين زماني، ناشي از آشفتگي هاي شكست او در جنگ هاي صليبي بوده است. وقتي جنگ، براي انسان غربي دستاوردي نداشت، به علل و عوامل چنين شكستي انديشه كرد. او شايد به علل و عوامل شكستش در جنگ پي برده بود. چرا كه دست از جنگ كشيد و راه پژوهش در پيش گرفت. و پايه هاي رنسانس، اين گونه شكل گرفت.

    به اين صورت، استدلال آن دسته از نظريه پردازاني كه ريشه هاي ليبرال دموكراسي سكولار و مدرن را در مسیحیت جستجو مي كنند تا چه اندازه مي توانسته است درست باشد. پرسش اين است كه آنچه انسان غربي را واداشت تا با رويكرد انديشمندانه، مدتي زيادي از جنگ و خشونت، فارغ باشد و تنها به دستاورد هاي علمي بينديشد، چه چيزي بوده است، مسيحيت، اقليم و آب و هوا و يا  عوامل ناشناخته ي ديگر؟ در اين ميان بايد ديد، عامل دين چه اندازه در رويكرد انسان غربي به رنسانس، نقش داشته است؟ بررسي وضعيت پيروان اديان بزرگ ديگر شايد بتواند كمكي در اين زمينه باشد.

    در مورد اسلام، پرسش، همواره اينگونه مطرح بوده است كه چرا مسلمانان تا هنوز به رنسانس مانند اروپاييان دست نيافته اند؟ آيا اين مي تواند عامل دين بوده باشد و يا برداشت هاي شخصي ازدين؟ اين دو بايد از يكديگر تفكيك شود. اينكه عامل عدم تحقق مدرنيزاسيون در جوامع اسلامي چه چيزي بوده است؟ چرا مسلمانان تا هنوز به رنسانس دست نيافته اند؟ آيا مسلمانان استعداد مدرن شدن نداشته اند؟ چرا كه تا هنوز يك مصرف کننده باقي مانده اند بدون اينكه دستاورد قابل قبولي داشته ياشند.

    فوكوياما گفته است، " اما در حالي كه ريشه هاي ليبرال دموكراسي مدرن به اين افق فرهنگي خاص مربوط مي شود، بحث اين است كه آيا ممكن است اين ايده ها به بيرون از اين محدوده ي فرهنگي سرايت كند و براي مردم داراي فرهنگ ها ي غير مسيحي معنا پيدا كند." راه هاي رسيدن به مدرنيزاسيون در هر جامعه اي متفاوت بوده است. اما وقتي مدرنيزاسيون به عنوان يك ارزش جهاني، مطرح باشد، فرا ديني و فرا اقليمي خواهد بود.

    پیش داوری در مورد فرایند انجام و فرجام مدرنیزاسیون در جوامع مختلف، تا چه اندازه می تواند واقعیت داشته باشد؟ آیا هرگونه پیش داوری در این زمینه از ارزش مدرنیزاسیون به عنوان یک ارزش جهانی، نمی کاهد؟ بدون شک هرگاه خواسته باشیم  مدرنیزاسیون را به کشورهای خاصی محدود نماییم، در واقعیت، از ارزش جهانی آن کاسته ایم. چرا که مدرنیزاسیون در هر شکل آن، همواره به عنوان یک ارزش جهانی مطرح بوده است. در این میان آنچه همواره در راستای رسیدن به مدرنیزاسیون مهم بوده است راهکار های دستیابی به این ارزش جهانی بوده است. از اینرو، توسعه و دموکراسی از صورت های اصلی مدرن شدن بوده است.

    فوکویاما گفته است، " توسعه اقتصادی استانداردهای زندگی را به شکلی بهبود می بخشد که در همه دنیا مطلوب به حساب می آید. شاهد اش، از نظر من، روش ساده "رای دهی مردم با پای هایشان " هست. هر ساله میلیون ها نفر از مردم فقیر در جوامع کمتر توسعه یافته تلاش می کنند که به اروپای غربی، ایالات متحده [امریکا]، چاپان و دیگر کشور های صنعتی مهاجرت کنند، چراکه می بینند که امکان خوشبختی انسان در یک جامعه مرفه بسیار بالاتر از یک جامعه فقیراست. علی رغم تعدادی از رویاپردازان "روسویی "که فکر می کنند که زندگی در یک جامعه شکارچی یا زمین داری[،] خوش تر از زندگی از مثلاً لوس آنجلس امروزی ست، تعداد انگشت شماری هستند که واقعاً تصمیم به چنین کاری می گیرند."

