مکتب سازی و مکتب سوزی

 

 

   سه دهه گذشته وضعیت بسیار بدی برای معارف افغانستان بوده است. عوامل جنگ در داخل و حامیان آن در خارج در تمام این مدت کوشیده اند با هدف قراردادن معارف، مانعی بر سر راه رشد فرهنگ کشور به وجود آورند. مکتب سوزی با چنین هدفی در پیش گرفته شده و عوامل جنگ، برای رسیدن به هدف شان از این حربه استفاده کرده اند.
   دولت ها در سه دهه گذشته هزینه زیادی را صرف مکتب سازی کرده اند. اما عوامل جنگ، به دشمنی با مکاتب برآمده و به تخریب و آتش زدن مکاتب دست زده اند. اوایل زمستان سال ۱۳۸۵ خورشیدی از سوی وزارت معارف اعلام شده بود که طی پنج ماه اخیر ۴۳ مکتب در افغانستان حریق گردیده است.
سال گذشته همچنان در گزارش آکسفام Oxfam آمده بود: بیش از نصف مکاتب افغانستان به ترمیم های اساسی نیاز دارد. در این گزارش اشاره شده بود که در جریان ۲۱ سال جنگ در افغانستاتن، ۸۰% مکاتب سوخته اند. اما در مکاتب موجود دسترسی به آب آشامیدنی پاک و مناسب وجود ندارد. دو میلیون شاگرد مکتب در خیمه ها یا هوای آزاد درس می خوانند و فقط ۲۸% معلمان زنان می باشند. اما جامعه بین المللی باید تا پنج سال دیگر برای بازسازی ۷۸۰۰ باب مکتب دست کم ۵۶۱ میلیون دالر و برای چاپ و انتشار کتب درسی۲۰۰ میلیون دالر، هزینه بکند. در گزارش آکسفام همچنان گفته شده بود که در عین زمان باید۱۱۶۰۰۰ معلم تربیت شوند که نصف آنان زنان باشند.
   در افغانستان نصف کودکان به مکتب نمی روند. بیش از نصف کودکان افغانستان،( حدود هفت میلیون) با وجود پنج برابر شدن، امکان درس خواندن برایشان نیست و هنوز هم به مکتب نمی روند. از هر پنج دختر در افغانستان، تنها یک نفرشان به مکتب ابتدایی می روند.
   نیاز شدید افغانستان به مکتب، همانطوری که در گزارش اکسفام نیزآمده بود تنها می تواند با هزینه های بسیار کلانی در این زمینه محقق شود. در شش سال گذشته مکاتب زیادی در کشور ساخته شده اما همزمان، عوامل جنگ و ناامنی، مکاتب زیادی را در سطح کشور به آتش کشیده اند.
   با تمام اینها برنامه مکتب سازی در کشور جریان دارد و در اوایل زمستان سال ۱۳۸۵ خورشیدی وزارت معارف اعلام کرده بود که تا پایان سال جاری نزدیک به هزار مکتب در سراسر کشور خواهد ساخت. هزینه اجرای این برنامه از بودجه انکشافی وزارت معارف و از مدرک کمک های بانک جهانی تامین می شد.
در اواخر تابستان سال گذشته دو باب مکتب در یک هفته در ولسوالی زرمت ولایت پکتیا از سوی مردان مسلح ناشناس به آتش کشیده شده بود. سال گذشته همچنان بنابه ارقام ارائه شده از سوی دولت افغانستان آمده بود که طی چند سال گذشته حدود ۷۰۰۰۰۰ نفر خواندن و نوشتن را در کورسهای سوادآموزی فراگرفته اند و بیشتر از یک میلیون سوادآموز در کورسهای مختلف مشغول فراگرفتن اساسات تعلیمات ابتدایی می باشند. بازهم بنا به ارقام ارائه شده از سوی مقامات رسمی دولت افغانستان و یونسکو در سال گذشته در افغانستان، تنها 36 درصد جوانان قادر به خواندن و نوشتن هستند و بخش ناچیز این جوانان به تحصیلات عالی دسترسی دارند.
   سال گذشته بازهم در بخشی در گزارش آکسفام آمده بود که حدود نصف فرزندان آماده آموزش، شامل مکتب نمی شوند و در ولایت های زابل، ارزگان و دایکنیدی فقط 20 درصد دانش آموز به مکتب می روند. در همین زمینه وزیر معارف گفته بود که معارف کشور سالانه به پنج صد تا ششصد میلیون دالر ضرورت دارد و اگر دولت می خواهد که مردم سعادت، رفاه، آرامش و امنیت داشته باشند باید اولویت را به معارف بدهند تا فرزندان ما مجبور نشوند به کشورهای دیگر رفته درس نفرت و انتحار و آدم کشی بیاموزند.
سال گذشته بانک جهانی اعلام کرده بود که ۱۵ میلیون دالر برای بازسازی موسسه های تحصیلات عالی و معارف اختصاص داده است. در این اعلامیه آمده بود که برای بازسازی تقریباً ۱۰۰ مکتب ابتدایی در ولایت های بامیان، لوگر، کاپیسا و بدخشان کمک های مالی فراهم گردیده است.
   مکتب سازی در افغانستان به عنوان یک نیاز اساسی همیشه مورد توجه قرار داشته است به ویژه در شش سال اخیر که بیش از هر زمان دیگری روی آن هزینه شده است. اما در همین زمان عوامل جنگ و ناامنی به تخریب مکاتب اقدام نموده و با انفجار و آتش زدن مکاتب، مانع سوادآموزی انسان افغانی شده اند.
   با تمام پیشگیری های دولت افغانستان در جلوگیری از آتش زدن مکاتب در مناطقی از کشور، تخریب مکاتب توسط عوامل جنگ و ناامنی ادامه دارد و شاهد مکتب سوزی در ولایت های ناامن هستیم. دفتر مطبوعاتی وزارت امور داخله با انتشار اعلامیه خبری از سوختاندن یک باب مکتب در ولسوالی دند ولایت کندهار خبر داده است. این مکتب که گنجایش بیش از چهارصد دانش آموز را داشته توسط مخالفان مسلح دولت به آتش کشیده شده است.
   این یکی از آخرین مورد مکتب سوزی است که در مناطق ناامن کشور صورت گرفته است. این اتفاق در شرایطی صورت می گیرد که بیش از بیست کشور خارجی و سازمان های بین المللی به منظور توسعه معارف افغانستان متعهد به پرداخت ۱۹۰ میلیون دالر شده اند. اما اقدام ضد معارف دشمنان معارف و آگاهی و علم، یکبار دیگر ثابت نمود که عوامل جنگ و ناامنی هنوز دست از اعمال ضد ملی و ضد اسلامی برنداشته و از هر فرصتی برای ضربه زدن به این کشور استفاده می کنند.
   وقتی می بینیم در طول ۱۸ ماه گذشته ۲۳۴ باب مکتب حریق و ۴۹۳ باب مکتب دیگر از سوی مخالفان و عوامل ناامنی و جنگ مسدود گردیده است، این حقیقت روشن می شود که این کشور هنوز تا رسیدن به وضعیت مطلوب به ویژه در زمینه فرهنگی راه درازی در پیش رو خواهد داشت.
   فقر فرهنگی و فقر اقتصادی عامل بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی در جوامع بشری به شمار می رود. در افغانستان نیز این دو مورد از فقر، عامل بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی بوده است. وقتی مخالفان مسلح دولت و مردم در مناطقی از کشور با اعمال تخریب کارانه اقدام به آتش زدن و بستن مکاتب و کشتن معلمان و تهدید آنها به جلوگیری از درس دادن می کنند و مردم در برابر آن با بی تفاوتی رضایت می دهند، عامل این بی تفاوتی فقر فرهنگی و عامل تخریب کاری، فقر اقتصادی و فقر فرهنگی می با شد. دولت باید همزمان با این دو مورد از فقر مبارزه نموده و زمینه از بین بردن آنها را به وجود آورد. در حال حاضر تکان دهنده ترین خبر این است که عده ای از انسانهای یک جامعه دست به تخریب مکاتب کشورشان زده و نگذارند فرزندان شان به مکتب رفته و با فقر فرهنگی مبارزه نمایند. این دسته از انسانها علاوه بر فقر فرهنگی مبارزه نمایند. این دسته از انسانها علاوه بر فقر فرهنگی و اقتصادی مشکل روانی نیز دارند که باید معالجه شوند.

 

 

شهروند، جامعه شهروندي و حكومت قانون

 

 مقدمه

   بسياري از واژه‌ها و اصطلاحات، امروزه معناي دقيق و درست آن خلط شده و بيشتر به شكل ابزاري به كار برده مي‌شوند تا شكل درست آن؛ اصطلاح تركيبي شهروند نيز شامل اين دسته از اصطلاحات و واژه‌ها مي‌شود.
اصطلاح تركيبي شهروند كه به معناي درست آن خواهيم پرداخت، با اينكه كاربرد آن به سده‌هاي گذشته بر مي‌گردد هنوز به شكل درست آن در جوامع بشري تعريف نشده است،
و يا در بيشتر موارد حداقل چنين بوده است.
گاه ديده شده است كه شهروند در كنار بشر به كار برده شده است. در حالي‌كه شهروند، جزي از بشر است. در «اعلاميه حقوق بشر و شهروند مصوب 26- اگست 1789 مجلس موسان فرانسه» با چنين موردي بر مي‌خوريم. دقت كنيد! «حقوق بشر و شهروند» از عنوان اين اعلاميه چنين بر مي‌آيد كه بشر و شهروند دو تا هستند؛ در حالي‌كه هر دو بشر اند.
با اين تفاوت كه هر شهروندي بشر است اما هر بشري شهروند نيست و براي شهروند شدن، معيارها و امتيازاتي را بايد دارا باشد تا بتوان عنوان شهروندي به او داد.
اين اعلاميه حقوق بشر و شهروند كه هفده ماده دارد، در ماده هفده و حتا در ديباچه آن يكبار هم اصطلاح شهروند به كار برده نشده است و به جاي اصطلاح شهروند از واژه انسان و بشر استفاده شده است.
در اين اعلاميه، نه تنها مرزي ميان شهروند با بشر و يا انسان مشخص نشده كه حتا تعريفي از شهروند نيز نشده است. اما از عنوان اعلاميه چنين بر مي‌آيد كه در اين اعلاميه، به حقوق بشر و شهروند در جوامع بشري و يا حداقل در جامعه فرانسه به صورت مجزا پرداخته شده و هر كدام از اينها، جايگاه شان در جامعه بشري مشخص شده است.
در بسياري از اسناد حقوقي و نوشتاري كه در باره شهروند و يا موضوع شهروندي به رشته تحرير درآمده نيز تقريباً با يك چنين مشكلي بر مي‌خوريم. اين نوشتار به اين مشكل و جايگاه شهروند مي‌پردازد.

شهروند كيست و شهروندي چيست؟
   شهروند و شهروندي در واقع يك حق است كه در جامعه شهري شكل گرفته و تفاوت آن را با انسان روستايي يا غير شهري و جايگاهي كه اين انسان روستايي و
يا غير شهري در جامعه روستايي دارد نشان مي‌دهد.
وقتي از شهروند حرفي به ميان مي‌آيد به معناي آن است كه ما با انسان‌هايي رو به روايم كه در كلان شهرها و يا حتا شهرهاي متوسط و كوچك زندگي مي‌كنند با امكانات يك زندگي شهري و با ويژگي‌هاي شهر نشيني.
در تعريف ساده از شهروند آمده است كه شهروند يعني «كسي كه در شهر زندگي كند.»(1) اما اين، با شهروندي فرق مي‌كند. هر شهر نشيني مي‌تواند شهروند باشد و به صورت معمول به او شهروند گفته مي‌شود. اما هر شهر نشيني، شهروند نيست. كسي كه به ويژگي‌ها و امتيازات شهروندي دست يابد در هر جامعه‌ي شهري ممكن نيست.
درجوامع پيشرفته. «شهرك نشين
(suburbanite, suburban) ، شهر نشین (city dweller, townsman, bugher) شهر نشيني (urbanism, city living) شهروند (subject, national) شهروند افتخاري (honorary citizen) و شهروندي
(citizenship)
.(2) هر كدام معنا و مفهوم ويژه‌اش را داشته و در كاربرد آن نيز اين موارد تا حدود زيادي در نظر گرفته مي‌شود.
مي‌بينيم كه در جوامع پيشرفته بشري، شهروند و شهروندي دو تعريف جداگانه دارد.
اين تعريف البته در ساير جوامع نيز تا حدودي وجود دارد اما تفاوت اين در آنجا است كه در جوامع پيشرفته موضوع شهروندي تقريبا محقق شده است در حالي‌كه در جوامع توسعه نيافته و حتا درجوامع در حال توسعه هنوز تا تحقق چيزي به نام شهروندي زماني درازي در پيش خواهد بود.
در فرهنگ فارسي، شهروند از كلمه شهر و پسوند وند شهر+وند تركيب شده است. شهر يعني «آباديي‌كه جمعيت زياد، خانه‌ها، مغازه‌ها و سرك‌هاي بزرگ (شاهراه‌ها و آزاد راه‌هاي) وسيع داشته باشد.»(3)
و وند «واژك بسته‌اي است كه به تنهايي معناي مستقل ندارد بلكه هميشه با كلمه‌ ديگر يكجا شده و كلمه تازه‌اي را به ميان مي‌آورد.»(4)
اصطلاح شهروند، در واقع از يك واژه باز و يك واژك بسته ساخته شده و هدف از آوردن آن در اينجا شناخت دقيق اين اصطلاح، از نگاه معنا بوده است. رسيدن به تعريف درست از شهروند، چيزي است كه در اين نوشتار به آن پرداخته مي‌شود.
در تعريف كلي از شهروند نه به معناي شهر نشيني كه به معناي دقيق آن يعني برخوردار از مزايا و حقوق شهروندي، اين موضوع را بايد هميشه در نظر بگيريم كه شهروندي و يا در كل، جامعه‌ي شهروندي مانندي «جامعه‌ مدني از يك راه ناهموار به مباحث اكادميك راه يافته است.»(5) شكل گيري يك جامعه‌ شهروندي، بدون شك با شكل گيري يك جامعه‌ مدني رابطه تنگاتنگي دارد. و اگر به صورت جدي‌تر اين بحث را دنبال كنيم به اين نتيجه مي‌رسيم كه بدون شكل گيري يك جامعه‌ي مدني، يك جامعه شهروندي هرگز شكل نخواهد گرفت.
جامعه‌ مدني يعني يك جامعه شهر نشين. اما اينجا باز هم به هر جامعه شهر نشين، نمي‌توان جامعه‌ مدني گفت. زيرا در جامعه‌ مدني، نهادهاي مدني مانند جنبش‌هاي اجتماعي و سازمان‌هاي سياسي، دادگاه‌هاي حقوقي، شوراهاي انتخابي شهري و همه نيازهاي انسان شهري شكل گرفته است.
در حالي‌كه بسياري جوامع شهر نشين وجود دارد كه اين نهادها يا شكل نگرفته و يا از ويژگي‌ها و ساختار نهادهاي مدني برخوردار نيست.
از سويي نيز تاريخ شكل گيري جامعه‌ مدني به پيش از شكل گيري جامعه‌ شهروندي بر مي‌گردد. اين دو جامعه ريشه در غرب دارد و يا حداقل درتعريف جديد از آن چنين آمده است.

رابطه شهر و شهروندي
   وقتي از شهروند صحبت مي‌كنيم براي شكل گيري آن مي‌بايست شهري وجود داشته باشد.
با اين تعريف از شهروند اگر با قاطعيت از آن پيروي كنيم، اميد به شكل گيري جامعه‌ شهروندي در بسياري از كشورها وجود نخواهد داشت. در مورد شكل گيري جامعه‌ مدني نيز همين تعريف مي‌تواند مورد استفاده قرار گيرد. در حالي‌كه امروزه در كشورهاي پيشرفته با توجه به گسترش شهرها و كم شدن فاصله طبقاتي با روستاها و نيز جامعه‌ مدني، جامعه مدني تا حدود زيادي شكل گرفته و يا در حال شكل گرفتن است.
براي درك بيشتر وضعيت جمعيتي در شهرها و روستاها در افغانستان و جهان نگاهي مي‌اندازيم به پيوسته شهري شدن در جهان و افغانستان. «اين پروسه در تمام جهان به حيث يك پديده‌ اجتناب ناپذير به سرعت پيش مي‌رود كه در كشورهاي انكشاف يافته و روبه انكشاف در مقطع‌هاي مختلف زماني فرق مي‌كند:
مثلا در آسيا نفوس روستايي از 6/70% در سال 1980 به 6/65% در سال 2000 كاهش يافته است. در حالي‌كه در ايالات متحده امريكا نفوس روستايي از 25% در سال 1992 به 4% در سال 1975 كاهش يافته بود كه به اين ترتيب، كاهش نفوس سالانه روستايي در ايالات متحده امريكا 45% و در آسيا 7/0% بوده است.»(6)
كاهش جمعيت روستايي در آسيا، امريكا و اروپا با اينكه بيشتر انگيزه كار بهتر و دسترسي به امكانات رفاه شهري داشته اما اين روند در آسيا، بيشتر از امريكا و اروپا چشمگير بوده است. يكي از دلايل اين چشمگيري، رشد جمعيت روستايي در مقايسه به شهري بوده و ديگر، امكانات كمتر روستاها در آسيا در مقايسه با امكانات روستاها در امريكا و اروپا بوده است.
«ارقام مذكور نشاندهنده‌ي آن است كه ازدياد نفوس شهري در آسيا 5/1 برابر ازدياد نفوس در كشورهاي غربي و يا امريكا [بوده] است. اين نوع رشد نفوس در آسيا و يا كشورهاي روبه انكشاف، علل زيادي دارد كه مهم‌ترين آن، تهاجم روستايان به خاطر كار و دسترسي به خدمات شهري به طرف شهرها بوده است.»(7)
روند شهري شدن جمعيت روستاها در جهان به ويژه در آسيا كه سرعت بيشتري در چند دهه اخير در مقايسه با امريكا و اروپا داشته است، در شكل گيري جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي بي تاثير نبوده و يا حداقل در شكل گيري نهادهاي اجتماعي كمك زيادي كرده است. يكي از پيامد‌ها رو آوردن جمعيت روستاها به شهرها، رشد اقتصادي اين طبقه از انسان‌هاي اين جوامع بوده است كه نقش محسوس در رشد اقتصادي جامعه داشته است. از سوي نيز روند شهري شدن در اين جوامع غير قابل اجتناب بوده و اين روند در آينده نيز با سرعت بيشتر ادامه خواهد يافت.
خلاصه اينكه كشورهاي روبه انكشاف به شمول افغانستان، از يك طرف با رشد سريع نفوس شهري روبه رو هستند و از جانب ديگر، توانمندي اقتصادي جهت فراهم نمودن تسهيلات شهري را آنچه كه لازم است ندارد كه در نتيجه، شهرهاي شان دچار مشكلات خدمات شهري مي‌شود.(8)
مشكلات خدماتي شهري نه تنها در كشورهاي رو به توسعه كه در كشورهاي در حال توسعه نيز وجود ندارد. افزايش رو آوردن به زندگي شهري در اين جوامع هميشه به عنوان يك معضل اجتماعي مطرح بوده است. حداقل امكانات روستايي در بيشتر از كشورهاي رو به توسعه و تا حدودي در حال توسعه، عامل اصلي و يا حداقل يكي از اين عوامل در كوچيدن روستايان به شهرها بوده است.
در ميان كشورهاي رو به توسعه، افغانستان به عنوان يكي از اين كشورها، شاهد رشد سريع بي‌توازن اين نوع توسعه بوده، يعني همين حالا از جمله 9/4 ميليون نفوس شهري كشور، 6/2 ميليون 52% در شهر كابل زندگي مي‌كنند كه بر علاوه آن، شهرهاي درجه دوم و سوم ما در ولايات نيز شاهد اين رشد سريع توسعه شهري هستند.(9)
رشد جمعيت شهري در افغانستان از فرايند بن به اين سو، شكل تازه‌اي به خود گرفته و تقريباً به يك موضوع حاد اجتماعي- اقتصادي تبديل شده است. ادامه اين روند بدون شك تبعات فني و زيانبار زيادي براي اقتصاد و اجتماع كشور به وجود خواهد آورد.
اين تبعات زيانبار از همين حالا به صورت مشخص از فرايند بن به اين سو خودش را در عرصه‌هاي مختلف به ويژه در بخش اقتصاد و خدمات شهري نشان داده است. برگشت مهاجران خارج از كشور نيز در ازدياد جمعيت شهري در افغانستان نقش زيادي داشته است.
زيرا در بسياري از موارد، مهاجران برگشت كننده، شهرها به ويژه كابل را به روستاهايشان ترجيح داده اند.
افزايش جمعيت شهري در افغانستان بدون برنامه‌هاي جامع شهري صورت گرفته كه بزرگ شدن شهرها بدون درنظر گرفتن ماستر پلان شهري به اين بي‌برنامگي‌ها افزوده و مشكلات زيادي را براي دولت به ويژه‌ نهادهاي شهر سازي به وجود آورده است. «احداث شهرك‌ها چه به صورت خود سر و چه پلان شده در سراسر كشور، ثبوت ديگري است كه بخواهيم يا نخواهيم نظر به نيازمندي جامعه و مردم افغانستان با سرعت، روبه توسعه است.»(10)
تمام اينها براي اقتصاد كشورهاي روبه توسعه يك ضايعه است. زماني‌كه روستاييان به شهرها هجوم مي‌آورند، اولين پيامد آن، توقف چرخه اقتصاد كشورها در روستاها مي‌باشد.
زراعت به طور سنتي در روستا متمركز شده و روستانشينان، گرداننده چرخه اقتصاد زراعتي كشورها مي‌باشند.
اما زماني‌كه روستايان از خدمات رفاهي اجتماعي دولت و حتا بخش خصوصي در روستاها نااميد مي‌شوند، به ناچار راه شهرها را در پيش مي‌گيرند. در حالي‌كه براي جلوگيري از اين مهاجرت ناخواسته، دولت‌ها مي‌توانند خدمات رفاهي اجتماعي را به روستاها ببرند قبل از اينكه روستانشينان براي دريافت و برخورداري از خدمات رفاهي اجتماعي به شهر رو آورند.
مهاجرت روستانشينان به شهرها، تنها دستاوردي كه مي‌تواند داشته باشد، كمك به تقويت نهادهاي مدني خواهد كرد اكثر آنها در شهرها متمركز شده است (وقتي ما از مدنيت صحبت مي‌كنيم در واقعيت، همين پروسه‌ي شهري شدن است).(11)
در فرايند مهاجرت روستاييان، شهرها، در گام نخست و مرحله‌ اول، گذار اجتماعي از روستايي به شهري را خواهيم داشت. اما اين هيچگاه به معناي شكل گيري جامعه‌ شهروندي نيست. ماداميكه نهادهاي مدني در قالب جنبش‌هاي اجتماعي، احزاب و يا سازمان‌هاي سياسي، شوراهاي شهري و هر ابزار و راهكاري كه به شكل گيري جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي كمك نمايد به وجود نيايند، شهرها تبديل به جامعه‌ شهروندي نخواهند شد. البته در اينجا مي‌توان حساب جامعه‌ مدني را تا حدودي از حساب جامعه‌ شهروندي جدا كرد. زيرا جامعه‌ مدني در صورت گسترش به روستاها و ارايه خدمات اجتماعي و آگاه سازي روستاييان، روستاها را نيز پوشش مي‌دهد.

نقش توسعه در شكل گيري جامعه‌ شهروندي
   توسعه در ابعاد مختلف آن نقش بارزي در شكل گيري جامعه‌ شهروندي دارد. تنها توسعه اقتصادي نمي‌تواند اين خواسته را برآورده سازد. آموزش و پرورش، تحصيلات آكادميك، اجتماع، هنر و ادبيات، صحت و سياست، همه به توسعه نياز دارد. اقتصاد در اين ميان به  عنوان يك شاه كليد در توسعه عمل نموده و به ساير شاخص‌ها نيز در توسعه كمك مي‌كند.
از اين رو «توسعه اقتصادي يك جامعه در واقعيت، رهنماي رشد مدنيت همان جامعه است. يعني هر قدر منابع مختلف انكشافي در يك كشور حركت نمايد به همان اندازه نيازمندي به رشد مدنيت يا پروسه‌ي شهري شدن لازمي مي‌گردد. اين، رابطه‌ دوامداري است ميان سكتورهاي اساسي اقتصادي و توسعه شهري.»(12)
توسعه اقتصادي در واقع در خدمت ديگر شاخص‌هاي توسعه در جامعه بوده و در سرعت بخشيدن آن  به موقع عمل مي‌كند. وقتي ما از توسعه صحبت مي‌كنيم، هدف توسعه همه جانبه است. اينها همه به توسعه‌ي انساني مي‌انجامد. رفاه انسان در جامعه، بدون توسعه همه جانبه عملي نيست.
يك جامعه‌ شهروندي كامل، به تمام اين چيزها رسيده است. رفاه انسان در اين جامعه هميشه به عنوان يك اصل مطرح است. «يكي از منابع مهم و اساسي رشد اقتصادي، سكتور معدن و صنايع است. كاملا طبيعي است كه وقتي يك معدن فعال مي‌شود، نياز به كارگران و كارمندان دارد كه آنها نياز به مسكن دارند و مجموعه‌اي اين مسكن در واقعيت ايجاد يك شهرك و يا شهركارگري است كه به خدمات مختلف شهري از قبيل سرك، آب، برق و غيره ضرورت دارند.»(13)
معادن وصنايع از مشخصه‌هاي توسعه به شمار مي‌رود. كارگران معادن و شركت‌هاي صنعتي در هر جامعه‌اي از حقوق و مزاياي اقتصادي براي معيشت زندگي برخوردار اند. اما مهم، ميزان دريافت اين حقوق و مزايا از سوي صاحبان اين معادن و شركت‌هاي صنعتي مي‌باشد.
وقتي صنف‌هاي اتحاديه كارگري در جامعه وجود داشته باشد. از اين كارگران در برابر كار فرمايان حمايت مي‌كند. از ويژگيهاي يك جامعه شهروندي، يكي هم موجوديت همين صنف‌ها و اتحاديه و جنبش‌هاي كارگري در اين جوامع است.
در فرايند توسعه براي شكل گيري جامعه‌ شهروندي، توجه به توريسم به عنوان يك شاخص توسعه، هميشه مدنظر بوده است. «ايجاد و توسعه توريسم نظر به مقياس آن (در سطح محلي، ملي و بين‌المللي) مي‌تواند داراي اهميت باشد. توسعه اين سكتور، كاملاً تاثير مستقيمي در توسعه شهري دارد.»(14)
در آمد حاصله از صنعت توريسم، براي توسعه اين صنعت و توسعه اقتصادي، همزمان بايد مورد استفاده قرار بگيرد. در جوامع پيشرفته و حتا در حال توسعه، استفاده درستي از ارز حاصله از صنعت توريسم شده و برنامه‌هاي توسعه شهري براي پذيرايي از گردشگران داخلي و خارجي، با ساختن هوتل‌ها و ديگر جاذبه‌هاي گردشگري صورت گرفته است كشورهاي رو به توسعه با استفاده از صنعت توريسم، ضمن توسعه اين صنعت، به توسعه اقتصادي نيز با استفاده از اين ابزار اقتصادي، سرعت خواهند بخشيد، اين مهم در صورتي اتفاق خواهد افتاد كه چنين طرحي عملي گردد.
از ويژگي صنعت توريسم، رشد همزمان شهر و روستا است. وقتي جاذبه‌هاي گردشگري در روستاها نيز مانند شهرها وجود داشته باشد، اين فرايند درتوسعه روستاها نيز در بخش‌هاي مختلف نقش خواهد داشت.
در يك كشور، هر گاه جامعه‌ مدني شكل بگيرد و همزمان، روستاها نيز در اثر توسعه همه جانبه از خدمات رفاهي برخوردار گردد، تفاوت طبقاتي كمتر شده و با ازدياد نهادهاي مدني، روستاهانيز به سوي جامعه‌ شهروندي و مدني نزديكتر مي‌شود.
در ميان شاخص‌هاي توسعه، زراعت نيز از اهميتي زيادي برخوردار است. «توسعه سكتور زراعت در صورتي‌كه به يك مرحله پيشرفته يا تكاملي برسد، عبارت از رشد صنايع زراعتي است (از قبيل شكر، روغن، نساجي انواع شربت‌ها، لبنيات و غيره) كه هر كدام اين بخش‌ها نياز به توسعه شهرها دارند تا در پهلوي رشد صنايع، موازي توسعه نمايند..»(15)
توسعه سكتور زراعت اگر با برنامه ريزي درست صورت بگيرد، به توسعه‌ انساني در روستاها نيز خواهد انجاميد. زماني‌كه محصولات زراعتي و باغ‌ها در روستاها بسته بندي شده و به جاي انتقال به شهرها در همان روستاها، صنعت بهره‌ برداري از آن آورده شود، روستاها نيز در زمينه صنعت تقويت مي‌شود.
اگر اين اتفاق نيفتد، بدون شك مهاجرت جمعيت روستايي را به شهرها به همراه خواهد داشت. آنچه در جوامع پيشرفته سال‌ها قبل اتفاق افتاده و در جوامع در حال توسعه، چنين اتفاقي در حال وقوع است، در آينده‌ نزديك، در جوامع رو به توسعه رخ دادن چنين اتفاقي حتمي است. اتفاقي كه از همين حالا شاهد وقوع آن در بعضي از كشورهاي روبه توسعه هستيم. رو آوردن جمعيت روستايي به شهرها كه سر خورده از وضعيت بد روستاها بوده‌اند، يا اسكان در شهرها، اولين زندگي شهر نشيني را تجربه كرده و در توسعه شهرها نقش ايفا مي‌كنند. با نگاه خوش بينانه به مهاجرت روستاييان به شهرها، به شكل گيري جامعه‌ شهروندي مي‌توان اميدوار بود. در صورت چنين اتفاقي، جامعه‌ شهروندي فرايند كوچك شدن روستا و بزرگ شدن شهر خواهد بود. البته باگسترش نهادهاي مدني در جامعه‌ مدني كه قبلا بايد محقق شده باشد.
مهاجرت روستانشينان به شهر، اين جمعيت تازه وارد را به ناچار به سياست نيز درگير خواهد كرد. سياست، در واقع نبض تپنده شهرها مي‌باشد و بعدي از زندگي به شمار مي‌آيد. چيزي كه در روستاها وجود نداشته و يا كمتر مورد توجه قرار گرفته است.
سياست مانند ديگر شاخص‌هاي توسعه با متمركز شدن در شهرها فاصله با روستاها را بيشتر مي‌سازد. «يكي از پيامدهاي سياسي تعيين كننده‌ي نو سازي، شكافي است كه ميان روستا و شهر پديد مي‌آيد. به راستي كه اين شكاف، ويژگي سياسي برجسته‌ جوامع دستخوش دگرگوني اجتماعي و اقتصادي سريع به شمار مي‌آيد. اين همان سرچشمه‌  عمده‌اي نااستوار سياسي در يك چنين جوامع و يكي از باز دارنده‌هاي اصلي يكپارچگي ملي است.
نو سازي، بيشتر با رشد شهر سنجيده مي‌شود. شهر به گونه‌ي كانون فعاليت‌هاي نوين اقتصادي، طبقه‌هاي اجتماعي جديد، فرهنگ و آموزش نوين درمي‌آيد چندان كه با روستاي سنتي از بيخ وبن متفاوت مي‌گردد.»(16)
اين تفاوت البته در صورتي به وجود مي‌آيد كه هيچ توجهي به روستاها صورت نگيرد . اگر اين وضعيت در صورت اتفاق ادامه يابد، مهاجرت بيشتر روستاييان را به شهرها به همراه داشته و در دراز مدت، اقتصاد كشورها از توليدات زراعتي و محصول باغ‌ها، متضرر مي‌شود.
در اتفاق چنين وضعيتي، تنها به نوسازي شهرها خواهيم رسيد كه نا رضايتي بيشتر روستانشينان را به همراه خواهد داشت. «در ضمن، نوسازي ممكن است درخواست‌هاي تازه‌اي را براي روستانشينان مطرح سازد و دشمني آنها را نسبت به شهر نشينان دامن زند. با آن كه احساس برتري عقلي شهر نشينان از روستاييان واپس مانده و خوار داشتن روستا نشينان، با احساس برتري اخلاقي روستاييان از شهر نشينان جبران مي‌شود، اما با اين همه، روستايي همچنان نسبت به شهري نيرنگباز رشك مي‌روزد. از اين رهگذر، شهريان و روستاييان به دولت گوناگون با دوشيوه‌ زندگي متفاوت، تبديل مي‌شوند.»(17)
در جوامع روبه توسعه و حتا در حال توسعه، اين اختلاف طبقاتي، بيش از جوامع پيشرفته محسوس است. اختلاف طبقاتي كه ناشي از زندگي روستايي و شهري بوده، در عدم توسعه همه جانبه، بيش از همه مانع توسعه‌ي انساني بوده است.
وقتي موضوع دو ملت در يك جامعه به ميان مي‌آيد، عين واقعيت است. گاه فراتر از اين، شاهد چند ملت در يك جامعه هستيم. رشد اقتصادي انسان شهري و ضعف اقتصادي انسان روستايي، سطح زندگي اين دو انسان را در يك جامعه به صورت ناهمگون درآورده و به برتري شهر در برابر روستا انجاميده است. «سطح زندگي در شهر، به صورت غالب چهار تا پنج برابر بالاتر از روستا است. بيشتر آنهايي‌كه در شهر اند، باسواد‌اند و اكثر روستانشينان بي‌سواداند. فرهنگ شهر، باز، نوين و دنيوي است حال آن كه فرهنگ روستا، بسته، سنتي و مذهبي به جاي مانده است. تفاوت ميان شهر و روستا، در واقع تفاوت نوين ترين و سنتي ترين بخش‌هاي جامعه است. بنيادي‌ترين مسايل سياسي در يك جامعه‌اي، دستخوش نوسازي، فراهم آوردن وسايلي براي پر كردن اين شكاف و باز ايجاد وسايلي براي تامين آن وحدت اجتماعي است كه فراكرد نوسازي نابودش كرده است.»(18)
وقتي از جامعه‌ شهروندي صحبت مي‌كنيم و فراتر از آن از جامعه‌ مدني حرفي به ميان مي‌آوريم، بايد در گام نخست از اين مراحل گذشته باشيم. تفاوت‌هاي مانند سنت و تجدد، باز و بسته، كهنه ونو، مذهبي و غير مذهبي و بسياري از اين موارد كه شهر و روستا را از هم جدا ساخته، همه در شكل گيري جامعه‌ مدني در يك جامعه به عنوان موانع عمل كرده است.
جامعه‌ شهروندي نيز با جامعه‌ مدني رابطه مستقيم و تنگاتنگي دارد. در واقع، جامعه شهروند، روي ديگري از جامعه‌ مدني است. اما اگر نو سازي در كل جامعه به صورت متوازن صورت بگيرد، تفاوت روستا با شهر كاهش يافته و تفاوت طبقاتي نيز به مرور زمان از ميان خواهد رفت.
در صورتي كه چنين اتفاقي نيفتد «نوسازي (در گام نخست) سرشت شهر را دگرگون مي‌كند و تعادل ميان شهر و روستا را از بين مي‌برد. فعاليت‌هاي اقتصادي در شهر چند برابر مي‌شوند و اين خود به پيدايش گروه‌هاي اجتماعي تازه و نيز رشد يك آگاهي اجتماعي نوين در ميان گروه‌هاي اجتماعي قديم مي‌انجامد.»(19)
فرايند اين نوسازي در شهرها در صورت پيگيري، اولين دستاورد آن،‌ توسعه‌ انساني خواهد بود كه از ضروريات يك جامعه‌ شهروندي مي‌باشد. وقتي تفاوت طبقاتي در جامعه كم شود، شهروندان در شهرها از نگاه اجتماعي به دسته‌هاي جداگانه تبديل نشده و تمام امتيازهاي اجتماعي به يك قشر خاص داده نخواهد شد.
اما چنين فرايندي اگر با نوسازي در شهرها به وجود نيايد، هميشه دسته بندي شهروندان را در يك شهر فراتر از آن در يك جامعه، با عناوين شهروندان درجه يك، درجه دو، درجه سه و حتا بيشتر از اينها خواهيم داشت.

