زمینه های مدرنیسم از بین می رود

 

 

زیبایی و جاذبه های مدرنیسم در آغاز هزاره سوم، همانند پایان هزاره دوم، زیبا و پرجاذبه است. در این میان آنچه مهم و با ارزش است، دستیابی به این زیبایی و جاذبه و استفاده از آن است. انسان در کلیت آن به صورت متوازن حق دارد از این همه زیبایی و جاذبه استفاده کند. اما قبل از آن می بایست به آن رسیده باشد. این زیبایی و جاذبه را خود انسان برای لذت و آرامش خود می سازد و به وجود می آورد. از طبیعت خشک و خشن و وحشی دست نخورده که بازهم زیباست، زیبایی بیشتر به آن می بخشد تا در دامان آن از لحظه های زندگی اش لذت بیشتر ببرد و خطرات احتمالی هم که در این طبیعت وجود دارد او را تهدید نکند. تمام اینها در سایه مدرنیسم و رسیدن به آن حاصل می گردد. اما چه کسی این همه زیبایی و جاذبه را از انسان می گیرد و او را همانند انسان عصر حجر و تاریکی از چنین موهبتی محروم می سازد؟
آری! این انسان است که چنین ظلمی در خود و همنوعان خویش روا می دارد. آنگاه که موجودی به نام انسان سر طغیان و ناسازگاری با خود و سرنوشت خود برمی دارد و چون عصر تاریکی می اندیشد، مدرنیسم که لازمه زندگی در هزاره سوم است، از خود دریغ می دارد و خود و انسان جامعه اش و فراتر از آن، انسان جهان را از دسترسی به آن محروم می سازد. انسان فرهیخته غرب وحشی زمانی به این نیاز پی برد و راه تحقیق و پژوهش در پیش گرفت و در نهایت به دستاورد بزرگی به نام مدرنیسم دست یافت.
آری! صحبت از رنسانس اروپاست که انسان غربی چگونه توانست به آن دست یازد. آنچه امروز و حداقل از چند سده به اینسو دنیای غرب را از شرق متمدن پیش انداخت، تحقق رنسانس علمی، صنعتی، فرهنگی و ... در اروپا بوده است.
پیشرفت و توسعه امروز غرب، مدیون رنسانس سده پانزدهم و شانزدهم اروپاست. اما در دنیای اسلام چرا چنین اتفاقی نیفتاد؟ چه چیزی مانع تحقق مدرنیسم در جوامع اسلامی شده است؟ رابطه رنسانس و مدرنیسم چگونه است؟ بدون شک، رنسانس زمینه ساز مدرنیسم است. آنچه در غرب اتفاق افتاد، این رابطه به خوبی آشکار بوده است. غرب در روزگار قبل از رنسانس اروپا، به غرب وحشی شهرت داشت. اما رنسانس، وحشت و عقب ماندگی را از جوامع غربی دور کرد و به سوی پیشرفت و توسعه همه جانبه رهنمون ساخت.
در دنیای متمدن اسلام اما چنین تحولی صورت نگرفت. ریشه این همه عقب ماندگی بزرگ در چه بوده است؟ در حال حاضر آنچه بیش از هر چیز دیگری مانع پیشرفت و توسعه جوامع اسلامی شده است فقدان اندیشه رنسانس و عدم تحقق مدرنیسم است. دراین میان، بنیادگرایی و تروریسم که در یک ردیف قرارداده شده و بیشتر، غربی ها به این باوراند، مانع بزرگی در راه تحقق رنسانس اسلامی و مدرنیسم در جوامع اسلامی است.