    جوامعی که قبلا به مدرنیزاسیون رسیده اند، تحقق توسعه و دموکراسی را با دولت کارآمد آغاز کرده اند. باید زمینه های شکل گیری دولت کارآمد بوجود آمده باشد تا در فرایند حاکمیت چنین دولتی، شاهد تحقق توسعه و تطبیق دموکراسی در جامعه باشیم. مدرنیزاسیون، در واقع فرایند موفق توسعه و دموکراسی در جامعه بوده است. در وضعیت نابرابری و توسعه ناموفق و غیر متوازن، مدرنیزاسیونی هم صورت نگرفته است. چرا که رابطه توسعه و دموکراسی با مدرنیزاسیون، همواره یک رابطه مستحکم و ناگسستنی بوده است. هرگونه موفقیت در زمینه تأمین عدالت و تحقق برابری در جامعه، مستلزم وجود دولت کارآمد در جامعه بوده است. رویکرد افراد جامعه به ارزش های پذیرفته شده اجتماعی، باز هم در فرایند دولت کارآمد محقق شده است.

 
  

       

فرايند انجام و فرجام مدرنيزاسيون-1

    

 

    مدرنيزاسيون از دهه ها به اينسو همواره از موضوعات مهم مورد بحث نظريه پردازان این رشته بوده است. زماني كه فرانسيس فوكوياما، نظريه پرداز جاپاني-امريكايي، اين ادعا را مطرح كرد كه براي مدرن شدن راهي جز رويكرد به اقتصاد بازار و نظام سياسي دموكراتيك وجود ندارد، نظريه هاي متفاوتي در مورد اين استدلال ابراز شده بود. شايد بعضي ها چنين نظريه اي را تأييد و بعضي ديگر، آنرا رد كرده اند. واقعيت در اين زمينه اما همواره اين بوده است كه براي مدرن شدن، راه و رويكرد، همراه با فرهنگ آن ضروري بوده است. جوامعي كه قبلا به مدرنيزاسيون رسيده اند، اين دو را همزمان داشته و تجربه کرده اند.

    از اينرو براي جوامعي كه تا هنوز به مدرنيزاسيون نرسيده اند،شاید بحث فرايند مدرنيزاسيون  هنورز زود باشد. چرا كه وقي مدرنيزاسيوني وجود نداشته، فرايند مدرنيزاسيون نيز وجود نداشته است. پس، بايد در ابتدا به انجام مدرنيزاسيون انديشيد. جوامعي كه تا هنوز مدرن نشده اند و حتا تجربه هايي از تجدد نيز نداشته اند بعيد است كه به آساني رويكردي داشته باشند كه به مدرنيزاسيون برسند. در حاليكه براي گريز از عقب ماني هاي مختلف و گذار از سنتي به نوين، تنها، رويكرد به مدرنيزاسيون بوده است. ازاينرو، هرگونه موفقيت در انجام مدرنيزاسيون، از موضوعات مهم در رويكرد به مدرنيزاسيون بوده است.

    اما براي آغاز مدرنيزاسيون چگونه بايد رفتار كرد؟ آيا بايد به غرب رو آورد و هرآنچه در اين زمينه در غرب وجود دارد به عنوان يك ارزش مدرنيستي پذيرفت؟ از اينرو بايد اين موضوع را  روشن ساخت كه آيا چنين ارزشهايي جهاني هستند و يا براي اقليم و آب و هواي خاصي  ساخته و پرداخته شده است؟ فوكوياما اين پرسش را اينگونه مطرح كرده است، "بنابراين، سوال اساسي كه بايد به آن پاسخ داد اين است كه آيا ارزش ها و رسوم غرب، معنا و مفهوم جهاني دارد يا گوياي موفقيت گذاري فرهنگي است كه در حال حاضر بر ديگر فرهنگ ها سلطه دارد."