جامعه‌ شهروندي فرايند آزادي‌هاي مدني
   وقتي از جامعه‌ شهروندي صحبت مي‌كنيم ناخودآگاه، نهادهاي مدني به عنوان يك اصل به وجود آورنده اين جامعه، مطرح مي‌شوند. نهادهاي مدني گستره‌ زيادي را دربر مي‌گيرند كه شامل سياست، اجتماع و حقوق فردي و جمعي مي‌شود.
زماني‌كه در يك جامعه، نهادهاي مدني با هدف و كاركردها و كار ويژه‌هاي مشخص شكل مي‌گيرند، آزادي عمل اين نهادها به عنوان يك ضرورت مطرح مي‌شود. اينجا باز هم به بستري نياز داريم كه نهادهاي مدني در آن فعاليت نمايند. اين بستر، در صورت شكل گيري، جامعه‌ مدني خواهد بود.
در مورد شكل گيري جامعه‌ مدني و ماهيت و تعريف از آن، نظريه‌هاي متفاوت و گاه متضادي وجود دارد. «از نظر ماركس، آناتومي جامعه‌ مدني، به عنوان «صحنه‌ تاريخ» تمام بافت يا تركيب بازرگاني و صنعتي جامعه را دربر مي‌گيرد، كشورهاي امريكاي لاتين متمايل بودند كه جامعه‌ مدني را ناظر بر بخش‌هاي به ظاهر پاك و نجيب جامعه عمدتا بخش‌هاي زيرين جامعه بدانند.»(20)
اينجا منظور از پاك، نجيب و زيرين به درستي روشن نشده است. اگر زيرين را به معناي طبقه پايين جامعه به حساب آوريم، هدف از آن، روستاها خواهد بود كه از عدم شاخص‌هاي توسعه، در موقعيت پاييني قرار دارند. اگر پاك و نجيب، همان نجيب زاده‌ها و طبقه اشراف جامعه باشد، در هر دو مورد با جامعه‌ مدني در تضاد قرار مي‌گيرند. در مورد اول، كمتر ديده شده است كه جامعه‌ مدني در روستا محقق شده باشد و بيشتر در شهر ها متمركز بوده‌اند كه طبقه متوسط و بالاي جامعه را در خود جا داده است.
در مورد دوم نيز وضعيت طوري بوده است كه طبقه اشرافيت و نجيب زاده‌ها، تمايل و علاقه‌اي به جامعه مدني نداشته اند.
اما در خوش بينانه ترين گونه‌اي از شكل گيري جامعه‌ مدني در صورتي شاهد تحقق جامعه‌ مدني در سطوح مختلف جامعه خواهيم بود كه كاركردها و كارويژه‌هايي نهادهاي مدني در جامعه بتواند از سد طبقه زيرين و متمول گذشته و تمام طبقه‌هاي اجتماعي را زير پوشش قرار دهد.
موفقيت جامعه‌ مدني با گذار از اين مرحله خواهد بود. «به نظر مي‌رسد پذيرش و استقبال از جامعه‌ي مدني در سطوح ملي و بين‌المللي يك روند قطعي است و همراه با تغييرهايي مانند مردسالاري و جهاني شدن در حال اشاعه است.»(21) 
در روند جامعه‌ مدني، تصميم آن به سطح بين‌الملل نيز مطرح شده است. اين روند البته با پروسه جهاني شدن، سرعت بيشتري به خود گرفته و به عنوان يك جامعه‌ خوب، نظر بسياري از جامعه شناسان معاصر را به خود جلب كرده است.
همين حالا شبكه‌هاي جامعه مدني و حقوق بشر، تقريباً جهاني عمل مي‌كنند. بسياري از اين شبكه‌ها و سازمان‌هاي جامعه مدني و حقوق بشر كه در كشورهاي پيشرفته و صنعتي مركزيت دارند، در بسياري از كشورهاي در حال توسعه و رو به توسعه نيز در حال حاضر نمايندگي دارند.
اين شبكه‌ها و سازمان‌هاي اجتماعي در تمام كشورهاي عضو، تقريباً هماهنگ عمل مي‌كنند. ادامه اين روند از فعاليت‌، اگر با باورداشت‌هاي اجتماعي هر جامعه‌اي تنظيم شده باشد، موفقيت آميز خواهد بود در غير آن، خطر موضع گيري مردم در برابر آن وجود خواهد داشت. از سويي بهانه به دست گروه‌هاي فشار خواهد  داد تا با تحريك عوامل آن، چهره اين شبكه‌ها و سازمان‌هاي اجتماعي بين‌المللي را مخدوش و مكدر سازند. در حاليكه با تمام قاطعيت بايد از روند جهاني شدن فعاليت‌هاي جامعه‌ مدني و حقوق بشر حمايت شود.
زيرا «اين روند با مخاطراتي همراه است، به موازات اين روند مناسب، ماهمچنين شاهد ظهور هراسناك يك جامعه‌ غير مدني جهاني هستيم. همان شرايط تكنولوژيكي و مالي‌اي كه ظهور مشاركت‌هاي جهاني در خصوص موضوع‌هاي نيكويي را ميسر مي‌سازند، فعاليت جهاني شبكه‌هاي تروريستي و مواد مخدر را نيز امكان پذير ساخته‌اند. (براي مقابله با آن) يك پيكار خوبي بايد به نحوي دنبال شود كه يك نظم جهاني مردم سالارانه تر و جهان شمول تر را به مخاطره نيندازد.»(22)
در سطح ملي و محلي نيز روند استقبال از جامعه‌ مدني و حقوق بشر، با تهديد‌ها و خطرات جدي روبه رو است. اين تهديدها و خطرات، قبل از كنش، بايد شناسايي و خنثا گردد. مجريان جامعه‌ مدني و تحقق حقوق بشر، وظيفه بس سنگين و خطيري را در برابر توطيه و عوامل مخالف اين روند در پيش دارند. اما زمانيكه مفهوم جامعه‌ مدني براي مردم روشن گردد، و مردم به اهميت و جايگاه آن در جامعه پي ببرند، همين مردم، مدافع سرسخت اين روند خواهند بود.
وقتي روند جامعه‌ مدني در سطح ملي و محلي مفهوم واقعي را پيدا كرده و طرفداران خود را به دست آورد، در سطح بين‌المللي نيز موفقيت خواهد داشت. در حالي كه بر عكس اين اتفاق، موفقيت آن كمتر از حد انتظار و باور به نظر مي‌رسد.
از اين رو چنين نتيجه مي‌توان گرفت كه «مفهوم جامعه‌ مدني جهاني تا جايي عملي و تحقق پذير است كه بيانگر يك روند تاريخي واقعي و موثر باشد. به نظر من اين روند تاريخي را مي‌توان به هم پيوستگي و پيوند متقابل جهاني مردم و فرهنگ‌ها نام برد كه به مدد انقلاب فناوري اطلاعات ميسر گشته و خواهد گشت. اين يك واقعيت است كه كشورهاي شمال ميزبان بيشترين تعداد گروه‌هاي با نفوذ جامعه‌ مدني هستند. اما اين ضرورتاً بدين معنا نيست كه چنين گروه‌هايي به جاي جنوب، بيشتر عنايت به شمال دارند. بسياري از محققان مدعي هستند كه گروه‌هاي جامعه‌ مدني معتبر، ديگر از لحاظ قلمرو به حيطه‌ جغرافياي خاصي محدود نيستند. يعني اين طور نيست كه هر چه گروه‌هاي جامعه‌ي مدني اعتبار بيشتري داشته باشند به قلمرو خاصي محدود باشند. مشاركت‌هاي متعددي بين سازمان‌هاي غير دولتي شمال و دولت‌هاي جنوب در رابطه با موضوعات مرتبط با تجارت با نتايج غير ملموس ايجاد شده است.»(23)  
جامعه‌ مدني براي تحقق و موفقيت به فراكرد جهاني شدن نياز دارد تا از فرايند اين فراكرد سود ببرد. اين سود البته در خدمت جامعه‌ مدني، حقوق بشر و در نهايت در خدمت جامعه‌ شهروندي خواهد بود. همين حالا اين اتفاق در حال افتادن است. منتها ميزان سودبري از فرايند فراكرد جامعه‌ مدني شمال در جنوب، متفاوت مي‌باشد. كشورهاي در حال توسعه و كشورهاي رو به توسعه، هر كدام سهم متفاوتي از فرايند جامعه‌ مدني شمال مي‌برند.
در افغانستان به عنوان يك كشور رو به توسعه، از فرايند بن به اين سو شاهد توجه و تمركز گروه‌هاي جامعه‌ مدني شمال در اين كشور هستيم. تعدادي از نهاد‌هاي جامعه‌ مدني و حقوق بشر پس از فرايند بن به صورت عملي، فعاليت شان را در افغانستان آغاز كرده‌اند.
اما در عمل، با صرف هزينه‌هاي كلاني كه صورت گرفته، بازدهي لازم را نداشته است. زيرا اينجا مفهوم جامعه‌ مدني از يك روند تاريخي واقعي و موثر برخوردار نبوده است. از اين دو عملي محقق هم نشده و يا در بسياري از جاها چنين بوده است.
عدم اعتماد دولت‌ها به گروه‌هاي جامعه‌ مدني و حقوق بشر در كشورهاي روبه توسعه و حتا در حال توسعه، يكي از موانع ديگر در عدم موفقيت نهادهاي مدني در اين كشورها بوده است. اين البته در مورد نهادهاي مدني داخلي بوده و با نهادهاي مدني خارجي كه از شمال هستند، مشكلي از سوي دولت‌ها وجود نداشته است.
در حاليكه در كشورهاي شمال اين حساسيت‌ها و عدم اعتماد از بين رفته و مشكلي ميان دولت‌ها با نهادهاي مدني وجود ندارد. وضعيت در مورد جامعه‌ شهروندي نيز چنين بوده است. اين جامعه با اينكه تا هنوز در بيشتر كشورهاي در حال توسعه و تقريباً در تمامي كشورهاي روبه توسعه شكل نگرفته است، امكان تحقق آن نيز در آينده‌ نزديك، دور از ذهن به نظر مي‌رسد.
در اين دو نوع از جامعه در حال توسعه و رو به توسعه، هنوز شهروندان، با درجه‌هاي متفاوت وجود داشته و برخورد دوگانه و در مواردي، چندگانه با آنها صورت مي‌گيرد.
شهروندان در يك شهر از حقوق مساوي برخوردار نيستند و از خدمات اجتماعي، رفاهي، آموزشي و غيره به طور يكسان بهره نمي‌برند.

جامعه‌ شهروندي و آرمان شهروندان
   با تعريفي كه از جامعه‌ شهروندي مي‌شود، اين جامعه در صورت ايجاد، به شهروندان با ديد يك شهروند با  حقوق و مزاياي شهروندي برخورد خواهد كرد. اما كي بايد اين جامعه را ايجاد نمايد؟ مگر غير از اين است كه صاحب چنين جامعه‌اي، خود شهروندان مي‌باشد. اگر چنين است، نقش و سهم شهروندان در ايجاد جامعه‌ شهروندي و حفاظت از آن، در اولويت قرار دارد. زيرا اين براي آنها يك آرمان به حساب مي‌آيد.
براي بستر سازي يك جامعه شهروندي «يك استدلال فرعي اين است كه همه‌ي سازمان‌هاي جامعه‌ مدني هم بد نيستند در عرصه‌ داخلي بار بار از اين امر شكايت مي‌كند كه در امريكا گروه‌هاي منفعتي عمومي انگ نمايندگان «منافع خاص» خورده و به حاشيه رانده شده‌اند. او اشاره مي‌كند كه امريكايي‌ها ايده‌ي وجود يك منفعت مشترك را از دست داده‌اند، به طوري كه همه‌ي منافع، منافعي خاص تلقي مي‌شوند و با آنها چنان برخورد مي‌شود كه گويي هيچ كدام خير عمومي را نمايندگي نمي‌كنند.»(24)
در فرايند جامعه مدني است كه جامعه‌ي شهروندي شكل مي‌گيرد. اما نهادهاي مدني موجود و فعال در جامعه‌ مدني، در جامعه‌ شهروندي نيز بيش از گذشته فعال خواهند بود. اگر سازمان‌هاي جامعه‌ مدني بد در جامعه‌ مدني وجود داشته باشند، در جامعه‌ شهروندي نيز وجود و حضور خواهند داشت. اما اين امر نمي‌تواند مانع شكل گيري جامعه‌ شهروندي گردد، هر چند مانع موقتي خواهد بود.
اما در جامعه‌ شهروندي نمي‌توان شاهد وجود منافع مشترك نبود. حتا فكر چنين ايده‌ي هم قابل تصور نيست. اصلاً جامعه‌ شهروندي با ايده و ارزش به منافع جمعي به وجود مي‌آيد. حال اگر قرار باشد چنين ايده‌ي وجود نداشته باشد و يا به صورت كمرنگ وجود داشته باشد، ديگر جامعه‌ شهروندي وجود نخواهد داشت.
از عوامل منافع شكل گيري جامعه‌ شهروندي در جوامع در حال توسعه و بيشتر از آن در جوامع روبه توسعه، فقدان يك منافع مشترك در سطح ملي بوده است. هر چند مقوله‌هايي به نام منافع مشترك ملي ياد مي‌شود و دولت‌ها به تبليغ آن مي‌پردازند، اما واقعيت امر اين است كه منافع مشترك يا وجود ندارد و يا ارزش خود را از دست داده است.

جامعه‌ شهروند در حكومت قانون
   وقتي پاي جامعه‌ شهروندي به ميان مي‌آيد، طرف ديگر اين جامعه، حكومت قانون قرار دارد. تا زمانيكه حكومت قانون در جامعه روي كار نيايد، بحث از جامعه‌ شهروندي بي معنا خواهد بود.
آنچه جامعه‌ شهروندي را با تهديد رو به رو مي‌سازد، «افزايش بدبيني و ضعف جامعه‌ مدني، خصوصي شدن شديد، فرد گرايي سود جو كه «خواسته‌ها» را به «حقوق» تبديل مي‌كند، افزايش بي احترامي و حتا سرپيچي از شيوه‌هاي حكومت قانوني كه دموكراسي را كارا مي‌سازند (از حق راي گرفته تا فرايند دادرسي) مي‌باشد. (همچنان) بي توجهي به شهروندي دموكراتيك، افزايش اشتياق به هويت‌هاي مبتني بر نژاد، جنسيت يا تقدم جنس بر شهروند و زوال توانايي مان براي انتقال خلق وخو و آرزو‌هاي دموكراتيك به نسل‌هاي بعد از طريق آموزشي»(25) از ديگر موارد تهديد براي توقف روند جامعه‌ شهروندي به شمار مي‌رود.
اين موارد، همه تهديدي براي روند جامعه‌ شهروندي به حساب آمده و در صورت دوام يافتن، اين جامعه را با خطر از هم پا شيده شدن مواجه خواهد ساخت. اين خطر كوچكي نيست. وقتي اين نظريه مطرح مي‌شود «كه متفكران امريكاي شمالي متقاعد شده‌اند كه جوامع شان نه به سوي جامعه‌ مدني بلكه در حال دور شدن از آن هستند. و الشتاين در نامه‌هاي ماسي در 1993 مشكلات
امريكاي مدرن را فهرست مي‌كند»(26) از موارد تهديد روند جامعه‌ مدني كه در بالا ذكر آن رفت، مي‌گويد: اين چه بلايست كه سر جامعه‌ مدني مي‌آيد؟ جوامعي كه تا حالا پيشتاز در ايجاد و ادامه روند جامعه‌ مدني بوده‌اند، حالا در خلاف اين روند، حركت‌هايي را آغاز كرده‌اند، در اين ميان تكليف جوامع در حال توسعه و مهم تر از آن، جوامع روبه توسعه چه مي‌شود؟ پيشرفتي كه جوامع توسعه يافته در ايجاد و ادامه روند جامعه‌ مدني و حتا جامعه‌ شهروندي داشته‌اند مي‌توانست و مي‌تواند الگوي خوبي براي جوامع در حال توسعه و رو به توسعه باشد، اما با آغاز حركت خلاف روند جامعه‌ مدني در اين كشورها، اين الگو اهميت خود را از دست خواهد داد. ما با هنجارهاي خاص فرهنگ جوامع توسعه يافته كاري نداريم. هدف، استفاده از تجربه آنها در ايجاد و ادامه روند جامعه‌ مدني است.
اگر آغاز حركت خلاف روند جامعه‌ مدني را در امريكاي شمالي و يا در كل در جوامع توسعه يافته جدي بگيريم، سرنوشت جامعه‌ شهروندي در اين جوامع نيز همان سرنوشت جامعه‌ مدني در اين جوامع خواهد بود. در صورت واقعيت اين موضوع، جامعه‌ شهروندي و حتا جامعه‌ مدني كه در بسياري از كشورهاي در حال توسعه و به صورت قطع در تمامي كشورهاي روبه توسعه تا هنوز شكل نگرفته است، چگونه محقق خواهد شد؟
در جوامع حكومت‌هاي اقتدارگرا در اكثر جوامع در حال توسعه و رو به توسعه، از ديگر موانع شكل گيري جامعه‌ مدني در گام نخست و جامعه‌ شهروندي در گام بعدي بوده است. وقتي از حكومت قانون صحبت به ميان مي‌آيد، وجود آن واقعاً يك امتياز كلان براي شكل گيري و حمايت غير مستقيم از روند جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي است. «البته از جنبه‌هاي عملي، حكومت‌هاي شمالي، حمايت طولاني مدت از فرهنگ انجمني در سرزمين خويش بوده است. بسياري از آنها به طور منظم به سازمان‌ها كمك مالي مي‌كنند، بحث و مباحثه را ارتقا مي‌دهند و به مشاركت داوطلبانه كمك مالي مي‌نمايند.»(27)
يكي از ويژگي حكومت‌هاي قانوني در جوامع توسعه يافته مي‌تواند همين موارد باشد. حمايت از نهادهاي مدني در جامعه، بدون شك به حمايت حكومت‌ها البته به صورت غير مستقيم و غير مداخله جويانه نياز دارد. تامين امنيت اين نهادها از ديگر وظايف حكومت مي‌باشد كه مي‌تواند به عنوان يك اصل، مورد توجه قرار بگيرد. با تمام اينها، شكل گيري جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي در موجوديت حكومت قانوني، بهتر مي‌توانند رشد كنند. در حالي كه حكومت‌هاي اقتدارگرا نفعي در شكل گيري جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي براي بقاي اقتدار شان نمي‌بينند، نگراني آن عده از جامعه شناسان و انديشمنداني كه دولت‌هاي
اقتدارگرا را مانعي براي تحقق جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي مي‌دانسته‌اند، بيجا نبوده است. اين انديشمندان، نگران پيامدهاي جامعه‌اي بودند كه به وسيله‌ دولت محدود نشده باشد. هگل كه در 1821، متفكرانه قلم مي‌زد استدلال نكرده كه هماهنگ ساختن منافع متعارض در جامعه براي دولت ضروري است. از نظر او دولت محافظت كننده بود. او استدلال مي‌كرد كه جامعه‌ مدني نمي‌تواند مدني باقي بماند مگر اينكه از لحاظ سياسي به نظم در آيد و تحت «نظارت عاليه‌ دولت» قرار گيرد. مشكل اينجا بودكه آزادي كه در اقدام‌هاي اقتصادي به دست مي‌آيد به افراد اجازه مي‌داد كه از روابط فيودالي، يوغ‌هاي خانوادگي و بردگي رهايي يابند، ليكن بازار با جدا ساختن افراد از چنين پيوند‌هايي يك فرد اتوميزه، بي ريشه و افسار گسيخته خلق مي‌كرد. جامعه‌ مدني، انجمن‌ها، باشگاه‌هاي (كلوب‌ها، شبكه‌ها و نهادها) خانه‌ دومي براي افراد فراهم مي‌كرد.
خطر اينجا بود كه جامعه‌ مدني هيچ تضمين رفتار اخلاقي يا خدمت به خير عمومي را به دوش فرد نمي‌گذاشت، بلكه تضمين‌ها تنها از طريق قوانين اخلاقي دولت ممكن بود. از نظر هگل و بعداً ماركس، جامعه‌ مدني با نفع شخص و جامعه‌ خودخواه مترادف مي‌شد.(28)
با تمام اينها، نقش حكومت قانون در حمايت از روند جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي برجسته به نظر مي‌رسد. هرگاه اين نقش از بين برود و يا كمرنگ شود، تاثير منفي برروند جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي خواهد گذاشت. به نظر نويسندگان يونان باستان، در دولت‌هاي قانوني، فرمانروايان بر حسب مصلحت همگاني عمل مي‌كنند و در دولت‌هاي غير قانوني، آنان به مصلحت خودشان كار مي‌كنند و نه به مصلحت جامعه سياسي. ارسطو مي‌گويد: «آن نظام‌هايي كه مصلحت همگاني را در نظر دارند، نظام‌هاي درست‌اند و آن هايي كه تنها پرواي مصلحت شخصي فرمانروايان را دارند، نادرست اند و يا انحراف از صورت‌هاي نادرست به شمار مي‌آيند.»(29)
اشتراك منافع، درست از همين جا به وجود مي‌آيد. وقتي دولت‌ها به جاي مصلحت و يا منافع همگاني، به منافع شخصي بينديشند، تصميم اين ايده در جامعه نيز سريع خواهد بود. در جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي، اصل بر مصلحت و منافع همگاني گذاشته شده است. در تبليغ و تقويت اين ايده، حكومت‌ها نقش تعيين كننده‌ي دارند. اين حكومت‌ها مي‌توانند راهكارهاي متفاوتي را در تحقق اين ايده به كار گيرند، اما به طور قطع، هدف نهايي همان رسيدن به حكومت قانون و تحقق جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي است. همچنان كه يونانيان تشخيص داده بودند، نظام‌هاي «درست» مي‌توانند صورت‌هاي گوناگوني داشته باشند، حتا به همان سان كه امروزه نظام‌هاي سياسي ايالات متحده امريكا، بريتانيا و روسيه
 از همديگر بس متفاوت‌اند. جوامع داراي نظام‌هاي منحرف، آن جوامعي به شمار مي‌آورند كه از قانون، اقتدار مشروع، انسجام، انضباط و توافق برخوردار نبودند و مصالح خصوصي بر مصالح همگاني برتري داشتند، از الزام و وظيفه مدني در آنها اثري نبود و نهادهاي سياسي آن‌ها ضعيف و نيروهاي اجتماعي شان نيرومند بودند.(30)
دولت‌هاي قانوني كه منتخب مردم هستند، پايه‌هاي مستحكمي در ميان توده‌هاي مردم جامعه داشته و نهادهاي سياسي قدرتمندي دارند. در اين جوامع، نهادهاي اجتماعي به جاي نيروهاي اجتماعي شكل مي‌گيرند. نيروهاي اجتماعي در جوامع دستخوش تضادهاي اجتماعي، از هم دور و با منافع مشترك بيگانه‌اند. در حاليكه در جوامع با ثبات، منفعت‌هاي مشترك، مردم را با هم نزديك ساخته است. جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي براي شكل گيري و ادامه اين روند در درازمدت، نياز بستر باثبات از نگاه سياسي و اجتماعي دارد.
وقتي هدف براي شكل دادن به ساختار يك جامعه‌ مدني و در فرايند آن به جامعه‌ شهروندي، مشترك باشد، موانع كوچك اجتماعي نمي‌تواند تهديدي براي اين شكل گيري به شمار آيد. بلني و پاشا كه در مورد جامعه‌ مدني در هند و آفريقا پژوهش مي‌كنند نيز استدلال كرده‌اند كه نقطه‌ شروع براي جامعه‌ مدني «تثبيت نظامي از حقوق» و تلقي شدن انسان به عنوان فرد مي‌باشد يعني هم به عنوان شهروند در رابطه با دولت و هم به عنوان شخص حقوقي در اقتصاد و حوزه‌ انجمن‌هاي آزاد، اما آنها اظهار مي‌دارند كه در ديگر كشورها وجود مجموع اين پيش فرض‌ها به آساني پذيرفته نمي‌شود. استدلال آنها اين است كه جامعه‌ مدني به خاطر نظام سرمايه داري كه مبتني بر تقسيم كار، نابرابري، و تقسيم حوزه‌ سياسي و اقتصادي است، به وجود آمده است.(31)
براي ايجاد جامعه‌ مدني، چنين پيش فرض‌هايي الزامي است. اين پيش فرض‌ها، زيادهم طويل و گسترده نيستند. اگر قرار باشد جامعه‌ مدني از يك جاي آغاز گردد، اين پيش فرض‌ها به عنوان ابزار بايد وجود داشته باشد. حال فرق نمي‌كند كه اين نقطه‌ شروع درچه كشوري باشد. تلقي شدن انسان به عنوان فرد كه همزمان از حقوق يك شهروند برخوردار گردد و از سويي نيز از مزاياي فرايند توسعه اقتصادي به عنوان يك شخص استفاده نمايد، مي‌توان به نقطه آغاز براي جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي البته در حكومت قانون اميدوار بود.

حقوق شهروندي
   وقتي بحث حقوق شهروندي در ميان مي‌آيد، ناخودآگاه، حكومت قانون و قانون به عنوان يك ضرورت مطرح مي‌شود. در اينجاي نوشتار، از تعريف ساده و عام شهروند كه شهرنشين مي‌باشد، فراتر مي‌رويم و دايره و محدوده آن را گسترده‌تر در نظر مي‌گيريم كه كل يك جامعه را دربر مي‌گيرد. در اين صورت انسان‌هاي يك شهر و فراتر از آن يك جامعه، به عنوان افراد از حقوق شهروندي مساوي بايد برخوردار باشند. اين حقوق شهروندي به تمام افراد يك جامعه به چشم يك انسان مي‌نگرد و هيچ تفاوتي ميان آنها قايل نمي‌شود.
متاسفانه امزوه در موجوديت بسياري از حكومت‌هايي كه شعار مردمسالاري و دموكراسي و قانونگرايي سر مي‌دهند، حقوق شهروندي اعاده نمي‌شود. در حاليكه برخي از استبداد‌هاي تاريخ، مجهز به نظام‌هاي حقوقي همه جانبه و مدون بوده‌اند. بنابر نظر مورخين، مطابق نص صريح ياساي چنگيزخان در عصر امپراتوري مغول، همه‌ي افراد بدون هيچ امتيازي از برابري حقوقي در برابر مفاد آن برخوردار بودند. بنابراين اصطلاح «حكومت قانون» را نبايد به كل تاريخ تعميم داد، اين اصطلاح كه از زبان انگليسي اقتباس شده است، بر امري دلالت مي‌كند كه در تاريخ خود انگلستان هم امري متاخر است و جامعه‌ انگليسي خود را به آن انطباق داد.(31) 
افغانستان نيز در صد سال اخير در چند مقطع تاريخي خود را به آن انطباق داده است كه در زمان مشروطيت در زمان امان الله، دهه دموكراسي و در شش سال بعد از فرايند بن، تقريباً با انطباق آن رو به رو بوده‌ايم اما در عمل، اين حكومت قانون اقتباسي، دستاورد زيادي به همراه نداشته است حداقل در شكل گيري جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي چنين بوده است. در حاليكه در معناي انطباق فوق، قانون يعني آزادي‌هاي مدني و حكومت قانون يعني حكومت برآمده از اين آزادي‌ها، يعني حكومتي كه در دفاع از شهروند موانع جدي در برابر اعمال قدرت حكومت مطلقه ايجاد مي‌كند؛ اگر جز اين باشد تصور منسجمي از قانون عايد نمي‌شود، چون اصولاً مجموعه‌ي قانون هيچ گاه نظام متجانسي نيست.(32)
كارويژه‌هاي حكومت قانون، فراتر از اين‌ها است. اما به همين‌ هاهم مي‌توان بسنده كرد به شرطي كه جنبه عملي در كار باشد. وقتي آزادي مدني به عنوان يك ضرورت اجتماعي ارج گذاشته شود و حكومت قانون با عملكرد مثبت در راستاي منفعت مشترك شهروندان حركت كند، اعمال قدرت حكومت مطلقه منتفي خواهد بود. همين عملكرد حكومت قانون، روند شكل گيري جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي را سرعت مي‌بخشد.
در جامعه‌ شهروندي، حق با قانون است. به طور متعارف قانون تشكيل شده است از قوانين اساسي، قوانين مدني و قوانين كيفري. اين مجموعه‌ها نه تنها متمايزند بلكه نسبت به يك ديگر استقلال نسبي دارند. چيزي كه جريان‌هاي بورژوايي قرن هفدهم از مجموعه قوانين مردم باستان اقتباس كردند، بخش مدني آن بود. چون مساوات طلبي در آن عرصه شهروندي بي نظير بود. ولي در دوره‌ بعد و در همان دوران انباشت اوليه‌ي سرمايه بلايي كه از طريق وضع قوانين كيفري بر سر مردم «غير شهروند» آوردند (وحشتناك بود.) (33)
در جامعه‌ شهروندي، قوانين وضع شده همه در خدمت شهروندان است. در اين قوانين خير و صلاح جمعي مدنظر قرار گرفته است. حكومت قانون، مجري اين قوانين است اما در محدوده قوانين مدني، اين نهادها در صورت غير دولتي بودن كه منظور نهادهاي مدني مي‌باشد تا حدودي آزادي عمل دارند. اما اجراي قانون از وظيفه حكومت قانون است. در جامعه‌ مدني نيز همين شرايط وجود دارد. در جامعه‌ مدني و جامعه‌ شهروندي نهادهاي مدني از اهميت ويژه برخوردار است. براي بعضي‌ها مانند آدام فرگوسن در 200 سال پيش كلمه‌ مدني در جامعه‌ مدني يك عبارت عملياتي است.
امروزه ارتباط ميان جامعه‌ مدني و مدنيت بيش از هر چيز ديگري به اين عبارت ادوارد شولز بر مي‌گردد كه: «فضيلت جامعه‌ مدني عبارتست از تسهيل متعادل شدن منافع ويژة، فردي يا گروهي و اولويت بخشيدن به خير مشترك.» بنابراين جامعه‌ مدني توصيف كننده‌ي نوعي از جامعه‌ خوش سلوك است كه ما مي‌خواهيم در آن زندگي كنيم و هدف تلاش‌هاي سياسي و اجتماعي مان است. اين جامعه‌ آيديال يك جامعه‌ خوش بين، متساهل و همكاري جويانه است و اينها آرزوها و خيرهاي عام و جهانشمول هستند. بنابراين توسل به جامعه‌ مدني به بخشي از يك هدف اخلاقي تبديل مي‌شود و نه توصيف يك پديده، جامعه‌ مدني يا جامعه‌ خوب مترادف است.(34)
در جامعه‌ شهروندي هم با همين تعريف روبه رو هستيم، جامعه‌ شهروندي خوب با جامعه‌ خوب مترادف است. اما قبل از آن، جامعه‌ مدني بايد شكل گرفته باشد. توسعه نامتوازن، انباشت سرمايه، تبعيض در اشكال گوناگون آن، فقدان منفعت مشترك و فقدان حكومت قانون از موانع شكل گيري جامعه‌ شهروندي به حساب مي‌آيند.

نتيجه
   جامعه‌ شهروندي امكان پذير است اگر ما خواسته باشيم. هر چيز خوب مي‌تواند در خدمت اين جامعه باشد همانطوري كه عكس اين صادق است. در جامعه‌ شهروند هيچ تبعيض قابل پذيرش نيست. با شعار وكنش دوگانه در تطبيق قانون از سوي حكومت و چنين برخوردي از سوي نهادهاي مدني نمي‌توان به جامعه‌ شهروندي رسيد. در جامعه‌ شهروندي هيچ چيز شوخي بردار نيست. با احساسات شهروندان، با حقوق آنها، با توسعه‌ي انساني آنها و با بسياري از ايده‌ها و پديده‌هايي كه در جامعه‌ شهروندي به عنوان يك اصل پذيرفته شده است نمي‌توان بازي و معامله كرد. در باره‌ جامعه‌ شهروندي بهتر است حرفي گفته نشود. تا اينكه ادعاي داشتن آن به صورت ناقص مطرح شود. در يك جمع بندي مي‌توان گفت كه آنچه امروزه در كشورهاي در حال توسعه و روبه توسعه به عنوان جامعه‌ شهروندي و حتا جامعه‌ مدني مطرح مي‌شود با واقعيت اين دو جامعه‌ فاصله زيادي دارد. در حاليكه اين دو جامعه قبلاً تعريف شده است.

پانويس

1.      محمد معين، فرهنگ فارسي معين، تهران، 1381، ص 591،

2.      دكتر منوچهرآريان پوركاشاني، فرهنگ پيشرو آريان پور، تهران، 1384، ص 53،

3.      شماره 2، ص 59،

4.      همان، ص 981،

5.      اليسون وان روي، به عنوان يك ايده يك رويكرد تحليلي، ماهنامه آفتاب، سال چهارم، شماره 32، تهران، 1382، ص 34،

6.      ديپلوم شهرساز، عبدالخالق نعمت، مجله انكشاف شهر، كابل، شمار سوم و چهارم، 1385، ص 29،

7.      همان،

8.      همان،

9.      همان،

10. همان،

11. همان،

12. همان،

13. همان،

14. همان،

15.  همان،

16. سامويل‌هانتيگتون، محسن ثلاثي، سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني، تهران، 1375، ص 109،

17.  همان، صص 109، 110،

18.  همان، ص 110،

19. همان، ص 111،

20. فرناندو كاردوسو، جامعه مدني در برابر دولت اقتدارگرا، ماهنامه آفتاب، سال چهارم، شماره 32، تهران، 1382، ص 42،

21. همان، ص 43،

22.  همان،

23. همان،

24. همان، اليسون وان روي، ص 37،

25. همان ص 36،

26. همان،

27. همان. (باكمي جابه جايي و تغيير در جمله‌ها)،

28. همان، ص 35،

29.  شماره 16، ص 121،

30. همان. صص121، 122،

31. شماره 5، شاپور اعتماد، جامعه‌ شهروندي و حكومت قانون، ص 132،

32. همان، صص 132، 133،

33. همان، ص 133، و

34. شماره 5، ص 35.

