واقعيت هر دين و در اينجا اسلام، در مواردي جدا از نگرش هايي بوده است كه در ذهنيت شماري از پيروان آن وجود داشته است. وقتي در مواردي در بعضي از جوامع اسلامي با دموكراسي مخالفت صورت گرفته است، نيز از نگرش هايي بوده است كه نه اسلام كه از فرهنگ هاي بومي و اقليمي بجا مانده قبل از اسلام ناشي مي شده است. چرا كه آزادي و برابري به عنوان دو اصل دموكراسي، تضادي با اسلام و ديگر اديان شرقي نداشته است. در چنين وضعيتي، در برابر پديده هايي چون دموكراسي مخالفت صورت گرفته است بدون اينكه واقعيت آن تعريف شده باشد. در حالي كه اساس دموكراسي يعني آزادي و برابري، چيزي است كه در اسلام و در ديگر اديان شرقي نيز همواره يك اصل بوده است.

     پس چگونه است كه اسلام به عنوان يك دين، مانع دموكراسي قلمداد شده است؟ در حالي كه آزادي و برابري، اين دو اصل دموكراسي، در اسلام نيز همواره از جايگاه والايي برخوردار بوده است. مشكل را در كجا بايد جستجو كرد؟ در اسلام و يا در قرائت هاي گونه گوني كه از اسلام وجود داشته است؟ بدون شك آنچه نظريه پردازان غربي و مسيحي را به موضعگيري آن ها در برابر اسلام واداشته است، همين قراءت هاي گونه گون از اسلام بوده است.

     فوكوياما گفته است، "به خصوص بعد از حملات یازدهم سپتامبر ، بسیاری از افراد ادعا کردند که تناقضی اساسی میان اسلام به عنوان یک دین و امکان برقراری دموکراسی مدرن وجود دارد . هیچ بحثی نیست که اگر شما به اطراف دنیا نگاه کنید بر الگوی کلی توسعه دموکراتیک که در آمریکای لاتین ، اروپا ، آسیا و حتی در آفریقای تحت صحرا شکل گرفته ، مسلمانان به شکل عمده مستثناء شده اند. پس افرادی ادعا می کنند که احتمالاً چیزی در دکترین اسلامی ، مثلاً اتحاد دین و حکومت ، هست که به عنوان یک مانع فرهنگی غیر قابل عبور بر سر گسترش دموکراسی قرار دارد."

     اينگونه نيست، چرا كه اسلام  به عنوان يك دين واحد، قرائت واحدي از آن وجود نداشته است. پس نمي توان اسلام را بدون بررسي و بازنگري كامل به عنوان يك دين، مانع گسترش و پيشرفت دموكراسي مدرن به حساب آورد. حتا اتحاد دين و دولت نيز با اينكه در مواردي در جوامع اسلامي مطرح شده است، اما طرح اين موضوع نيز بيشتر از آنكه كاملا ديني بوده باشد، سياسي بوده است. سياست، عين ديانت و يا ديانت، عين سياست، بازهم تنها در محدوده سياست، محدود مانده است بدون اينكه بازتابي از جنبه هاي ديني بوده باشد.

     چگونه مي توان قبول كرد كه دكترين اسلامي اتحاد دين و دولت، در خدمت سياست دولت هايي باشد كه براي رسيدن به قدرت سياسي بيشتر آن را مطرح كرده و از آن سود برده اند. آنجا كه منافع سياسي دولتها در ميان بوده، اين دكترين به اجرا درآمده است اما آنجا كه منافعي در ميان نبوده، از اجراي چنين دكتريني اهتراز شده است. يعني برخورد كاملا دو گانه با موضوع واحدي كه به عنوان دكترين اسلامي مطرح شده است. در حالي كه  اگر اتحاد دين و دولت را به عنوان دكترين اسلامي بپذيريم، در اجرا نيز مي بايست برخورد يكساني با آن داشته باشيم.