پس، رنسانس، زمینه ساز مدرنیسم و مدرنیسم، زمینه ساز توسعه و پیشرفت و یا توسعه و پیشرفت، زمینه ساز مدرنیسم می باشد. هابرماس اما بنیادگرایی را مولود و هم مولد مدرنیسم می داند. هگل با تایید این نظریه، آن را یک رابطه ای دیالکتیکی و از آن به عنوان «نعل وارونه تاریخ» یاد می کند، صحرانشینانی که در گریز و تعقیب خویش با زدن نعل وارونه بر سم اسبان، دشمن را به اشتباه می انداختند. آیا بنیادگرایان نیز خواهند توانست با بنیادگرایی، مدرنیسم را در جوامع اسلامی بیاورند؟ چنین نظریه ای بیشتر ازآنکه راه به سوی عقل و منطق داشته باشد، انحراف مدرنیسم از مسیر اصلی اش خواهد بود. این نظریه که بنیادگرایی و تروریسم، زمینه ساز مدرنیسم می شود بیشتر از آنکه واقعاً به چنین نتیجه ای برسد گمراه کننده حرکت مدرنیسم از مسیر اصلی می باشد.
فوکویاما در این زمینه به این برداشت رسیده است که «بررسی بنیادگرایی ما را با این سوال مهم (هرچند به ظاهر تند) مواجه می سازد که آیا بنیادگرایی نیز می تواند به طور خواسته به عنوان یک نیروی مدرن کننده عمل کرده و راهی برای جوامع اسلامی فراهم سازند تا بتوانند به صورت سازنده و نه مخرب به چالش غرب پاسخ دهند.»
چرا چنین نظریه ای اصلا از سوی غربی ها مطرح می شود؟ در حالیکه هر روز شاهد چالش جوامع اسلامی با پدیده بنیادگرایی هستند که در قالب حرکت های تروریستی صورت می گیرد. اگر واقعاً بنیادگرایی به مدرنیسم می انجامد و نظریه بعضی از دانشمندان غربی هم همین است، چرا غرب برای سرکوبی این حرکت صف آرایی کرده و به ظاهر با عوامل آن در جنگ است؟
اما واقعیت این طور نیست و خلاف نظریه آن دسته از دانشمندان غربی که بنیادگرایی را زمینه ساز مدرنیسم می دانند، بنیادگرایی که از نظر غرب، همان معادل تروریسم است هیچگاه به مدرنیسم ختم نخواهد شد. تا زمانیکه حرکت های بنیادگرایی در قالب اعمال تروریستی ثبات در جوامع اسلامی را به مخاطره بیندازد، این جوامع به مدرنیسم و قبل از آن به رنسانس و توسعه دست نخواهند یافت.
فوکویاما می گوید «هر چند که در این خصوص انجام مقایسه [جوامع اسلامی] با روسیه یا اروپا بسیار فریبنده است اما بلشویک ها در بوجود آوردن روسیه صنعتی موفق شدند. هیتلر نیز توانست از شر یانکرها و قسمت اعظم دسته بندی های اجتماعی که مشخصه آلمان پیش از جنگ بود رهایی یابد.» اما وقتی به تحقق رنسانس اروپا نظر می افکنیم می بینیم که غرب با فاصله گرفتن از خشونت و دوری از جبهه گیری با مسلمانان و رو آوردن به تحقیق و تفحص بود که به رنسانس دست یافتند.
در مورد جوامع اسلامی نیز چنین نظریه ای صدق می کند. هر پدیده ای که در تضاد با ثبات و آرامش در جوامع اسلامی باشد، مانع تحقق مدرنیسم در این جوامع خواهد بود. به گفته فوکویاما، «البته راه های امن تر و صلح آمیزتر هم برای مدرن شدن وجود دارد. آنچه که کشورهایی چون افریقای جنوبی یا بریتانیا و ایالات متحده امریکا در پیش گرفتند.» دوری از خشونت و رو آوردن به صلح و آرامش، کوتاه ترین راه برای رسیدن به مدرنیسم است حداقل در جوامع اسلامی.