 

هیاهو برای هیچ

 

 

   وضعیت چرا اینگونه شد؟ شش سال تلاش برای تفاهم ملی و پرهیز از برخوردهای منفی میان گروه های قومی، نژادی و زبانی به یکباره با تهدید جدی روبرو شد و گروههای زبانی را عملاً در برابر یکدیگر قرار داد. چه کسی عامل ایجاد این چالش و دامن زدن به اختلافات زبانی بوده است؟
   وزارت اطلاعات و فرهنگ و شخص وزیر، نگران کدام واژه های زبان رسمی کشور است؟ پاسخ این پرسش، حتماً زبان پشتو است. آری! دقیقاً همینطور است. زبان پشتو که شخص وزیر اطلاعات و فرهنگ نیز متعلق به همین زبان است. پس ایشان حق دارد که نگران زبان مادری اش باشد. ایشان حق دارد که نگذارد واژه ها و اصطلاحات بیگانه وارد زبان پشتو شود. اما در هیچ قانونی نیامده است که یک زبان، نمی تواند از واژه ها و اصطلاحات همان زبان استفاده نماید. در مورد تمام زبان های دنیا همین اصل و قاعده وجود دارد.
   در مورد زبان فارسی دری نیز چنین اصل و قاعده ای صادق است. چه کسی به خود این اجازه را می دهد که به یک فارسی زبان بگوید واژه ها و اصطلاحات زبان خودش را استفاده نکند. اما می بینیم که از یک مسئله کوچک که اصلا قابل مطرح شدن در سطح ملی نیست، به جنجالی در رسانه های همگانی تبدیل شده و اصطلاحات و واژه های یک زبان، برای خود همان زبان بیگانه شده است. در کجای دنیا چنین چیزی سابقه داشته است که واژه ها و اصطلاحات یک زبان برای همان زبان بیگانه باشد و به جای تعدادی از واژه ها و اصطلاحات اصلی همان زبان، از اصطلاحات و واژه های زبان های دیگر استفاده شود.
   تمام دغدغه وزارت اطلاعات و فرهنگ چند واژه و اصطلاح فارسی است که مورد استفاده فارسی زبان های افغانستان قرار گرفته است. اصطلاحاتی مانند دانشگاه، دانشکده و دانشجو که اصطلاحات ترکیبی اند که از واژه دانش با پسوندهای ترکیبی «گاه»، «کده» و «جو» ترکیب شده اند.
   واژه  دانش و پسوند های، گاه، کده و جو، هم از واژه های فارسی دری در افغانستان می باشد و هیچگاه واژه های جدیدی نبوده است. حال این پرسش مطرح می شود که این واژه ها و اصطلاحات ترکیبی، از کدام زمان در زبان فارسی دری در افغانستان بیگانه شده اند؟ اصطلحات ترکیبی پوهنحی، اصطلاحات پشتو می باشد نه فارسی دری. همینطور واژه محصل، یک واژه عربی است که وارد زبان فارسی شده است و همینطور متعلم، معلم و بسیاری از واژه های دیگر. اما وقتی واژه و اصطلاح معادل فارسی دری آن وجود داشته باشد، نیازی به دیگر زبان ها نیست که در زبان فارسی دری مورد استفاده قرار بگیرد.
   وقتی ایستگاه و دهکده که هر دو از اصطلاحات ترکیبی فارسی دری است در افغانستان کاربرد دارد و بیگانه نبوده است، حال چگونه دانشگاه و دانشکده که از پسوند ترکیبی ایستگاه و دهکده گرفته شده بیگانه به حساب می آید؟ مجبور ساختن یک فارسی زبان در افغانستان به اینکه باید از اصطلاحات و واژه های پشتو، عربی، انگلیسی و غیره در زبان فارسی دری استفاده کند و اصطلاحات و واژه های زبان فارسی دری، بیگانه قلمداد شود، نقض صریح یکی از ماده های قانون اساسی افغانستان می باشد.
   در ماده شانزدهم فصل اول قانون اساسی کشور آمده است: «از جمله زبانهای پشتو، دری، ازبکی، ترکمنی، بلوچی، پشه یی، نورستانی، پامیری و سایر زبانهای رایج در کشور، پشتو و دری زبان های رسمی دولت می باشند.
   در مناطقی که اکثریت مردم به یکی از زبان های ازبکی، ترکمنی، پشه یی، نورستانی، بلوچی و یا پامیری تکلم می نمایند و آن زبان علاوه بر پشتو و دری به حیث زبان سوم رسمی کشور می باشد و نحوه تطبیق آن توسط قانون تنظیم می گردد.
   دولت برای تقویت و انکشاف همه زبان های افغانستان پروگرامهای موثر طرح و تطبیق می نماید. نشر مطبوعات و رسانه های گروهی به تمام زبانهای رایج در کشور آزاد می باشد. مصطلحات علمی و اداری ملی موجود در کشور حفظ می گردد.»
   قانون اساسی با این صراحت از زبان های رسمی و ملی کشور نام برده و برای تقویت و انکشاف هر کدام آنها پروگرام های موثری را می بایست طرح و تطبیق نماید. در حالیکه این حرکت وزارت اطلاعات و فرهنگ، در مغایرت با قانون اساسی افغانسان می باشد. این یک واقعیت است که افغانستان در طول دهه های گذشته و حتا فراتر از آن در سده های گذشته نتوانسته است زبان های ملی و رسمی خود را مطابق با پیشرفت روز به رشد کمی و کیفی برساند. در حالیکه هر زبان زنده دنیا برای بقای خویش، مجبور است واژه ها و اصطلاحات جدید در تمام بخش ها بسازد و مورد استفاده قرار دهد. فرهنگستان زبان و ادب، در هر کشور چنین وظیفه  و مسوولیتی را به عهده دارد. اما در افغانستان متاسفانه فرهنگستان زبان و ادب فارسی هیچگاه وجود نداشته است تا زبان فارسی دری را رشد داده و به روز سازد.
   در چنین وضعیتی مجبور خواهیم بود که از داشته ها و ساخته های دیگران در زبان و ادب فارسی دری استفاده نماییم . اما این هیچ عیب و مسئله ای نیست. وقتی یک اصطلاح و واژه خوب و روان از نگاه نوشتاری و گفتاری و تلفظ در زبان فارسی وجود داشته باشد و کاربرد عمومی هم در میان فارسی زبان های جهان داشته باشد، حتماً باید مورد استفاده تمام فارسی زبان ها در سایر کشورها نیز قرار بگیرد.
زبان و ادب، مرز نمی شناسد و یک مقوله فرهنگی است و نباید آن را با سیاست مخلوط کرد. در میان چند کشور فارسی زبان شاید اختلافات سیاسی وجود داشته باشد، اما این دلیل نمی شود در مورد زبان و ادب که یک مقوله فرهنگی است نیز برخورد سیاسی صورت گیرد.
   حال در این میان، موضعگیری وزارت اطلاعات و فرهنگ را با موضوع زبان چگونه باید تفسیر و تعبیر نمود؟ یعنی یک فارسی زبان افغانی این حق را ندارد که واژه ها و اصطلاحات زبان مادری خویش را در صحبت ها و نوشته هایش استفاده نماید و به جای آن از واژه ها و اصطلاحات پشتو و عربی و انگلیسی و غیره استفاده نماید تا منافع ملی حفظ شده و مرتکب عمل غیر فرهنگی و غیر اسلامی نشده باشد.
   سروصدایی که از سوی وزارت اطلاعات فرهنگ و نیز در خارج از گردونه این وزارت در مخالفت با این حرکت وزارت فرهنگ  به راه انداخته شده، بهتر است به همینجا ختم شود و بیشتر از این به اختلافات در سطح کلان ملی دامن زده نشود. همه زبان ها برای گویندکان خودش تقدس دارد. و زبان های پشتو و دری هردو همریشه اند. در شرایطی که کشور به صلح و امنیت و سازندگی همه جانبه نیاز دارد، طرح اینگونه مسایل، هیاهو برای هیچ است.

 

#    فرهنگ مطالعه، سرمایه ملی است

 

    چند سال پیش مجله American Magazine ترقی شگفت انگیزی کرد. بالارفتن ناگهانی تیراژ آن، شور و هیجانی در عالم مطبوعات پیدا کرد. رازش چه بود؟
   رازش را باید در جان م. سیدال و ایده های او جستجو کنیم. او سردبیر جدید این مجله بود. ایده های سردبیر جدید مجله امریکن، ناب و منحصر به فرد بود. اما قبل از آن، فرهنگ مطالعه در جامعه امریکا به وجود آمده بود. در چنین جامعه ای است که مطبوعات رشد می کند، تیراژ کتاب بالا می رود و به طبع آن، فرهنگ جامعه رشد می کند.
   نیاز جامعه به کتاب و مطالعه همیشه وجود دارد. اما این نیاز باید برآورده شود. تا زمانیکه فرهنگ مطالعه در جامعه رواج پیدا نکند، فرهنگ جامعه هم رشد نخواهد کرد. وقتی از فرهنگ مطالعه به عنوان سرمایه ملی نام برده می شود این سرمایه ملی، تنها با رشد فرهنگ کتابخوانی و روزنامه خوانی رشد پیدا می کند.
   حضرت محمد(ص) فرموده است: آن قدر کتاب بخوان تا برایت ثابت شود و بفهمی که هیچ چه نمی فهمی. با خواندن دو سه کتاب، هیچ کسی دانشمند و بی نیاز از مطالعه و دانستن نمی شود. باید زیاد مطالعه کرد تا حداقلی آگاهی به دست آورد. با مطالعه است که می توان به ناشناخته های زیادی در جهان پی برد و آشنا شد. اما وقتی مطالعه وجود نداشته باشد، چگونه می توان به آگاهی و علم دست یافت.
   جامعه ای به کمال و خوشبختی می رسد که کتابخانه هایش بیشتر از سینماهایش باشد. زیرا یکجا ترویج فرهنگ شفاهی است و در جای دیگر، تقویت فرهنگ مکتوب. برای گذار از فرهنگ شفاهی به مکتوب، نیاز به کتاب و کتابخانه است تا به چنین هدفی دست یافت.
   مجله امریکن، مثال خوبی برای اهمیت فرهنگ مطالعه در جامعه است. جان م. سیدال به عنوان سردبیر جدید این مجله چه ایده هایی داشت و آن را به کار بست که مجله مذکور از نگاه کمی و کیفی رشد چشمگیری داشت؟ او می گفت: " مردم خودخواه هستند و تنها به خودشان علاقه دارند. آنها زیاد به فکر آن نیستند که راه آهن باید توسط دولت اداره شود یا ملت، ولی می خواهند بدانند چطور می توان در زندگی پیشرفت کرد، چطور می توان حقوق بیشتری دریافت نمود و چگونه می توان تندرست بود."
   واقعاً همینطور است. باید برای علایق و سلایق مردم کتاب نوشت و در مطبوعات بخش هایی را به آن اختصاص داد. همه چیز نباید جنگ و ناامنی و سیاست باشد. هر چیز خوب می تواند به عنوان یک سوژه برای کتاب و ملاقات مطبوعات باشد. همیشه نیاز نیست که از مشکلات و نابسامانی ها و ناهنجاری های اجتماعی و فرهنگی نوشت حتا اگر وضعیت جامعه چنین باشد.
   در هر شرایطی کسانی در جامعه وجود دارند که خلاف جریان آب حرکت می کنند. این یعنی حرکت به سوی صلح در جامعه ای که زیربناهای آن هنوز در دست عوامل جنگ قرار دارد. وضعیت مجله امریکن، می تواند وضعیت امروز جامعه افغانستان و بسیاری از جوامع دیگری باشد که هنوز فرهنگ مطالعه رواج نیافته و کتابخوانی جا نیفتاده است.
   جان. م. سیدال در زمانی کم ایده هایش را برای رشد کمی و کیفی مجله امریکن به کار بست و خیلی زود هم نتیجه گرفت و توانست نام خودش را به عنوان یک روزنامه نگار موفق که می تواند یک مجله را از خطر تعطیل شدن حتمی نجات بخشد ثبت نمود. مجله در آن موقع تیراژ چندانی نداشت و در شرف تعطیل شدن بود! ولی میدال عین همان کاری کرد که وعده داده بود.
   نتیجه اش چه شد؟ فوق العاده عالی بود. تیراژ مجله امریکن از دو هزار به 500 هزار رسید. با این ایده ها است که فرهنگ کتابخوانی و روزنامه خوانی در جامعه به وجود می آید. دیری نگذشت که هر ماه یک میلیون نفر شروع به خریدن مجله مزبور کردند که این چیزی بود که مردم، لازمش داشتند.
   ترویج فرهنگ مطالعه در جامعه، نیاز به چنین محرکهایی دارد تا گسترش یابد. اول ایده بعد چاپ کتاب و مجله و فروش گسترده و در نهایت، رشد فرهنگ کتابخوانی و روزنامه خوانی در جامعه. در مورد مجله امریکن چنین اتفاق افتاد و تعداد خوانندگان مجله از این هم فزونتر شد و به دو میلیون نفر رسید. هم چنان سال به سال رو به افزایش گذاشت. داستان مجله امریکن می تواند به عنوان یک ایده و محرک در جامعه ای مانند افغانستان نیز پیاده شود. فرهنگ مطالعه در جامعه و ترویج و گسترش آن، از جایی باید آغاز شود. در این مورد دیدیم که یک مجله در حال سقوط و تعطیل شدن، چگونه از خطر حتمی مرگ نجات یافته و به تدریج از دو هزار نسخه به دو میلیون رسید.
   این واقعیت اتفاق افتاد و مجله امریکن، میلیون ها مخاطب پیدا کرد. در مورد کتاب و نشریه های دیگر نیز همین داستان می تواند مصداق پیدا کند. رشد کمی و کیفی آثار مکتوب، به ایده های نو و بکر نیاز دارد تا واقعیتی به نام دگرگون شدن ذهن و باور جامعه نسبت به فرهنگ مطالعه، آنچه در آمریکا و به صورت مشخص در خرید و مطالعه مجله امریکن اتفاق افتاد، محقق شود.
   در چنین وضعیت و شرایطی است که فرهنگ مطالعه سرمایه ملی می شود و می توان استفاده های زیادی از آن در جامعه برد. اینجا هدف از سرمایه ملی، بعد مادی و معنوی قضیه، هر دو مدنظر است. برای هر گروه سنی باید کتاب، مجله و نشریه وجود داشته باشد. این کار باید از کودکی صورت بگیرد تا نوجوانی، جوانی و بزرگسالی. فرهنگ مطالعه در چنین وضعیت و شرایطی است که سرمایه ملی می شود.
   باید همیشه ایده های خوب و تازه برای چاپ کتاب، مجله و نشریه برای تمام گروه های سنی وجود داشته باشد. سرمایه گذاری روی چاپ و نشر کتاب و دیگر محصولات فرهنگی مکتوب، زیربناهای فرهنگ مطالعه را در جامعه شکل می دهد و می سازد. این زیربناها باید همیشه  تقویت شود. افراد جامعه و خانواده ها به ویژه پدر و مادر با درک اهمیت مطالعه، جایی را هم برای محصولات فرهنگ در سبد خرید روزانه، هفته وار و یا حداقل ماهانه اختصاص دهند. فرهنگ مطالعه با چنین ذهنیت و باوری به وجود خواهد آمد و تبدیل به سرمایه ملی شد.

 

 

 

آغاز یک شکست


   جنرال بوریس گروموف، فرمانده نیروهای نظامی شوروی در افغانستان، موقع عقب نشینی نیروهایش از این کشور گفته بود، جنگ در افغانستان تازه شروع شده است. این گفته در آن زمان کمی دور از واقعیت به نظر می رسد. آن روز همه فکر می کردند خروج نیروهای سرخ شوروی از افغانستان، پایان جنگ ده ساله ای خواهد بود که با ورود نیروهای پیمان ورشو به کشور آغاز شده بود.
   ده سال حضور نیروهای نظامی شوروی در افغانستان، هزینه زیادی برای آن کشور داشت و عقب نشینی این نیروها می توانست بار سنگین نظامی و اقتصادی را از شانه های لرزان کرملین بردارد. تنها نگرانی مقامات کرملین در آن زمان سرنوشت دولت افغانستان بود که هنوز روشن نبود بعد از عقب نشینی آنها از افغانستان، چگونه خواهد شد؟ خروج نیروهای نظامی شوروی از افغانستان، یک موفقیت بود اما آغاز یک شکست نیز بود. می بینیم که جنگ اصلی بعد از این عقب نشینی آغاز شد و این می تواند شکستی بوده باشد برای مردم افغانستان و جامعه جهانی.
   اما با تمام اینها، مقامات سیاسی در کرملین از سرنوشت دولت کمونیستی کابل نیز نگرانی زیادی نداشتند و می دانستند که بعد از آنها نیز اختلافات شدیدی که میان گروه های مجاهدین وجود داشت، می توانست عمر این دولت را تضمین نماید. واقعیت هم همینطور بود. چهارسال مقاومت دولت کمونیستی کابل در برابر گروه های مجاهدین، ثابت نمود که این اختلافات تا چه اندازه واقعی و جدی بوده است.
   دولت داکتر نجیب الله با استفاده از اختلافات موجود میان طرف های درگیر مخالف دولت وقت، پایه های قدرت خود را تقویت نموده و بذر نفاق و دشمنی را میان گروه های مجاهدین و نیز دولتمردان، نظامیان اردو و پولیس دامن زد و عمق بخشید. دوام حکومت کمونیستی کابل، شکاف میان گروه های مجاهدین که نمایندگی قومی به خود گرفته بود، بیشتر نموده و توانست با دامن زدن به اینگونه اختلافات، ادامه حیات سیاسی حکومت خود را بیشتر نماید.
   پیش بینی روان شدن جوی خون در افغانستان که از سوی داکتر نجیب الله صورت گرفته بود، کاملاً حساب شده و جدی بود. هر چند آن زمان کمتر کسی چنین پیش بینی را باور می کرد. اما این پیش بینی اتفاق افتاد و وقتی دولت کمونیستی در اوایل دهه هفتاد خورشیدی از قدرت برافتاد، آنچه داکتر نجیب الله پیش بینی کرده بود، با گذشت زمان کمی از به قدرت رسیدن دولت اسلامی، به واقعیت پیوست.
   تمام پیش بینی های رهبر حزب وطن، مرحله به مرحله عملی شد و دیدیم که سراسر کشور یکبار دیگر بعد از یک وقفه چند ماهه کوتاه به سوی جنگ و خونریزی کشیده شد و دشمنی ها خانه به خانه کشیده شد. عوامل دولت کمونیستی در آغاز جنگهای داخلی نقش داشت و این می تواند به عنوان یک واقعیت مطرح باشد، اما حتا اگر چنین چیزی واقعیت داشته باشد و قبول کنیم که عوامل دولت کمونیستی توانست با استفاده از گرایش های قومی، زبانی، نژادی و غیره، آغاز گر یک جنگ دیگر در کشور باشند، پس وظیفه و مسوولیت دولت اسلامی در این میان چه می شود؟
   جنگهای داخلی در موجودیت دولت اسلامی صورت گرفت و این به عنوان یک واقعیت در کارنامه این دولت به ثبت رسیده است و جنگ داخلی یک نکته سیاه در کارنامه دولت اسلامی به شمار می رود. در حالیکه با تدبیر و دوراندیشی، می شد جلو جنگ های داخلی را گرفت و پیش بینی دولت کمونیستی را باطل کرد. اما چنین نشد و جنگهای داخلی ثابت کرد که دولت اسلامی تا چه اندازه شکننده و ضعیف و بدون پشتوانه مردمی بوده است. هنوز بعد از حدود پانزده سال از به قدرت رسیدن دولت کمونیستی، در مواقعی از سال، از یاد و شهدای آن جنگها تجلیل می شود. هنوز انسان های زیادی هستند که داغ جنگهای داخلی را در سینه دارند و تا زمانیکه زنده اند فراموش شان نمی شود که چه بر سر شان آمد. وقتی فرمانده نیروهای سرخ شوروی در موقع عقب نشینی از افغانستان از آغاز جنگ گفته بود، صورت واقعی آن را در دهه هفتاد خورشیدی شاهد بودیم. برای انسان افغانی ثابت شد که آغاز جنک یعنی چه؟ جنگ دهه هفتاد خورشیدی واقعا تکان دهنده و مخرب و مخوف بود.و نیز فاجعه آمیز و دور از باور انسان افغانی که در قرن 21 و هزاره سوم چنین سرنوشتی در انتظار اوست.
   و حال بعد از حدود بیست سال از عقب نشینی نیروهای سرخ اتحاد جماهیر شوروی سابق از افغانستان، می بینیم که هنوز نیز در مناطقی از کشور جنگ و بحران وجود دارد. عقب نشینی نیروهای سرخ شوروی از افغانستان در 26 دلو 1367 خورشیدی، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و در نهایت، انحلال پیمان نظامی ورشو را به دنبال داشت.
   اما پیمان نظامی اتلانتیک شمالی ناتو که رقیب اصلی پیمان ورشو بود، پابرجا ماند و به جای عقب نشینی به غرب، راه شرق در پیش گرفت و اروپای شرقی و تعدادی از جمهوری های سابق اتحاد جماهیر شوروی سابق را پایگاه نظامی خود ساخت.
   در افغانستان نیز چنین اتفاقی افتاد و حال با گذشت حدود بیست سال از عقب نشینی نیروهای نظامی اتحاد جماهیر شوروی از این کشور ده سال در آن در حمایت از دولت کمونیستی طرفدار شوروی جنگیده بود، نیروهای پیمان آتلانتیک شمالی ناتو مستقر شده و با مخالفان مسلح دولت مرکزی می جنگند. این جابه جایی نیرو و جنگ در دو مقطع تاریخی را چگونه می توان تفسیر نمود؟ آیا سهم انسان افغانی از زندگی، تنها جنگ است و سرنوشت او با جنگ رقم خورده است؟ انسان افغانی نیز همانند دیگر ملل به زندگی در سایه صلح و سازندگی می اندیشد. این کشور نمی تواند برای همیشه میدانی برای جنگ و آزمایشگاه تسلحات نظامی قدرت های برتر باشد. تجلیل از عقب نشینی نیروهای شوروی از افغانستان زمانی ارزش خواهد داشت که دیگر جنگی در کشور وجود نداشته باشد.

 

 

واژه های بیگانه و سرنوشت زبان های ملی

 

 

   سه دهه بحران در افغانستان و مهاجرت انسان افغانی به خارج، تاثیر زیادی روی بسیاری از پدیده ها در کشور گذاشته که زبان و فرهنگ و ادبیات نیز در دایره همین تاثیرپذیری ها قرار می گیرد. زمانی که انسان افغانی در خارج از کشور احساس کرد می تواند با زبان خودش سخن بگوید و بنویسد. آن زمان کسی نبود تا محدودیتی در شیوه سخن گفتن و نوشتن انسان افغانی در خارج از کشور ایجاد نماید. این انسان، نوشت و سخن گفت و در رسانه ها نیز با زبان خودش سخن گفت و نوشت نیز در شعر و داستان و تحلیل و پژوهش با زبان مادری اش نوشت.
   اما با آغاز فرایند بن و برگشت انسان افغانی به کشورش، محدودیت ها در سخن گفتن و نوشتن او بار دیگر مانند دهه های قبل از بحران، آغاز شد و حلقاتی در درون و برون دولت، سعی کرده اند چگونه سخن گفتن و چگونه نوشتن را برای انسانی تفهیم نماید که بیش از هر کسی دیگری می داند چگونه سخن بگویند و چگونه بنویسد.
   آری! اینجا بحث بر سر چگونه سخن گفتن و چگونه نوشتن است. وقتی واژه ها و اصطلاحات یک زبان برای همان زبان، بیگانه می شود، چه چیزی برای آن زبان باقی می ماند که به حیات خود ادامه دهد؟ زبان فارسی در شش سال گذشته با چنین وضعیتی روبرو بوده است. استفاده از واژه ها و اصطلاحات بیگانه، اتهامی بوده است که بر فارسی زبانان افغانستان به ویژه در شش سال گذشته وارد شده است. بازتاب این موضعگیری در برابر زبان فارسی دری در شش سال گذشته در رسانه های همگانی انعکاس یافته که به نظر می رسد یک برخورد کاملا سیاسی بوده است تا فرهنگی.
   اتهام در مورد استفاده از واژه ها و اصطلاحات بیگانه در زبان فارسی دری در روز های اخیر یکبار دیگر از سر گرفته شده و این بار وزارت اطلاعات و فرهنگ وارد عمل شده است. در همین باره در ولایت بلخ تعدادی از مسوولان رسانه های همگانی به جرم استفاده از واژه ها و اصطلاحات بیگانه به تعبیر وزارت اطلاعات و فرهنگ، مورد پیگیرد قانونی گرفته و مواخذه شده اند.
   اصطلاحات دانشگاه و دانشکده برای زبان فارسی دری در افغانستان، بیگانه قلمداد شده و در صورت استفاده از آن و یا اصطلاحات دیگری که هنوز روشن نیست به صورت دقیق کدام ها اند، هرگاه مورد استفاده قرار گیرد، به جرم غیر فرهنگی و غیر اسلامی با کاربران آن برخورد قانونی صورت خواهد گرفت.
   همچنان نگارستان ملی به گالری ملی تغییر نام داده است و معلوم نیست چه اصطلاحات و نام های دیگری که فکر می شود بیگانه اند، با اصطلاحات معادل پشتو، انگلیسی، فرانسوی، عربی و غیر از فارسی دری عوض خواهند شد. به نظر می رسد به تعبیر و تفسیر وزارت اطلاعات و فرهنگ، هر اصطلاح و واژه ای فارسی دری که معادل آن در زبان های پشتو، انگلیسی، فرانسوی، عربی و غیره وجود داشته باشد و از سوی فارسی زبان ها مورد استفاده قرار نگیرد، یک حرکت غیر فرهنگی و غیر اسلامی خواهد بود. همانطوری که اصطلاحات دانشگاه و دانشکده غیر فرهنگی و غیر اسلامی قلمداد شده است.
   اما واقعیت چیست؟ براستی واژه ها و اصطلاحات بیگانه کدام ها است؟ واژه ها و اصطلاحاتی که از زبان های انگلیسی و فرانسوی و غیره از دهه های گذشته وارد زبان فارسی و پشتو شده است: پروگرام(برنامه)، موزیم(نمایشگاه)، پلان(طرح)، سپورت(ورزش)، لوژ(جایگاه)، تایر(چرخ)، چلنج (دعوت به مبارزه)، گرامر(دستور زبان)، رول(نقش)، نوت(یادداشت)، کورس(آموزشگاه)، کوپراتیف(تعاونی) و ... و واژه ها و اصطلاحاتی که در شش سال اخیر از زبان های انگلیسی، فرانسوی و دیگر زبان های بیگانه وارد زبان های فارسی دری و پشتو شده است: کمپاین(تبلیغات)، منجمنت(مدیریت)، سکتور(بخش)، پرابلم(مشکلات)، سروی (برآورد)، اسکالرشیپ(کمک هزیه)، ساپورت(حمایت مالی)، فند(حمایت مالی)، گیم(بازی)، چنج(تبدیل)، پاینت(نمره) پارت(بخش)، دیپارتمنت(بخش)، لکچر(بیانیه)، استایل(تیپ)، سنتر(مرکز)، پارت تایم(نیمه وقت)، فول تایم(تمام وقت)، فاکتور(عامل)، آن تایم(به موقع)، آف تایم(بی موقع)، پرودکشن(تولید، تهیه)، پوزیشن(موقعیت، موقف، درجه)، اپراسیون(عملیات- فرانسوی)، اوپریشن(عملیات- انگلیسی)، راجستر(ثبت) و ... این واژه ها و اصطلاحات انگلیسی و فرانسوی که از سالها به اینسو وارد زبان فارسی دری و پشتو شده است هر روز در حال گسترش است و به نظر نمی رسد از نگاه وزارت اطلاعات و فرهنگ و کسان دیگری که به باورخودشان دغدغه فرهنگ و زبان این کشور را دارند، بیگانه باشد. وقتی گالری جای نگارستان را می گیرد و روی در مراکز علمی و تحصیلی بعد از اصطلاح پشتو پوهنتون، یونیورسیتی درج می شود و فارسی دری به عنوان یکی از زبان های ملی کشور عملاً انکار شده و نادیده گرفته می شود، عمل فرهنگی و اسلامی است یا غیر آن؟
   بازهم به نظر می رسد بعد از زبان پشتو، انگلیسی در اولویت قرار دارد و یا چنین برنامه ای در پیش گرفته شده است تا همانند شبه قاره هندوستان، انگلیسی به جای فارسی دری قرارداده شود. آنچه در حال اتفاق افتادن است، نشان دهنده همین واقعیت است. اصطلاح نگارستان که یک اصطلاح اصیل فارسی دری است بیگانه قلمداد شده و به جای آن اصطلاح انگلیسی گالری، قرار داده می شود. و همینطور اصطلاح سنتر، به جای مرکز قرار می گیرد و تجارت، بیسینس می شود. همینطور بسیاری از اصطلاحات و واژه های فارسی دری که به اتهام بیگانه بودن، با انگلیسی عوض می شود همه حکایت از این دارد که یک حرکت آگاهانه در پیش گرفته شده است تا در نهایت، اصطلاحات و واژه های فارسی دری، پشتو شود و یا انگلیسی و فرانسوی و عربی و غیره که در آن صورت، زبان فارسی دری وجود نخواهد داشت. در آن صورت، سرنوشت زبان پشتو هم بهتر از فارسی دری نخواهد بود.
   وقتی واژه ها و اصلاحات بیگانه وارد زبان های ملی کشور شود، هیچ زبانی نخواهد بود که از این هجوم در امان بماند. کسانیکه فکر می کنند با عوض کردن واژه ها و اصطلاحات فارسی دری با معادل انگلیسی و فرانسوی و غیره به این زبان ضربه می زنند و ارزش و اهمیت تاریخی آن را از بین می برند و با فراهم نمودن هجوم اصطلاحات و واژه های بیگانه مانند انگلیسی و فرانسوی و غیره به زبان های ملی کشور، جایگاه زبان مادری خودشان را در جامعه بالا می برند، سخت در اشتباه هستند. وقتی تهاجمی صورت بگیرد، تمام زبان های ملی متضرر خواهند شد.

 

 

خودسوزی، ضعف نه قدرت زن

 

 

   زمانیکه دختران را در شبه جزیره عربستان زنده به گور می کردند، زمانیکه نوزدان دختر را قبل از تولد در شبه قاره هندوستان از بین می برند و زمانیکه دختران و زنان در افغانستان، خودشان را می سوزانند، چه رابطه ای می تواند میان این مرگ ها وجود داشته باشد؟
   آمار خودسازی زنان و دختران در افغانستان با گذشت هر روز رو به افزایش است. غرب کشور در این آمار پیشتاز بوده است همانطوری که آغازگر آن بوده است. هرات و حالا فراه رکورددار آتش سوزی زنان و دختران در کشور بوده است. در یک سال گذشته حداقل 30 تن زن و دختر در ولایت فراه خودشان را آتش زده اند که دو برابر افزایش در این زمینه را نشان می دهد و همه جان باخته اند.
   این تعداد کمی نیست. چه چیزی عامل این خودسوزی ها بوده است؟ در ده ماه گذشته 64 مورد سوختگی زنان عمدتاً در ولایت فراه به وقوع پیوسته که نیمی از آن، خودسوزی بوده است. در حالیکه در سال گذشته در ولایت فراه 28 مورد سوختگی بوده و 18 مورد خودسوزی. در حال حاضر ولایت فراه در صدر ولایت های غربی از لحاظ خشونت های خانوادگی می باشد که منجر به خودسوزی شده است.
   در بسیاری موارد، عدم آگاهی زن و مرد از حقوق یکدیگر، توقعات فراتر از توان اقتصادی خانواده، فقر اقتصادی و بیکاری، عاملی بوده است در بروز خشونت های خانوادگی که در مواردی به خودسوزی و یا قتل عمدی زنان و دختران منجر شده است. پرسش این است که کنش خودسوزی از کجا به ولایت های غربی آمده است. همسایه غربی! آری! خودسوزی، این پدیده غیر بومی عمدتاً با برگشت مهاجران از ایران در ولایت های غربی رواج یافته است. هنوز رقم دقیق میزان خشونت علیه زنان و دختران در ولایت های غربی به دست نیامده است. حدود 2176 مورد خشونت علیه زنان و دختران که بیشتر ازدواج های اجباری، لت و کوب و خودسوزی بوده، در سال جاری از سوی وزارت امور زنان ثبت شده است.
   در همین زمینه به نقل از خبرگزاری پژواک آمده است که در سال جاری خورشیدی، 954 قضیه خشونت علیه زنان در وزارت امور زنان ثبت شده که از جمله به بیش از 720 مورد آن رسیدگی شده، در حالی که در سال گذشته، حدود 1000 مورد همچو واقعه ثبت گردیده بود. همچنان در سال 2007 میلادی، بیش از 800 قضیه خشونت علیه زنان و دختران و در سال 2006 میلادی، 1650 واقعه انواع مختلف خشونت علیه زنان در سطح کشور در کمیسیون مستقل حقوق بشر ثبت گردیده است.
   اما به نظر نمی رسد آمار ارایه شده از سوی وزارت امور زنان و کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان، دقیق باشد. بسیاری از مواردی خشونت های خانوادگی در هیچ نهادی به ثبت نمی رسد. همین موضوع آمار واقعی خشونت علیه زنان را مشکل ساخته است و نمی توان در مورد رقم دقیق آن به صورت قاطع سخن گفت.
   وقتی انسان حاضر می شود خودش را بسوزاند و این انسان یک زن و یا دختر باشد، عمق یک فاجعه را باید به بررسی گرفت. چه چیزی یک زن و یا دختر جوان را وامی دارد تا خودش را آتش بزند؟ زن و دختر افغانی تا حالا با این پدیده، ناآشنا و بیگانه بوده است و با تمام سختی و مشکلاتی که تحمل کرده و کشیده است برای لحظه ای هم به خودسوزی فکر نکرده بود. اما حالا به سادگی و در یک لحظه خودش را آتش می زند تا به زندگی اش پایان دهد. این پایان، پایان دردناکی است. قابل باور نیست که جنس زن با آن احساس رقیق و سرشار از عشق و محبت به خانواده اش، دست به عملی به این دردناکی و جنون آمیز بزند. این جنون از کجا منشا گرفته و خودش را در ذهن و باور زن و دختر افغانی قبولانده است تا برای رهایی از رنج و سختی های زندگی و یا در یک کلام از خشونت خانوادگی، جانش را بگیرد؟
   اگر بیاییم علل و عوامل خودکشی و در اینجا به صورت مشخص، خودسوزی را برشماریم خارج از توان و گنجایش این نوشتار کوتاه می باشد. تا حالا علل و عوامل زیادی برای کنش خودسوزی، که یک ناهنجاری اجتماعی و پدیده جدید در افغانستان می باشد صحبت شده است. باید به این اندیشید که چگونه می توان با این پدیده وارداتی به مبارزه برخواست و زن و دختر افغانی را از روآوردن به آن بازداشت.
   ازدواج های اجباری، تعدد زوجات، افسردگی، تفاوت زیاد سنی میان زن و مرد، سرزنش زن از سوی خانواده شوهر بخاطر فرزند دختر، عدم شناخت و آگاهی حقوق زن از سوی شوهر، فقر اقتصادی، فقر فرهنگی، نامزد کردن دختر و پسر از سوی خانواده هایشان در سنین کودکی و حتا قبل از تولد، عدم تفاهم میان زن و شوهر، بالارفتن سن ازدواج، پایین بودن سن ازدواج، تحمیل و تعیین مهریه و گله زیاد و شرایط سنگین ازدواج، خواستگار نداشتن دختر به علت نداشتن زیبایی ظاهری، مداخلات بی جای پدر و مادر و در کل، خانواده مرد در زندگی زناشویی آنان و بسیاری از موارد دیگری که هم به نوعی به گرایش زن و دختر به خودکشی و خودسوزی نقش دارد باید شناسایی و با آن مبارزه جدی صورت بگیرد. تا زمانیکه این عوامل و عوامل دیگری که در روآوردن زنان و دختران به خودکشی و خودسوزی نقش داشته از بین نرود و به عنوان یک ناهنجاری اجتماعی با آن برخورد و مبارزه نشود، عوامل خودکشی و خودسوزی در جامعه افغانی به قوت خود باقی خواهد بود.
در حال حاضر خودکشی از نوع خودسوزی در جامعه افغانی به ویژه در بعضی از ولایت های غربی یک چالش جدی و پدیده نامیمون به حساب می آید. برای غلبه بر این چالش و ناهنجاری اجتماعی، چه برنامه هایی در پیش گرفته ایم؟ آنچه تا به حال در مهار و توقف خودسوزی در جامعه کار و کوشش شده تا چه اندازه نتیجه داده است؟
   پاسخ به این پرسش و به پرسش های دیگری که در این زمینه وجود دارد روشن نیست و تنها با کاهش و توقف خودسوزی می تواند پاسخ قانع کننده به این پرسشها باشد. برای رهایی از این پدیده خودسوزی، جامعه را باید به سوی آرامش و امید به زندگی هدایت کرد تا فضای ترس، خشونت، برتری طلبی جنسیتی و استرس، جای خود را به صلح، آرامش، امید به زندگی و دوستی بدهد.
   ارزشهای انسانی و اخلاقی و اسلامی را با استفاده از روشهای علمی و کاربردی مناسب باید به فرزندان منتقل کرد. باورهای دینی پسندیده که در قرآن آمده است و به حق زن تاکید دارد، باید به فرزندان و جامعه منتقل شود. مراکز علمی و پژوهشی مانند مکاتب، آموزشگاه ها و تحصیلات عالی با توجه به رسالت شان در این زمینه وارد عمل شده و با پدیده ناهنجار خودسوزی به مبارزه برخواسته و به جامعه تفهیم نمایند که انجام اینگونه اعمال، ضد دینی، ضد انسانی و ضد اخلاقی است. اما قبل از آن باید به حق و حقوق زن احترام صورت بگیرد.

 

 

مسؤولیت روسیه در قبال خسارات افغانستان

 

 

 

 

 

   میزان خسارت تجاوز شوروی به افغانستان را بانک جهانی 240 میلیارد دالر اعلام کرده است. هر چند این مبلغ ارقام رسمی است که از سوی بانک جهانی اعلام شده و مسلماً ارقام درست آن از این مبلغ بیشتر خواهد بود.

   شوروی بیشترین خسارت و ضربه را به کشور، مردم، اقتصاد، فرهنگ، تاریخ، صنعت و ادب و هنر افغانستان وارد ساخته است. طلاتپه که به عقیده باستان شناسان افغانستان، عظیم ترین ثروت دنیا را در خود داشت، کوچکترین نمونه هایش مجسمه های حیواناتی بود که همه از طلای ناب ساخته شده بود و نیز سکه های طلا و دیگر گنجینه های طلایی آن که همه در زمان اشغال توسط شوروی ها غارت گردید.

   انتقال ده ها تن یورانیوم از لشکرگاه، به یغما بردن بیرایت هرات، لاجورد بدخشان، استفادۀ بی حساب از چاههای نفت و گاز و محصولات فابریکه های افغانستان، ثروت های ارگ شاهی اعم از طلا و لاجورد و آثار عتیقه و لوازم گران بها و از همه مهمتر، کتابخانه سلطنتی که نفیس ترین و پر بهاترین کتب خطی و چایی در آن وجود داشت و از گنجینه های بزرگ فرهنگی در شرق محسوب می شد و موزیم کابل که غنی ترین و گران بهاترین آثار تاریخی در آن جمع آوری شده بود، همه در سال های اشغال به شوروی برده شد.

   در سال 1979 تولید گاز طبیعی افغانستان 70000 میلیون فوت مکعب می رسید که با قیمت خیلی ناچیز و تنها هر یک هزار فوت مکعب آن به مبلغ 34 سنت از طرف شوروی خریداری می شد. حتی بعدها که تا 75 درصد قیمت گاز افزایش یافت. باز هم تنها از کل صادرات گاز به شوروی در سال به 85 میلیون دالر می رسید. اما میزان واقعی ارسال گاز افغانستان به شوروی هیچگاه مشخص نشد، چون میترهای اندازه گیری گاز در آن سوی آمودریا و در خاک شوروی قرار داشت.