     بدون شك، هرگونه دستاوردي در زمينه مدرنيزاسيون، مستلزم الگوبرداري هايي از جوامعي بوده است كه قبلا به مدرنيزاسيون رسيده اند بدون توجه به اينكه چنين ارزشهايي جهاني هستند و يا اقليمي. چرا كه خود مدرنيزاسيون، همواره يك ارزش بوده است. زيرا تا زمانيكه مدرن شدن به عنوان يك ارزش در نيامده، مدرنيزاسيوني هم صورت نگرفته است. براي مدرن شدن، يك سري چيز ها را مي بايست به عنوان پيشزمينه پيشرفت و مدرن شدن پذيرفت. وقتي سامويل هانتينگتون "برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهاني " را مطرح كرد، شايد بسياري از جوامع توسعه نيافته و حتا در حال توسعه، از داشتن جهاني عاري از برخورد وكشمكش، مأيوس شده بودند. اما آيا آنچه هانتينگتون به عنوان يك نظريه پرداز غربي در "برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهاني"، مطرح كرده بود، به وقوع پيوست؟

    لزوما، برخورد تمدن ها، آنچه هانتينگتون، مطرح است، برخورد و رويارويي فزيكي و نظامي ميان بازمانده هايي از تمدن ها نبوده است. از اينرو چنين نظريه اي مي توانسته است تا حدودي زيادي درست باشد. چراكه آنچه از مدتها به اينسو در روبط ميان بازمانده هايي از تمدنها وجود داشته، سراسر برخورد و رويارويي فرهنگي و سياسي و اقتصادي و اجتماعي و در مواردي هم، نظامي بوده است. در چنين وضعيتي، ايده هاي موافق و گاه مخالف دو نظريه پرداز غربي و شرقي-غربي، يعني سامويل هانتينگتون و فرانسيس فوكوياما، در مورد پيشرفت جهان و راهكارهايي چنين پيشرفتي، قابل تأمل و بازنگري بوده است.

    فوكوياما، اين بحث را اينگونه پي گرفته است، "بسياري از ناظران مرا در مقابل استاد سابقم، سامويل هانتينگتون[،] قرار داده است. ايشان در كتاب خود تحت عنوان "برخورد  تمدن ها و بازسازي نظم جهاني"، ديدگاه بسيار متفاوتي از پيشرفت جهان ارايه كرده است. به نظر من از جهات خاصي مي توان تا حدودي به تفاوت ميان من و ايشان در تفسير دنيا، پي برد. براي مثال، من با نظر ايشان مبني بر اين كه فرهنگ به عنوان جزء غير قابل تغيير و تبديل جوامع بشري باقي مي ماند و نمي توان بدون مراجعه به ارزش هاي فرهنگي به معناي پيشرفت وسياست پي برد، موافقم. اما مسله بنياديني وجود دارد كه ما را از يكديگر جدا مي كند و آن اين پرسش است كه آيا ارزش ها و رسومي كه در طول دوران روشنفكري غرب رايج گرديده و ريشه دوانيده است، به طور بالقوه جهاني هستند؟ ( همان طوري كه هگل و ماركس فكر مي كردند) و يا محدود به يك افق فرهنگي است( كه در اين صورت با ديدگاه فيلسوفان بعدي نظير فريد ريش نيچه ومارتين هايدگر[،] مطابقت دارد)."

     اگر جهان را به عنوان يك كل متشكل از جزء بشمار آوريم، در آن صورت  بسياري از ارزش ها مانند دموكراسي، الگو هاي چگونگي پيشرفت جوامع و... مي توانند به عنوان  ارزش هاي جهاني مطرح باشند. چرا كه اينگونه ارزشها، هيچگاه محدود به جوامع خاصي نبوده و به كل بشريت تعلق داشته است. از اينرو، هرگاه خواسته باشيم از ارزشهاي  جهاني صحبت كنيم، هيچ ارزشي بالاتر و برتر از دموكراسي كه برابري را در جامعه تأمين و تضمين مي كند وجود نخواهد داشت. پس، از بسياري جهات، دموكراسي و الگوهاي  پيشرفت براي جوامع مختلف، ارزشهاي جهاني بوده است.