 

 

جنگ و تروریسم کنترول شده

 

 

تروریسم، پدیده اواخر سده بیستم و اوایل سده بیست و یکم می باشد. دنیای پیشرو غرب وقتی دشمن واقعی خود، ورشو را از دست داد برای بقا، نیاز به دشمن واقعی دیگری داشت که وجود نداشت. اما یک دشمن فرضی می توانست این نیاز و اهداف را برآورده سازد. تراشیدن یک دشمن فرضی با امکانات اقتصادی و تسلیحاتی و تئوریسین های سیاسی و نظامی غرب کاری زیاد دور از امکان نبود.
تمام اینها برای پیشبرد اهداف دنیای پیشرو غرب طراحی شده بود و می بایست گام به گام عملی می شد. اعلام موجودیت تروریسم، این دشمن به ظاهر واقعی و در اصل، فرضی غرب می بایست با یک مانور بزرگ سیاسی- نظامی و حتا اقتصادی آغاز می یافت تا ذهن و فکر دنیای مدرن غرب که مدتی از دشمن واقعی آن یعنی ورشو و بلوک شرق کمونیستی دور شده بود، بار دیگر دغدغه یک دشمن را در برابر خود داشته باشد.
یازدهم سپتامبر 2001 با فروپاشی برجهای دوگانه منتهن نیویارک در واقع رسمیت و هویت بخشیدن به دشمن جدید غرب یعنی تروریسم بود هرچند حدود یک دهه و یا بیشتر از هسته گذاری آن می گذشت. آغاز اصلی فعالیت تروریسم با فروپاشی مرکز اقتصادی نیویارک، یکی از بزرگترین مراکز اقتصادی غرب همراه بود، همانطوری که پایان کارنامه سازمان نظامی ورشو، با فروپاشی دیوار برلین رقم خورد. این دو حادثه با ظرافت خاصی طرح ریزی شده بود اما یکی با پایکوبی و فروپاشی یک دشمن و دیگری با اندوه و دغدغه و خواب پریدگی ظهور یک دشمن جدید.
این دو حادثه اما اتفاق افتاد و در هر دو مورد، برنده غرب بوده است. ظهور یک دشمن دیگر شاید به صورت منطقی آن، پدیده خوشایندی برای غرب نباشد اما وقتی ابزار کنترول در دست غرب باشد، نگرانی زیادی در این زمینه وجود نخواهد داشت.
هفت سال بعد از حادثه یازدهم سپتامبر خطر دیگری غرب را تهدید نکرده است. درحالیکه انتظار می رفت هر لحظه حادثه دیگری همانند حادثه یازدهم سپتامبر و حتا وحشتناک تر و مخرب تر از آن کشورهای غربی و منافع آن ها را تهدید نماید. اما چنین اتفاقی نیفتاد و در هفت سال گذشته تنها جنگ با تروریسم مطرح بوده بدون اینکه دستاورد روشن و مشخصی در این زمینه وجود داشته باشد.
لشکرکشی غرب به افغانستان کاری آسان و ساده ای نبود آن هم بعد از لشکرکشی و شکست شوروی و بلوک شرق کمونیستی و در نهایت فروپاشی سازمان نظامی ورشو که آغاز آن افغانستان و حاصل تجاوز به این کشور بود. اما حادثه یازدهم سپتامبر زمینه ساز لشکرکشی غرب به افغانستان بود. حتا اگر حادثه یازدهم سپتامبر 2001 امریکا کار شبکه القاعده باشد ردپای غرب را می توان در گام به گام وقوع و انجام این حادثه دنبال کرد.