   آمار واقعی موجود نشانگر آن است که شوروی سابق و وارث آن که در حال حاضر روسیه است، علاوه بر حداقل 240 میلیارد دالر خسارتی که باید به افغانستان بپردازد، از مردم افغانستان در سطح بین المللی باید معذرت خواهی کند و این دو مورد، حق طبیعی و واقعی مردم و دولت افغانستان است تا شاهد برآورده شدن آن از سوی روسیه باشند.

   چاپ بی رویه و بدون پشتوانه سه نوع بانک نوت در 300 سال گذشته برای افغانستان، یکی از صدها مواردی است که اقتصاد کشور ما را به فساد و نابودی کشانید. نیز بیشتر از ده میلیون ماینی که در سالهای اشغال توسط ارتش سرخ شوروی و عوامل داخلی آن در افغانستان کاشته شده است، هر روز تعدادی قربانی می گیرد.

   در این میان هر چند روسها هم در مورد وجود قرضه بالای افغانستان ادعاهایی دارند، اما حتی اگر چنین چیزی هم صحت داشته باشد با توجه به موضوع اشغال یک کشور مستقل از سوی شوروی سابق متنفی خواهد بود.

   بعداز فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق، روسیه وارث آن بوده و تمام امکانات، سرمایه و اعتبار جهانی آن را از آن خود ساخته و در سازمان ملل متحد بر کرسی آن تکیه زده است، از این رو باید تمام خساراتی را که از تجاوز شوروی سابق به افغانستان وارد آورده است، بپردازد.

 

 

خط قرمزی آیا میان دادستان کل و دانه درشت های اختلاس وجود دارد؟

 

 

 

 

تروریسم، مافیای مواد مخدر، بیکاری، فقر و فساد اداری از مهمترین چالش هایی بوده اند که دولت های افغانستان را در بعد از فرآیند بن همواره تهدید کرده اند. در حالی که فرایند بن، می توانست پایان تمام این چالش ها باشد. اما چنین نبوده است و حال، دلایل متعددی می تواند در ناکامی آن نقش داشته باشد.

مبارزه با این چالشها و مهار آن، شاید تنها، وظیفه و مسؤولیت دادستان کل نباشد و هر کدام به نهادی مربوط شود، اما دادستانی کل می تواند بر تمام این نهادها نظارت کامل داشته باشد.

عدم موفقیت و نداشتن دستاورد در پنج سال گذشته در امر مبارزه با تروریزم، مافیای مواد مخدر، بیکاری، فقر و فساد اداری که از شاخص های چالش دولت ها، در این مدت بوده، همه به نوعی مستقیم و غیر مستقیم به کم کاری دادستانی کل ارتباط تنگاتنگی داشته است.

اگر بعداز پنج سال، هنور کشت و قاچاق مواد مخدر بیشتر از پیش صورت می گیرد، اگر با تمام این همه هزینه های بین المللی، هنوز تروریسم در این کشور نفس می کشد، اگر هنوز اشتغال زایی صورت نگرفته، اگر هنوز فقرزدایی نشده و اگر هنوز فساد اداری پابرجاست، همه و همه در ضعف مبارزه با فساد اداری می باشد که نتوانسته با عوامل آن در ادارات دولتی برخورد جدی و قاطعی داشته باشد.

تنها کاری که در این زمینه صورت گرفته، چند ماه فعالیت دادستان کل جدید، آقای ثابت می باشد. انتصاب ایشان در مقام دادستانی کل کشور، با وعده ای که با عنوان جهاد برای ریشه کنی فساد اداری داده شد، مردم را برای اولین بار به چنین اداره دولتی و جدیت یک مسؤول دولتی امیدوار ساخت.

هم مؤسسات دولتی وهم مؤسسات خارجی که در پنج سال گذشته، بیشتر در قالب انجوها فعالیت داشته اند، اکثراً متهم به اختلاس پول های کمک شده از سوی جامعه بین المللی بوده اند.

اما قضیه تنها به همین جا ختم نمی شود، بلکه بسیاری از ادارات دولتی و مسؤولان آن نیز متهم به اختلاس و رشوه ستانی از مردم هستند.اما در تمام این مدت، نهادی که با این اختلاس کنندگان و رشوه بگیران مبارزه کند وجود نداشته است.

زمانی که آقای ثابت با آن جدیت وارد عمل شد، همه کسانی که از این وضعیت رنج می بردند امیدوار شدند. حتی کوتاه آمدن آقای دادستان کل در برابر آقای چکری که اولین اقدام عملی او در مبارزه با فساد اداری و اختلاس بود، باز هم تأثیر زیادی به کم شدن امید مردم به او در ریشه کنی این ناهنجاری اجتماعی نداشت.

دومین گام عملی دادستان کل در این زمینه، بررسی پرونده بعضی از عوامل فساد اداری و اختلاس در شمال کشور به ویژه ولایت بلخ بود که با موضعگیری سرسختانه والی آن ولایت روبرو گردید. ایشان هر چند تلاش های زیادی کردند تا دستاوردی در این ولایت داشته باشد، اما سیاسی شدن پرونده های اختلاس این ولایت و حمایت های سیاسی از عوامل آن، دومین شکست دادستان کل در مبارزه با فساد اداری و اختلاس بود.

هرات سومین مرحله کاری دادستان کل بود که ایشان در این ولایت نیز دستاوردی در مبارزه با فساد اداری و اختلاس نداشت.

جناب دادستان کل هر چند در تمام دوره وظیفه اش از بررسی پرونده اختلاس شهرداری های بلخ و هرات فراتر نرفته، اما عدم موفقیت شان حتی در این دو مورد، بعداز آن به دانه های ریز فساد اداری و اختلاس اکتفا کرده و تمام هم و غم شان به دستگیری و زندانی ساختن این دسته خلاصه شده است.

مدتی است که ایشان رو به جنوب نهاده و گاه گاهی خبر از بازداشت تعدادی از کارمندان دولتی این ولایت ها می رسد. این کار ایشان در راستای مبارزه با فساد اداری و اختلاس صورت می گیرد و جناب دادستان کل نیز به خوبی می داند که باید همیشه حرفی برای گفتن برای رسانه ها و دولت داشته باشند. اما این که اینگونه عملکرد دادستان کل، چه دستاوردی برای کشور و مردم خواهد داشت، مسلماً زیاد خوشایند نخواهد بود.

جناب دادستان کل حق دارد هر متخلفی را به اتهام فساد اداری و اختلاس بازداشت نماید، اما اکتفای تنها به دانه های ریز این ناهنجاری اجتماعی مشکل را حل نمی کند.

شکست دادستان کل در کابل، بلخ و هرات، شاید ایشان را بیشتر از پیش به محافظه کاری سوق داده باشد و نخواهد به سوی عوامل اصلی فساد اداری و اختلاس برود، اما رها کردن دانه درشت های اختلاس و فساد اداری به حال خودشان، این جریان ناهنجاری اجتماعی همچنان نفس خواهد کشید، بدون اینکه هیچ تهدیدی متوجه آنها باشد.

از سویی نیز عملکرد به شدت محافظه کارانه دادستان کل در تمام این مدت، این پرسش را در ذهنیت جامعه ایجاد نموده است که آیا خط قرمزی میان دادستان کل و دانه درشت های اختلاس در کشور وجود دارد؟ عملکرد بعدی دادستان کل در رد و یا تأیید این ذهنیت پاسخ خواهد داد.

 

 

 

 

اولویت های حقوق زن افغانستانی

 

 

 

 

 

   مدیریت حقوق بشر و امور بین المللی زنان، وزارت امور خارجه افغانستان با همکاری و حمایت ایشیا فوندیشن در سال گذشته سمینار سه روزه ای را با نام «حقوق بشر و زنان از دیدگاه اسلام» در آن وزارت تشکیل داد.

   از تشکیل دولت موقت تا حالا یکی از موضوعاتی که بیشتر از همه به آن پرداخته شده، موضوع حقوق زنان بوده است. تشکیل وزارت زنان، حضور زنان در لویه جرگه (مجلس بزرگ)، تشکیل کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان و انتخاب یک زن به عنوان رییس آن، اولین والی زن، اختصاص بیست و هشت فیصد از کرسی های پارلمان برای زنان و اختصاص بخش هایی از نهادهای دولتی و غیر دولتی به زنان از جمله مواردی بوده که در پنج سال گذشته برای زن افغانستان صورت گرفت.

   اما آیا در عمل هم کاری اساسی برای رسیدن زنان به حقوق واقعی شان صورت گرفته است؟ اگر سمینارهای مختلفی که در زمینه حقوق زنان در پنج سال گذشته برگزار شده و اگر واقعاً دستاوردی هم برای زنان داشته، بیشتر به شهر کابل و دو سه شهر بزرگ کشور محدود بوده است. در حالی که مشکل زن افغانستان بیشتر در روستاها فاجعه آمیز است تا در شهرهای بزرگ.

   آیا در پنج سال گذشته تغییری هم در وضعیت زنان روستاها آمده است؟

   آیا فاصله ای که میان حقوق زن شهری و زن روستایی وجود دارد که شده است؟ واقعیت این است که با برگزاری سمینارهایی  برای زن و استفاده نمادین از زن در عرصه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و... زن افغانستان به حق واقعی اش نمی رسد.

   آنچه در پنج سال در این زمینه صورت گرفته بیشتر از آن که اجرای برنامه های عملی در بهبود وضعیت اجتماعی، فرهنگی زنان بوده باشد، صدور دستورالعمل هایی بوده که از تصویب احکام و قوانین فراتر نرفته است. با این هم، ابتکار وزارت خارجه در برگزاری سمینار مذکور در نفس خود ارزنده و مثبت بوده است. اما برگزار کنندگان این سمینار آـگاهانه و یا ناآگاهانه در مورد انتخاب نام آن، مرتکب اشتباه بزرگی شده اند.

   «حقوق بشر و زنان از دیدگاه اسلام» یعنی چه؟ مگر بشر زن هم نیست؟ و یا زن هم جز بشر نیست؟ از عنوان مذکور چنین تلقی می گردد که بشر و زن دو تا هستند با دو حق، در صورتی که بشر هم مرد و هم زن است. پس چرا در عنوان مذکور بشر و زن از یک دیگر تفکیک شده اند؟ اینجا البته معلوم نیست که برگزار کنندگان سمینار مذکور اصلاً متوجه این نکته بوده اند و یا از انتخاب این عنوان منظوری داشته و کاملاً آگاهانه بوده است.  هرچند در افغانستان مواردی از این دست وجود دارد. «بچه» معادل پسر از این گونه موارد است. در حالی که «بچه» از نگاه لغوی معادل فرزند است.

   اما این مورد تا حدود زیادی در فرهنگ شفاهی و مکتوب مردم افغاانستان جا افتاده است. اما مواردی که در عنوان سمینار مذکور وجود دارد، کاملاً با این مورد فرق می کند، در عنوان مذکور آگاهانه و یا ناآگاهانه حقوق «بشر» و «زن» از یکیدگر تفکیک شده اند، آن هم از دیدگاه اسلام.

   از عنوان سمینار که بگذریم چند نکته در مورد حقوق زنان می ماند که قابل یادآوری است. وقتی صحبت از حقوق زن افغانستانی می شود، حقوق اجتماعی و فرهنگی او می بایست در اولویت قرار داشته باشد تا حقوق سیاسی او، زن افغانستانی تا به حقوق واقعی اجتماعی و فرهنگی خود نرسد، حقوق سیاسی او بر آورده نمی شود.

   حتی زنان شهری نیز در حال حاضر مشکل عدم رعایت حقوق اجتماعی و فرهنگی دارند. از سال ها به این طرف مکاتب و کودکستان ها دو محیطی بوده که زنان، بیشترین کادر آنها را تشکیل می داده، اما هیچگاه حقوق اجتماعی واقعی آنها به آنها داده نشده است.

   از این رو دولت و مراجع مسؤول اگر خواسته باشند، حقوق زنان را در جامعه برآورده نمایند از این دو محیط آغاز نمایند. در ولایات و روستاها نیز با ساختن مکاتب دخترانه، می توان برای رسیدن زنان به حقوق اجتماعی و فرهنگی شان گام های عملی تر برداشت.

 

 

پنج سال غفلت از زیر ساخت های کشور

  

 

 

 

   تشکیل دولت در پنج سال گذشت نوید بازسازی و نوسازی افغانستان را می داد. و از آنجایی که این دولت بعداز امارت اسلامی طالبان روی کار آمده بود و مورد حمایت همه جانبه جامعه جهانی قرار داشت، انتظار مردم را بیش از هر زمان دی گری بالا برده بود. زیر ساخت های افغانستان در طول سی سال گذشته به شدت آسیب دیده و بسیاری از آنها از بین رفته بود و در جریان بمباران هوایی امریکایی ها بالای مواضع طالبان آنچه هم باقی مانده بود  نابود شد. امریکایی ها آن زمان با تمام قوا، مواضع طالبان را در هم کوبیدند و هدف نیز براندازی آنها بود و چنین گفته می شود که بعداز براندازی طالبان با سرعت زیاد سازندگی افغانستان دنبال می گردد. حضور امریکایی ها و جامعه جهانی در افغانستان آن هم بعداز سقوط طالبان بیشتر از آن که اهمیت نظامی داشته باشد، هدف آن سازندگی بود.

   اجرای طرح مارشال (مارشال پلان) از سوی امریکا در افغانستان که جرج بوش و عده آن را به حامد کرزی داد نشان دهنده سازندگی افغانستان از سوی جامعه جهانی بود. اما حالا بعداز پنج سال افغانستان همان کشور جنگ زده و فقیر و ویرانه است. این چهره افغانستان بعداز جنگ است. واقعیت هدف غرب در افغانستان و در کل در جهان اسلام این است که نه آنچه غرب شعار می دهد. غرب در طول سی سال گذشته با افغانستان بازی های زیادی را انجام داده است.

   استفاده افغانستان برای میدان جنگ سرد، تلافی شکست امریکا در ویتنام، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق با این هدف که به پایان جنگ سرد انجامید و پیروزی ناتو بر ورشو را در پی داشت، باز گذاشتن دست پاکستان بازیچه دیگر غرب در امور داخلی افغانستان، روی کار آوردن امارت اسلامی طالبان، حادثه یازدهم سپتامبر، براندازی طالبان، لشکر کشی به افغانستان و روی کار آمدن دولت موقت همه و همه بازیهایی است که از سوی غرب با افغانستان به عنوان یک کشور مسلمان صورت گرفته است.

   امریکا «مارشال پلان» را در اروپا و در آلمان به اجرا در آورد. آلمانی که خود غرب و در رأس آن امریکا زیر ساخت های آن را از بین برده بود. چنین چیزی در افغانستان نیز صورت گرفت. اما سهم این کشور تنها ویرانی زیر ساخت ها بود، نه سازندگی آن که این، صداقت غربی ها را با افغانستان می رساند.

   حال بعداز پنج سال این صداقت به خوبی روشن شده و مهمتر از همه صداقت بوش در اجرای «مارشال پلان» در افغانستان است. پنج سال اخیر این را نیز به خوبی روشن کرد که غرب برای افغانستان نیامده است. و حضور آنها هر قدر طولانی هم باشد، بازسازی افغانستان را در پی خواهد داشت. و این حضور ادامه همان بازی هایی است که در سی سال گذشته غرب با افغانستان داشته و هدف اصلی سرگرم نگه داشتن و دور کردن جنگجویان از شکورهای غاربی است که غرب به آنها لقب تروریزم داده است و در این میان بعضی از کارهای نمادینی هم به نام سازندگی افغانستان از سوی غرب صورت خواهد گرفت، آنچه در پنج سال گذشته شاهد آن هستیم!

   اختصاص 4/1 میلیارد دالر برای زیر ساخت های افغانستان که در سال 1385 از سوی غرب وعده داده شده است، یک بار دیگر صداقت غربی ها با افغانستان را نشان می دهد. غرب می خواهد با 4/1 میلیارد دالر زیر ساخت های افغانستان را بسازد! کشوری را که در سی سال گذشته مستقیم و غیر مستقیم زیر ساختهای آن را از بین برده و در پنج سال اخیر نیز با حضور همه جانبه شان کوچکترین گامی در سازندگی آن بر نداشته اند، حال می خواهند با 4/1 میلیارد دالر زیر ساخت هایی را که به صورت کامل از بین رفته است بسازند.

   کشوری که سازمان پیمان آتلانتیک شمالی ناتو پیروزی خود بر پیمان ورشورا جشن گرفت تا یکه تاز جهان باشد، چه سخاوتمندانه مورد توجه قرار می گیرد! این نشان دهنده این است که غرب هیچ علاقه ای به بازسازی زیر ساختهای افغانستان ندارد. این مبلغ شاید برای کشوری جنگزده مانند افغانستان مبلغ کلانی باشد، اما برای ساختن زیر بناهای آن که به شدت آسیب دیده و از بین رفته، اختصاص این مبالغ به هیچ صورت کافی نیست. سیزده میلیارد دالری که در پنج سال گذشته در افغانستان به مصرف رسیده، نیز با این که در دستی آن شک و شبهات زیادی وجود دارد، اما باز می بینیم که زیر ساخت های کشور همچنان ویرانه باقی مانده است. از سویی نیز این ادعا وجود دارد که بسیاری از مبالغ کمک شده به افغانستان در پنج سال گذشته از سوی کشورهای جهان دوباره از سوی افراد و مؤسسات خارجی به عنوان مشاور و کارشناس و بازسازی و نوسازی به خارج از افغانستان منتقل شده است. اعطای 4/1 میلیارد دالر از سوی غرب به افغانتسان آن هم برای زیر ساختهای آن چه اندازه می تواند تغییری در وضعیت خراب زیر ساخت های کشور به وجود آورد. که این می تواند یک طرف قضیه باشد، اما موضوع اصلی در این جا این است که آیا این مبلغ نیز مانند سیزده میلیارد دالر در پنج سال گذشته در افغانستان و خارج از افغانستان و به نام افغانستان حیف و میل نخواهد شد؟

 

 

چگونه می توان به اقتصاد ملی دست یافت؟

 

 

 

   در سی سال گذشته یکی از زمینه هایی که در افغانستان سخت ضربه دید، اقتصاد آن می باشد. هرچند قبل از آن نیز در افغانستان چیزی به نام اقتصاد ملی وجود نداشت، اما در طول این سه دهه آنچه هم زمینه های اقتصادی داشت تا با تقویت آن به اقتصاد سالم رسید، یا از بین رفت و یا هم خسارت جبران ناپذیری دید که حالا حداقل جبران آن بعید به نظر می رسد، آن هم با این وضعیتی ناهنجار اقتصادی که در کشور وجود دارد و دولت توان سرمایه گذاری اقتصادی را ندارد و در بخش خصوصی هم، تاجر و سرمایه گذار ملی وجود ندارد. در چنین وضعیتی که جهان و منطقه شاهد رقابت های شدید اقتصادی است و اقتصاد نیز که مانند سیاست پدر و مادر نمی شناسد، هر کسی به صورت انفرادی و یا گروهی و هر کشوری با در نظر گرفتن منافع ملی خویش به میدان رقابت آمده و با تمام توان سعی در خارج ساختن حریف اقتصادی از این میدان بازی اقتصادی دارد تا جایش را اشغال نماید. کشوری مانند افغانستان که اصلاً ساختار اقتصادی نداشته است و در حال حاضر نیز آنچه از اقتصاد گفته می شود، بیشتر یک ژست اقتصادی است تا به معنای واقعی اقتصاد، چگونه خواهد توانست در منطقه و جهان با رقبای قدرتمند اقتصادی به رقابت بپردازد؟ رقبای اقتصادی که سالهای متمادی اقتصاد ملی را در کشورهایشان فرهنگ سازی و نهادینه کرده اند. در حالی که افغانستان در طول تاریخ خود همیشه یک کشور وارد کننده و مصرفی صرف بوده است. در این میان دو کشور ایران و پاکستان از وضعیتی که در سی سال گذشته در افغانستان پیش آمده است، بیشترین استفاده را در زمینه های مختلف به ویژه در زمینه اقتصادی برده اند. راه نداشتن افغانستان به آبهای آزاد بین المللی شکل دیگری بوده است که به انزوای منطقه ایی و جهانی آن افزوده و کشورهای همسایه مانند ایران و پاکستان از این خلا بیشترین استفاده را به نفع اقتصاد ملی شان برده اند. افغانستان برای واردات کالاهای مورد نیاز خود و نیز در پاره اوقات برای اندک صادرات خود به کشورهای دیگر به ترانزیت از دو کشور ایران و پاکستان نیاز دارد. لذا افغانستان چه بخواهد چه نخواهد در زمینه واردات و در آینده نیز اگر صادراتی داشته باشد نیاز به راه ترانزیتی از شهرها و بنادر آبی این دو کشور دارد. از این رو دولت می بایست طرحهای کوتاه مدت و بلند مدت را در راستای رشد اقتصادی در زمینه صادرات روی دست گرفته علاوه بر استفاده از راه ترانزیتی ایران و پاکستان، چهار همسایه دیگر مانند چین، تاجکستان، ازبکستان و ترکمنستان که نیز راه های ترانزیتی دیگر برای افغانستان هستند، در نظر گرفته تا در صورت ایجاد موانع و مشکلات احتمالی در ترانزیت کالا از طریق ایران و پاکستان، گزینه های دیگری برای واردات و صادرات کالا وجود داشته باشد. در این میان مهمتر از همه بالا بردن توان سیستم هوایی کشور است که  می تواند گزینه ایی خوبی برای سیستم جاده ایی کشور باشد.

   اما اینکه چگونه می توانیم به اقتصاد ملی دست یابیم نیاز به سیاستگذاری های کلان اقتصادی از سوی دولت به ویژه وزارت اقتصاد و سرمایه گذاری های کوتاه مدت و بلند مدت از سوی دولت و سنجش خصوصی دارد و در این میان فر هنگ سازی اقتصاد ملی را نیز نباید از نظر دور داشت. کشورهای پیشرفته و توسعه یافته صنعتی که امروزه به اقتصاد ملی دست یافته اند، قبل از اینکه به اقتصاد ملی دست یابند، فرهنگ اقتصاد ملی در آن کشورها پیاده شده بود. مردمی که نتوانند تعریفی ساده و یکسانی از اقتصاد ملی داشته و در عین حال به اقتصاد ملی وفادار و متعهد نباشند، نمی توانند به اقتصاد ملی دست یابند. اما این را هم نباید از نظر دور داشت که اقتصاد ملی و رسیدن به آن با تئوری و شعار محقق نمی شود. از سویی رسیدن به اقتصاد ملی تنها کار وزارت اقتصاد نیست، بلکه وزارت های مانند راه و ترانسپورت با عملی ساختن طرح هایی که به رشد و پیشرفت اقتصادی در کشور کمک نماید مانند ساختن شاهراه و بزرگراهها در سراسر کشور، احداث خط راه آهن در سراسر کشور، ساختن میدان های هوایی، ساختن ترمینال های مسافربری و باربری در خروجی ها و ورودی ها شهرها و... وزارت تجارت در امر صادرات و حمایت از تاجران و سرمایه گذاران بخش خصوصی و... وزارت آب و انرژی در امر ساختن سدهای آب برای استفاده از انرژی و پرورش ماهی و میگو و دیگر موجودات دریایی قابل عرضه در بازارهای داخل و خارج از کشور، استفاده از نور خورشید و باد برای تولید انرژی و بالا بردن ظرفیت میگاوات انرژی کشور برای مصرف داخل و در صورت ممکن برای صادرات و... وزارت اطلاعات و فرهنگ در امر بازسازی آثار تاریخی و ایجاد مراکز فرهنگی و هنری و جذب توریسم و... وزارت کشاورزی در امر رشد و توسعه کشاورزی، باغداری و... جهت خود کفایی کشور با محصولات کشاورزی داخلی و حتی صادرات آن به خارج و... در راستای رسیدن به اقتصاد ملی نقش ارزنده و حیاتی دارند و بدون داشتن چنین زمینه های اقتصادی نمی توان به اقتصاد ملی دست یافت.

   تا قبل از تشکیل دولت انتقالی حتی وزارتی به نام اقتصاد در کابینه دولت های گذشته وجو دنداشت و ظاهراً این نیاز هیچگاه احساس نشده بود که کار وزارت اقتصاد چیست و بودن آن در کابینه دولت چقدر می تواند ارزش داشته باشد؟ در دولت های گذشته کارهای اقتصادی را بیشتر، وزارت مالیه به عهده داشت در حالی که وزارت مالیه یا اداری وظیفه آن رسیدگی به امور مالی کشور بوده که خود کاری بس سنگین و پر مسؤولیتی است و آن هم از عهده یک وزیر متخصص به این رشته و کارمندان متخصص در چنین وزارتخانه ای ساخته خواهد بود. واگذار کردن بخش اقتصاد کشور به وزارت مالیه و یا هر وزارت دیگری در دولت های گذشته دست کم گرفتن ارزش و اهمیت اقتصاد ملی کشور بوده است و اینکه تا هنوز نتوانسته ایم به اقتصاد ملی دست یابیم و یا حداقل در مسیر آن گام برداریم یکی از دلایل آن می توان فقدان وزارت مستقل اقتصاد در دولت های گذشته باشد.

 

   اما در وضعیت کنونی که کشور بعداز سی سال جنگ و خشونت و با از بین رفتن اندک تولیدات داخلی به شدت مصرفی زده شده و اکثر مایحتاج مردم و کشور از خارج وارد می شود، چقدر می توان به رسیدن به اقتصاد ملی امیدوار بود؟ زیرا اقتصاد ملی هیچگاه با این گستردگی حجم واردات به کشور به دست نمی آید. شاید ما نتوانیم به این زودی ها به کاهش واردات کالاهای مورد نیاز مردم و کشور از خارج موفق شویم و همچنان تا چند سال دیگر نیاز به واردات از خارج داشته باشیم، اما برای رسیدن به اقتصاد ملی و یا حداقل برداشتن گامهای عملی در این زمینه باید بدانیم تا چند سال دیگر وارد کننده باشیم؟ و از همه مهمتر اینکه کالاهای وارداتی مورد نیاز کشور باید اولویت بندی و لیست شود و از واردات هر نوع کالاهایی غیر ضروری و تجملاتی و فاقد کیفیت به داخل کشور جلوگیری شود. وزارت تجارت و گمرک های کشور در این زمینه باید مسؤولانه و بر اساس منافع ملی کشور و مردم عمل نموده و جلو ورود چنین کالاهایی را به داخل کشور بگیرند. وارد کنندگان چنین کالاها باید جریمه نقدی شده، کالاهایشان در گمرک توقیف شده و جواز تجارتی آنها باطل شود. با اینگونه تدابیر سختگیرانه که امروزه در بسیاری از کشورها یک امر عادی بوده و اجرا می شود، می توان از یکسو جلوی ورود کالاهای غیر ضروری و تجملاتی و بدون کیفیت را به داخل کشور گرفت و از سویی نیز به اقتصاد بیمار کشور کمک کرد تا زمینه های شکل گیری اقتصاد ملی در سراسر کشور فراهم شود و این می توان گامهای عملی برای رسیدن به اقتصاد ملی در کشور باشد. زیرا در حال حاضر همانطوری که اقتصاد ملی وجود ندارد، تاجر ملی هم وجود ندارد و هر کسی بدون اینکه کوچکترین تعهد ملی داشته باشد، صرف اینکه یک مقدار سرمایه نقدی دارد، جواز تجارتی گرفته و آنچه برایش سود آور بوده است، وارد کرده، نه آنچه که نیاز واقعی کشور و مردم بوده است.

   کالاهای وارداتی خارجی که در حال حاضر بازارهای شهرها و روستاهای افغانستان را پر کرده است، بسیاری از آنچه غیر ضروری، تجملاتی و بدون کیفیت و بدون استندردهای جهانی است. از مواد خوراکی گرفته تا دوا و فسوجات و ظروف منزل اعم از نشکن و چینی و استیل و پلاستیک و بسیاری از کالاهای وارداتی دیگری که تنها و تنها برای وارد کنندۀ آن سود آور بوده و در بسیاری از مواد هم از لحاظ صحی و بهداشتی برای سلامتی افراد جامعه مضر بوده و هم برای تولیدات مشابه داخلی زیان آور است. وزارت تجارت در این زمینه مقصر اصلی بوده است که بدون در نظر گرفتن سوابق تجاری افراد و عدم توجه به تعهد ملی آنها به اقتصاد ملی کشور، جواز تجارتی صادر کرده است و دوم اینکه لیستی از کالاهای ضروری مورد نیاز کشور تهیه نکرده است تا در اختیار تاجران و وارد کنندگان کالا از خارج قرار داده و آنها را از واردات غیر از کالاهای فهرست بندی شده منع نموده و بر کالاهای وارداتی چه از نظر کیفیت و نوع آن و چه از لحاظ ضروری و مجاز بودن آنها برای ورود کنترل و بررسی نداشته است، در حالی که برای رسیدن به اقتصاد ملی این موارد و عملی نمودن آن در سطح ملی از ابتدایی ترین کارهایی است که باید از سوی ارگانهای مربوطه از جمله وزارت تجارت، اقتصاد، مالیه، گمرک های کشور، پولیس های مرزی و اردوی ملی مستقر در شاهراه ها، نظارت و کنترول شده تا جلو ورود هرگونه کالاهای غیر مجاز و غیر ضروری و بدون کیفیت به داخل کشور گرفته شده و با وارد کنندگان آن برخورد قانونی صورت بگیرد، از این رو دست یافتن به اقتصاد ملی نیاز به پیش زمینه ها و فرهنگ سازی در سطح ملی دارد.

   در این میان تاجران و وارد کنندگان کالاهای وارداتی خارجی به  داخل کشور باید بدانند و برای شان اهمیت داشته باشد که همیشه آن دسته از کالاها را به کشور وارد نمایند که در کشور وجود ندارد و ساخته و تولید نمی شود. مردم هم باید به این آگاهی رسیده باشند که آن دسته از کالاهای خارجی را خریداری نمایند که مشابه داخلی آن وجود نداشته باشد. ولو اینکه با کیفیت پایین تر هم باشد تا تولیدات داخلی تقویت شده و از ورود کالاهای بیشتر خارجی به داخل کشور کاسته شود. رسانه های گروهی در این میان مانند رادیو، تلویزیون و... مطبوعات سهم ارزنده و قابل توجهی جهت رشد و آگاهی مردم و تاجران و  وارد کنندگان کالاها به داخل کشور دارند. رسانه های گروهی با پخش برنامه های ویژه در این زمینه، مردم را باید به اهمیت رسیدن به اقتصاد ملی آشنا نمایند. اما با تمام این موارد، در زمینه بالا بردن توان اقتصادی کشور و رسیدن به اقتصاد ملی باید وزارت اقتصاد به آن پرداخته و توجه جدی مبذول دارد. زیرا از آنجایی که قبلاً وزارت اقتصاد وجود نداشت، مسؤولیت فقدان اقتصاد ملی را شاید هیچ وزارت و ارگان دولتی به عهده نمی گرفت، اما با ایجاد وزارت اقتصاد، دیگر هیچگونه توجیهی قابل قبول نخواهد بود. وزارت اقتصاد با بهره گیری از تجربیات کشورهای توسعه یافته و صنعتی در امر رسیدن به اقتصاد سالم و دست یافتن به اقتصاد ملی می تواند به عقب ماندگی های اقتصادی افغانستان در طول دهه ها و سده های گذشته از یکسو و به نو آوری های علم اقتصاد از سوی دیگر پرداخته و اقتصاد بیمار کشور را از وضعیت کنونی نجات داده و کشور را به سوی رسیدن به اقتصاد ملی و سالم و پویا رهنمون سازد.

 

 

 

 

آسیب پذیری اجتماعی در برابر حوادث طبیعی

 


     آغاز فصل سرما و زمستان، همه ساله مساوی است با آغاز آسیب پذیری اجتماعی در افغانستان. کشوری که در دهه های اخیر به ویژه در سه چهار دهه گذشته بیش از هر زمان دیگری در مقایسه با رشد سریع جهان و توسعه همه جانبه کشورها، از چنین روندی بازمانده است، جنگ شاید عامل اصلی تمام این نابسامانی ها بوده است هر چند قبل از آن نیز روند توسعه بسیار کند و آهسته بوده است.
در چنین وضعیتی که افغانستان، سخت به توسعه همه جانبه نیاز دارد تا عقب ماندگی های چند سده اخیر خویش را جبران نموده و به سوی سازندگی گام بردارد، عوامل جنگ و عقب ماندگی، هنوز مانع پیشرفت و سازندگی این کشور می باشند. وقتی در شش سال فرایند بن بازهم جنگ به جای سازندگی به این کشور تحمیل شده است، نیت اصلی عوامل جنگ و عقب ماندگی درد اخل و حامیان آن در خارج روشن می گردد.
   اما با تمام این موانع و چالش ها، افغانستان به توسعه همه جانبه نیاز دارد تا به آنچه در سده های اخیر دست نیافته دست یابد و بتواند به حداقل توسعه برسد. در حالی که در شرایط فعلی همه چیز در نقطه مقابل توسعه و پیشرفت قرار دارد و با کوچکترین حادثه ای در سطح اجتماع، مشکلات زیادی برای انسان افغانی و جامعه افغانستان پیش می آید.
   در یکی دو ماه گذشته شاهد بیشترین مشکلات و ایجاد موانع در بسیاری از نقاط کشور بوده ایم که همه منجر به خسارات مالی و تلفات انسانی شده است. مسدود شدن شاهراه هرات – تورغندی و هرات – قلعه نو به روی ترافیک بر اثر برف باری شدید با این که یک حادثه بوده اما عقب ماندگی و عدم توسعه، عامل کمک رسانی به موقع به این مشکل بوده است. در حالی که با استفاده از وسایل برفروب جاده ها، به آسانی چنین مشکلات جاده ای را به موقع برطرف نموده و از مسدود شدن جاده ها و خسارت های احتمالی مالی و تلفات انسانی جلوگیری نمود.
   تلفات انسانی و آسیب دیدگی باشندگان مناطق کشور، در مواردی بسیار تکان دهنده بوده است. در همین زمینه آمده است که دست و پای 25 تن از باشندگان ولایت هرات که از اثر برفباری شدید و سرمای بیش از حد دچار یخزد گی شده بودند، در شفاخانه حوزوی هرات قطع گردیده است.
   این واقعاً یک جز تکان دهنده  در کشوری است که حداقل شش سال در راستای سازندگی حرکت کرده و نتیجه خوبی وجود نداشته است. باید دید مشکل در کجا بوده است؟ هرات در شش سال گذشته یکی از ولایت های مرزی که با دو کشور ایران و ترکمنستان همسایه است و وضعیت بسیار بهتری در مقایسه با سایر ولایت های کشور داشته، می بینیم که با چنین مشکلات و چالش هایی در فصل سرما و زمستان روبرو بوده است. حال باید دید که ولایت های دیگر چه وضعیتی داشته است؟ هرات با این همه سازندگی که در این ولایت در شش سال گذشته صورت گرفته، امسال چنین تلفاتی داشته است، اما جاهایی که سازندگی در آن یا اصلا صورت نگرفته و یا بسیار ناچیز بوده با چه وضعیتی روبرو بوده است؟
افرادی دست و پای آنها قطع شده است که عمدتاً از ولسوالی های غوریان و کهسان هرات بوده که به علت گیر ماندن در برف و عدم کمک رسانی به موقع، دچار حادثات یخزدگی شدید اعضای بدن شده اند. این یخزدگی به سیاه و کبود شدن اعضای بدن این افراد منجر شده و داکتران برای جلوگیری پیشروی سیاهی و کبودی از دست و پای این افراد به نقاط دیگر آن ها، مجبور شده اند تا دست و پای این 25 نفر را قطع نمایند.
   این واقعاً یک فاجعه است در کشوری که شش سال شعار سازندگی سرداده شده و میلیاردها دالر به جای سازندگی، روی جنگ هزینه شده است. در حالی که این همه هزینه روی جنگ اگر روی سازندگی صورت می گرفت، بسیاری از مشکلاتی که در حال حاضر با آن روبرو هستیم به مراتب کمتر می بود.
این البته تنها مشکل یک ولایت نیست، غزنی در مرکز کشور نیز با چنین مشکلاتی روبرو بوده است. در همین زمینه آمده است که در اثر سرمای شدید و مرض سینه بغل، 57 تن به شمول 20 کودک، طی سه هفته گذشته در ولایت غزنی از بین رفته اند. چندی قبل در ولایت بامیان بازهم در مرکز افغانستان، شاهد حادثات ناگواری در اثر برفباری شدید در آن ولایت بودیم. همینطور در بسیاری از مناطق کشور و حتا در پایتخت نیز مواردی وجود داشته است که منجر به تلفات انسان ها در این شهر شده است که در اثر برفباری شدید و سرمای بیش از حد بوده است.
   این البته تنها مشکل امسال نیست بلکه در سال گذشته نیز شاهد حوادث زیانباری از نگاه خسارات مالی و تلفات انسانی در بسیاری از مناطق کشور بودیم. اما قابل یادآوری است که در زمستان سرد امسال تا همین اکنون در غرب، شمال و تعدادی از ولایات جنوبی کشور در اثر سرمای شدید، برف باری ها و شیوع مرض سینه بغل، بیش از 600 تن از هموطنان ما زندگی خود را از دست داده اند.
   آمار تلفات انسانی و خسارات مالی امسال با توجه به این که تا هنوز زمستان و فصل سرما نیز تمام نشده، روشن نیست اما این نکته روشن است که تا همین حالا زمستان سخت و سردی را در بیساری از نقاط داشته ایم و به طبع آن، مشکلات نیز در این زمینه زیاد بوده است. اما چرا این همه مشکلات در افغانستان؟ در حالی که میلیاردها دالر در شش سال گذشته تنها در بخش سازندگی هزینه شده است. حالا باید دید دستاورد بازسازی در شش سال گذشته چه بوده است؟ بدون شک رضایت بخش نیست و با تمام ادعا و شعاری که در این زمینه وجود داشته، اما در عمل، واقعیت چیز دیگری غیر از اینها بوده است.
   اما در برابر آسیب پذیری های اجتماعی از حوادث طبیعی چه باید کرد؟ برنامه ای که آسیب پذیری ها در این موارد را پایین آورد و به حداقل برساند کدام ها اند؟ آیا چنین لیستی وجود دارد؟ به نظر می رسد مشکل در این زمینه فراتر از اینهاست و برای برطرف نمودن این نوع مشکلات اجتماعی در سطح ملی، به کار و هزینه بیشتری نیاز است تا دستاوردی در این راستا وجود داشته باشد. برای تمام اینها باید تدابیری سنجیده شود و بیشتر از این نباید شاهد تلفات انسانی و خسارات مالی بود. شاهراه های کشور باید به سیستم پیشرفته کنترول و نظارت وسایط نقلیه مجهز شود تا حوادث جاده ای در هر فصل سال به
حداقل برسد.