    ديگر، حتا فرهنگ هم جهاني شده است و نمي توان زياد روي فرهنگ هاي بومي تأكيد كرد. چرا كه امروزه با گسترش رسانه هاي همگاني و ارتباطات الكترونيكي ( ماهواره، اينترنت و ...)، جهان بسوي كوچك شدن رفته و ديگر از فرهنگ هاي بومي و تباري، مانند گذشته ها، پاسداري و حراست نمي شود. تمام اينها به اين خاطر است كه ارزشها  در حال جهاني شدن است و از ارزشهاي بومي و تباري، هر اندازه اي هم كه خوب جلوه كند، استقبال صورت نمي گيرد. بازهم تمام اينها به اين خاطر بوده است كه ارزشهاي پذيرفته شده اي جهاني، براي تمام جهان، پيام و دستاورد داشته است. در حاليكه ارزشهاي بومي و تباري، در نهايت براي يك جامعه، قابل قبول بوده است.

     فوكوياما در اين زمينه گفته است، " هانتينگتون آشكارا به اين باور است كه اين ارزشها جهاني نيستند. وي چنين استدلال مي كند كه نوع هنجار ها و عرف سياسي كه ما در غرب با آن آشنا هستيم، زاييده ي نوع خاصي فرهنگ مسيحيان اروپايي در غرب است و هرگز به بيرون از مرز هاي آن فرهنگ ريشه نمي گيرد." چرا، زمانيكه اروپا در آتش جنگ هاي داخلي و خارجي مي سوخت و توحش و عقب ماندگي، بر بيشتر كشور ها ي اين قاره سايه افكنده بود، حاكميت در دست كليساها بود. آن زمان از چنين ارزش هايي  خبري نبود. در حاليكه اروپا به عنوان یک قاره و مسيحيت به عنوان يك دين وجود داشت.

             

       

#  مانيفيست دموكراسي

 

 

 دموكراسي به عنوان يك ارزش پذيرفته شده جهاني، به ميزان همان ارزش، مانيفيست بزرگ وبا ارزشي داشته است. ملت هايي كه دموكراسي را بنياد نهاده اند و بعد به عنوان يك ارزش پذيرفته شده جهاني، آن را به جهان تعميم داده اند، مسووليت انساني شان را انجام داده اند. بعد، اين مسووليت انسان ها در جوامع ديگر بوده است كه از چنين ارزش جهاني پاسداري نمايند. چرا كه دموكراسي همواره صورت خوشايندي از دولتداري در جهان بوده است. پس، اين نوع از دولت، ارزش تعميم به ديگر اقليم ها را داشته است.

    نظريه پردازاني مانند سامويل هانتينگتون، ريشه هاي ليبرال دموكراسي را در غرب و مسحيت مي داند كه در مواردي قابل تعميم به ديگر اقليم ها نيست. اما وقتي دموكراسي را به عنوان يك ارزش جهاني بپذيريم، ديگر محدود به اقليم و آب و هواي خاصي نخواهد بود. دموكراسي در چنين وضعيتي، فرا اقليمي، عمل خواهد كرد. فوكوياما گفته است، "ولی در عین اینکه لیبرال دموکراسی ریشه در این خاک فرهنگی دارد، مسئله این است که آیا این ایده ها می توانند از این ریشه های خاص گرایانه جدا شوند و اهمیتی برای مردمی که در فرهنگ غیر مسیحی زندگی می کنند پیدا کنند."

    خاك فرهنگيي را كه فوكوياما، ريشه دموكراسي را در آن مي بيند، غرب و مسيحيت است. او در واقع نظريه هانتينگتون را در اين زمينه تأييد كرده است. اما پرسش اين است كه آيا تأييد چنين نظريه اي، مي تواند مانع گسترش و نفوذ دموكراسي در اقليم جدا از غرب و مسيحيت گردد؟ پرسش اساسي همواره همين بوده است. دموكراسي تا چه اندازه براي انسان جوامع ديگر اهميت داشته است؟ اگر اساس ليبرال دموكراسي را در آزادي و برابري بدانيم، و يا آزادي و برابري را اساس ليبرال دموكراسي به حساب آوريم، ديگر چيزي خاصي وجود نخواهد داشت كه آن را به غرب و مسيحيت نسبت دهيم. چرا كه آزادي و برابري، در بسيباري از اقليم هاي ديگر نيز ريشه داشته است.