وقتی در هفت سال بعد از حادثه یازدهم سپتامبر جنگ با تروریسم در دو کشور اسلامی افغانستان و عراق ادامه دارد و تبدیل به یک جنگ فرسایشی شده است که نوسازی را در این دو کشور با شکست روبرو نموده است و هنوز پایانی برای این جنگ پیش بینی نشده است، شک و ابهام در مورد چگونگی و ماهیت این جنگ بیشتر می شود.
حادثه یازدهم سپتامبر 2001 و قراردادن شبکه القاعده به عنوان طراح اصلی آن، در واقع تحقق بخشیدن به نظریه هانتیگتون بوده است که دنیای پس از جنگ سرد را «برخورد تمدن ها» نامیده بود. اما برخورد تمدن ها چیزی نیست که به نفع دنیای اسلام باشد که شبکه القاعده را برخاسته از این دنیا اعلام می نمایند. دنیای اسلام برای کاستن از فاصله ای که با جهان پیشرو و مدرن غرب و حتا جنوب شرق آسیا دارد نیاز به ثبات سیاسی، نظامی و اقتصادی دارد تا در سایه آن به پیشرفت و توسعه همه جانبه در زمینه های مختلف دست یابد. در حالیکه خشونت و جنگی که القاعده و پیروان آن در پی گسترش آن هستند به هیچ صورت به نفع کشورهای اسلامی نیست.
حال چه رابطه ای می تواند میان منافع جهان اسلام و القاعده و تفکر آن که به جهان اسلام نسبت داده می شود وجود داشته باشد؟ فرایند جنگ غرب با تروریسم، ثبات و آرامش جوامع اسلامی را نشانه رفته است. اما غرب پیشرو و مدرن، بدون دغدغه خاطر و به دور از جنگ و رویارویی مستقیم با تروریسم، همچنان به پیشرفت و توسعه همه جانبه بیشتر دست می یابد. در این میان متضرر اصلی، جوامع اسلامی هستند که تروریسم به آن ها نسبت داده می شود و برای جنگ غرب با تروریسم، می بایست خسارت اقتصادی و انسانی بپردازند.
با تمام اینها، غرب با تمام توان و قدرت، تروریسم را یک پدیده اسلامی می داند و حاضر است برای مقابله و مبارزه با آن در هر منطقه ای از جهان نیرو بفرستد با اینکه این نیروها در هفت سال گذشته در افغانستان و عراق چیز قابل عرضه ای در این زمینه برای جهان نداشته اند.
اما پافشاری غرب برای جنگ با تروریسم با گذشت هر روز ماهیت خود را از دست می دهد و دنیا به این باور می رسد که جنگ با تروریسم، بیشتر از آنکه یک جنگ واقعی با دشمن واقعی باشد، یک جنگ تبلیغاتی با دشمن فرضی است که تنها غرب از آن نفع می برد بدون اینکه دستاوردی برای سایر مردم دنیا داشته باشد.
در این میان افغانستان بیش از هر کشور اسلامی دیگر برای جنگ غرب با تروریسم، تاوان پرداخته اند در حالیکه در جنگ با کمونیسم نیز چنین وضعیتی داشت. وقتی بعد از هفت سال از جنگ به اصطلاح با تروریسم که غرب در این کشور در پیش گرفته است، وضعیت اجتماعی مردم هر روز بدتر می شود و اقتصاد ملی تقریبا به صفر سقوط کرده است، مفهوم جنگ با تروریسم به خوبی روشن می شود. واقعیت این است که جنگ با تروریسم که غرب در پیش گرفته است و افغانستان همانند جنگ با کمونیسم میدان آن انتخاب شده است در صورت ادامه چنین وضعیتی، بحران زده و توسعه نیافته باقی خواهد ماند در صورتی که پایانی برای این وضعیت جستجو نگردد.