 

جنوب، جنگ و مواد مخدر

 

 

   وضعیت در جنوب چگونه است؟ بیشتر پولهای کمک شده از سوی جامعه جهانی در این مناطق به مصرف رسیده است. وقتی اعلام می شود حدود 22 میلیارد دالر، تنها از سوی ایالات متحده امریکا در جنوب و به صورت مشخص در قندهار و هلمند به مصرف رسیده که بیشتر در زمینه تامین امنیت و آموزش پولیس بوده است، این واقعیت روشن می گردد که چنین ادعایی صحت دارد.
   اما می بینیم که این همه هزینه، در جنوب جواب نداده است. هنوز این مناطق و بازهم به صورت مشخص، هلمند، بسیار ناآرام و بحرانی است با اینکه موسی قلعه آزاد شده است. اما هنوز خطر از این ولسوالی به صورت کامل برطرف نشده است. نگرانی در مورد جنوب همیشه وجود داشته است به ویژه در شش سال گذشته که این مناطق بار دیگر به میدان زورآزمایی دولت و نیروهای حافظ صلح بین المللی با مخالفان مسلح دولت مرکزی تبدیل شده است.
   هنوز ولسوالی هایی در جنوب به ویژه در هلمند و فراه وجود دارد که هرازچندگاهی میان دولت و مخالفان مسلح، دست به دست می شود. این یعنی جنگ در جنوب با تمام هزینه ای که در آوردن صلح به این مناطق صورت گرفته است. تمرکز بیشتر نیروهای خارجی حامی دولت افغانستان نیز در همین مناطق جنوب می باشد. اما می بینیم که هنوز تا رسیدن به صلح در این مناطق، زمان لازم خواهد بود که روشن و مشخص نیست. و بازهم می بینیم که مشکل جنوب، تنها جنگ نیست و مواد مخدر به عنوان یک چالش جدی در افغانستان، بیشتر در این مناطق کشت و از اینجا قاچاق می شود. این دو مورد، نه تنها در جنوب که در تمام کشور به عنوان یک چالش جدی و معضل امنیتی و اجتماعی در برابر صلح قرار گرفته است.
   در شش سال گذشته جامعه جهانی با تمام امکانات به جنگ مواد مخدر در افغانستان آمده اند. اما حالا بعد از شش سال به جای مهار و کاهش این معضل، هر روز از افزایش آن صحبت می شود. چگونه باید پذیرفت که با این همه هزینه با هدف کاهش و نابودی مواد مخدر در افغانستان، شاهد افزایش آن باشیم و کاری هم از دست مان برنیاید.
   کشت خشخاش در جنوب افغانستان افزایش می یابد، یک اعتراف تکان دهنده از سوی سازمان ملل متحد است که با هیچ منطقی نمی توان آن را توجیه نموده و به آن پاسخ داد. چگونه می توان قبول کرد که سازمان ملل متحد نتوانسته است کار جدی یی در راستای مهار و یا حداقل کاهش کشت و قاچاق مواد مخدر در افغانستان انجام دهد؟ این موضوع را چگونه می توان تعبیر و تفسیر نمود و به توجیه آن برآمد؟ آیا این یک شکست برای سازمان ملل متحد نیست؟ آری! شکست و یا یک بازی یی دیگر، بعد از جنگ؟
   دقیقاً همینطور است. در جنگ، با افغانستان بازی یی صورت گرفت و دنیا، این بازی و نمایش را با حرارت تمام تماشا کرد بدون اینکه کاری در پایان دادن به آن انجام دهد. آنچه در اوایل دهه هفتاد خورشیدی در افغانستان اتفاق افتاد، ادامه بازی یی بود که در اواخر دهه پنجاه خورشیدی کلیک خورده بود. اما این بازی در همین جا پایان نیافت و در سالهای بعد نیز ادامه یافت که تا امروز شاهد تماشای پرده هایی از همان بازی هستیم.
   آری! جنگ و مواد مخدر در افغانستان که جنوب را به کانون اصلی تبدیل نموده است. پیش بینی سازمان ملل متحد در افزایش کشت خشخاش در سال جاری در جنوب کشور، با قدرت و اختیارات این سازمان در افغانستان در تقابل قرار می گیرد. این همه قدرت و اختیارات چگونه و در چه راستا مورد استفاده قرار خواهد گرفت؟
   وقتی جنگ و مواد مخدر که دو چالش جدی در برابر صلح در افغانستان قرار دارد از سوی سازمان ملل متحد و حامیان خارجی این کشور مهار و از بین برده نشود، به چه چیزی باید دل خوش کرد و به انتظار موفقیت این دو زمینه نشست؟
   سال 2007 به اعتراف سازمان ملل متحد، بالاترین سطح تولید مواد مخدر افغانستان بوده است. آنتونیو ماریا کوستاو، رییس اجرایی اداره مبارزه با مواد مخدر و جرایم سازمان ملل متحد در کنفرانس بین المللی افغانستان در توکیو پایتخت جاپان، خشخاش را یکی از منابع بزرگ درآمد طالبان خوانده و گفته است که بیش از سه چهارم کل تریاک افغانستان، در مناطقی کشت می شود که از کنترول دولت افغانستان خارج است. این، اعتراف یک مقام سازمان ملل متحد است که در سطح جهان مطرح می شود. دنیا این اعتراف را چگونه باید تعبیر کند؟ مناطق خارج از کنترول دولت افغانستان یعنی چه؟ سازمان ملل متحد و پیمان آتلانتیک شمالی ناتو با تمام توان و امکانات، برای چه به افغانستان آمده است؟ بعد از شش سال، هنوز مناطقی خارج از کنترول دولت افغانستان وجود دارد که چنین چیزی در تعهد نامه بن در نظر گرفته نشده بود. کنفرانس بن، پایان جنگ و ناامنی و حاکمیت دولت مرکزی در تمام افغانستان در نظر گرفته شده بود. و حالا بعد از شش سال از فرایند بن، وقتی هنوز دولت مرکزی نتوانسته است حاکمیتش را در تمام افغانستان گسترش دهد، مشکل را در کجای این فرایند باید جستجو کرد؟
   اینها همه پرسش هایی است که در مورد جنگ و مواد مخدر وجود دارد و پاسخ روشنی در مورد آن ها وجود ندارد. اما برای رهایی از این وضعیت و موفقیت در برابر جنگ و مواد مخدر چه باید کرد؟ به نظر می رسد همه راه ها تجربه شده و نتیجه نداده است و حالا زمان آن رسیده است تا با راهکارهای خودی و ملی به جنگ با مواد و پایان جنگ رفت. وقتی بریتانیا با بیش از هفت هزار نیرو در افغانستان که سرپرستی تلاشهای جهانی برای مبارزه با مواد مخدر را در کشور به عهده دارد، در شش سال گذشته موفقیت زیادی در این زمینه وجود نداشته است می طلبد پالیسی جدیدی در این مبارزه به پیش گرفته شود. موفقیت در این زمینه با پالیسی جدید خواهد بود. تجربه شش سال گذشته را نباید دوباره تجربه کرد زیرا شکست خورده است.

 

کابل در نشه الکول

 

 

   بازار افغانستان، امروز اشباع شده است از تولیدات خارجی. اقتصاد بازار آزاد که در واقع بالای افغانستان تحمیل شد و از آن به عنوان یک دستاورد برای کشور نام برده می شد، حالا با گذشت شش سال می بینیم که در خدمت اقتصاد و تجارت کشورهای صادر کننده کالا به افغانستان بوده است. در این میان سهم افغانستان از اقتصاد بازار آزاد چه بوده است؟ کشوری که شش سال است دروازه هایش را به روی انواع کالاهای تجارتی خارجی بازگذاشته و حتا حاضر نشده است تا کنترول و نظارتی بر نوع جنس و کیفیت و یا عدم کیفیت آن داشته باشد تا مبادا دوستان خارجی را برنجاند، حالا با نگاهی به بازارهای مصرفی آن می بینیم که اجناسی وارد این بازارها شده است که کیفیت پایینی داشته اما با قیمت بسیار بالا.
   پرسش بزرگتری که اینجا مطرح می شود این است که اقتصاد بازار آزاد چه دستاوردی برای افغانستان داشته است؟ اگر قرار باشد با پذیرش اقتصاد بازار آزاد تمام مایحتاج اولیه و غیر اولیه ما از خارج از کشور وارد شود و حتا تولیدات کوچکی که در گذشته ها داشتیم نیز عملاً از بین برود، باید به حال اقتصاد افغانستان و مردم آن افسوس خورد.
   صدور مشروبات الکولی به افغانستان، همیشه یکی از اقلام صادراتی به این کشور بوده است. در شش سا ل گذشته بارها شاهد کشف و دستگیری بسته ها و کارتن های مشروبات الکولی در کشور به ویژه در کابل بوده ایم که از سوی پولیس صورت گرفته است. این البته مختص شش سال گذشته نبوده و در سالهای قبل از آن نیز چنین مواردی وجود داشته است. در زمان حکومت دولت های کمونیستی در دهه شصت خورشیدی نیز خرید و فروش مشروبات الکولی در بازارهای افغانستان وجود داشت. در همین سالها بود که انواع مشروبات الکولی با مارک های مختلف، وارد افغانستان می شد و در بازارهای این کشور به فروش می رسید. معروفترین نوع مشروبات الکولی روسی با مارکهای وتکا و برندی، در آن سالها در بازارهای افغانستان به وفور یافت می شد و قابل دسترسی برای مصرف کنندگان آن بود. ویسکی نیز به عنوان معروفترین مارک مشروبات الکولی که از کشورهای غربی به ویژه امریکا می آمد، در بازارهای افغانستان قابل دسترسی بود. همچنان شامپاین که بازهم یک مارک دیگر از انواع مشروبات الکولی تولید شده در کشورهای غربی بود؛ در بازارهای افغانستان یافت می شد که بیشتر مورد علاقه و استفاده خانم ها بود که در اصل نیز برای این قشر اجتماعی ساخته شده است.
   اما در سالهای حکومت دولت های کمونیستی در دهه شصت خورشیدی، با یک مقدار آزادی هایی که در مورد استفاده از مشروبات الکولی وجود داشت، در استفاده از مواد مخدر تا حدودی محدودیت هایی وجود داشت و همینطور در مورد کشت و قاچاق آن نیز تدابیری از سوی دولت وضع شده بود.
   اما در حال حاضر و از شش سال به این سو می بینیم که هیچ محدویت و ممانعتی در استفاده از مواد مخدر و مشروبات الکولی در جامعه وجود ندارد و با گذشت هر روز، به تعداد معتادان به مواد مخدر و مشروبات الکولی اضافه می شود. اگر وضعیت به همینگونه پیش برود، در آینده ای نه چندان دور، خیلی از معتادان به انواع مواد مخدر و انواع مشروبات الکولی در جامعه به عنوان یک مسئله و ناهنجاری اجتماعی، بیشتر از گذشته به وجود خواهد آمد.
   دستگیری 1350 کارتن مشروبات الکولی در کابل از سوی پولیس این شهر، نشان می دهد که وضعیت در این زمینه تا چه اندازه رو به بحرانی شدن است و اگر تدابیر جدیی در مورد اتخاذ نگردد، به زودی شاهد الکولی شدن بازارهای افغانستان، به ویژه کابل خواهیم بود. گفته شده است این مقدار مشروبات الکولی دستگیر شده از شهر کابل با مارکهای ویسکی، وتکا و واین بوده است.
   همچنان در این زمینه آمده است که بیشتر این مشروبات الکولی از دوکان ها و فروشگاه های شهر نو، وزیر اکبرخان و کلوله پشته به دست آمده است. این مناطق، همیشه در چنین مواردی مسئله ساز بوده و به عنوان مراکز خرید و فروش مشروبات الکولی، معروف بوده است.
   اما گویا قضیه به همینجا تمام نمی شود و با کشف این مقدار کارتن های مشروبات الکولی، می توان در این زمینه خوشبین و امیدوار بود؟ مطمئناً که چنین نیست و اگر قرار باشد موفقیتی در مهار و کنترول مشروبات الکولی در بازارهای افغانستان به ویژه در بازار کابل داشته باشیم و مانع خرید و فروش آن شویم. پیگیری جدی و قاطع، در این زمینه لازم خواهد بود.
   با تمام اینها هنوز معلوم نیست در حال حاضر چه مقدار مشروبات الکولی در بازارهای کشور به ویژه در بازار کابل وجود دارد و اقدامی در کشف و دستگیری آن صورت نگرفته است؟ اما به یقین می توان گفت با وضعیتی که در کابل وجود دارد، مقدار زیادی از مشروبات الکولی همواره در بازارهای این شهر به عنوان پایتخت حدود چهار میلیونی وجود خواهد داشت که هنوز برای کشف و دستگیری آن، کار جدی و پیگیر صورت نگرفته است.
   تصور این وضعیت بسیار مشکل خواهد بود اگر استفاده از مشروبات الکولی با آزادی های موجودی که در این زمینه وجود دارد، گسترش یافته و به عنوان یک مساله مهم برای کابل درآید. در این صورت و اگر برنامه ای هم برای کاهش پخش و استفاده از مشروبات الکولی در بازارهای کابل روی دست گرفته نشود، جوانان این شهر به عنوان یک سرگرمی و گرایش، به مشروبات الکولی رو آورده و کابل، یکبار دیگر در نشه مشروبات الکولی فرو خواهد رفت.
   بعد از مواد مخدر، مشروبات الکولی تهدید جدی دیگری برای جوانان این کشور به شمار می رود و در صورت عدم جلوگیری از خرید و فروش آن در بازارهای کشور به ویژه در بازار کابل، چنین اتفاقی خواهد افتاد. در آن صورت، وضعیت بسیار خطرناکتر از حالا خواهد شد و کنترول و جلوگیری از چنین روندی که در حال گسترش است و جوانان را به عنوان آسیب پذیرترین قشر جامعه در این میان نشانه رفته است، به راحتی حالا نخواهد بود. 1350 کارتن مشروبات الکولی که هنوز به درستی روشن نیست شامل چند بوتل و چند لیتر می شده، می توانست تعداد زیادی از جوانان و حتا دیگر گروه های سنی بزرگسالان را با مصرف آن به سوی اعتیاد کشانیده و زمینه یی باشد برای استفاده دایم از مشروبات الکولی. اما اینکه چقدر مشروبات الکولی دیگر تا هنوز کشف نشده است و برای فروش آماده و تهدیدی برای جامعه، بازهم روشن نیست. تمام اینها به عنوان یک تهدید و مسئله جدی برای جامعه می باشد که آسیب پذیر به نظر می رسد.

 

اباحه تعدد زوجات با کدام قرائت؟

 

 

   چند زنی یا تعدد زوجات در اسلام، یک بحث است، اما بدرفتاری و خشونت با زن، بحث دیگر. وقتی یک مرد این حق را به خود می دهد که همزمان چند زن بگیرد، باید دید این حق راکی به او داده است؟ در پاسخ این پرسش حتماً مطرح خواهد شد که قرآن. بلی! این کاملاً درست است. آنجا که قرآن می فرماید: «فانکحوما طاب لکم فی النساء مثنی و ثلاث و رباع... او ماملکت ایمانکم- با زنانی که بر شما حلال است ازدواج کنید، دو و سه و چهارزن می توانید اختیار کنید و با کنیزان خود ازدواج نمایید.» (4/3)
پس تا اینجا مشکلی وجود ندارد و یک مرد در صورت توان اقتصادی می تواند تا چهارزن نیز بگیرد. اما ازدواج با کنیزان چطور؟
   وقتی یک مرد این حق را به خود می دهد تا دو، سه و چهارزن اختیار نماید و استدلال او نیز در دفاع از این موضوع، قرآن و رواج آن بیشتر در صدر اسلام می باشد، ازدواج با کنیزان نیز باید در موضوع تعدد زوجات یا چند زنی گنجانیده شود، زیرا هر دو در قرآن آمده است، هم تعدد زوجات و هم ازدواج با کنیزان.
در حالیکه چنین نیست و می بینیم که در دنیای امروز چیزی به نام کنیز به شکل گسترده و عموم آن وجود ندارد و اصلاً چیزی به نام کنیز در خانواده های مسلمان وجود ندارد. این به معنی آن خواهد بود که موضوع کنیز در خانواده های مسلمان در دنیای امروز، منتفی است و وقتی کنیزی وجود نداشته باشد، ازدواجی هم با کنیزی صورت نخواهد گرفت. پاسخ موافقان تعدد زوجات یا چند همسری نیز شاهد همین باشد. این استدلال خوبی است و به طرفداران تعدد زوجات این حق و اجازه را می دهد که تا چهارزن در یک زمان اختیار نمایند اما از ازدواج با کنیزان ابا ورزند زیرا کنیزی وجود ندارد.
   آری! ما هم می پذیریم که در دنیای امروز و در دنیای اسلام چیزی به نام کنیز وجود ندارد. پس صراحت قرآن چه می شود که در سوره سوم، آیه چهارم آن گفته است، دو و سه و چهار زن می توانید اختیار کنید و با کنیزان خود ازدواج نمایید. اگر اباحه تعدد زوجات یک تصریح قرآنی است و متمکی شده است برای طرفداران تعدد زوجات تا بیشتر از یک زن اختیار نمایند. موضوع ازدواج با کنیزان نیز یک تصریح قرآنی است و باید صورت بگیرد. اما می بینیم که در دنیای جدید، جایی برای کنیز به معنی واقعی آن در خانواده های مسلمان وجود ندارد. اما در همین زمان وقتی می بینیم که در بعضی از خانواده های مسلمان، با زن مانند یک کنیز برخورد می شود، موضوع دیگری است که خود یک عمل ضد اسلامی است. اما می بینیم که صورت می گیرد و مردان این خانواده ها نیز خود را مسلمان می نامند و هیچگاه منکر شریعت اسلامی نیستند. در حالیکه عمل اینگونه مردان با زنان شان، در تقابل و ضدیت با شریعت اسلامی قرار می گیرد.
   عدم وجود کنیز در خانواده های مسلمان در دنیای امروز، در واقع نشان دهنده این واقعیت است که چیزی به نام کنیز در جوامع اسلامی وجود ندارد و این یعنی عدم اجرای بخشی از آیه چهارم سوره سوم قرآن که بر اباحه تعدد زوجات تصریح داشته است. اینجا بخشی از این آیه به یعنی «او ماملکت ایمانکم» عملاً غیر قابل تطبیق در جوامع اسلامی می باشد زیرا وجود خارجی ندارد. و چیزی که وجود ندارد، به صورت عملی منتفی خواهد بود. حالا است که این پرسش اساسی در اینجا مطرح می شود که چرا بخشی از این آیه عملاً در جوامع اسلامی منتفی است و قابل اجرا نمی باشد؟
   روشن است، وقتی کنیزی به معنی واقعی آن در جوامع اسلامی وجود نداشته باشد، ازدواجی هم با او صورت نخواهد گرفت. پاسخ این پرسش واضح است چرا که این سوره در صدر اسلام نازل شده و کاربرد عملی داشته است. زمانیکه داشتن کنیز در خانواده های مسلمان و یا حداقل در بعضی از آنها رایج بوده و این سوره و آیه نیز به همان خاطر نازل شده بودئ. اما حالا چه؟ حالا هزار و چهارصد سال از آن زمان می گذرد و می بینیم که نه تنها بخشی از این آیه که به «اوما ملکت ایمانکم» تصریح دارد، در جوامع امروز قابل اجرا نیست بلکه بخش دیگر این آیه که به «فانکحو ما طاب لکم فی انلساء مثنی و ثلاث و رباع...» تصریح دارد نیز در بسیاری از موارد و شرایط جوامع اسلامی و خانواده های مسلمان، عملاً منتفی است و قابل اجرا نیست.
   پس تعدد زوجات نیز می تواند با گذشت زمان و تغییر شرایط جوامع اسلامی و جهان، تعدیل شده و تا یک زن کاهش یابد. زیرا وقتی بخشی از این آیه در گذر زمان عملاً لغو شده است، کل آن نیز می تواند چنین وضعیتی داشته باشد. از سویی نیز اباحه تعدد زوجات در صدر اسلام یک نوع تصریح محدودیتی بوده است بر رسمی که در گرفتن زن از سوی مردان، محدودیتی وجود نداشت. تا چهارتا زن یک تصریح بوده است و یک محدودیت تا بیشتر از آن صورت نگیرد. اما با گذشت هزاروچهارصد سال از چنین تصریحی، همانطوری که ازدواج با کنیزان بی معنی شده زیرا کنیز، وجود خارجی ندارد، تعدد زوجات نیز می تواند چنین سرنوشتی داشته باشد.
   اما بخش مهمتر این آیه، شرط عدالت است. آنجا که تاکید دارد: «فان خفتم الا تعدلوا فواحده» اگر ترسیدید که مبادا میان همسران متعدد خود نتوانید عدالت و برابری را رعایت کنید، پس یک همسر برگزینید.»(4/3).
   در اباحه تعدد زوجات اگر قرار باشد به عنوان یک تصریح اسلامی قابل عملی شدن در جوامع اسلامی باشد، همه بخش های این آیه به صورت یکسان باید عملی شود. که در این میان شرط عدالت میان همسران متعدد از سوی مرد خانواده یک امر اسلامی است و بر اجرای آن تصریح شده است. در حالیکه کمتر دیده شده است عدالت و برابری میان همسران در یک خانواده اسلامی رعایت شده باشد. در چنین وضعیتی اصل اباحه تعدد زوجات بی اعتبار شده و قابل عمل نیست.
   اباحه تعدد زوجات حتا اگر در شرایط کنونی بنا به ملحوظاتی در بعضی از جوامع اسلامی صورت می گیرد، می بایست فرهنگ آن نیز قبل از عمل چنین ازدواج هایی به وجود آمده باشد. وقتی «یک شوهر، دوخانم خود را به ضرب تیشه به قتل می رساند» در رسانه های همگانی افغانستان به عنوان یک کشور اسلامی، تیتر می شود، ناخودآگاه ذهن انسان را به اباحه تعدد زوجات می برد که این هم نتیجه چنین تصریح اسلامیی که طرفداران خود را دارد. مردی 40 ساله با دو خانم 25 و 18 ساله. زن اولی  این مرد قاتل، سه فرزند داشته و زن دومی او تازه عروس بوده است. مردی که 40 سال سن دارد و زن او 25 ساله با سه فرزند، چرا باید دختر جوان 18 ساله را به عنوان زن دوم اختیار نماید؟ اباحه تعدد زوجات در چنین مواردی است که حقوق زن مسلمان را صریحاً نقض می کند. کدام قانون به چنین مردی اجازه داده است که با داشتن زن جوان و سه فرزند، زن دومی اختیار نماید؟ به نظر می رسد زمان آن رسیده است که در مورد اباحه تعدد زوجات یک بازنگری جدی صورت گیرد. زیرا اباحه تعدد زوجات نمی تواند یک قانون همیشگی در جوامع اسلامی باشد بلکه یک محدودیت در زمان خاص یعنی در صدر اسلام بوده است تا کسی بیشتر از چهارزن نگیرد.

 

آلمان در جنوب نمی جنگد

 

 

   وزیر دفاع آلمان گفته است برلین برنامه ای برای اعزام نیرو به جنوب افغانستان ندارد. اما در همین زمان، آمریکا خواستار اعزام نیروی بیشتر آلمان به افغانستان شده است. در شش سال گذشته تا هنوز آلمان راضی نشده است نیروهایش را برای جنگ به جنوب بفرستد.
   فرانز جوزف یونگ، وزیر دفاع آلمان به خبرنگاران گفته است که سربازان کشورش در عملیات بازسازی مناطق شمالی افغانستان هم چنان به اجرای وظیفه خواهند پرداخت. برای تشویق آلمان از سوی امریکا برای شرکت در جنگ جنوب که مرکزی برای فعالیت های مسلحانه مخالفان مسلح ضد دولت مرکزی درآمده تا حالا نتیجه نداده و هنوز آلمانی ها حاضر نشده اند در روند مبارزه با تروریسم و عوامل داخلی آن، سهم بگیرند.
   امریکا از متحدان خود در ناتو همواره خواسته است برای تامین امنیت در افغانستان و آوردن ثبات، نیروی بیشتری به افغانستان بفرستند. ماه گذشته وزیر دفاع ایالات متحده امریکا از همتای آلمانی اش خواسته بود که هر چه زودتر نیروهایش را به جنوب افغانستان بفرستد. اما به نظر می رسد این پاسخ آلمان از اعزام نیرو به جنوب افغانستان که از سوی امریکا مطرح شده بود باشد.
   اما با تمام فشارهای ایالات متحده امریکا از اعزام نیروی بیشتر به جنوب از سوی متحدان آن ناتو، تا هنوز پاسخ مناسبی در این زمینه وجود نداشته است. در همین زمان قرار است 3500 سرباز جدید امریکایی به شمول 500 واسطه زرهی به زودی وارد افغانستان شوند.
   این شور و اشتیاق امریکایی ها برای اعزام نیروی بیشتر به افغانستان از سوی متحدان ناتو، مورد استقبال خوبی قرار نگرفته و رایزنی ها در این زمینه وجود دارد. اما با این حال تا هنوز متحدان اروپایی ناتو راضی نشده اند برای اعزام نیروی بیشتر به افغانستان اعلام آمادگی نمایند. در این میان آلمان نمی خواهد به مناطق نسبتاً ناآرام کشور در جنوب، نیروهایش را اعزام نماید. در حالیکه چنین تلقین شده است که باید از رشد دوباره تروریسم با جنگ در جنوب جلوگیری نمود.
   اما آیا این می تواند یک واقعیت باشد و با جنگ در جنوب، خطر تروریسم در افغانستان را از بین برد و به سربازگیری تروریسم از میان خیل بیکاران افغانی در پاکستان و افغانستان جلوگیری کرد؟
   در شش سال گذشته، جنگ تقریباً بدون وقفه ادامه داشته است اما دستاوردها در این زمینه چه؟ آیا دستاوردی هم به صورت قابل قبول در این میان وجود داشته است؟
وقتی امریکا از آلمان خواسته است برای تقویت واحدهای رزمی سازمان ناتو در مناطق خطرناک جنوب کشور، نیروی بیشتر به این کشور اعزام کند، پاسخ آلمان منفی بوده است. آلمان در این زمینه دلایل خود را دارد. در حالیکه آقای گیتس، هشدار داده است که اگر نیروهای تحت رهبری ناتو در افغانستان تقویت نشوند، اعتبار خود را از دست خواهند داد.
   اگر چنین استدلالی صحت داشته باشد، چرا در شش سال گذشته به چنین چیزی فکر نشده است؟ اگر قرار باشد موفقیت ناتو در افغانستان و اعتبار آن در این جنگ وابسته باشد، دورنمای صلح در افغانستان نامعلوم خواهد بود. در حالیکه ناتو می توانست با توجه به سازندگی بیشتر در افغانستان و کاستن از هزینه های جنگی و افزایش بودجه سازندگی، در تمام عرصه ها موفقیت هایی داشته باشد. اما می بینیم که چنین نبوده است و با گذشت شش سال، هنوز بیشتر هزینه ها روی جنگ صورت می گیرد و جایی برای سازندگی در سطح کلان وجود ندارد.
   در حال حاضر تعداد محدودی از متحدان ناتو هستند که از جنگ در جنوب سرباز می زنند اما بیساری از کشورهای دیگر ناتو در این جنگ حضور دارند. حال ببینیم دستاورد این کشورها در این جنگ چه بوده است؟ وقتی هنوز با گذشت شش سال دستاوردی در جنگ وجود نداشته است، آینده این جنگ چگونه خواهد بود؟ آلمان دقیقاً درک کرده است که از راه جنگ تنها نمی توان به موفقیت در تامین امنیت و آوردن صلح پایدار دست یافت. مشکل فعلی افغانستان عدم سازندگی در سطح کلان ملی است و اگر هنوز در مناطقی از کشور، جنگ و ناامنی وجود دارد، بیشتر ریشه در عدم سازندگی و توسعه همه جانبه به ویژه توسعه اقتصادی و اجتماعی دارد. تا زمانیکه توسعه بوجود نیاید، صلحی هم وجود نخواهد داشت. صلح زمانی به وجود خواهد آمد که انسان افغانی مشکلی به نام بیکاری، و عدم اشتغال نداشته باشد. تروریسم برای یک جنگ فرسایشی و بی هدف از میان لشکر بیکاران جامعه، سربازگیری می کند.
   تروریسم نیز همین را می خواهد تا جنگ به درازا کشیده شده و حساسیتش را برای کشورهای حامی آن از دست بدهد. در آن صورت، برد از آنها بوده اداره کننده این جنگ خواهند بود. می بینیم که از همین حالا دلسردی میان تعدادی از متحدان ناتو در افغانستان در ادامه جنگ به وجود آمده و به صورت قطع به تعداد مخالفان آن افزوده خواهد شد.
   در چنین وضعیتی ایالات متحده امریکا به عنوان متحد اصلی جنگ با تروریسم در افغانستان، سعی دارد پای آلمان را نیز در این جنگ بکشاند. در حالیکه آلمان به جای جبهه جنگ، عرصه سازندگی را برای ماموریت در افغانستان انتخاب کرده است.
   موفقیت در افغانستان و چیره شدن بر مشکلات، سازندگی افغانستان خواهد بود. افغانستان در گذار از بحران به صلح و ثبات، به سازندگی نیاز دارد. جنگ در دو ونیم دهه قبل از فرایند بن در افغانستان وجود داشته است. اما در شش سال فرایند بن، باید به غیر از جنگ اندیشید و دستاوردهای کلانی در سازندگی داشت تا موفقیت را در آغوش گرفت.
   اما هزینه بیشتر از این روی جنگ، دستاورد های صلح و سازندگی را هم از بین خواهد برد. هزینه ای که در شش سال گذشته روی جنگ در جنوب شده است باور کردنی نیست. وقتی گفته می شود تنها امریکا در پنج سال گذشته 12 میلیارد دالر در قندهار و هلمند هزینه کرده است، بیشتر روی جنگ بوده است تا آوردن صلح. در حالیکه با این مبلغ پول می شد بسیاری از نیارمندی های مردم و کشور را برطرف نموده و صلح را در تمام افغانستان به ویژه در مناطق جنوب وشرق، جایگزین جنگ نمود.

 

سایه های وهم و ترس و روان انسان افغانی

 

   ناملایمات اجتماعی، ذهن و روان انسان را فرسوده و خسته و رنجور می سازد. انسان افغانی در سه دهه گذشته با چنین وضعیتی روبرو بوده است. اما برای رهایی از این وضعیت چه باید کرد؟ برای هر گونه تغییری در جامعه و عوض کردن ذهنیت و روان انسان افغانی از کجا باید شروع کرد؟ آیا می توان روان و ذهنیت انسان افغانی را به دروغ شاد نگهداشت و مثبت ها را به خود او داد؟ مگر یک انسان چقدر گنجایش تحمل ناراحتی های روانی را دارد؟
   جنگ، انفجار، انتحار و هر گونه ناهنجاریهای اجتماعی، سه دهه است که ذهن و روان انسان افغانی را فرسوده ساخته است. هر روز که می گذرد امیدی تازه ای در ذهن و روان انسان افغانی شکل می گیرد و به خود می قبولاند که یک اتفاق نو در کشورش رونما خواهد شد و به نابسامانی و ناهنجاریهای اجتماعی و سیاسی و نظامی پایان خواهد بخشید. اما روزها تکرار می شوند بدون اینکه چیزی تغییر نماید. در چنین وضعیتی است که انسان افغانی کم کم باورش به آینده روشن و عاری از جنگ و خشونت، از بین می رود و احساس می کند وضعیتی که در کشور وجود دارد باید تا آینده ای نامعلومی ادامه داشته باشد.
   آری! سرنوشت انسان افغانی در سه دهه گذشته چنین بوده است و همواره دیگران برای او تصمیم گرفته اند که جنگ و یا آتش بس و یا یک صلح ناپایدار و نامطمئن در کشورش وجود داشته باشد و او به عنوان انسان این سرزمین، حقی اراده تغییری را نداشته باشد. کافی است مصلحت و منافع دیگران حکم کند که جنگ و یا صلحی ناپایدار در این کشور به پیش گرفته شود، در آن صورت همان چیزی خواهد شد که دیگران می خواهند. در این صورت، جایگاه انسان افغانی در کجای این بازی بزرگ قرار خواهد داشت؟
انتظار می رفت آغاز فرایند بن، پایان این وضعیت باشد و انسان افغانی بتواند برای همیش، از دست هر چه ناراتحی های روانی است رهایی یابد، اما با صد دریغ که چنین نشد و هنوز دورنمایی برای برون رفت از این وضعیت، به چشم نمی خورد.
   وقتی از ناراتی های روانی انسان افغانی می گوییم که در سالهای قبل از فرایند بن تا چه اندازه او را رنج داده و بر زندگی او تحمیل شده است، به تحمل این انسان رشک باید برد. اما چه فایده؟ این رنج بردن ها با تمام طولانی بودن آن، به پایان نرسیده و همچنان مایه نگرانی و روان پریشی برای انسان افغانی می باشد.
   در حالیکه در شش سال فرایند بن می شد بر تمام نابسامانی های اجتماعی، سیاسی، نظامی و فرهنگی غلبه کرد و زندگی انسان افغانی رنج کشیده را از نو ساخت و به زخم های بیشمار او مرهم گذاشت. هنوز سایه های وهم و ترس در ذهن و روان انسان افغانی ریشه داشته و دورشدنی به نظر نمی رسد.
   در شش سال گذشته به انسان افغانی تلقین شده است که به صلح بیندیشند و از جنگ فاصله بگیرد. اما آیا در عمل نیز چنین بوده است؟ صلح به عنوان یک گزینه بهتر از جنگ، أر شش سال گذشته به انسان افغانی تلقین شده است و به او گفته شده استکه به چنین صلحی بیندیشد و از جنگ، نفرت داشته باشد. اما کافی است در فاصله ای چند روز آن هم در پایتخت کشور، صدای یک انفجار مهیب، گوشه ای از پایتخت را به لرزه درآورد و ذهنیت و روان انسان افغانی را بار دیگر از صلح منحرف ساخته و به جنگی که هنوز سایه های ترس آور آن در ذهن و روان او از سی سال گذشته لانه کرده است بکشاند.
آری! هنزو با گذشت شش سال از عدم تحقق یک صلح پایدار، در مناطقی از کشور، جنگ زبانه می کشد و حتا در پایتخت، انفجار، آرامش روحی و روانی انسان افغانی را به بازی گرفته است. درچنین وضعیتی چگونه می توان به صلحی امیدوار بود که جنگ، تهدیدی برای آن می باشد.
   انفجار و انتحار، هنوز در بسیاری از مناطق کشور به ویژه کابل هر هفته و هر روز، قربانی می گیرد و تمام این ها ذهن و روان انسان افغاین را تهدید می کند. این وضعیت تا چه زمانی می تواند ادامه داشته باشد؟ آیا پایانی برای آن متصور است؟ انسان افغانی، صلح را از چه کسانی باید مطالبه نمایند؟ جنگ و صلح در دست کیست، انسان افغانی و یا تصمیم گیرنده هایی از فراسوی مرزها؟
   به نظر می رسد جنگ و صلح در اختیار انسان افغاین نیست و او این صلاحیت و حق انتخاب را ندارد که کدام را چگونه و در چه زمانی انتخاب و یا رد نماید. اما اینطور نیست و انسان افغانی این حق انتخاب را دارد تا آنچه می خواهد برگزیند، جنگ و یا صلح؟ تنها چیزی که می تواند به عنوان یک اصل در اینجا وجود داشته و به کار برده شود، خواسته و اراده آن چیزی است که باید وجود داشته باشد، جنگ و یا صلح؟
   انسان افغانی با گذشت بیش از سه دهه جنگ و بحران و با گذشت شش سال از فرایند بن، باید واقعاً یکی از این دو را انتخاب نماید، جنگ و یا صلح؟ وقتی کسانی به نام طالب و یا هر مخالف مسلح حدیگری در برابر ولت می جنگد، حملات انفجاری و انتحاری انجام می دهد، قبل از اینکه به یک گروه و یا سازمان خارجی وابسته باشد، انسان افغانی است. این انسان افغانی باید تکلیفش را با خود، جامعه، مردم و خدایش روشن نماید که به راستی جنگ می خواهد یا صلحح؟ یک گروه و یا یک عده ای خارجی، نمی تواند برای یک ملت تصمیم بگیرند. وقتی مردم افغانستان به عنوان انسان های این سرزمین، صلح می خواهند تا روان سالم و آرامی داشته و نفرت شان را با هر گونه جنگ و خشونت، اعلام می دارند، دولت افغانستان و جامعه جهانی با خلاف این روند مبارزه جدی نمایند.