    مانيفيست دموكراسي در واقع از دو اصل آزادي و برابري تشكيل شده است. حالا بايد ديد، اين مانيفيست قابليت جهاني شدن دارد و يا در اقليم و آب و هواي خاصي محدود خواهد ماند؟ به نظر مي رسد چنين نبوده است. وقتي انسان هاي زيادي در اقليم هاي پراكنده و نا محدود، خواهان آزادي و برابري بوده اند، پس، دموكراسي، آرزوي جهاني بوده است. چرا كه آن را نوع بهتري از دولت يافته اند كه مي تواند آزادي و برابري را در جامعه پياده نمايد.    

    فوكوياما گفته است، "بنابراین سئوال این است که آیا آزادی و برابری که ما به عنوان اساس لیبرال دموکراسی بدان می نگریم اهمیت ِجهانی مشابهی دارد؟ من فکر می کنم که چنین است و تصور می کنم که یک منطق کلی بر تحول تاریخی حاکم است که توضیح می دهد چرا باید دموکراسی فزاینده در سراسر گیتی شکل بگیرد. این منطق یک شکل خشک جبرگرایی تاریخی مانند آنچه مارکس می گفت نیست، بلکه گروهی از نیروهایی بنیادی هستند که تحول اجتماعی انسان را در مسیری که به ما می گوید باید دموکراسی بیشتری در انتهای این فرآیند تکاملی نسبت به شروع اش باشد ، راهبری می کنند."

    به نظر مي رسد آنچه براي تطبيق و تحقق دموكراسي در جامعه لازم بوده است، زمينه هاي آن است. از اينرو براي چنين موفقيتي، ايجاد زمينه آن، لازم بوده است. در يك جامعه توسعه نيافته، تطبيق و تحقق دموكراسي بسيار مشكل بوده است چرا كه اولوليت هاي ديگري نيز بوده است كه مي بايست همزمان با دموكراسي به آن توجه صورت مي گرفت. اصولا توسعه و نظام سياسي دموكراتيك، مي بايست همزمان به اجرا در آيد. تا زماني كه توسعه صورت نگيرد، نظام سياسي دموكراتيك نيز بوجود نخواهد آمد.

    از سويي نيز موفقيت روند توسعه و استقرار نظام سياسي دموكراتيك، مستلزم وجود دولت كارآمد از قبل بوده است. چرا كه توسعه و نظام سياسي دموكراتيك، در فرايند دولت كارآمد محقق شده است. و تمام اين ها به مدرنيزاسيون كمك كرده است. پس، همه چيز همانند حلقه هاي زنجير، يكديگر را تكميل كرده است. اگر دموكراسي در غرب مسيحي با موفقيت همراه بوده است، دليل اصلي آن را بايد در دولت هاي كارآمد جستجو كرد كه زمينه اي براي تطبيق و تحقق توسعه و نظام سياسي دموكراتيك در اين جوامع بوده اند.

    تفاوت در اينجا است كه غرب مسيحي، قبلا دولت هاي كارآمد را تجربه كرده اند كه حاصل آن، توسعه و نظام سياسي دموكراتيك در اين جوامع بوده است. مدرنيزاسيون غرب نيز فرايند دولت هاي كارآمدي بوده است كه با رويكرد به توسعه و نظام سياسي دموكراتيك، بوجود آمده است. حالا اگر خواسته باشيم اين تفاوت ها برداريم و يا به حداقل برسانيم، شرق بودايي و اسلامي نيز مي بايست چنين رويكردي داشته باشند. چرا كه اديان شرقي، عامل عدم  توسعه و ناكامي اسقترار نظام هاي دموكراتيك در شرق نبوده است. پس، شرق نيز استحقاق و استعداد توسعه و نظام سياسي دموكراتيك داشته است. چنانكه كشور هايي در شرق، تا حدودي در زمينه توسعه و داشتن نظام سياسي دموكراتيك، موفق عمل كرده اند.    