     ما مي توانيم به تعداد كشور هاي اسلامي، دولت و سياست داشته باشيم و اين، منطقي و پذيرفته شده نيز است. اما نمي توانيم به تعداد كشور هاي اسلامي، دين داشته باشيم. شما حتا دو دولت در دو كشور اسلامي را سراغ نداريد كه سياست واحدي داشته باشند. در حالي كه همين دوكشور اسلامي، دين واحدي داشته اند. اين موضوع را در تمام جهان اسلام مي توان تعميم داد. در چنين وضعيتي آيا اتحاد دين و سياست مي تواند به عنوان دكترين اسلامي پذيرفته شده باشد؟ چرا كه زمينه هاي اجرايي چنين دكتريني، اتخاذ سياست واحد در كشور هاي اسلامي از سوي دولت هاي اسلامي است. آيا چنين سياستي، دست يافتني است؟ قبول و يا رد اتحاد دين و دولت به عنوان دكترين اسلامي، بستگي به همين موضوع داشته است. 

     در وضعيت جوامع اسلامي در قبل و بعد از حملات يازدهم سپتامبر 2001، تغييري زيادي حداقل از نگاه دموكراسي بوجود نيامده است. در اين ميان شايد تنها در دو كشور افغانستان و عراق، شاهد گسترش و پيشرفت دموكراسي بوده ايم. حالا اگر زمينه هاي گسترش و پيشرفت دموكراسي در اين دو كشور وجود نمي داشت، موفقيتي هم در اين  زمينه وجود نمي داشت. پس، جغرافياي اسلامي مانع گسترش و پيشرفت دموكراسي نيست و مي تواند اقليم مناسب و خوبي براي تطبيق و تحقق دموكراسي مدرن باشد، اما نياز به حمايت دارد.

    فوكوياما گفته است، "اینکه مشکل ریشه در خود اسلام به عنوان یک دین دارد از نظر من شدیداً غیر محتمل است. همهء سامانه های ادیان بزرگ دنیا به شدت پیچیده اند. مسیحیت زمانی ( که چندان هم دور نیست) سلطنت و درجه بندی انسان را مجاز می شمرد ، و ما امروز آن را حامی دموکراسی مدرن می دانیم .دکترین های مذهبی بسته به تفسیر سیاسی ، از یک نسل به نسل دیگر متفاوت اند.این در مورد اسلام هم صدق می کند."

     در بسياري موارد اين پيچيدگي ها نه اسلام به عنوان يك دين كه از قرائت هاي گونه گون از اسلام بوجود آمده است. اين پيچيدگي ها بوده است كه در بسياري موارد، اسلام را دربرابر دموكراسي قرار داده است. در حالي كه منشور دموكراسي هيچ ناهمخوانيي با دكترين اسلامي كه عدالت اجتماعي است نداشته است. آزادي و برابري كه از منشور دموكراسي مي باشد در دكترين اسلامي عدالت اجتماعي، نيز وجود داشته است. پس، مانيفيست دموكراسي و اين بخش از دكترين اسلامي، در يك همخوانيي كامل قرار داشته اند.

     از سويي نيز اسلام به عنوان يك دين، در گذر زمان، با تفسير هاي متفاوت مقطعي روبرو بوده است. در مواردي اين تفسير ها باقي مانده و در مواردي هم با گذشت زمان، تفسير هاي مقطعي نيز از ميان رفته است. بهر روي، نمي توان حكم قطعي در مورد اتحاد دين و دولت صادر كرد كه آيا دكترين اسلامي است و يا با تجزيه جهان اسلام به جوامع متعدد، عملا منتفي شده است؟ حتا در دوره اي كه جهان اسلام تجزيه نگرديده بود و اين جهان، به صورت امارت توسط يك امير و يا خليفه، اداره مي گرديد، آيا باز هم با وجود دين واحد، سياستي واحدي بر جهان اسلام حاكم بود؟ و يا تبعيض و نابرابري ميان شرق و غرب و شمال و جنوب جهان اسلام با مركز وجود داشت؟