 

در 1378 هم از همین حالا وابسته ایم

 

   در شش سال گذشته که شاهد تحقق فرایند بن در افغانستان بوده ایم؛ بیشتر از نصف بودجه عادی سالانه کشور، از کمک های جامعه جهانی تامین شده است. شش سال در واقع با چنین وضعیتی گذشته است بدون اینکه دورنمای روشنی در رشد اقتصادی کشور وجود داشته باشد. انوارالحق احدی، وزیر مالیه در همین زمینه گفته است: «برای تکمیل بودجه عادی افغانستان در سال آینده هم این کشور به کمک های خارجی نیازمند خواهد بود.»
   او به صورت دقیق گفته است «بودجه عادی سال 1387 در حدود 1 ممیز 3 میلیارد دالر پیش بینی شده است. ایشان ههمچنان گفته است «33 درصد بودجه عادی افغانستان از کمک های خارجی تمویل می شود.» همچنان بودجه عادی سال آینده ده و نیم درصد نسبت به بودجه امسال افزایش یافته است. 67 درصد این بودجه را عواید داخلی تشکیل می دهد و بقیه آن از کمک های خارجی تکمیل خواهد شد.
   همه چیز از قبل روشن بود. تا زمانی که برنامه ای اقتصادی در سطح کلان ملی وجود نداشته باشد به صورت طبیعی رشدی هم در اقتصاد بیمار کشور وجود نخواهد داشت. فراموش نکنیم که در سال آینده خورشیدی نیز کمتر از نصف بودجه سالانه کشور نیازمند کمک های خارجی می باشد و تنها شاهد ده و نیم درصد افزایش بودجه در سال آینده هستیم، در حالی که نیاز کشور به سازندگی در زمینه های مختلف، بیشتر از این هاست و می طلبد میزان بودجه عادی کشور در سال آینده به مراتب بیشتر از اینها می بود. اما می بینیم که چنین نشده است و با تمام نیاز کشور به سازندگی، بودجه در نظر گرفته شده برای سال آینده، رقمی نیست که بتواند پاسخی به زمینه های سازندگی در افغانستان باشد.
   این وضعیت بودجه عادی کشور است در حالی که بودجه اضافی آن تماماً از کمک های خارجی تامین خواهد شد و معلوم نیست چه رقمی برای آن در نظر گرفته شده است؟ وقتی تولیدات داخلی عملاً غیر فعال باشد و برنامه ای هم برای فعال شدن و رشد آن در سطح کلان ملی وجود نداشته باشد، وابستگی کشور به خارج حتا در بودجه عادی سالانه هم وجود خواهد داشت.
   وزیر مالیه می گوید: «عواید داخلی ما در حدود 887 میلیون دالر خواهد بود که این 67 درصد بودجه ما را تشکیل می دهد. یعنی حتا 33 درصد بودجه ما از کمک های خارجی تمویل خواهد شد.» وزیر مالیه همچنان در  مورد توسعه گفته است که : «بودجه توسعه ای ما 1388 میلیون دالر می شود. این البته بودجه نو است. ما توقع داریم که از سال گذشته هم یک مقدار پول باقی خواهد ماند که هنوز مصرف نشده و به این بودجه افزوده خواهد شد.»
   اما همانطوری که شاهد هستیم در شش سال گذشته، وضعیت توسعه همه جانبه کشور، رضایت بخش نبوده و هنوز مشکلات زیادی در این زمینه وجود دارد که برای رسیدن به وضعیت مطلوب، نیاز به هزینه و وقت بیشتری خواهد بود. وزارت مالیه در همین باره گرفته است که «در حال حاضر وزارت مالیه افغانستان به دلیل نداشتن پول کافی نمی تواند تمامی پروژه های پیشنهادی دیگر وزارت خانه ها را بپذیرد.» موضوع دیگر که غیر از توسعه در بودجه عادی سال آینده از سوی وزارت مالیه مورد محاسبه قرار گرفته است، معاش جدید کارمندان اداره های دولتی می باشد.
   اما به صورت مشخص، معاش کارمندان دولت از 80 تا 650 دالر در ماه خواهد بود.
با تمام اینها بحث توسعه و معاش جدید دو موضوعی است که در بودجه عادی سال آینده بازتاب بیشتری داشته و نیاز به بررسی بیشتری نیز خواهد داشت. اما هنوز روشن نیست که پارلمان در مورد بودجه عادی سال آینده چگونه برخورد خواهد کرد؟ باید دید که میان وزارت مالیه و پارلمان تا چه اندازه هماهنگی و اتفاق نظر در مورد بودجه در نظر گرفته از سوی وزارت مالیه برای سال 1387 خورشیدی وجود خواهد داشت؟

 

غار نشینی در هزاره سوم

 


    آیا می توان باور کرد در هزاره سوم، هنوز همانند عصر حجر، غارنشینی وجود داشته باشد؟ کجا است این غارنشینان، این انسان هایی دورمانده از تمدن؟ در کجای از جغرافیای جهان، انسان هایی را می توان یافت که همانند انسان های اولیه در غار زندگی کنند؟ اما باید پذیرفت که چنین چیزی واقعیت دارد. آری! هنوز غارنشینی وجود دارد و این غارنشینان، این انسان های دورنگهداشته شده از پیشرفت روز، در غارهایی برای زنده ماندن تقلا می کنند که شاید در عصر حجر معمول بوده و در دنیای امروز، بیشتر به یک افسانه و واقعیت تاریخی شباهت دارد تا یک واقعیت عینی.
   اما باید اعتراف نمود و پذیرفت که تمام اینها در دنیای امروز و در کشوری به نام افغانستان به عنوان یک واقعیت انکار ناپذیر وجود دارد. بامیان در قلب افغانستان با چنین واقعیت تلخ و دردناکی روبرو است و به نظر می رسد ناقوس دموکراسی غربی و حقوق بشر، هنوز به این منطقه از جهان نواخته نشده و به اجرا درنیامده است. دموکراسی و حقوق بشری که در شش سال گذشته گوش انسان افغانی را پر کرده است بدون اینکه حتا الفبای آن در این منطقه از افغانستان که زمینه تطبیق آن بوده است، تمرین شده باشد.
   وقتی «مغاره نشینان از مواد سوخت مستفید شوند» تیتر رسانه های همگانی می شود، تعدادی از دولتمردان شاید به خود ببالند که چنین سخاوتی به خرج داده اند و ساعت ها و روزها مست این سخاوت شان باشند و به مغاره نشینان مهد یک تمدن فخر بفروشند و منت بگذارند که چنین سخاوتی در حق شان کرده اند. اما این سخاوت دولت و یا یک نهاد خیریه آن را چگونه باید تغییر کرد؟
   وقتی اعلام می شود «برای 450 خانواده مغاره نشین که در اطراف مجسمه های مخروبه بودا و چند منطقه دیگر مرکز بامیان زیست دارند، ذغال سنگ کمک شد، اما ده ها تن دیگر این توزیع را ناعادلانه خواندند» و در همین زمان گفته می شود که «مجموعاً بیش از سه هزار مغاره در مرکز بامیان وجود دارد و صدها خانواده در بیش از پنجصد مغاره به شکل بدوی زندگی می کنند و سرمای شدید زمستان سه هفته اخیر در بامیان باعث هلاکت بیش از 14 تن و صدها راس مواشی گردیده است، به عمق فاجعه پی می بریم.
   چرا همه چیز در بامیان و چرا در اطراف مجسمه های مخروبه بودا؟ مگر بودا چه می خواست، فلاکت انسان یا عزت آن؟ می گذریم از اینکه بودا چه می خواست و چگونه زیست.
اما این مردمی که سه تمدن زرتشتی، بودایی و اسلامی را تجربه کرده و سرانجام اسلام را به عنوان دین همیشگی شان برگزیده است چرا باید چنین تحقیر شوند؟ مگر این مردم چه گناه بزرگی مرکتب شده اند که چنین باید تاوان بدهند و در قرن بیست و یک و هزاره سوم، همانند انسان عصر حجر در مغاره ها و به دور از تمدن شهری زندگی کنند؟
بودای که بش از سه هزار سال ایستاده بود و شاهد جنگهای خونین و قتل عام های بی شماری در این مدت بود چرا به یکباره آن هم در عصر اطلاعات و تکنولوژی و فکر، فرو ریخت و دیگر سربلند نکرد؟ مگر بودا از شرم فرو ریخت؟ بودا شاهد چه بی عدالتی هایی در سرزمینش بود که چنین آرام و با وقار فرو ریخت و به خواب ابدی رفت؟
   آری! بودا شاهد همه چیز بود، آنچه امروز نیز وجود دارد. هزاران مغاره در اطراف بودا در مرکز بامیان که روزگاری پایتخت امپراتوری کوشانیان و مهد چند تمدن بزرگ بشری بوده است. اما سرزمین پرافتخار دیروز و امروز، در حال حاضر ویرانه ای بیش نیست و از شهر که از ویژگی های تمدن امروزی بشر است، محروم می باشد. بودا شاید به خاطر همین فرو ریخت؟ اما نه، بودا از بی شرمی شماری از انسان ها فرو ریخت، انسان هایی که به پندار خودشان، کفری را از میان برداشته اند. اما باید دید کفر در ویرانی است یا آبادی، در شعار است یا آبادی، در شعار است یا عمل، در ریا است یا خلوص، در خیانت است یا صداقت؟
   و حالا باید به فکر مغاره های اطراف بودا بود تا این بار واقعاً از شرم فرو نریزند. هیچ تدابیر پیشگیرانه ای در این زمینه وجود ندارد و هر لحظه انتظار می رود شاهد وقوع یک تراژدی انسانی در مغاره های بامیان نباشیم. چه کسی و یا چه مرجعی مسوول رسیدگی به وضعیت تقلای غارنشینان مغاره های بامیان برای زنده ماندن است؟ مرکز و یا مسوولان محلی؟ و یا هر و؟ بدون شک، هم مرکز و هم مسوولان محلی مانند والی و دیگر مسوولان ولایتی، مسوول رسیدگی به وضعیت اسفبار انسان بامیانی است تا از مرگ حتمی نجات یابد.
   گاه گفته می شود مشکل بامیان به دولتزنی برمی گردد که در راس مقام اجرایی این ولایت قرار دارد. اما آیا براستی چنین است؟ مگر مشکل بامیان به عنوان یک ولایت، چند ساله است که چنین قضاوتی باید کرد. واقعیت این است که این موضعگیری وقضاوت، کار رقبای سیاسی والی فعلی بامیان می باشد و همخوانی زیادی با واقعیت های موجود در این ولایت ندارد.
   تا زمانیکه برای بامیان به عنوان یک ولایت، سهمی عادلانه در سازندگی در نظر گرفته نشود، مشکل این ولایت برطرف نخواهد شد. حال در راس مقام اجرایی آن زن باشد یا مرد، فرق زیادی نمی کند. همه چیز بستگی به این دارد که مرکز چگونگی درباره بامیان می اندیشد و کسانیکه همیشه دم از وفاداری به مردم این ولایت می زنند، در عمل چه کاری برای این مردم انجام خواهند داد.
   بامیان به عنوان یکی از ولایت های قدیمی با جاذبه های خوب توریستی و ارزآور برای دولت و بخش خصوصی، می تواند با سازندگی، منبعی درآمد خوبی برای اقتصاد مردم و کشور باشد. اما مشکلات این ولایت تا آنجا گسترده است که نمی توان آماری برای آن ارایه کرد.
   در حالیکه بسیاری از ولایت های دیگر حداقل در شش سال گذشته با استفاده از کمک های جامعه جهانی ساخته شده است. هرات، قندهار، بلخ، ننگرهار و بسیاری از ولایت های دیگری که جایگاه آنها به مراتب پایین تر از بامیان باستان است در شش سال گذشته، کمک هایی را در زمینه سازندگی دریافت کرده اند، اما بامیان با تمام افتخارات تاریخی و اهمیتی که در جغرافیای افغانستان، منطقه و جهان دارد، هنوز با گذشت شش سال، همچنان یک مخروبه باقی مانده و شرم آور آدم می آید که از آن به عنوان یک ولایت نام ببرد. اما زمان آن رسیده است که بامیان باستان را باید ساخت و از نو افتخارات تاریخی گذشته اش را به آن برگرداند.
   این حق طبیعی بامیان و مردم آن است تا سهمی عادلانه از کمک های جامعه جهانی برای سازندگی ولایت شان به دست آورند. باید به پایان نابرابری های اجتماعی اندیشید و با هرگونه تبعیض مبارزه کرد و به تفکر برتری طلبانه پایان داد.

 

آنجا که فقر، ایمان را می برد

 

 

   داستان فقر و بیچارگی انسان افغانی در دهه هفتاد خورشیدی، هنوز از یاد و خاطره ها زدوده نشده، آن روزهایی که پدر، کودکش را می فروخت تا دیگر اعضای خانواده زنده بمانند، زن، خودش را می کشت تا آبروی خانواده اش با تجاوز به او لکه دار نگردد و وضعیتی غریبی بود در کشور و پایتختی که به حکومت های کوچک تبدیل شده بود. آری! آن روزها هم گذشت اما فقر از بین نرفت و میراث داران فقر، بیشتر از گذشته فقیر شدند و عوامل آن، ثروتمند تر از گذشته.
   همه چیز بادآورده بود، هم فقر و هم ثروت های کلان. فقر نصیب یک ملت شد اما ثروت، در انحصار عده ای خاص قرار گرفت. حتا با سرازیر شدن میلیاردها دالر به کشور، بازهم چیزی زیادی تغییر نکرد و فقر به عنوان یک میراث و دستاورد سه دهه جنگ، همچنان باقی ماند و بر زندگی انسان افغانی تحمیل شد.
   در چنین وضعیتی است که بعد از شش سال شعار سازندگی، این بار مادر، کودکش را می فروشد آنچه در دهه هفتاد خورشیدی اتفاق افتاده بود و همه از هم بیگانه شده بودند و مانند دشمنان قسم خورده و خونی، مرگ یکدیگر را آرزو می کردند. وقتی زنی کودک چهار ماهه اش را می فروشد، انسان احساس می کند همه چیز تمام شده است و این یعنی پایان انسانیت و منع ارزشها. کی باورش می شود که مادری حاضر می شود کودک چهارماهه اش را به مبلغ 500 افغانی بفروشد. یعنی ارزش یک انسان 500 افغانی یا معادل آن 10 دالر. این یعنی نهایت فقر و فلاکت انسان افغانی. انسانی که به باور خودش با نام و عنوان جهاد، جنگیده است و هنوز نیز در مناطقی از کشور او، جنگ با همان ذهنیت جهاد، جریان دارد. جنگی که از دستاوردهای آن، فقر، آوارگی، ویرانی، کودک فروشی و حتا خود فروشی بوده است. آدم بعضی وقت ها حیران می ماند که افتخارات این جنگ ها در کجای آن بوده است؟ افتخاراتی که با آب و تاب از آن نام برده می شود، مگر اینکه بدبختی یک ملت، افتخار باشد برای عوامل آن.
   کودک فروشی نیز در همین راستا می تواند مورد بررسی قرار گیرد. چگونه مادری حاضر می شود کودک خردسالش را به مبلغ بسیار ناچیزی به فروش برساند به خاطری که تلف نشود و با پول آن شکم خود و شوهر و دو فرزند دیگرش را سیر نماید. چه آمده است بر سر انسان افغانی که در قرن بیست و یک و هزاره سوم، چنین کنشی از او سر می زند؟ آیا انسانیت از این سرزمین رخت بربسته است؟ انسان این سرزمین را چه شده است که با خود چنین می کند؟ آیا دیگر ایمانی وجود ندارد در این سرزمین تا انسان های آن را هدایت کند؟ آیا اینجا همان مثل معروف مصداق پیدا کرده است که وقتی فقر از در وارد شود، ایمان از پنجره فرار می کند؟
   اینها همه نیاز به کالبد شکافی دارد تا به ماهیت کنش انسان افغانی که از بی ایمانی سرمی زند پی برد. اما یک چیز در این میان روشن است و آن اینکه در بیچارگی انسان افغانی، عوامل زیادی نقش دارد. وقتی یک مادر کودک چهارماهه اش را می فروشد او با این عمل، زندگی پنج نفر دیگر را چند روزی بیمه می کند. او که سه کودکش به اثر سرمای شدید تلف شده اند, نمی خواهد سه کودک دیگرش نیز به سرنوشت آنها دچار شود. این زن 26 ساله از هر دو پا شل است و شوهر 40 ساله اش که مریض است و توان کارکردن ندارد.
   چهارده سال تفاوت سنی میان یک زن شل و مردی که مریض است و هر دو توان کارکردن ندارند، در چنین وضعیتی روحی و جسمی و فقر شدید و بیکاری و بی سرپناهی، شش فرزند دارند که سن آنها از ده ساله تا چهار ماهه است. چرا این همه فرزند؟ اگر قبول کنیم که خداوند، اول عقل انسان را از او می گیر و بعد جان او را، آیا می تواند یک واقعیت باشد؟ اما نه، چنین نیست. خداوند به تمام انسان ها به یک اندازه عقل و هوش و خرد داده است اما اینکه هر انسان تا چه اندازه از آن استفاده می برد متفاوت است.
   انسانها آنطوری زندگی می کنند که اندیشه دارند. این اندیشه را خداوند به عنوان یک موهبت الهی به او داده است و به یک اندازه هم داده است. اما اینکه چگونه و تا چه اندازه از این موهبت خدادادی استفاده نماییم، زندگی ما را می سازد و شکل واقعی به آن می دهد. اینها همه به خود انسان برمی گردد، آری! به خود انسان. این انسانها هستند که چگونه می اندیشند و چگونه زندگی می کنند. انتخاب در دست خود آنهاست. زندگی خوب و مرفه و یا زندگی با مشکلات و تحمل رنج همیشگی. اما آنچه به جامعه مربوط می شود و به صورت مشخص به دولت و بخش های خصوصی، توسعه همه جانبه است و فراتر و مقدم تر از آن توسعه انسانی.
   وظیفه و مسوولیت دولت افغانستان و بخش خصوصی نیز دقیقاً فراهم نمودن همین زمینه ها در جامعه است تا انسان افغانی، بیشتر از این در باتلاق رنج و درد و بیچارگی و فقر، دست و پا نزند. این انسان نیز مانند ملل دیگر حق دارد در رفاه و ثروت و با استفاده از مزایای توسعه همه جانبه زندگی کند. اما تا زمانیکه فقر، دست از سر او برندارد، رویای یک زندگی خوب و حتا متوسط و معمولی، دست نیافتنی خواهد بود و انسان افغانی در تمام عمر خود در پی لقمه نانی خواهد بود تا شکم خود و خانواده اش را که به رسم و سنت افغانی، پرجمعیت خواهد بود سیر نماید.
   اما انسان افغانی نمی تواند به امید دولت و بخش خصوصی در سیستم بازار آزاد اقتصادی بنشیند تا برای او کاری را انجام دهد. او باید خود از جایی شروع کند و زندگی اش را بسازد. قرار نیست زندگی او خارج از اندیشه و رویای او ساخته شود. زندگی خوب یعنی برداشت خوبی ها از زندگی روزمره و آنچه در اطراف ما وجود دارد و به عنوان یک واقعیت، خودش را در جامعه قبولانده و یا قبول شده است.
   اقتصاد جامعه همیشه راه خودش را می رود و جوامعی که در این زمینه موفق هستند که موفقانه عمل می کنند. وقتی در افغانستان حداقل در شش سال گذشته اقتصاد بازار آزاد با زور شرکت های چند ملیتی خارجی تحمیل شده است بدون اینکه زمینه های آن از قبل ایجاد شده باشد. دستاورد آن فقری است که در شش سال گذشته خودش را بر این کشور تحمیل کرده است. اما انسان افغانی با تمام اینها می تواند زندگی اش را آن طوری که می خواهد بسازد. اقتصاد خانواده، نقش زیادی روی اقتصاد جامعه نیز دارد. وقتی اقتصاد خانواده خوب نیست و معاش پایین و یا بیکاری شدید، یکی از راه های اساسی برای مقابله با آن و دست یافتن به اقتصاد خوب در خانواده، آوردن فرزند کمتر است. فرزند کمتر می تواند پدر و مادر را به اندیشیدن خوب وارد دارد و زندگی خوبی برایشان فراهم نماید. در حالیکه داشتن فرزندان بیشتر در جامعه ای که فقر بیداد می کند و بیکاری به اوج خود رسیده است و کار، تنها در اختیار انجوها و استخدام در شرکت های دولتی و خصوصی و ادارات دولتی، بر اساس رابطه ها است، یک مصیبت خواهد بود.
   خانواده های افغانی باید یاد بگیرند که فرزند کمتری داشته باشند تا زندگی بهتری در انتظار شان باشد. اما در وضعیتی که فقر، بیکاری، مریضی و بسیاری از مشکلات دیگر بر بسیاری از خانواده های افغانی سایه افکنده است، داشتن فرزند بیشتر، یک دیوانگی محض است. در چنین وضعیت، بیشتر از آنکه دولت و جامعه مقصر باشد، خود افراد به عنوان سرپرست خانواده ها مقصر هستند. این ذهنیت باید اصلاح شود تا بشیتر از این شاهد مسخ انسانیت و سقوط ارزشها در جامعه نباشیم.

 

ماموریتی که ناتمام ماند

 

 

   لرد پدی اشداون، نماینده ویژه سازمان ملل متحد در امور افغانستان، قبل از اینکه پایش به افغانستان برسد از ماموریتی که به او محول شده بود سرباز زد. اشداون گفته است از ماموریتی که دولت افغانستان با او همکاری نکند منصرف شده است. این اولین باری است که دولت افغانستان در برابر یک مامور سازمان ملل متحد این چنین موضع گرفته و نحوه ماموریت و اختیارات او را زیر سوال برده و اعتراضی نموده است.
   براستی چه چیزی در نحوه ماموریت لرد پدی اشداون و اختیارات او بوده است که نارضایتی دولت افغانستان را در پی داشته است؟ اشداون که سیاستمدار و دیپلومات کار کشته انگلیسی می باشد، کارنامه ماموریت سازمان ملل متحد در منطقه اسکاندیناوی و به صورت مشخص در صربستان و بوسنی هرزگوینا داشته است.
   کارشناسان مسایل افغانستان گفته اند که وضعیت افغانستان با محل سابق ماموریت اشداون متفاوت است و حتا اگر او در ماموریت قبلی اش موفق بوده باشد دلیلی نخواهد بود که از عهده ماموریت جدید به خوبی برآید. اما مخالفت های دولت افغانستان با اختیارات نماینده جدید سازمان ملل متحد در امور این کشور، دولت ایالات متحده امریکا از لرد پدی اشداون و ماموریت او حمایت نموده و نقش او و چنین ماموریتی را برای وضعیت فعلی افغانستان، مفید دانسته است.
   جورج دبلیو بوش، رییس جمهور ایالات متحده امریکا استدلال نموده است که میان افغانستان و جامعه جهانی، به یک هماهنگ کننده قوی ضرورت است که اشداون می تواند از پس این ماموریت برآید. اگر موضوع، تنها همین باشد، این استدلال به جا خواهد بود و افغانستان برای گذار از وضعیتی بحرانی به یک صلح پایدار و نهادینه شدن در سطوح مختلف جامعه، به یک هماهنگ کننده قوی و در عین حال پرتلاش و دلسوز به جامعه و مردم افغانستان ضرورت دارد. در این صورت نقش سازمان ملل متحد می تواند بسیار با اهمیت و برجسته باشد. دولت افغانستان نیز همیشه همین را می خواسته است که حضور جامعه جهانی در افغانستان، تایید سازمان ملل متحد را با خود داشته باشد تا وجهه ملی و بین المللی آن حفظ شده و زیر سوال نرود. حال چه مرجعی بهتر از سازمان ملل متحد که چنین مسوولیت سنگین و در عین حال با اهمیت را به عهده بگیرد. اما چرا همه چیز قبل از شکل گیری یک روند جدید و خوب که همیشه خواسته افغانستان بوده است تا این کشور به سوی صلح واقعی گام بردارد، در همان آغاز، عقیم ماند و به سرانجام نرسید.
   واقعاً پشت قضیه اشداون، این نماینده ویژه جدید سازمان ملل متحد در امور افغانستان چه چیزی وجود داشته که دولت افغانستان را به چنین واکنشی واداشت؟ به نظر می رسد تا اینجای موضوع، دولت افغانستان توانسته است نظر سازمان ملل متحد را در این باره جلب نموده و تفهیم نماید که افغانستان قیم نمی خواهد.
   اما آیا واقعاً چنین بوده است و لرد پدی اشداون به عنوان نماینده ویژه سازمان ملل متحد در امور افغانستان می خواست در قضایای افغانستان مانند یک قیم عمل کند؟ آیا اختیارات در نظر گرفته شده برای اشداون، فراتر از اختیارات امریکایی ها و انگلیسی ها در افغانستان بوده است؟ با تمام اینها اشداون به عنوان نماینده ویژه سازمان ملل متحد در افغانستان، حاضر نشد ماموریت خودش را در افغانستان انجام دهد و از خیر چنین ماموریتی گذشت.
   پرسشی که اینجا مطرح می شود این است که آیا این موضوع تاثیری منفی بر روابط افغانستان با سازمان ملل متحد نخواهد گذاشت؟ بیاییم این را بپذیریم که افغانستان در وضعیت فعلی به شدت به همکاری خوب سازمان ملل متحد با این کشور ضرورت دارد و اگر قرار باشد چنین همکاری یی میان دو طرف وجود داشته باشد، یکی از زمینه های آن، وجود اعتماد میان آنها می باشد.
   حال با توجه به وضعیتی که در روابط میان افغانستان و سازمان ملل متحد پیش آمده است، دورنمای همکاری مشترک دو طرف چگونه خواهد بود و چه اتفاقی در این زمینه خواهد افتاد؟ در مورد اشداون، چه نکته برجسته ای وجود داشته است که دولت افغانستان را به واکنش در برابر آن واداشت و منجر به لغو این ماموریت شد؟ آیا واقعاً برای اشداون نقش قیم برای افغانستان در نظر گرفته شده بود؟ اگر چنین بوده است آیا افغانستان در حال حاضر واقعاً به قیم نیاز دارد؟ اینجا این پرسش مطرح می شود که افغانستان به عنوان یک کشور مستقل، به قیمی مانند سازمان ملل متحد نیاز دارد؟ آیا سازمان ملل متحد به این باور نرسیده است که افغانستان نمی تواند نقش این سازمان را به عنوان یک قیم بپذیرد؟
   مگر تا حالا نقش سازمان ملل متحد در افغانستان چگونه بوده است؟ مگر غیر از این است که تا حالا نیز سازمان ملل متحد نقش یک قیم را در امور افغانستان داشته است؟ وظایف و مسوولیت زیر مجموعه های سازمان ملل متحد مانند یوناما، کمیساری پناهندگان، یو ان دی پی و غیره در افغانستان چگونه بوده است؟ نظارت بر انتخابات ریاست جمهوری و پارلمان و حتا رد و یا صلاحیت کاندیداها، از سوی یوناما، چگونه می تواند تفسیر شود؟
   بیاییم واقعاً از این ها بگذریم. به نظر می رسد ما یعنی مردم افغانستان هنوز به چنین چیزی ضرورت داریم. وقتی حدود پنجاه هزار نیروی خارجی در افغانستان حضور دارند، این حضور گسترده نظامی را چگونه می توان تفسیر نمود؟ مگر غیر از این است که ما افغان ها با هم نجنگیم؟ ما در دهه هفتاد خورشیدی بی تفاوتی سازمان ملل متحد را در افغانستان دیدیم و حالا در دهه هشتاد خورشیدی، نقش فعال این سازمان را نیز در امور افغانستان می بینیم. در دهه هفتاد خورشیدی استدلال ما این بود که بی توجهی سازمان ملل متحد و غرب به افغانستان، باعث چنین وضعیت اسفباری در کشور شد. اما در دهه هشتاد خورشیدی، همه چیز تغییر کرد و شاهد توجه جامعه جهانی و در راس آن ملل متحد در افغانستان بودیم. تا حال با گذشت شش سال از فرایند بن و نقش موثر سازمان ملل متحد در امور افغانستان، مورد جدیی پیش نیامده بود که منجر به موضعگیری دولت افغانستان در برابر این سازمان شده باشد. اما چه اتفاقی افتاد که به یکباره همه چیز تغییر کرد و شاهد واکنش جدی دولت افغانستان در برابر این سازمان بودیم.
   همزمانی انتخاب لرد پدی اشداون به حیث نماینده ویژه سازمان ملل متحد در امور افغانستان با نشست مجمع اقتصادی در داووس سویس، می تواند ربطی با هم داشته باشند؟ انتقاد شدید حامد کرزی، رییس جمهور افغانستان از عملکرد نیروهای بریتانیایی در هلمند، واکنش شدید دولت بریتانیا را در پی داشت. از سویی نیز لرد پدی اشداون، یک سیاستمدار و دیپلومات کهنه کار انگلیسی است. حال باید این نظریه را مطرح کرد که میان سیاست نیروهای بریتانیایی در هلمند که انتقاد حامد کرزی را به دنبال داشت و انتقاد به اختیارات اشداون، که یک انگلیسی است آیا می تواند رابطه ای وجود داشته باشد؟

 

توسعه انسانی، راهکارها و چالش ها

 


   پایان رنج انسان افغانی در هزاره سوم، تحقق توسعه انسانی خواهد بود. این می تواند به عنوان یک دورنمای مثبت در روند توسعه انسانی در افغانستان مطرح باشد. اما تحقق چنین روندی به سادگی ممکن نخواهد بود و نیاز به سرمایه گذاریی کلانی خواهد داشت. آموزش و پرورش مطلوب، بخش بزرگ و مهمی از توسعه انسانی را تشکیل می دهد. از این رو، هزینه روی آموزش و پرورش، تحقق روند توسعه انسانی را سرعت خواهد بخشید.
   ضرورت 2 میلیارد دالر برای زیربناسازی آموزش و پرورش که از سوی وزارت معارف اعلام شده است با توجه به اهمیت موضوع، پول کلانی نیست و باید فراهم شود حتا اگر از هزینه های دیگر برای تحقق این طرح، کسر شود. در وضعیتی که تنها در شهر کابل بیش از شش صدوپنجاه هزار دانش آموز از نبود تعمیر مکاتب رنج می برند و در حال حاضر تا حدودی این مشکل مرفوع شده، ادامه این روند می تواند به رفع تمام مشکل در این زمینه بینجامد.
   گذار از بحران و رسیدن به توسعه همه جانبه، بدون توجه به توسعه انسانی، کمتر عملی خواهد بود. از سویی نیز جامعه مدنی و توسعه به ویژه توسعه انسانی رابطه تنگاتنگی با هم داشته و نمی توان یکی را از دیگری تفکیک کرد. فرناندو کاردوسو (Fernando Henrique Cardoso) ، جامعه شناس برجسته ی برزیلی که در دهه 1990 طی دو دوره متوالی ریاست جمهوری این کشور و در اوایل دهه اول 2000، رییس کمیته دبیرکل سازمان ملل پیرامون جامعه مدنی بوده است، در پاسخ به این پرسش که «به نظر شما، چه رابطه ای بین جامعه ی مدنی و توسعه وجود دارد؟ گفته است: «ارزش هایی که به طور تاریخی شالوده های پذیرش و استقبال از جامعه مدنی بوده اند مانند حاکمیت قانون و آزادی، به هیچ وجه با هدف و تلاش برای توسعه بی ارتباط نیسند. ما باید رویکردی فراگیرتر به انگاره ی توسعه اتخاذ کنیم، درست همان طوری که آمارتیاسن، مفهوم توسعه انسانی خود را مطرح کرد و اخیراً به وسیله سازمان ملل تایید شده است. توسعه به نحوی معرفی می شود که محدود به رشد اقتصادی نمی شود بلکه دربرگیرنده تعداد زیادی شاخصی است که به نحوی به رفاه انسان مرتبط می شوند نظیر آموزش و پرورش و صحت. یک جامعه مدنی سالم و تحصیل کرده، یک شاخص معتبر و قابل اتکاء توسعه است.
   تا زمانیکه انسان یک جامعه به رفاه اجتماعی نرسد، صحبت از هر گونه دستاورد در سطح ملی بیهوده خواهد بود. این وضعیت در افغانستان، بیشتر محسوس است و در شش سال گذشته با تمام وقت و هزینه ای که صرف بازسازی و نوسازی شده است ، هنوز تا رسیدن به توسعه انسانی و فراتر از آن به توسعه همه جانبه، زمان زیادی لازم خواهد بود. اما توسعه انسانی زمانی می تواند به عنوان یک اصل در جامعه مطرح و جدی گرفته شود که اهمیت آن برجسته شده باشد. آنچه در حال حاضر افغانستان از آن رنج می برد، عدم توسعه است اما توسعه انسانی، در این میان نقش برجسته تر در مقایسه با دیگر توسعه ها دارد و باید به همان اندازه جدی نیز گرفته شود.
   آموزش و پرورش می تواند به عنوان زیربنای اساسی توسعه انسانی به شمار آید که متاسفانه با توجه به اهمیت آن، جدی گرفته نشده است. اما با تمام اینها در مواردی در شش سال گذشته شاهد حرکت هایی از سوی وزارت معارف در بخش آموزش و پرورش بوده ایم که می تواند در صورت ادامه آن و تبدیل شدن به یک روند پایدار، به تحول در عرصه آموزش و پرورش و در نهایت به توسعه انسانی ختم شود.
   مکتب اسزی، پایه های آموزش و پرورش می باشد که تا حدودی جدی گرفته شده است. ساختن حداقل 30 باب مکتب برای هر ولایت، امیدواری های زیادی را به وجود آورده است. این می تواند به عنوان یک حرکت خوب در سطح ملی مطرح باشد. اما این به تنهایی کافی نیست و توسعه انسانی، راهکارهای دیگری نیز دارد که آموزش و پرورش، روند توسعه انسانی را در جامعه سرعت بخشیده و به تحقق آن کمک خواهد کرد.
   در سال های اخیر، حدود هشت صدهزار دانش آموز جدید همه ساله وارد مکتب می شوند که این رقم درشت دانش آموز، هر سال به استادان جدید نیز ضرورت دارند. از این رو جذب استادان جدید در مکاتب نیز به عنوان یک ضرورت مطرح خواهد بود.
   اما هنوز به درستی روشن نیست که وزارت معارف تا چه اندازه توان و امکانات جذب استادان جدید در مکاتب را دارد، در حالی که برای زیربنای آن طرح هایی را روی دست، گرفته که 30 باب مکتب دخترانه و پسرانه، یک دارالعلوم و یک دارالمعلمین برای هر ولایت از سوی وزارت معارف تا حدودی ، نیاز آموزش و پرورش را در این زمینه برطرف خواهد نمود.
   هزینه این طرح برای هر ولایت حدود 70 میلیون افغانی خواهد بود، این طرح تا هشت ماه سال آینده خورشیدی تکمیل و مورد استفاده قرار خواهد گرفت. این طرح در صورت اجرا، در توسعه انسانی نقش زیادی خواهد داشت. اما با تمام اینها بستگی به این دارد که خانواده های افغانی تا چه اندازه به این باور رسیده اند که می توانند در تحقق توسعه انسانی نقش بازی کنند. تا زمانی که خانواده های افغانی به این درک نرسیده اند که رنج همیشگی آنها در طول سالیان دراز از عدم توسعه انسانی بوده است و برای جبران آن نکوشند، بدون شک چنین پروسه ای به کندی پیش خواهد رفت.
   بیاییم صادقانه بپذیریم که بسیاری از مشکلات و ناهنجاری های اجتماعی و فرهنگی افغانستان از گذشته های دور به اینسو، ریشه در عدم توسعه انسانی این کشورد اشته است و تا زمانی که این کمبود به عنوان یک نقیصه اجتماعی و فرهنگی و صحی برطرف نگردد، دیگر توسعه ها نیز با کندی پیش خواهد رفت حتا اگر جدیتی هم در مورد اجرای آن وجود داشته باشد.
   وقتی از جامعه مدنی و حقوق انسان حرف می زنیم، دقیقاً از توسعه انسانی گفته ایم. حالا اگر چنین موردی محقق شده باشد، توسعه انسانی هم محقق نشده است اما اگر غیر از این باشد، وضعیت بسیار نگران کننده خواهد بود. اگر برای انسان های یک جامعه ، حق و ارزش اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و غیره قایل باشیم، دقیقاً به تحقق توسعه انسانی در جامعه کمک کرده ایم. انسان افغانی به صورت قطع، از عدم تحقق روندی به نام توسعه انسانی رنج می برد و می طلبد تا در این راستا گام برداریم. تمام اینها بستگی به عوامل اجرای این روند در جامعه دارد. چنین بستری باید آماده گردد و در سطح کلان ملی، راهکار های عملی تر آن جستجو شده و موانع موجود برداشته شود. توسعه انسانی به عنوان ارزش اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی و آغاز توسعه همه جانبه، با این هدف باید جدی گرفته شود.