    فوكوياما گفته است، "از جمله اندونزیا که بعد از بحران سال1997 از استبداد، با موفقیت این انتقال را انجام داد؛ ترکیه که از پایان دومین جنگ جهانی دارای دموکراسی دو حزبی نصفه و نیمه بود؛ مالی، سنگال، ودیگر کشور های مثل هند، که اقلیت قابل توجه مسلمان دارد. به علاوه، مالزیا و اندونزیا رشد اقتصادی سریعی را نیز تجربه می کنند، پس اینکه اسلام مانعی بر سر توسعه نیز هست نیز یک انگاره ضرورتاً صحیح نیست."

    عامل ناكامي شرق اسلامي و در كل، اقليم هاي جدا از غرب مسيحي را بايد در جا هاي غير از زمينه هاي ديني جستجو كرد. چرا كه با گذشت بيش از چهارده سده از پيدايش دين اسلام، هنوز بعضي از نگرش هاي بومي و اقليمي كه قبل از اسلام وجود داشته و وارد اسلام شده است و در مواردي، تعيين كننده و تأثير گذار نيز بوده اند از ذهن و باور انسان مسلمان در اقليم هاي مختلف اسلامي پاك نشده است. در بسياري موارد همين نگرش هاي بجا مانده از فرهنگ هاي بومي و اقليمي قبل از اسلام بوده است كه مانع توسعه و استقرار نظام سياسي دموكراتيك در جوامع اسلامي شده است. و اين، واقعيت مانيفيست دموكراسي را نيز به غلط  تفسير كرده است.  

    

                                                                            

بهار فصلی از قانون طبیعت

 


بهار در ساده ترین تعریف آن اولین فصل سال خورشیدی است که سه تا از صورت های فلکی را (حمل، ثور، جوزا) با خود دارد. و یا سه تا از ماه های دوازده گانه خورشیدی که یک فصل نامیده می شود. اما ارزش بهار به عنوان یکی از فصول چهارگانه سال خورشیدی به اینها خلاصه نمی شود و فراتر از آن معنی پیدا می کند. بهار به عنوان اولین فصل سال خورشیدی گذشته از یک فصل، به بررسی بیشتر نیاز دارد و همینطور فصول دیگر سال و هر فصل در جای خود آن.

آلفرد فورث وایتهد می گوید "بدیهی است که آداب و رسوم مربوط به فصول مختلف سال باید از نظر قدمت زمانی بسیار قدیمی تر از ظهور کشاورزی بوده باشد. اختلاف بین فصول موجب تفاوت رفتار در تمامی جانداران، اعم از حیوانات و یا گیاهان می شود. الزام تغییر رفتار به جهت تغییر فصول، که به صورت مهاجرت و یا کوچهای زمستانی ظاهر می شود، در بردارنده نوعی آشفتگی عاطفی است. علایق کشاورزی زمانی مطرح می شود که تعبیر اخیر در باب آداب و رسوم فصلی را، که هر قبیله در خلال قرون متمادی آن را انجام می داده است، در نظر آوریم."

اینجا هدف اصلی، تغییر فصول در سال است که چهار بار صورت می گیرد. اینجا فصل ارزش بیشتر از شکل یک فصل را دارد که تا حال در مورد آن صحبت شده است. و اینجا بحث اصلی ما روی قو انین طبیعت می چرخد که فصل ها در سال چه جایگاه و اهمیتی در آن دارد. معمولا هر پدیده ای می تواند به گونه های مختلف مطرح و بررسی شود. و به ساده ترین شکل آن، ساده و پیچیده.

فصل در ساده ترین تعریف آن یعنی جدایی و اینجا یعنی جدایی سالهای ماه در چهار فصل جداگانه و در این میان بهار به عنوان اولین فصل سال خورشیدی برجستگی زیادی با سال های دیگر مانند میلادی، مهتابی و غیره دارد. شاید همین موضوع از ویژگی های سال خورشیدی باشد که هنوز به صورت درست و واقعی آن مورد بازنگری صورت نگرفته است. اینجا شاهد گردش زمین در سیاره نظام خورشیدی هستیم که بازتاب آن سال خورشیدی می باشد. و اهمیت آن بدون شک از خورشید است که همه چیز در این سیاره به دور آن می چرخد و اهمیت پیدا می کند. ووقتی هم که از بهار می گوییم باز همه چیز به خورشید بر می گردد که به عنوان مدار مطرح است.

