زمینه های مدرنیسم از بین می رود
زیبایی و جاذبه های مدرنیسم در آغاز هزاره سوم، همانند پایان هزاره دوم، زیبا و پرجاذبه است. در این میان آنچه مهم و با ارزش است، دستیابی به این زیبایی و جاذبه و استفاده از آن است. انسان در کلیت آن به صورت متوازن حق دارد از این همه زیبایی و جاذبه استفاده کند. اما قبل از آن می بایست به آن رسیده باشد. این زیبایی و جاذبه را خود انسان برای لذت و آرامش خود می سازد و به وجود می آورد. از طبیعت خشک و خشن و وحشی دست نخورده که بازهم زیباست، زیبایی بیشتر به آن می بخشد تا در دامان آن از لحظه های زندگی اش لذت بیشتر ببرد و خطرات احتمالی هم که در این طبیعت وجود دارد او را تهدید نکند. تمام اینها در سایه مدرنیسم و رسیدن به آن حاصل می گردد. اما چه کسی این همه زیبایی و جاذبه را از انسان می گیرد و او را همانند انسان عصر حجر و تاریکی از چنین موهبتی محروم می سازد؟
آری! این انسان است که چنین ظلمی در خود و همنوعان خویش روا می دارد. آنگاه که موجودی به نام انسان سر طغیان و ناسازگاری با خود و سرنوشت خود برمی دارد و چون عصر تاریکی می اندیشد، مدرنیسم که لازمه زندگی در هزاره سوم است، از خود دریغ می دارد و خود و انسان جامعه اش و فراتر از آن، انسان جهان را از دسترسی به آن محروم می سازد. انسان فرهیخته غرب وحشی زمانی به این نیاز پی برد و راه تحقیق و پژوهش در پیش گرفت و در نهایت به دستاورد بزرگی به نام مدرنیسم دست یافت.
آری! صحبت از رنسانس اروپاست که انسان غربی چگونه توانست به آن دست یازد. آنچه امروز و حداقل از چند سده به اینسو دنیای غرب را از شرق متمدن پیش انداخت، تحقق رنسانس علمی، صنعتی، فرهنگی و ... در اروپا بوده است.
پیشرفت و توسعه امروز غرب، مدیون رنسانس سده پانزدهم و شانزدهم اروپاست. اما در دنیای اسلام چرا چنین اتفاقی نیفتاد؟ چه چیزی مانع تحقق مدرنیسم در جوامع اسلامی شده است؟ رابطه رنسانس و مدرنیسم چگونه است؟ بدون شک، رنسانس زمینه ساز مدرنیسم است. آنچه در غرب اتفاق افتاد، این رابطه به خوبی آشکار بوده است. غرب در روزگار قبل از رنسانس اروپا، به غرب وحشی شهرت داشت. اما رنسانس، وحشت و عقب ماندگی را از جوامع غربی دور کرد و به سوی پیشرفت و توسعه همه جانبه رهنمون ساخت.
در دنیای متمدن اسلام اما چنین تحولی صورت نگرفت. ریشه این همه عقب ماندگی بزرگ در چه بوده است؟ در حال حاضر آنچه بیش از هر چیز دیگری مانع پیشرفت و توسعه جوامع اسلامی شده است فقدان اندیشه رنسانس و عدم تحقق مدرنیسم است. دراین میان، بنیادگرایی و تروریسم که در یک ردیف قرارداده شده و بیشتر، غربی ها به این باوراند، مانع بزرگی در راه تحقق رنسانس اسلامی و مدرنیسم در جوامع اسلامی است.
پس، رنسانس، زمینه ساز مدرنیسم و مدرنیسم، زمینه ساز توسعه و پیشرفت و یا توسعه و پیشرفت، زمینه ساز مدرنیسم می باشد. هابرماس اما بنیادگرایی را مولود و هم مولد مدرنیسم می داند. هگل با تایید این نظریه، آن را یک رابطه ای دیالکتیکی و از آن به عنوان «نعل وارونه تاریخ» یاد می کند، صحرانشینانی که در گریز و تعقیب خویش با زدن نعل وارونه بر سم اسبان، دشمن را به اشتباه می انداختند. آیا بنیادگرایان نیز خواهند توانست با بنیادگرایی، مدرنیسم را در جوامع اسلامی بیاورند؟ چنین نظریه ای بیشتر ازآنکه راه به سوی عقل و منطق داشته باشد، انحراف مدرنیسم از مسیر اصلی اش خواهد بود. این نظریه که بنیادگرایی و تروریسم، زمینه ساز مدرنیسم می شود بیشتر از آنکه واقعاً به چنین نتیجه ای برسد گمراه کننده حرکت مدرنیسم از مسیر اصلی می باشد.
فوکویاما در این زمینه به این برداشت رسیده است که «بررسی بنیادگرایی ما را با این سوال مهم (هرچند به ظاهر تند) مواجه می سازد که آیا بنیادگرایی نیز می تواند به طور خواسته به عنوان یک نیروی مدرن کننده عمل کرده و راهی برای جوامع اسلامی فراهم سازند تا بتوانند به صورت سازنده و نه مخرب به چالش غرب پاسخ دهند.»
چرا چنین نظریه ای اصلا از سوی غربی ها مطرح می شود؟ در حالیکه هر روز شاهد چالش جوامع اسلامی با پدیده بنیادگرایی هستند که در قالب حرکت های تروریستی صورت می گیرد. اگر واقعاً بنیادگرایی به مدرنیسم می انجامد و نظریه بعضی از دانشمندان غربی هم همین است، چرا غرب برای سرکوبی این حرکت صف آرایی کرده و به ظاهر با عوامل آن در جنگ است؟
اما واقعیت این طور نیست و خلاف نظریه آن دسته از دانشمندان غربی که بنیادگرایی را زمینه ساز مدرنیسم می دانند، بنیادگرایی که از نظر غرب، همان معادل تروریسم است هیچگاه به مدرنیسم ختم نخواهد شد. تا زمانیکه حرکت های بنیادگرایی در قالب اعمال تروریستی ثبات در جوامع اسلامی را به مخاطره بیندازد، این جوامع به مدرنیسم و قبل از آن به رنسانس و توسعه دست نخواهند یافت.
فوکویاما می گوید «هر چند که در این خصوص انجام مقایسه [جوامع اسلامی] با روسیه یا اروپا بسیار فریبنده است اما بلشویک ها در بوجود آوردن روسیه صنعتی موفق شدند. هیتلر نیز توانست از شر یانکرها و قسمت اعظم دسته بندی های اجتماعی که مشخصه آلمان پیش از جنگ بود رهایی یابد.» اما وقتی به تحقق رنسانس اروپا نظر می افکنیم می بینیم که غرب با فاصله گرفتن از خشونت و دوری از جبهه گیری با مسلمانان و رو آوردن به تحقیق و تفحص بود که به رنسانس دست یافتند.
در مورد جوامع اسلامی نیز چنین نظریه ای صدق می کند. هر پدیده ای که در تضاد با ثبات و آرامش در جوامع اسلامی باشد، مانع تحقق مدرنیسم در این جوامع خواهد بود. به گفته فوکویاما، «البته راه های امن تر و صلح آمیزتر هم برای مدرن شدن وجود دارد. آنچه که کشورهایی چون افریقای جنوبی یا بریتانیا و ایالات متحده امریکا در پیش گرفتند.» دوری از خشونت و رو آوردن به صلح و آرامش، کوتاه ترین راه برای رسیدن به مدرنیسم است حداقل در جوامع اسلامی.