 

اهمیت فرهنگ سازی در توسعه فرهنگی

 

 

   توسعه فرهنگی یکی از نیازهای جوامع انسانی می باشد. اما این توسعه باید همزمان با دیگر توسعه ها صورت بگیرد. در کشوری مانند افغانستان که توسعه نیافته است، اگر قرار باشد در راستای توسعه آن کاری صورت بگیرد، توسعه فرهنگی، همزمان با توسعه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روی دست گرفته شود.

توسعه سیاسی ثبات سیاسی و ثبات سیاسی امنیت می آورد. توسعه اقتصادی، کار و اشتغال به وجود می آورد که این یک ضرورت در فقر زدایی می باشد. توسعه فرهنگی، گسترش مراکز آموزشی و پرورشی از جمله کودکستان ها، مکتب ها و دانشگاه ها را در پی دارد که به محو بی سوادی و توسعه فرهنگی به شکل عام آن نقش اساسی دارد.

   اما آنچه در پنج سال گذشته صورت گرفته آیا این چنین بوده است؟ بدون شک پاسخ منفی است. آنچه در این مدت صورت گرفته روی طرح و برنامه خاصی انجام نشده بلکه کارهای بوده که به شکل غیر علمی، غیر کارشناسانه و غیر اصولی بوده است.

   در شرایطی که بازار آزاد فرهنگی همانند بازار آزاد اقتصادی بدون فرهنگ سازی زیرساخت های آن بر این کشور تحمیل شد، اندیشیدن به اثرات بازار آزاد فرهنگی و به حداقل رسانیدن این اثرات منفی و حداکثر استفاده از اثرات مثبت آن، می تواند به عنوان یک راهکار منطقی و خوب مورد توجه قرار بگیرد. در این راهکار، رسالت تربیتی مردم جامعه از سوی نهادهای دولتی موظف و نهادهای مدنی غیر دولتی نباید به فراموشی سپرده شود.

   بسیاری از خانواده ها در سالهای اخیر شاهد هستند که چگونه با فرزندان نوجوان و جوان شان بر سر تماشای ابتذالات فرهنگی وارداتی رسانه های همگانی شنیداری و دیداری همه روزه در کشاکش به سر می برند و ادامه این وضعیت به هیچ صورت برای هرهنگ این کشور قابل تحمل نیست.

   نگرانی ها در این مورد قابل درک است. در شرایطی که به خاطر عدم توسعه سیاسی، ثبات سیاسی و امنیتی و به خاطر عدم توسعه اقتصادی، اشتغال زایی و فقر زدایی به وجود نیامده و مردم هنوز بعد از پنج سال به فکر سه وعده غذایشان هستند و در عوض تمام سرمایه و پول های کمک شده از سوی جامعه جهانی در یکجا جمع شده و در خدمت افراد خاصی قرار گرفته، روشن است که توسعه فرهنگی با هدفت سود آوری بیشتر صورت گرفته و به ابتذال کشیده شود.

   تأسیس رادیوها، تلویزیون ها و نشریه های  خصوصی با اینکه می تواند گامی با ارزش در راستای توسعه فرهنگی باشد، اما دستاورد آن زمانی مثبت خواهد بود که در خدمت تقویت و گسترش فرهنگ و ارزشهای پسندیده فرهنگی جامعه باشد.

   کسانی باید در رأس مدیریت این رسانه ها قرار داشته باشند که همزمان، هم دغدغه پرداختن به فرهنگ ملی را داشته و هم دانش این کار را داشته باشند. در حالیکه رسانه های دیداری و شنیداری موجود، پخش و نمایشی از موسیقی، رقص و آواز به ابتذال کشیده را جزء برنامه های اصلی شان قرار داده اند.

   رسانه های همگانی همانند رادیو و تلویزیون که می توانند در  توسعه فرهنگی جامعه و بالا بردن فرهنگ عمومی مردم نقش زیادی داشته باشند، در افغانستان که می آیند نتیجه عکس می دهند. دلیل آن روشن است، در این کشور نه در حال حاضر و نه در گذشته ها، سیاست فرهنگی مشخصی وجود نداشته است.

   وضعیتی که در حال حاضر، رسانه های دیداری و شنیداری افغانستان با آن روبرو هستند تا چه زمانی می توانند ادامه داشته باشند؟ یکی از پیامدهای منفی برنامه های این رسانه ها در یکی دو اخیر، تأثیر منفی بر نتایج امتحانات دانش آموزان مکتب ها بوده است. آنچه این رسانه ها به عنوان محصولات فرهنگی هندوستان برای مردم افغانستان عرضه می کنند برای جوانان و نوجوانان این کشور اغواگر و گمراه کننده است. چنین برنامه هایی، جوان و نوجوان جویای علم و دانش را از تفکر و دانش اندوزی باز می دارد.

   تمام این نگرانی ها به جا است. تلویزیون و رادیو، تنها برای پخش موسیقی و فلم ساخته نشده اند، اما چرا وقتی این رسانه های مهم و تأثیر گذار به افغانستان می آیند، این تصور پیش می آیند که وظایف این رسانه ها همین موارد است و بس. در حالیکه این موارد بخش کوچکی از برنامه های شبانه روزی این رسانه ها به شمار می رود.

   وزارت اطلاعات و فرهنگ که کار برنامه سازی فرهنگی در جامعه را به عهده دارد نیز سیاست مدون فرهنگی در این زمینه نداشته است. افغانستان برای توسعه فرهنگی به برنامه های کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت فرهنگی نیاز دارد. یک سیاست جامع فرهنگی می تواند به این نیاز پاسخ گوید.

   وزارت اطلاعات و فرهنگ به عنوان بزرگترین نهاد فرهنگی دولت، به تنهایی نخوا هد توانست در برآورده ساختن چنین طرح مهمی موفق باشد. این نهاد فرهنگی دولت، می تواند بخشی از یک نهاد بزرگ فرهنگی باشد که باید برای کار در راستای توسعه فرهنگی ساخته شود.

   کار این نهاد بزرگ فرهنگی با در نظر گرفتن اهمیت فرهنگ سازی درتوسعه فرهنگی کشور، از اهمیت زیادی برخوردار خواهد بود. کار روی توسعه فرهنگی با ساختن زیرساخت های فرهنگی باید آغاز شود. این زیرساخت های فرهنگی باید بر اساس فرهنگ ملی ساخته شود. در این میان باید باورداشت های فرهنگی ملی برای ساختن این زیر ساخت های فرهنگی مورد استفاده قرار بگیرد. این زیر ساخت های فرهنگی می تواند شامل تمامی مقوله های فرهنگی شود که به عنوان پدیده های فرهنگی ملی از دیرباز به این سو شناخته می شود.

 

 

آسیب پذیری افغانستان و پاکستان از تروریسم

 

 

   جنگ و ناامنی، سه دهه است که افغانستان را در کام خود فرو برده. آنچه امروزه و به صورت مشخص از یک دهه به این سو از آن به عنوان خطر تروریسم یاد می شود که افغانستان را متأثر و آسیب پذیر ساخته، در صورت تداوم فعالیت های تروریستی در این کشور و منطقه به ویژه در مناطق مرزی افغانستان و پاکستان و عدم توجه به مبارزه و مقابله جدی با آن از سوی نیروهای نظامی بین المللی و منطقه، خطر آسیب پذیری از تروریسم، افغانستان و منطقه به ویژه پاکستان را نیز با تهدید جدی روبرو می سازد.

   پاکستان در سه دهه گذشته به صورت مستقیم و غیر مستقیم با مسایل و مشکلات افغانستان درگیر بوده است. فراز و فرودهایی که در سیاست های کلان دولت های افغانستان و پاکستان در پنجاه سال گذشته در برابر یکدیگر وجود داشته، می تواند به عنوان یک بحث در هر زمانی مطرح باشد. اما آنچه در حال حاضر میان دو کشور وجود دارد و هر دو را در برابر تروریسم سخت آسیب پذیر ساخته، با اینکه می تواند ریشه در مناسبات و روابط گذشته دولت های این دو کشور داشته باشد، از سویی نیز می تواند به عنوان یک مبحث جدید مطرح باشد که نیاز به بازنگری سیاست های کلان دو کشور در برابر هم دارد. از این رو بیش از هر زمان دیگری ضرورت ایجاد تغییرات در روابط سیاسی دو کشور احساس می گردد.

دولتمردان دو کشور باید این ضرورت را درک نموده و به آن توجه نمایند تروریسم، دشمن مشترکی است که هر د و کشور افغانستان و پاکستان را تهدید می کند. از این رو مبارزه مشترک با تروریسم، ضرورتی است که این دو کشور نباید از آن غافل بمانند.

   تلفات ناشی از عملیات تروریستی در سال 1384 در حدود هزار نفر و در سال 1385 چهاربرابر سال قبل آن بوده. این آمار از بدتر شدن وضعیت امینتی افغانستان در یک سال گذشته خبر می دهد. بدتر شدن وضعیت امنیتی در حالی صورت می گیرد که بیش از چهل هزار نیروی نظامی خارجی مسئولیت تأمین امنیت را به عهده دارند. از سویی نیز اردو و پولیس افغانستان در حال به عهده گرفتن مسئولیت بیشتری در تأمین امنیت کشور هستند. اما واقعیت ها و اتفاقات در زمینه امنیت در یک سال گذشته، خلاف این را ثابت می سازد. آنچه باعث نگرانی عموم مردم در این زمینه شده همین موضوع است که چرا همه چیز خلاف آنچه تصور می رفت اتفاق افتاد، و این بیش از همه، مردم را به آینده بدبین و دل سرد نموده است.

   در بدتر شدن وضعیت امنیتی افغانستان در سالهای اخیر از جمله عوامل خارجی آن، بیشتر از همه انگشت اتهام سوی پاکستان نشانه رفته است. اما آیا هیچگاه به زمینه های داخلی ایجاد ناامنی توجه شده است؟ پاکستان، سه دهه است که از سوی دولت های افغانستان متهم به دخالت در امور داخلی این کشور شده است. با اینکه تمام این اتهامات واقعی بوده، اما هرگونه دخالت های پاکستان در امور داخلی افغانستان در سالهای گذشته و حال، زمینه های داخلی داشته است. زمینه هایی که هیچگاه مورد بررسی و بازنگری قرار نگرفته و تنها به عوامل بیرونی آن اشاره شده است.

پاکستان به عنوان کشوری که از بدو تأسیس آن، با افغانستان اختلاف مرزی داشته و در مواردی و دوره هایی میان دولت های دو کشور، تنش های سیاسی و گاه نظامی ایجاد شده که سی سال اخیر اوج این تنش ها بوده است. این تنش ها زمانی به اوج خود رسید که در اواخر دهه پنجاه خورشیدی، دولت مرکزی افغانستان از هم پاشید و گروههای نظامی مخالف دولت کمونیستی در برابر دولت قرار گرفته و برای اولین بار زمینه را برای دخالت پاکستان در امور داخلی افغانستان فراهم ساخت.

   در پیش گرفتن سیاست تهاجمی و ملاحظه جویانه از سوی پاکستان در برابر افغانستان، بازهم زمینه های داخلی داشته است. سرازیر شدن میلیون ها مهاجر افغانستان به پاکستان و شکل گیری احزاب سیاسی – نظامی افغانستان در این کشور و حمایت نظامی، اقتصادی و سیاسی این احزاب مخالف دولت وقت افغانستان از سوی جامعه جهانی مخالف بلوک شرق کمونیستی، پاکستان را در برابرافغانستان به موقعیت برتر سیاسی، نظامی و اقتصادی قرار داد. این وضعیت و برتری البته تا اواخر دهه هفتاد خورشیدی ادامه داشت. اما آنچه در این میان قابل تأمل و بررسی است، تحولات بعد از دهه هشتاد خورشیدی می باشد.

   پاکستان هنوز هم به همان سیاست قبلی اش در مورد افغانستان پافشاری می کند و این شاید بزرگترین اشتباه پاکستان در حال حاضر باشد که همچنان مرتکب می شود. پاکستان اگر زودتر به این درک و آگاهی نرسد که ادامه چنین سیاست هایی به نفع منطقه نیست نه تنها منطقه به ویژه افغانستان که پاکستان را نیز هر روز ناامن و متشنج می سازد. وقوع حدود هفت صدحادثه تروریستی در سال 1385 در پاکستان و حدود هزار کشته و بیش از دو هزار زخمی در سال گذشته در این کشور، خبر خوشایندی برای دولت و مردم پاکستان نیست. این ، نشاندهنده وضعیت ناامنی در پاکستان در سال گذشته می باشد که اگر ولتمردان این کشور فکری برای آن نیندیشند، در سال جاری، ناامنی ها بیشتر خواهد شد. دولتمردان پاکستانی باید به این نتیجه رسیده باشند که بیشتر از این نباید در برابر تروریسم در پاکستان و منطقه بی تفاوت باشند. زیرا اگر با پدیدة تروریسم به صورت جدی و پیگیر مبارزه و مقابله نشود؛ این کشور را نیز مانند افغانستان در برابر تروریسم آسیب پذیر می سازد.

   آنچه در سه دهه گذشته در افغانستان اتفاق افتاده و در آن، هم عوامل خارجی دخیل بوده و هم زمینه های داخلی داشته، همه به صورت مشترک در ایجاد ناامنی ها در افغانستان نقش داشته اند. از این رو دولتمردان پاکستان باید به این ضرورت توجه داشته باشند که امنیت منطقه به امنیت افغانستان و امنیت پاکستان به امنیت افغانستان بستگی زیادی دارد و تا زمانی که افغانستان ناامن باشد، پاکستان نیز متأثر از این ناامنی ها خواهد بود. ناامنی هایی که ریشه در تروریسم دارد و هر دو کشور را آسیب پذیر ساخته است. به صفر رسانیدن این آسیب پذیری ها، کار دولت های افغانستان و پاکستان می باشد که ضرورت تنظیم سیاست های کلان دولتی را در این زمینه می طلبد.

 

 

آموزش و پرورش مطلوب، نیازمند راهکارهای عملی

 

 

 

 

 

   یکی از مقوله هایی که کمتر روی آن کار شده، آموزش و پرورش بوده است. کار در راستای مطلوب شدن آموزش و پرورش در افغانستان، همیشه به عنوان یک نیاز باقی مانده بدون اینکه کار عملی در این زمینه صورت گرفته باشد و یا اگر هم صورت گرفته، کمتر محسوس بوده و بازدهی زیادی نداشته است.

   در چند سال اخیر با اینکه دولت از معیاری سازی نظام آموزش سخن گفته، اما این معیاری سازی از گفته فراتر نرفته و نشانه هایی هم وجود ندارد که حداقل در کوتاه مدت عملی گردد. نظام آموزش و پرورش افغانستان یکی از کهنه و منسوخ ترین نظام های آموزشی است که همچنان بدون ایجاد تغییرات به حیات خود ادامه داده است.

   سه دهه جنگ و خشونت و بحران نیز تأثیر منفی عمیقی روی  آموزش و پرورش در افغانستان گذاشته و به ناکارآمدی نظام آموزشی، بیشتر از پیش افزوده است. پایین بودن حقوق ماهانه معلمان مکاتب و مساعد نبودن زمینه برای ارتقای ظرفیت کاری آنها، دو عامل مهمی بوده که جلو رشد و پیشرفت نظام آموزش و پرورش کشور را گرفته است.

   معلمان مکاتب را بیشتر افرادی تشکیل می دهند که از دانشگاه های تربیت معلم فارغ شده اند. روش تدریسی را که آنها فراگرفته اند در کشورهای پیشرفته و حتا در حال توسعه، سالها است که منسوخ شده و جایی در نظام آموزش و پرورش نوین ندارد.

   اما مشکل آموزش و پرورش افغانستان، تنها به پایین بودن حقوق ماهانه معلمان و کهنه بودن نظام آموزشی آن خلاصه نمی شود، بلکه رفتار خشونت آمیز در برابر دانش آموزان که از سوی آموزگاران این نوع از روش تدریس اعمال می شود، به تنهایی خود، مشکل بزرگی است که از سالیان دور تا حال وجود داشته است.

   معلم افغانستانی به دلیل معاش کم و پایین بودن ظرفیت کاری، احساس سرخوردگی و ضعف می کند و از اینکه نمی تواند مخارج روز افزون خانواده اش را تأمین نماید و از سویی نیز شاهد پیشرفت سریع علم آموزش و پرورش در جهان است و کشور او دستاوردی در این زمینه نداشته، حوصله و اعصاب آرامی برای تدریس ندارد. از این رو با چنین وضعیت روحی و داشته های فکری، نمی تواند معلم خوبی برای دانش آموزان بوده و کار او، بازدهی لازم در نظام آموزش و پرورش کشور نداشته باشد.

   یکی از دلایلی که باعث استفاده از خشونت در مکاتب افغانستان از سوی آموزگاران و مسئولان مکاتب می گردد، کم حوصله بودن معلمان و روش تدریسی نظام آموزش و پرورش کهنه و فشار اقتصادی می با شد. اما کودک و نوجوان و جوان افغانستانی در این میان چه گناهی مرتکب شده اند که تاوان مشکلات معلمان و نظام کهنه و منسوخ شدة آموزش و پرورش را بپردازند. خشونت فزیکی یا تنبیه بدنی با اینکه امروزه در بسیاری از کشورهای جهان غیر قانونی بوده و با متخلفان ، برخورد قانونی صورت می گیرد، اما در افغانستان هنوز یک امر عادی روزمره به حساب می آید.

   در نظام آموزشی کهنه است که هنوز شاهد انواع خشونت فزیکی و روانی از سوی معلمان و دیگر مسئولان مکاتب در برابر دانش آموزان هستیم و دولت با تمام وعده هایی که در جلوگیری از این گونه اعمال داده اما د رعمل، قانون ویا حکمی که این نوع اعمال خودسرانه را در این گونه مکاتب بگیرد وجود نداشته است. نظام آموزشی مکاتب زمانی به سوی مطلوب شدن پیش خواهد رفت که وزارت معارف، برنامه هایی را با راهکارهای عملی طرح نموده و اجرا نماید.  تغییر و به روز ساختن کتاب های درسی مکاتب، ازدیاد معاش معلمان، غیر قانونی ساختن استفاده از خشونت در برابر دانش آموزان از سوی مسئولان مکاتب از جمله راهکارهایی است که با اجرای آن می توان به مطلوب شدن نظام آموزش و پرورش تاحدود زیادی امیدوار بود.

 

 

سردی در روابط ، همه چیز از موسی قلعه شروع شد

 

 

   سال گذشته زمانیکه موسی قلعه در هلمند از سوی انگلیسی ها به بزرگان قومی واگذار گردید، دولت و یا حداقل حلقاتی در درون آن از این طرح پشتیبانی کرده و از آن استقبال نمودند. در حالیکه در همان زمان بسیاری از رسانه های همگانی و تعدادی از شخصیت های سیاسی به شدت این طرح را زیر سوال بردند. از همان ابتدای واگذاری موسی قلعه به عنوان یک ولسوالی در ولایت هلمند به صورت ظاهر به بزرگان قومی، روشن بود که سرانجام این کار به نفع مخالفان مسلح دولت و مردم تمام خواهد شد. اما با تمام نگرانی هایی که در این مورد وجود داشت، دولت به این قضیه بی توجهی نمود و به نوعی به توجیه آن برآمد.
   این وضعیت اما دیری نگذشت که تبدیل به نگرانی های بیشتر و بحران دیگری در جنوب به ویژه در ولایت هلمند و به صورت مشخص در ولسوالی موسی قلعه شد. و این زمانی بود که موسی قلعه بعد از زمان بسیار کمی از واگذاری به بزرگان قومی از سوی انگلیسی ها، به دست طالبان افتاد و این گروه به عنوان مخالفان مسلح در برابر دولت مرکزی، این ولسوالی را به مرکزی برای فعالیت های ضد دولتی شان درآوردند. اما با تمام اینها و فعل و انفعالاتی که مخالفان مسلح در موسی قلعه انجام می دادند، در جبهه دولت، بی تفاوتی آشکاری نسبت به وضعیت این ولسوالی وجود داشت. این وضعیت تا زمانی ادامه یافت که موسی قلعه به عنوان یکی از ولسوالی های کشور، عملاً در کنترول مخالفان مسلح قرار گرفت و محلی شد برای تردد آزادانه حامیان خارجی و نیروهای هوادار به مخالفان مسلح دولت افغانستان.
   بعد از این وضعیت بود که نشانه هایی از اعتراض در برابر عوامل واگذاری موسی قلعه به مخالفان مسلح دولت در مردم، در میان دولتمردان نیز آغاز شد و دولت با گذشت کمتر از یکسال پذیرفت که موسی قلعه نه به بزرگان قومی که به مخالفان مسلح و به صورت مشخصی به طالبان واگذار شده و یا حداقل این گروه، این ولسوالی را از بزرگان قومی گرفته اند. در همین زمان بود که اعتراض دولت، به ویژه شخص رییس جمهور در برابر وضعیت در موسی قلعه بالا گرفت و از آن به نام هلمند از دست رفت، یاد نمود. در حالیکه به خوبی روشن بود که موسی قلعه از همان ابتدای واگذاری به بزرگان قومی و بعد از مدتی بسیار کمی به طالبان، عملاً از دست رفته بود و اقتدار دولت مرکزی با این عمل انگلیسی ها سکوت دولت، به شدت زیر سوال رفته بود. دولت، خیلی سریع متوجه شد که آنچه در موسی قلعه میان انگلیسی ها و به اصطلاح بزرگان قومی صورت گرفته بود، بازی یی بیش نبوده و هدف اصلی زمانی روشن گردید که این ولسوالی پایگاه قوی مخالفان مسلح دولت و مردم شد.
   دولت تقریباً یکسال در برابر این وضعیت و عمل، سکوت نمود و گاه به طور ضمنی در مورد آن موضعگیری می کرد. این وضعیت، تقریباً یک سال ادامه یافت تا همه چیز برای یک تغییر در موسی قلعه آماده شد. حدود یک ماه قبل از بازپس گیری موسی قلعه از دست مخالفان مسلح دولت و مردم، ضرورت مبارزه جدی برای این هدف احساس می شد که با گذشت هر روز، چنین ضرورتی، بیشتر به عنوان یک نیاز جدی در تامین امنیت و گسترش اقتدار دولت مرکزی، در حال تبدیل شدن به یک موضوع مهم در افغانستان به شمار می رفت.
   وقتی رییس جمهور با صراحت اعلام نمود که موسی قلعه از دست رفت، نشان داد که وضعیت در این ولسوالی بسیار خطرناکتر از آن است که بتوان حتا یک لحظه هم در برابر آن فکر کرد. این نارضایتی از عملکرد انگلیسی ها در موسی قلعه، روشن ساخت که منافع دولت و مردم کدام است و چه چیزی می تواند حاکمیت دولت مرکزی را به چالش بکشد؟ سرانجام، دولت و نیروهای خارجی در افغانستان به این نتیجه رسیدند که موسی قلعه هر چه زودتر باید از دست مخالفان مسلح دولت و مردم و حامیان خارجی آنها بیرون آورده شده و در کنترول دولت قرار گیرد. سرانجام بعد از یکسال از واگذاری موسی قلعه به بزرگان قومی و سپس به طالبان، این ولسوالی بازپس گرفته شد و هزیه زیادی نیز صرف این عملیات شد. با بازپسگیری موسی قلعه از مخالفان مسلح مردم و دولت، گمان می رفت همه چیز تمام شده و دیگر حرفی در مورد آن به میان نخواهد آمد، حداقل از سوی دولت. اما سخنان انتقادی رییس جمهور در مورد موسی قلعه در یکسال گذشته و عملکرد انگلیسی ها در ولایت هلمند، نشان داد که دولت افغانستان، تاوان زیادی را در بیش از یکسال گذشته در موسی قلعه پرداخته است و همین موضوع، رییس جمهور را برآن واداشته است تا یکبار دیگر در سطح بین المللی از علمکرد انگلیسی ها در ولایت هلمند انتقاد نماید.
   رییس جمهور افغانستان پنج شنبه گذشته 24 جنوری، در جمع خبرنگاران در مجمع اقتصاد جهانی در داووس سوییس گفته است که ناامنی در ولایت هلمند، در جنوب کشور، به دلیل اشتباهاتی است که نیروهای بریتانیایی مرتکب شدند. آقای کرزی همچنان اضافه نموده است که نیروهای بریتانیایی، مسوولان محلی و اداری و پولیس را بدون آنکه جایگزین مناسب داشته باشند، از کار برکنار کرده که این عمل به طالبان اجازه داد که به منطقه بازگردند.
   به نظر می رسد انتقاد رییس جمهور افغانستان از علمکرد انگلیسی ها در هلمند و به صورت مشخص در موسی قلعه، موضوع انتقادی شدیدی بوده است که قبل از آزادی موسی قلعه در حدود دو ماه قبل نیز شاهد چنین کنشی از سوی ایشان بودیم. اما بریتانیا در برابر انتقاد اخیر رییس جمهور افغانستان از عملکرد نیروهای آن کشور در هلمند، پاسخ داده و گفته است که استراتژی این کشور در افغانستان این بوده که با دولت افغانستان همکاری کند تا اقتدار خود را افزایش داده و امنیت را ایجاد کند.  بریتانیا در حال حاضر بیش از 7000 نیروی نظامی در افغانستان دارد و یکی از حامیان و دوستان بین المللی افغانستان، بعد از ایالات متحده امریکا می باشد. در چنین وضعیتی هر گونه سردی در روابط میان دو کشور به نفع آنها نبوده و به صورت طبیعی بر مناسبات دو کشور، تاثیر سوء خواهد گذاشت. اما این نکته را نباید فراموش کرد که هر گونه عدم شفافیت در سیاست و استراتژی کشورهای حامی افغانستان در قضایای کشور، چنین واکنش هایی را به دنبال خواهد داشت. در ورود بریتانیا و نیروهای نظامی این کشور در افغانستان و تا حدودی سردی در روابط میان دو کشور و انتقادی که از سوی دولت افغانستان به ویژه رییس جمهور آن در مورد عملکرد این نیروها در افغانستان صورت گرفت که حتا در مجمع اقتصاد جهانی در داووس سویس نیز از سوی رییس جمهور افغانستان مطرح گردید، همه چیز از موسی قلعه شروع شد. اما به نظر می رسد بیشتر از اینها باید در مورد عملکرد نیروهای خارجی در افغانستان دقیق بود تا یکبار دیگر قضیه موسی قلعه تکرار نگردد و سردی روابط میان افغانستان و کشورهای دوست به وجود نیاید.

 

افغانستان و امریکا، همکاری و استراتژی

 

 

   ایالات متحده امریکا برای چه هدفی به افغانستان لشرکشی کرده است، واقعیتی به نام مبارزه با تروریسم یا ادعایی که همیشه در شش سال گذشته از سوی دولتمردان امریکا مطرح شده است، نیز تحقق دموکراسی در افغانستان؟ اما آیا این یک پاسخ قانع کننده است؟
   واقعیت این است که امریکا در شش سال گذشته در افغانستان حضور نظامی و سیاسی قوی داشته است. در حالیکه تا اواسط دهه پنجاه خورشیدی، دولتمردان افغانی تلاش داشتند نظر دولت های امریکا را در مورد افغانستان جلب نموده و روابط دوستانه و دپیلوماسی فعال برقرار نمایند.
   اما در همان زمان این موضوع را نیز باید بپذیریم که دولتمردان افغانی از دیپلوماسی فعال برخوردار نبودند و در یک نوع انزوای همیشگی به سر می بردند. این وضعیت تا اشغال افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی در اواخر دهه پنجاه خورشیدی ادامه داشت. اما اشغال افغانستان از سوی بلوک شرق کمونیستی و بعدها فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و انحلال پیمان نظامی ورشو، وضعیت منطقه و جهان را تغییر داد و در این میان، افغانستان، وضعیت و موقعیت دیگری در مقایسه با گذشته پیدا کرد. این دگرگونی در وضعیت و موقعیت، باعث توجه بیشتر غرب به ویژه ایالات متحده امریکا نسبت به افغانستان شد.
   لشکرکشی غرب به افغانستان در همین راستا می تواند قابل توجیه باشد. اما قبل از همه چیز، جنگهای داخلی، زمامداری طالبان و حادثه یازده سپتامبر 2001 نیویورک در امریکا می تواند در لشرکشی غرب به ویژه امریکا به افغانستان نقش داشته باشد. اما شش سال حضور نظامی و سیاسی قوی غرب به افغانستان، نتوانست آنچه انتظار می رفت برآورده سازد. در حالیکه انتظار مردم از حضور نظامی غرب به افغانستان، بیشتر توجه به سازندگی بوده است تا آغاز دوباره یک جنگ دیگر به مدت نامعلوم.
در میان کشورهای غربی، ایالات متحده امریکا نقش برجسته تری در قضایای افغانستان در شش سال گذشته داشته و به صورت طبیعی، سهم این کشور در سازندگی این کشور نیز می بایست بیشر می بود. اما با گذش شش سال می بینیم که چنین نشده است و کارهای صورت گرفته در افغانستان به هیچ عنوان جوابگوی نیازهای مردم و جامعه نبوده است.
   باید دید که توقع افغانستان از امریکا و استراتژی امریکا در افغانستان، همخوانیی با هم دارد؟ افغانستان حداقل از شش سال به این سو در یک جبهه مشترک با امریکا در برابر تروریسم بین المللی در حال مبارزه بوده است. اما همهکاری میان این دو کشور، فراتر از مبارزه مشترک با تروریسم، در زمینه های دیگری نیز وجود داشته است؟
   آموزش اردوی ملی افغانستان بعد از ساخته شدن دولت موقت در شش سا ل گذشته به عهده ایالات متحده امریکا بوده است و تمویل و تجهیز این نیروها نیز به این کشور محول شده است. اردوی ملی افغانستان با تمام نیازهای کشور، هنوز به آن اندازه نیست که بتواند جوابگوی نظامی کشور باشد. اما کمک های ایالات متحده امریکا به افغانستان، تنها به اردوی ملی خلاصه نشده و در زمینه های دیگر نیز تا حدودی وجود داشته است.
   در همین زمینه آمده است که ایالات متحده امریکا طی سال جاری میلادی در بخش های افزایش نیروهای پولیس ملی، انکشاف روستاها، انرژی و اعمار سرک ها، دولت افغانستان را کمک مالی بیشتر می نماید. ادامه این گونه کمک ها از سوی امریکا البته به سطح بزرگتر آن، می تواند در سازندگی کشور نقش موثری داشته باشد. ریچارد بوچر (Richard Boucher) معاون وزارت امور خارجه ایالات متحده امریکا در امور آسیای جنوبی و مرکزی در اواخر هفته گذشته در یک نشست خبری در کابل بیان داشته است که دولت امریکا در پلان دارد تا دست آوردهای سال گذشته را تقویه نموده و برای تداوم و انکشاف بیشتر افغانستان، کمک های مالی بیشتر را انجام دهد.
   آنچه تا اواخر سال 2007 میلادی در زمینه توسعه افغانستان صورت گرفته است به هیچ وجه رضایت بخش نیست و باید دید در سال جدید میلادی، این توسعه چه اندازه جدی گرفته می شود؟
در مورد کمک های ایالات متحده امریکا به افغانستان، وزارت مالیه معلومات داده است که این کشور در سال های گذشته، همه ساله بیش از یک میلیارد دالر امریکایی را در بخش های مختلف در افغانستان به مصرف رسانیده است. مبلغ یک میلیارد دالر در هر سال اگر به صورت درست آن به مصرف می رسید امروز با گذشت شش سال، شاهد تحقق بسیاری از برنامه های سازندگی در افغانستان می بودیم. قرار است ایالات متحده امریکا در سال جاری میلادی، پولیس ملی را حمایت و تقویه نماید و رهبری تامین امنیت افغانستان را به دولت این کشور بسپارد. در مورد آموزش و تجهیز اردوی ملی که به عهده ایالات متحده امریکا بوده هنوز تا رسیدن به وضعیت مطلوب، زمانی لازم خواهد بود تا افغانستان بتواند در زمینه تامین امنیت، به خودکفایی برسد. در چنین وضعیتی در سال جاری میلادی ایالات متحده امریکا متعهد شده است که پولیس ملی افغانستان را نیز حمایت و تقویه نماید.
   در جبهه مشترک مبارزه با تروریسم که افغانستان و ایالات متحده امریکا، مشترک عمل می کنند، زمینه هر گونه همکاریی را میان این دو کشور به وجود آوره است. اما کمتر از این موقعیت و زمینه استفاده صورت گرفته است. با تمام اینها توقع می رود در سال جاری میلادی شاهد تحقق هر چه بیشتر همکاری های دو جانبه میان دو کشور باشیم. ایالات متحده امریکا در جنگی که با تروریسم بین المللی در پیش گرفته است به افغانستان به عنوان یک استراتژی بلند مدت می نگرد، اما تا زمانیکه گامهای عملی در تقویت هر چه بیشتر همکاری های دو جانبه میان دو کشور برداشته نشود، نتیجه خوبی در این زمینه وجود نخواهد داشت. تمام اینها برمی گردد به دولتمردان دو کشور که تا چه اندازه به اهمیت همکاری های دو جانبه ارزش قایل شده و از آن به نفع دو کشور استفاده می برند.
   افغانستان به عنوان کشوری که سالهاست قربانی تروریسم بین المللی شده می بایست از مبارزه ای که در برابر این پدیده ناهنجار بین المللی در پیش گرفته، از سوی جامعه جهانی به صورت کامل، حمایت گردد. توقع افغانستان از ایالات متحده امریکا، توقع از یک کشور دوست خواهد بود و آن چه در شش سال گذشته به دست آورده، چیزی نیست که حق واقعی این کشور باشد. ایالات متحده امریکا می بایست به افغانستان به عنوان یک دولت و هم پیمان استراتژیک در این منطقه ای از جهان نگاه کند. در حالیکه در شش سال گذشته آنچه از امریکا توقع می رفت تا افغانستان را در جبهه مبارزه با تروریسم حمایت نماید، کافی نبوده است. اما در سال جاری میلادی گام های عملی تری باید در راستای تقویت هر چه بیشتر همکاری استراتژیک دو جانبه میان دو کشور به ویژه در زمینه سازندگی افغانستان از سوی ایالات متحده امریکا برداشته شود.