به گفته نیوتن، "پرتو بسیار زیبای خورشید و گردش کواکب یا به طور کلی نظام عالم از وجود لایزال دانا و توانایی چون او می تواند ساطع شود و بس ... درست مانند کوری که از مفهوم رنگ بی خبر است.  ما نیز نمی توانیم درباره خداوند که شاهد و عالم سر و الخفیات می باشد ادراکی شایسته حاصل کنیم."

و بهار به عنوان اولین فصل سال خورشیدی، نماد دیگری از پرتو زیبای خورشید در زمین می باشد که با فرا رسیدن آن همه چیز رنگ عوض می کند و طبیعت به یکباره زنده می گردد و پایان سردی و خموشی و خواب طبیعت می باشد. این تغییر و تحول کوچکی نیست. و این همه اتفاق در بهار افتاده است:

از راه رسید  است بهار

با قامتی به بلندای سپیدار

روییده است یک اتفاق سبز

و دشت های یخ زده و خواب بیدار گشته اند.

و این بهار است که همه چیز را برای همه چیز آماده کرده است. یعنی زمین را برای بارور شدن مجدد که هر ساله تکرار می شود. به گفته وایتهد "اکنون می بینیم که صرف نظر از امور کشاورزی عادات حیوانی نیز اساسا بر مبنای تجدید حیات فصول، سرما و گرما، باران و خشکسالی، و شب و روز قرار دارند (این عادات رفتاری) تکرار خالی از عاطفه امری مکرر بود که آهنگی از احساس و تشریفات را به همراه داشت."

اینها همه به عنوان قانون طبیعت شناخته می شوند. تغییر فصول سال با تغییر آب و هوا، یک رابطه ارگانیگ با هم دارند که همه با کمک یکدیگر تکمیل می گردد و جزء از نظام کائنات به حساب می آیند. به گفته وایتهد، "قانون طبیعت، صرفاً مشاهده دوام که یک نقش، در مشاهده توالی اشیای طبیعی است. بدین ترتیب قانون صرفا یک "توصیف" است. از خداشناسی، که بخشی از کل این مفهوم است، چنین نتیجه می شود که "قوانین طبعیت" دقیقا مورد اطاعت قرار خواهند گرفت."

بهار به شکل زیبای آن جلوه ای از قانون طبیعت است که سالی یکبار تکرار می شود و عظمت آفریدگار هستی را به نمایش می گذارد. این هستی قلمرو  محدودی ندارد و مانند فصل بهار در سال خورشیدی محدود به جغرافیای خاصی نیست و فراتر از یک جغرافیا در نظام کائنات استمرار یافته است.

افلاطون گفته است "و من معتقدم که تعریف هستی همان قدرت است ... هستی، آن گونه که شناخته شده، موضوع عمل دانش و معرفت است، و از این روی در حرکت است؛ زیرا چیزی که بی حرکت است نمی تواند آن گونه که تاکید می کنیم موضوع معرفت قرار گیرد... آیا می توانیم هستی را بدون حیات و تفکر، و در ثباتی ابدی که به طور دهشتباری بی معنی است، تصور کنیم؟"

آری! هستی همان قدرت خداوند است در نظام کائنات و گردش زمین در پرتو خورشید که زیباست و نور هستی بخش آن از هستی نظام کائنات و فرمان پروردگار عالمیان گرفته شده است تا هر زنده  جانی را هستی بخشد و قدرت زیستن.

و این همه زیبایی در بهار جلوه گر شده است که آغاز روییدن است و جان تازه بخشیدن به طبیعت فرو رفته در خواب زمستانی. زیبایی فصول بهار شاید در همین باشد که به دیگران زندگی می بخشد و  زنده می کند  طبیعتی را که در پاییز به تحلیل رفته و در زمستان، نوعی از مرگ را تجربه کرده است هر چند مرگ حتمی نیست و پایانی سه فصل از زندگی است.