 

وضعیت و جایگاه کودک در افغانستان

 

 

   کشوری که سه دهه جنگ و بحران را پشت سرگذاشته است به صورت طبیعی از عدم توسعه انسانی رنج می برد و این یک واقعیت است آنچه در افغانستان شاهد آن هستیم. در چنین وضعیتی، جایگاه کودک چگونه خواهد بود؟ وقتی صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد یونیسف اعلام نموده که در افغانستان روزانه حدود 600 کودک از اثر امراض قابل وقایه تلف می گردند، این ارقام تا چه اندازه میتواند واقعیت داشته باشد؟
 دان تول Dan Tool  مسوول یونسف در کشورهای آسیای جنوبی در اول ماه دلو امسال، در یک نشست خبری در کابل این ارقام را ارایه کرده است. آنچه در سه دهه گذشته در افغانستان وجود داشته است، واقعی بودن این ارقام و آمار در مورد کودکان نیز نمی تواند زیاد دور از واقعیت باشد. این مسوول یونسف گفته است که در بین کشورهای جهان، از نگاه مرگ و میر کودکان، افغانستان مقام سوم و از نگاه تلفات مادران در مقام دوم قرار دارد.
   این ارقام از بسیاری جهات می تواند واقعیت داشته باشد به ویژه میزان زاد و ولد در افغانستان که بسیار بالا است و با توجه به عدم امکانات مراقبت از زنان در دوره بارداری، تعداد زیادی از نوزادان، قبل از تولد و یا در حین تولد و یا بعد از آن، از بین می روند. هرچند دان تول، گفته است که افغانستان نسبت به سال 2002 میلادی 25 فیصد رقم تلفات کودکان زیرسن پنج سال را کاهش داده است، اما هنوز وضعیت در این زمینه بسیار نگران کننده است.
   سخنگوی وزارت صحت عامه، رقم ارایه شده از طرف یونسف در مورد تلفات روزمره کودکان در افغانستان را تایید نموده است. واقعیت این است که دولت افغانستان در بسیاری از موارد، توان و امکانات چنین سروی هایی را ندارد. از اینرو طبیعی خواهد بود که سروی های صورت گرفته از سوی نهادهای بین المللی را تایید نماید. در مورد سروی یونیسف نیز می تواند همین موضوع به عنوان یک واقعیت مطرح باشد.
   این مسوول وزارت صحت عامه همچنان گفته است که پنج سال قبل، روزانه 750 کودک در سراسر افغانستان به علت مبتلا شدن به امراض گوناگون تلف می گردیدند. اگر ارقام پنج سال قبل و امروز را به عنوان یک واقعیت بپذیریم، پس وضعیت کودکان نسبت به پنج سال قبل بهتر شده است و این می تواند یک موفقیت به حساب آید. اما بازهم اگر بپذیریم که ارقام فعلی که مورد تلفات کودکان در افغانستان از طرف یونیسف اعلام شده و واقعیت داشته باشد، هنوز وضعیت در این زمینه به شدت نگران کننده است.
دان تول، در کنفرانس خبری مذکور همچنان اضافه کرده است که در حال حضار، بیشتر از پنج میلیون نفر در افغانستان دسترسی به آب صحی، 6/2 میلیون نفر دیگر در سراسر این کشور، از حفظ الصحه خوب بهره مند می باشند. اما داکتر سید محمد امین فاطمی، وزیر صحت عامه کشور در محفل اخذ تقدیرنامه به مناسبت گرفتن مقام سوم در بخش معافیت کتلوی در سطح جهان گفته است که در حال حاضر در کشور، 1200 مرکز تطبیق واکسن موجود است که برای کودکان و خانم ها خدمات واکسین را انجام می دهند. این تعداد مرکز در کشوری که حداقل سی میلیون نفر جمعیت دارد، کافی نیست و از سویی نیز روشن نشده است که موقعیت این مراکز درمانی در کجاها قرار دارد. آیا سهم روستاها نیز در این میان درنظرگرفته شده است و یا در چند شهر بزرگ خلاصه شده است.
   وزیر صحت عامه همچنان گفته است، در حال حاضر، واکسین های فلج کودکان، سرخکان، تیتانوس، سیاه سرفه، دیفتری، توبرکلوز و زردی در تمام مراکز صحی تطبیق می گردد. این می تواند یک دستاورد خوب در عرصه خدمات درمانی در افغانستان حداقل بعد از سه دهه جنگ و بحران باشد، اما هنوز در مورد نحوه خدمات دهی درمانی ملاحظات زیادی وجود دارد که نباید از کنار آنها به سادگی گذشت.
   امروز در سطح جهان نوآوری های زیادی در عرصه خدمات درمانی به وجود آمده که افغانستان نیز باید همسو و همگام با این تحول، پیش برود. یکی از این نوآوری ها، دوره بارداری زنان می باشد. زنان باردار از همان ابتدای بارداری تا موقع زایمان، حداقل هر ماه به صورت مرتب در یک روز معین در یکی از مراکز درمانی ویژه کودک و مادر مراجعه کرده و وضعیت مادر و جنین مورد بررسی دقیق قرار گرفته و از رشد کمی و کیفی هر دو، معاینه به عمل می آید. مادر باردار هر ماه وزن می شود، فشار خون او اندازه گیزی می شود و به او گفته می شود که بدن او چه کم دارد و چه چیزی باید بیشتر استفاده نماید تا به مشکل خاصی دچار نگردد. اما در افغانستان تا هنوز چنین مراکزی صحی وجود ندارد تا به صورت دقیق و کامل به وضعیت مادر و جنین رسیدگی نماید.
   در حالیکه افغانستان می تواند با استفاده از تجربه ها و دانش کشورهای پیشرفته در این زمینه، وضعیت مراکز درمانی حمایه کودک و مادر را بهبود بخشیده و به صورت قابل توجهی، میزان مرگ و میر مادر و کودک را پایین بیاورد. آنچه کشورهای پیشرفته در طول قرن ها توانسته اند به دستاورد در این زمینه دست یابند، افغانستان می تواند با استفاده از همان تجربیات و دستاورد ها، در مدت بسیار کمی به دستاوردهای بزرگی در زمینه صحت به ویژه صحت کودک و مادر، دست یابد. تمام اینها بستگی به تلاش و برنامه ریزی درست و دقیقی دارد تا بتوان به موفقیت در این زمینه دست یافت.
وقتی یونیسف از نشر گزارشی زیرنام بقای حیات کودکان در سال 2008 میلادی، می گوید که از پیشرفت پنجاه فیصد در عرصه خدمات صحی برای کودکان در کشورهای جنوب آسیا نیز خبر داده شده است، سهم افغانستان در این زمینه و از این پیشرفت چه اندازه بوده و یا خواهد بود؟ اما می بینیم که در این گزارش آمده است که در حال حاضر، بیشتر از 95 فیصد کودکان افغانستان در مقابل مرض فلج دوره کودکی زیر سنین 5 سال واکسین شده اند. اما وزارت صحت عامه چندی قبل از شناسایی 12 مورد فلج کودکان در ولایات ناامن جنوبی کشور خبر داده بود.
   از سویی نیز مسوول دفتر یونسف کاترین بنگوی، در کابل گفته است که در کابل، بیشتر از 37 هزار کودک وجود دارد که در کنار جاده کار می کنند. او همچنان اضافه نموده است که این کودکان در سطح ولایات، ولسوالی حتا در خانه ها وجود دارند و کارهایی را انجام می دهند که نباید آن را انجام دهند. اما دان تول، مسوول یونیسف در دیدار از کابل گفته است که در سال 2007 میلادی، از سوی این دفتر 77 میلیون دالر برای تطبیق برنامه ها در عرصه معارف، صحت، حفظ الصحه محیطی تخصیص داشته است و قرار است که در سال 2008 این رقم به 82 میلیون دالر افزایش یابد.
   با تمام اینها کار در زمینه کودک و بهتر شدن وضعیت این قشر آسیب پذیر اجتماعی، همیشه به عنوان یک نیاز اساسی وجود داشته است. اما آنچه تا حالا در این زمینه صورت گرفته به هیچ وجه کافی نبوده و می طلبد تا بیشتر ازین ها در این زمینه کار و هزینه شود تا وضعیت کودک در افغانستان و جایگاه آن ها به سوی مطلوب شدن پیش برود.

 

انسانی که هنوز قاچاق می شود

 

 

   عدم توسعه افغانستان، انسان افغانی را به مهاجرت ناخواسته واداشته است. در حال حاضر، بیشتر مهاجرت ها از افغانستان به خارج، علل اقتصادی دارد. از اینرو هنوز با گذشت شش سال از آغاز فرایند بن و آغاز سازندگی افغانستان، مهاجرت ها پایان نیافته و نیروی کار افغانی، در خارج از مرزهای جغرافیایی کشور استفاده می شود.
   به نظر می رسد زمینه های زیادی برای مهاجر شدن انسان افغانی به خارج از کشور فراهم می باشد که آغاز آن به بیش از سه دهه گذشته برمی گردد. در چنین وضعیتی است که انسان افغانی مانند سه دهه گذشته به عنوان یک ابزار کار و با هدف های اقتصادی به خارج از کشور قاچاق می شود.
   ایران و پاکستان در سه دهه گذشته دو مرکز کار برای مهاجران افغانی بوده است. اما در حال حاضر نیز بیشتر مهاجران افغانی در این دو مرکز کار حضور دارند و با تمام محدودیت ها و موانعی که از سوی این دو کشور در حضور و ورود افغانی ها به این بازار کار وضع شده است، بازهم این بازار کار، جاذبه های زیادی برای نیروی کار خارجی دارد.
   عدم اشتغال زایی در افغانستان و جاذبه های بازار کار در ایران و حتا تا حدودی در پاکستان، نیروی جویای کار افغانی را به این بازارهای کار کشیده است. در این وضعیت بحران که انسان افغانی سخت در تلاش پیدا کردن کار مناسب با حداقل دست مزد می باشد، عوامل زیادی در داخل و خارج از افغانستان در جذب این نیروی کار نقش داشته و تلاش ورزیده است تا بیشترین استفاده را از این نیروی کار برده باشد.
   قاچاقچیان انسان در افغانستان و ایران در سالهای اخیر سعی نموده اند سود هنگفتی را از وجود نیروی کار نصیب شوند. در همین زمینه در رسانه ها آمده است «قاچاقچیان ایرانی کارگران افغانی را با مبالغ هنگفتی به تهران انتقال می دهند.» گفته می شود «یک باند قاچاقچی کارگران افغانی توسط پولیس ایران از مسیر راه زون جنوب ولایت سیستان و بلوچستان این کشور در اوایل همین هفته دستگیر شده اند. نیاز انسان افغانی به کار و نیاز بازار کار ایران به نیروی کار ارزان تر افغانی که در سه دهه گذشته در این بازار حضور داشته، یکی از عوامل اصلی ادامه این وضعیت در حال حاضر می باشد.
   اما این نیروی کار و بازار کار، بیشتر یک مصرف و نیاز روزمره گی بوده است و هیچگاه به تخصصی شدن نیروی کار افغانی و قانونمند شدن آن نینجامیده است. در چنین وضعیتی بوده است که نیروی کار افغانی در بازار کار ایران، جایگاه واقعی خود را به دست نیاورده و از سوی دولت ایران جدی گرفته نشده است.
   وضعیت در داخل افغانستان نیز بهتر از این نبوده است و با تمام وقت و هزینه ای که روی سازندگی صورت گرفته، نتوانسته است به اشتغال زایی بینجامد. همین وضعیت، عامل مهاجرت انسان افغانی حداقل در شش سال گذشته به خارج از کشور شده و هنوز یکی از چالش های اصلی اجتماعی افغانستان به شمار می رود.
   دولت افغانستان حتا نتوانسته است در شش سال گذشته روند جذب نیروی کار افغانی را به بازار کار کشورهای خارج به ویژه ایران، قانونمند سازد. در حالیکه نهادهای مسوول دولتی می بایست با استفاده از نیاز نیروی کار افغانی به کار و نیاز بازار کار کشورهای خارجی و به صورت مشخص، ایران، اعزام و جذب نیروی کار افغانی را به بازارهای کار در خارج از کشور، قانونمند می ساخت. اما می بینیم که چنین نشده است و با گذشت شش سال از شعار سازندگی در افغانستان، حداقلی توسعه صورت نگرفته و مهمتر از همه که توسعه اقتصادی و اجتماعی می باشد، در سطح کلان ملی محقق نشده است. نیروی کار افغانی هنوز به خارج از کشور قاچاق می شود و با توجه به نیاز بازار کار در خارج از کشور به نیروی کار افغانی که ارزان تر از نیروی کار آن کشور می باشد، نیروی کار افغانی می تواند با صرفه تراز نیروی کار کشور مقصد باشد.
   اما این وضعیت و ادامه آن به هیچ وجه به نفع نیروی کار افغانی و یا در کل به نفع مهاجران افغانی نبوده و انتظار می رود دولت افغانستان برای حل این بحران انسانی، کاری انجام دهد.
   در حاحل حاضر نداشتن مدرک معتبر شناسایی موضوعی است که تعداد زیادی از مهاجران افغانی مقیم ایران از آن رنج می برند. این مهاجران یا با پاسپورت و ویزه وارد ایران شده اند که با پایان مدت زمان ویزه، عملاً به افراد بدون مدرک معتبر تبدیل شده اند و یا از طریق مرز به صورت قاچاق وارد ایران شده اند که بازهم به عنوان افراد بدون مدرک شناسایی به شمار می روند. در هر دو صورت سرنوشت این دسته از مهاجران افغانی مقیم ایران، نگران کننده است و وظیفه دولت افغانستان به ویژه وزارت های امور مهاجران و خارجه است تا در مورد وضعیت این مهاجران به شکل اساسی آن تلاش نمایند تا وضعیت آنها از این که است بهتر شود.
   موضوع دیگری که در این زمینه وجود دارد این است که هنوز این انسان مانند دهه های شصت و هفتاد خورشیدی، قاچاق می شود و حتا به خاطر عدم پول، در مسیر راه تا مقصد، که شهرهای بزرگ ایران به ویژه تهران است، چندین بار به عوامل بازار کار، فروخته می شوند. این واقعاً غیر قابل تحمل است که در افغانستان دم از حکومت قانون، دموکراسی، حقوق بشر و سازندگی زده شود و انسان افغانی در خارج از کشور به خاطر یک لقمه نان، قاچاق و به بازار آنها فروخته شود آن هم برای کارهای شاقه و سنگینی که شهروندان آن کشور چنین کارهایی را انجام نمی دهند. اما انسان های مهاجر و جویای کار افغانی همان کارهای شاقه و سنگینی را با اشتیاق و از روی ناگزیری انجام می دهند تا زندگی که نه، زنده بمانند.
   اینجا مسوولیت اصلی متوجه دولت افغانستان است که باید برای تمام اتباع خود زمینه کار را فراهم نموده و از مهاجرت آنها به خارج از کشور جلوگیری نماید. اما اگر چنین زمینه ای را برای تمام اتباع کشور در زمان کم فراهم نمی تواند، حداقل جذب آنها را به بازارهای کار در خارج از کشور، قانونمند سازد. این کاری است که دولت افغانستان می تواند از عهده آن برآید. انسان افغانی این حق را دارد که دولت منتخب او حداقل در این زمینه کاری برای او انجام دهد تا بیشتر از این طعم تلخ مهاجرت و کارهای شاقه و سنگین آن هم در سایه ترس دایم از اخراج و رد مرز شدن را تحمل نکند. انسان افغانی، تنها کار می خواهد تا بتواند در کشور خودش زنده بماند و آنچه در کشورهای خارج به ویژه ایران و پاکستان انجام می دهد، همین است. آری! کار برای زنده ماندن، نه زندگی کرد.
   و این توقع و انتظار زیادی نیست از دولتی که او انتخاب کرده و این دولت و دولت های متصل به آن در شش سال گذشته همواره از سازندگی و حقوق انسان افغانی دم زده است.

 

فرانسه،  دورنمایی از کمک های جامعه جهانی به افغانستان

 

   ساختار جدیدی که برای دولت افغانسان، در اوایل دهه هشتاد خورشیدی، در کنفرانس بن در آلمان ساخته شد، در واقع آغاز دور جدیدی برای افغانستان برای گذار از بحران بوده است. آنچه در فرایند بن پیش بینی و در نظر گرفته شده بود نیز با هدف گذار از بحران صورت گرفته بود.
   کنفرانسهای بعدی که بعد از کنفرانس بن و در فرایند آن در کشورهای مختلف و نیز در داخل افغانستان برگزار گردیده است، همه با هدف تحقق فرایند بن در افغانستان بوده است. هر کنفرانسی که در شش سال گذشته برای افغانستان برگزار شده است، بیشتر با هدف جذب کمک های جامعه جهانی برای افغانستان بوده است.
   برگزاری هر کنفرانسی برای افغانستان در سطح بین المللی توانسته است تا حدودی ، بخشی از مشکلات این کشور جنگزده را برطرف نموده است اما با تمام اینها هنوز تا رسیدن به وضعیت مطلوب، راه طولانیی در پیش خواهد بود. زیرا یکی از علل اصلی ناکامی در زمینه سازندگی افغانستان در شش سال فرایند بن، حیف و میل کمک های جامعه جهانی و یا حداقل بخش عمده ی از آن بوده است.
   طبیعی است تا زمانیکه حسابرسی درست و کاملی در مورد مصرف کمک های جامعه جهانی در زمینه سازندگی افغانستان وجود نداشته باشد، هر گونه سازندگیی موفقیت آمیز نخواهد بود. تا حالا حدود بیست میلیارد دالر کمک های جامعه جهانی برای سازندگی افغانستان در زمینه های مختلف، به صورت ظاهر به مصرف رسیده است، اما می بینیم که هنوز عمق خرابی ها با گذشت شش سال به صورت وحشتناکی نمایان است و گاه چنین به نظر می رسد که در زمینه سازندگی در افغانستان در این مدت سپری شده، هیچ کاری صورت نگرفته است.
   ادامه این وضعیت، بدون شک تاثیر منفی بر روند کمک های جامعه جهانی برای سازندگی افغانستان و توسعه انسانی در افغانستان خواهد داشت. جلو حیف و میل بیشتر باید از جایی گرفته شود تا بیشتر از این شاهد ناکامی در روند سازندگی در افغانستان نباشیم. وضعیت در شش سال گذشته به صورتی پیش رفته است که در بیشتر موارد به جای سازندگی افغانستان، زندگی های خصوصی افراد خاصی ساخته شده است.
   ساخت بلند منزل های خود سر و بدون ماستر پلان در نظر گرفته شده شهری به ویژه در شهر کابل، بازهم در بیشتر موارد، متعلق به همین افراد خاص می باشد که با استفاده از پول های بادآورده بوده است. این موارد و موارد دیگری از اینگونه کارهای صورت گرفته در شش سال گذشته در افغانستان، همه روند اصلی سازندگی را از مسیر تعیین شده آن منحرف نموده است.
   ما در شش سال گذشته تنها این را یاد گرفته ایم که برای سازندگی کشور، همواره و همیشه چشم به کمک های جامعه جهانی بدوزیم. کمک هایی که در بیشتر موارد در مسیر راه، مورد دستبرد قرار گرفته و کمتر به مقصد آن که بازسازی و نوسازی افغانستان بوده رسیده است.
با تمام اینها و موارد قبلی که از حیف و میل کمک های جهانی برای افغانستان افشارگری هایی در داخل و خارج از کشور صورت گرفته، این بار دل به کنفرانس دیگری در همین باره خوش کرده ایم که قرار است در اواسط سال جاری میلادی، در فرانسه برگزار گردد.
   در همین باره آمده است که در سال 2008 میلادی، یک بار دیگر نمایندگان جهان برای «تضمین تداوم کمک ها» برای افغانستان در فرانسه گردهم می آیند. این خبری است که وزارت خارجه افغانستان اعلام نموده و هدف از برگزاری آن را تداوم کمکها، دستاوردهای افغانستان در سالهای گذشته و چالش هایی که بر سر راه این کشور قرار دارد ذکر شده است. زمان دقیق این کنفرانس، ماه جون امسال در نظر گرفته شده و انتظار می رود نمایندگان کشورهای کمک دهنده و سازمان های جهانی در آن شرکت نمایند.
   وزارت خارجه افغانستان گفته است از همین حالا برای برگزاری این کنفرانس آمادگی های لازم را آغاز کرده است. این وزارت همچنان اظهار امیدواری کرده است که نمایندگان جامعه جهانی در این کنفرانس، تعهدات جدیدی را برای مبارزه با چالش هایی که بر سر راه افغانستان قرار دارد، مطرح نمایند.
   اما به نظر می رسد هنوز جزئیات برگزاری کنفرانس فرانسه برای «تضمین تداوم کمکها» به افغانستان، مورد بحث قرار نگرفته و افغانستان به عنوان یکی از طرف های اصلی این کنفرانس، در حال بررسی نیازمندی های خود می باشد.
   مبارزه در برابر تروریسم و مسئله استقرار امنیت، مبارزه با مواد مخدر، بازسازی و تقویت نهادهای ملی و دولتی افغانستان، از اهداف و برنامه های کاری این کنفرانس خواهد بود. این کنفرانس در صورت برگزار شدن، می تواند مشابه کنفرانسی باشد که در سال 2006 میلادی، در لندن برگزار گردید که دستاورد آن، تعهد مالی بیش از ده میلیارد دالر از سوی هفتاد کشور و سازمان های شرکت کننده در آن کنفرانس برای افغانستان بود.
   همچنان کنفرانس دیگری که در سال 2004 میلادی در برلین برگزار گردید و هدف آن حمایت همه جانبه افغانستان از سوی جامعه جهانی بود، تا حدود زیادی توانست افغانستان را در تحقق فرایند بن یاری کند. اما هنوز به درستی روشن نیست که افغانستان تا چند سال دیگر به کمک های جامعه جهانی نیازمند است؟ هرچند دولت افغانستان قبل از برگزاری کنفرانس 2004 برلین اعلام کرده بود که برای بازسازی و نوسازی کشور و احیای مجدد، تا هفت سال آینده، هر سال به چهار میلیارد دالر نیاز خواهد داشت.
   چهار میلیارد برای هر سال سازندگی در افغانستان در صورت پرداخت، پول زیادی نیست اما اگر شفافیت و حسابرسی دقیقی در مورد مصرف آن وجود نداشته باشد، بازهم مانند شش سال گذشته، دستاوردی در سازندگی کشور وجود نخواهد داشت. از سویی ، نیز افغانستان در سال های اخیر همواره از رشد اقتصادی خبر داده است در حالیکه هنوز به شدت به کمک های خارجی متکی است.
   کارشناسان مسایل افغانستان به این باوراند که تشکیلات اداری این کشور هنوز توان انجام کارها را ندارد و برای پیشبرد امور، نیازمند حمایت های همه جانبه حامیان بین المللی خود است. اما هنوز امیدواری های زیادی وجود دارد تا افغانستان با استفاده از امکانات داخلی و توانایی های خود و با حمایت جامعه جهانی به ویژه کشورهای حامی و دوست، بتواند بر بسیاری از ناملایمات و مشکلات در زمینه های مختلف، فایق آمده ، راه خودش را به سوی توسعه همه جانبه بازکند.
   کنفرانس فرانسه درماه جون 2008 میلادی تا حدود زیادی می تواند به این نیاز و خواسته، پاسخ دهد در صورتی که واقعاً چنین ذهنیتی در میان دولتمردان و دولتزنان افغانستان به وجود آمده باشد. از سویی نیز کنفرانس فرانسه می تواند تکمیل کننده کنفرانسهای قبلی نیز باشد که هر کدام با هدف برون رفت افغانستان از وضعیت بحرانی و قرار گرفتن در مسیر توسعه و سازندگی برگزار گردیده بود. حال باید انتظار کشید تا کنفرانس فرانسه چه دستاورد جدیدی برای افغانستان خواهد داشت.

 

جنگ با مواد مخدر چگونه و با کدام راهکار؟

 

   وزارت مبارزه با مواد مخدر، از مبارزه جدید با مواد مخدر در سال نو میلادی خبر داده و از آن به عنوان یک راهکار جدی در این زمینه نام برده است. در همین زمینه آمده است که این مبارزه، جدی و قاطع علیه تولید و قاچاق تریاک خواهد بود.
   جنرال خدادا، سرپرست وزارت مبارزه با مواد مخدر گفته است کمپاین مبارزه با کشت و قاچاق مواد مخدر در 20 ولایت کشور آغاز می گردد که زمان آن تا حدود یک هفته دیگر خواهد بود. او گفته است: در هفته گذشته نشست یک روزه یی را با حضور والیان بیش از 12 ولایت در کابل دایر نمودیم، چگونگی راه های مبارزه با مواد مخدر را مورد بررسی قرار دادیم و نظریه های والی هایی را که در ولایت های شان تریاک کشت می شوند نیز در پلان کاری خود شامل ساختیم.
   سرپرست وزارت مبارزه با مواد مخدر، از دست گیری 531 نفر به اتهام تولید و قاچاق مواد مخدر خبر داده و گفته است: در سال گذشته هزارو دوصد پرونده را به دادستانی و نهادهای قضایی واگذار نمودیم تا در مورد آن، بررسی صورت گیرد.
   طرح مبارزه جدید با مواد مخدر در زمانی مطرح می شود که در سال گذشته میلادی میزان خشخاش کشت شده در افغانستان، گراف صعودی داشته و در جهان، بازهم مقام اول را در این زمینه گرفت.
در این مورد بازهم همان پرسش همیشگی مطرح می شود که چه کسانی در پشت این روند صعودی کشت و قاچاق مواد مخدر در افغانستان قرار دارد؟ تا حالا چندین بار تعدادی از مسوولان دولتی و رسانه های خارجی از دست داشتن عده ای از مقامات دولتی در حمایت و ترانزیت قاچاق مواد مخدر سخن گفته اند. اما تا هنوز نام و هویت فرد یا افرادی در این میان به جرم و اتهامی در این زمینه اعلام نشده است.
   مادامیکه اینگونه اتهام ها وجود داشته باشد و از سویی نیز در برابر آن کاری صورت نگیرد، چگونه می توان به هر گونه دستاوردی در این زمینه خوش بین بود. به نظر می رسد موضع کشت و قاچاق مواد مخدر در افغانستان به عوامل زیادی بستگی دارد که نیاز به بررسی بیشتر و کار بیشتر روی آن دارد.
   آنچه تا حالا در این زمینه صورت گرفته است دستاورد زیادی به همراه نداشته و صحبت از هر گونه راهکار جدید در مبارزه با کشت و قاچاق مواد مخدر می تواند به عنوان یک طرح باقی بماند بدون اینکه شاهد تحول زیادی در این زمینه باشیم. اما اگر قرار باشد طرح جدید مبارزه با کشت و قاچاق مواد مخدر جواب بدهد، می بایست در عمل، کاری اساسی در این راستا صورت بگیرد.
   جنگ با مواد مخدر، جنگی آسانی نخواهد بود تا زمانیکه با همه توان و امکانات با آن مقابله و مبارزه صورت نگیرد. این کار مستلزم بسیج نهادها و نیروهای نظامی و امنیتی می باشد تا یک دستاورد و موفقیت در برابر عوامل اصلی کشت و قاچاق مواد مخدر در افغانستان باشیم. جنگ با مواد مخدر، زمانی نتیجه می دهد که جنگ با عوامل اصلی کشت و قاچاق این ماده صورت بگیرد. در حالیکه آنچه تا حالا صورت گرفته، بیشتر جنگ در سطح پایین بوده و عوامل اصلی از هر گونه تعقیب قانونی به دور بوده و یا اصلاً شناسایی نشده اند.
   در چنین وضعیتی موفقیت در برابر عوامل اصلی کشت و قاچاق مواد مخدر به آسانی به دست نخواهد آمد و این عوامل برای همیشه از به دام افتادن در امان خواهند ماند. حال وقتی وزارت مبارزه با مواد مخدر از کمپاین جدید مبارزه با مواد مخدر در کشور و یا حداقل در 20 ولایت سخن می گوید، یکبار دیگر ذهنیت ها به شش سال گذشته برمی گردد که چگونه با تمام شعار هایی که در این زمینه داده شده دستاوردی قابل توجهی وجود نداشته است. موفقیت در مبارزه با مواد مخدر بدون داشتن یک پالیسی عملی و موثر، فاقد یک دستاورد و نتیجه مثبت خواهد بود. اما وقتی وزارت مبارزه با مواد مخدر از عدم هماهنگی در نحوه مبارزه با مواد مخدر میان دولت افغانستان و حامیان بین المللی آن سخن می گوید، این پرسش مطرح می گردد که ادامه هر گونه همکاری دو طرفه در این زمینه به چه شکلی صورت خواهد گرفت.
   هرگونه دستاوردی در مبارزه با مواد مخدر، نیاز به همکاری و هماهنگی بیشتر میان دولت افغانستان و جامعه جهانی در این مبارزه دارد و تا زمانیکه این زمینه و وضعیت به وجود نیامده باشد، دستاوردی هم وجود نخواهد داشت. سرنوشت جنگ با مواد مخدر در شش سال گذشته نشان می دهد که عدم یک پالیسی درست و هماهنگ میان دولت افغانستان و جامعه جهانی در این زمینه، هرگونه دستاوردی را با شکست روبرو نموده است.
   برای موفقیت هر چه بیشتر در جنگ با مواد مخدر و دستیابی به نتیجه مطلوب، بررسی راهکارهای قبلی در این زمینه، به عنوان یک ضرورت مطرح می شود تا بعد از این در این راستا شکست های قبلی تکرار نشود. وقت و هزینه ای که در شش سال گذشته در جنگ با مواد مخدر، صرف شده است اگر به صورت درست و کارشناسانه می بود حالا با گذشت این مدت، شاهد دستاوردهای خوبی در این زمینه می بودیم. در حالیکه این چنین نبوده و با تمام وقت و هزینه ای که در این مبارزه صرف شده است، هنوز وضعیت به همان حالت سابق و حتا بدتر از آن می باشد. حال باید دید در سال 2008 میلادی، وضعیت کشت و قاچاق مواد مخدر در افغانستان چگونه خواهد بود و مبارزه ای که از آن به عنوان یک طرح جدید نام برده می شود تا چه اندازه موفقیت آمیزخواهد بود. این مبارزه با اینکه تا هنوز آغاز نشده است اما تا زمان عملی شدن و یا حداقل آغاز آن چند روزی بیشتر نمانده است.
   در این مبارزه همه چیز بستگی به یک راهکار و طرح نو دارد تا آنچه که تا حالا در این زمینه صورت گرفته، یکبار دیگر تکرار نشود. دستاورد این کمپاین مبارزه با مواد مخدر که کشت و قاچاق آن را در برمی گیرد، می بایست یک طرح کاملا جدی و جدید باشد تا موفقیت و دستاوردی به همراه داشته باشد. مبارزه با عوامل اصلی کشت و قاچاق مواد مخدر در افغانستان، می تواند این موفقیت و دستاورد را تضمین نماید در صورتی که واقعاً چنین راهکار و روندی در این مبارزه جدید در پیش گرفته شود.

اشداون، با پالیسی جدید یا ساز و کار کهنه؟


 

    لردپدی اشداون، نماینده ویژه سازمان ملل متحد در افغانستان انتخاب شده است.
   اشداون، نخستین نماینده ویژه سازمان ملل متحد در امور افغانستان نیست و آخرین آن هم نخواهد بود. سیر تغییر و تبدیل نمایندگان ویژه سازمان ملل متحد در امور افغانستان به عنوان یک کشور در حال گذار از بحران، ادامه خواهد یافت، بدون اینکه دور نمای روشنی از وضعیت این کشور و راهکار واقعی برای حل بحران آن به چشم بخورد.
   کنفرانس های دوره ای ژنو در دهه شصت و حتی اوایل دهه هفتاد خورشیدی، دستاوردی چندانی برای استقرار صلح پایدار در افغانستان نداشته بود و بعداز آن نیز با تمام تلاش های پیگیر سازمان ملل متحد در افغانستان، مسیر سیاسی و نظامی افغانستان به گونه ای به جلو حرکت کرده است که نقش سازمان ملل متحد به عنوان معتبرترین نهاد تأمین صلح در جهان، زیاد برجسته نبوده است.
   اوج این کمرنگی نقش در اوایل دهه هفتاد خورشیدی بود که این سازمان نتوانست کمک کند، انتقال قدرت به صورت مسالمت آمیز تامین شود و در نتیجه، آغاز جنگهای داخلی را به همراه داشت.
   حال با آغاز سال نو میلادی و پایان تعطیلات کریسمس در اکثر کشورهایی که در افغانستان نیروی نظامی دارند، انتصاب نماینده جدید ویژه سازمان ملل متحد در امور این کشور، چه پیامی می تواند برای سال جدید میلادی داشته باشد. امسال نیز مانند شش سال گذشته، سربازان نیروهای ناتو، عید کریسمس را دور از خانواده های شان در افغانستان تجلیل کردند به امید اینکه شاهد استقرار صلح در سال جدید در افغانستان باشند.
اما وقتی ناتو در مورد امنیت در افغانستان، اظهار نگرانی می کند، در مورد سیاست نیز می تواند همین نگرانی ها تعمیم یابد. این نگرانی ها بیشتر از سوی امریکایی ها مطرح می شود که در حال حاضر فرمانده کل نیروهای ناتو در افغانستان نیز می باشد.
   روزنامه امریکایی لاس آنجلس تامیز در همین باره به نقل از رابرت گیتس، وزیر دفاع امریکا نوشته بود که نیروهای ناتو در افغانستان، نمی دانند چگونه با شورش ها مقابله کنند. به باور رابرت گیتس، بسیاری از نیروهای ناتو، برای شرکت در عملیات ضد شورشی، آموزش ندیده اند. او همچنان به این عقیده است که متحدان اروپایی در افغانستان، هنوز از دیدگاه های برنامه ریزی جنگی استفاده می کنند که در درون جنگ سرد متداول بوده است.
   روزنامه مذکور باز در جایی به نقل از رابرت گیتس آورده است، مشاوران نظامی که به افغانستان اعزام می شوند، به اندازه کافی آموزش ندیده و برخی از نیروهای نظامی نیز، نمی دانند عملیات ضد شورشی را، چگونه به پیش ببرند.
   این وضعیت و این نگرانی در مورد سیاست هم وجود دارد. سازمان ملل متحد به عنوان با نفوذترین مرجع و نهاد بین المللی در امور افغانستان، می تواند بهتر از این عمل کند. اما آیا در سالهای گذشته به ویژه در ششش سال اخیر، چنین بوده است؟ ما همیشه شاهد تغییر و تبدیل نمایندگان ویژه سازمان ملل متحد در امور افغانستان بوده ایم که لرد پدی اشداون، آخرین مورد آن می باشد. اما انتظاری که با هر بار عوض شدن این نماینده ها وجود داشته، برآورده شده است؟ آنچه در شش سال گذشته و حتی قبل از آن در سه دهه گذشته در مورد وضعیت افغانستان شاهد آن بوده ایم، می تواند پاسخی به این پرسش باشد.
   از آنجایی که امنیت و سیاست در افغانستان به طور ناگسستنی با هم گره خورده است، هرگونه تحول و تغییر در هر یک از این دو حوزه، تأثیری بر دیگری خواهد داشت. وقتی وضعیت امنیتی رضایت بخش نیست و حتی دوستان خارجی هم به آن اعتراف می کنند، در زمینه سیاست نیز تقریباً همین وضعیت وجود دارد.
   اما سازمان ملل متحد به عنوان قدرتمندترین نهاد و سازمان بین المللی در تأمین صلح می بایست نقش بهتری در امور افغانستان ایفا نموده و ثابت نماید که می تواند فراتر از جنبه سمبولیک و کلیشه ای، در عمل نیز راهکاری برای پایان بحران و استقرار صلح در افغانستان دارد. لرد پری اشداون، باید بهتر از همتایان قبلی اش در مورد وضعیت و واقعیت افغانستان عمل نموده، در حل بحران های منطقه ای و جهانی کارساز باشد.
انتصاب نماینده جدید سازمان ملل متحد در امور افغاسنتان را می توان به فال نیک گرفت و آینده بهتر و خوبتری را برای این کشور به انتظار نشست. تمام اینها بستگی به پالیسی جدید سازمان ملل متحد در امور افغانستان دارد تا بعداز این شاهد دستاورد مثبت و قابل توجه در وضعیت سیاسی و امنیتی افغانستان باشیم.
   هرگونه دستاورد مثبت و رضایت بخش در وضعیت سیاسی و امنیتی افغانستان بستگی زیادی به پالیسی جدید و کارا از سوی سازمان ملل متحد در امور افغانستان دارد. با انتصاب لرد پدی اشداون به عنوان نماینده ویژه سازمان ملل متحد در افغانستان، این خواسته تا چه اندازه برآورد خواهد شد؟ در همین رابطه در مورد این نماینده جدید سازمان ملل متحد آمده است و منابعی در سازمان ملل متحد گفته اند که پدی اشداون، سیاستمداران بریتانیایی، فرستاده ویژه دبیر کل این سازمان در افغانستان شده است. حال باید دید و منتظر بود که این سیاستمداران بریتانیایی با چه پالیسی و طرحی برای بهبود وضعیت امنیتی و سیاسی افغانستان آمده است؟
   اما هنوز زود است در مورد نماینده ویژه سازمان ملل متحد در امور افغانستان، قضاوت کرد. در آینده نزدیک پاسخ این پرسش داده خواهد شد. اما انتظار می رود، نماینده جدید سازمان ملل متحد در امور افغانستان بهتر از همتایان قبلی اش، با قضایای کشور برخورد نموده و کارنامه خوبی از خود به جا بگذارد.