 

 

#   نا استواری سیاسی

 

 

وقتی در فرایند توسعه سیاسی با موانع و چالشهایی روبرو می شویم،این تو‌سعه از حرکت باز می ماند و دچار وقفه هایی می شود که در نهایت به نااستواری سیاسی می انجامد. نیز فاصله میان خواسته های مردم و حاکمیت در فرایند توسعه سیاسی به ضرر دوطرف تمام می شود. هم توده های مردم و هم حاکمیت،‌در چنین وضعیتی راه جداگانه در پیش می گیرند تا جاییکه در بسیاری از زمینه انتظار مردم از حاکمیت و توقع حاکمیت از مردم پایین می آید و این وضعیت تا برگزاری انتخابات بعدی ریاست جمهوری و پارلمانی ادامه می یابد. در حالیکه شعارها و ایده های انتخاباتی در دوره انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی سطح انتظارات و توقع از دوطرف را بالا برده و هر کدام به چشمداشت هایی از یکدیگر نظر دارند. اما وقتی حاکمیت از برآورده سازی شعارهای انتخاباتی سرباز می زند و به نوعی آن را زیر پا می گذارد،توده های مردم هم نسبت به حاکمیت دلسرد و ‌بیگانه می شوند.
شعارهای انتخاباتی که از سوی حاکمیت در فرایند حاکمیت نادیده گرفته می شوند و به آنها عمل نمی شود و یا کمتر عمل می شود،‌می تواند متعدد باشند اما نوسازی در زمینه های مختلف،‌ در این میان همواره از اهمیت زیادی در اینگونه جوامع برخوردار است. این وضعیت، بیشتر در جوامعی اتفاق می افتد که هنوز به ثبات سیاسی و اجتماعی نهادمند دست نیافته اند و در مراحل گذار به سر می برند. به گفته هانتینگتون،‌ «پس، نااستواری سیاسی در کشورهای دستخوش نوسازی،‌ بیشتر بر اثر شکاف میان آرزوها و چشمداشت هایی پدید می آید که تشدید آرزوها، بویژه در نخستین مراحل نوسازی،‌ به بار می آورد. در برخی موارد، بر ااثر نزول چشمداشت ها، شکاف مشابهی با نتایج مشابه پدید می آید.» درجوامع در فرایند توسعه سیاسی و اجتماعی، هر قدر سطح توقعات توده های مردم، پایین و منطقی باشد به همان اندازه می توان به برآورده شدن آن خوش بین و امیدوار بود و چشم دوخت. اما هرگاه از سوی حاکمیت ناد‌یده گرفته و کوششی در برآورده سازی آن صورت نگیرد، هر اندازه چنین توقعات و آرزوهایی پایین و منطقی هم باشد، شکاف، میان توده های مردم و حاکمیت را بیشتر می سازد.
نااستواری سیاسی، بیشتر در شرایطی بستری برای رشد می یابد که دولت ها از خود ارادیت و ابتکاری نداشته باشند و متاثر از عوامل خارجی در سیاستگذاری های داخلی و خارجی خود باشند. تمام اینها در جوامع کمتر توسعه یافته اتفاق می افتد و زمینه رشد می یابد. در اینگونه جوامع تقریباً همه چیز در اختیار افراد و گروههای قدرتمندی قرار دارد که زمینه انحصار قدرت از قبل برایشان فراهم بوده است. در این میان بیشتر از همه، ملکیت و ثروت مورد توجه بوده است. بعضاً موسسات خارجی نیز در چنین وضعیتی وارد عمل شده و با استفاده از شرایط مساعدی که در اینگونه جوامع وجود داشته، سرمایه گذاری کرده اند. اما در بیشتر موارد، این سرمایه گذاری ها سود یکجانبه برای صاحبان موسسات، شرکت ها و بانکهای خارجی و حتا داخلی داشته است.
چنین وضعیتی در جوامع دستخوش نوسازی به فراوانی وجود داشته است. به گفته هانتینگتون، «زمین و انواعی دیگر ثروت اقتصادی در جوامع سنتی، در دست یک گروه به نسبت کوچک متنفذ قرار دارند و یا تحت نظارت موسسات و سرمایه گذاران خارجی اند.» چنین وضعیتی را حداقل یک سده اخیر به عینه می توان در بسیاری از جوامع دستخوش نوسازی و دگرگونی در زمینه های گوناگون مشاهده نمود.
در جوامع پس از جنگ و مراحل گذار، بیش از هر زمان دیگری وضعیت نامطلوب سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خودش که بر اینگونه جوامع تحمیل کرده است.
در وضعیت نامطلوب سیاسی، نااستواری سیاسی یک امر اجتناب ناپذیر است. اما در این میان رابطه تنگاتنگی می تواند میان توسعه سیاسی و توسعه اقتصادی وجود داشته باشد. این دو مورد از توسعه، تقریبا وضعیت مشابهی از نگاه اهمیت و رشد دارند و لازم است هر دو به یک اندازه مورد توجه جدی حاکمیت و احزاب و بخش خصوصی قرار بگیرند. اما در میان برای توده های مردم، توسعه اقتصادی به مراتب اهمیت بیشتر از توسعه سیاسی دارد. زیرا آنها از سیاست بیزارند و تنها به چیزی می اندیشند که در زندگی شبانه روزشان اهمیت حیاتی دارد. شاید به همین خاطر است که از نگاه هانتینگتون، «هرگونه رابطه ای اگر میان رشد اقتصادی و نااستواری سیاسی وجود داشته باشد، باید رابطه پیچیده ای باشد. شاید که این رابطه برحسب سطح رشد اقتصادی، دگرگون می شود.» وقتی توسعه سیاسی حاکمیت نتواند کاری برای توده های مردم انجام دهد و تنها هزینه چنین توسعه ای آن هم اگر موفقیتی در این زمینه وجود داشته باشد از درآمد ملی و یا کمک های خارجی تامین شود، مردم حق دارند در برابر آن موضع گرفته و یا بی تفاوت باشند.
با تمام اینها نمی توان از اهمیت رشد اقتصادی در کاهش نااستواری سیاسی چشم پوشید و آن را نادیده گرفت. تا زمانیکه توسعه اقتصادی صورت نگرفته نباشد و تا زمانیکه اقتصاد مردم، در مسیر مثبت و سازنده به حرکت درنیامده باشد، نااستواری سیاسی وجود خواهد داشت. به گفته هانتینگتون، «درمیان کشورهایی که به سطح به نسبت بالایی از توسعه اقتصادی دست یافته اند، رشد بالای اقتصادی با استواری سیاسی همساز بوده است.» رشد اقتصادی و در گام نخست، توسعه اقتصادی با توسعه سیاسی و استواری سیاسی رابطه تنگاتنگی دارد و نمی توان این دو مرحله و مورد از توسعه را از همدیگر تفکیک نمود. حتا اگر چنین روند و وضعیتی در جوامع کمتر توسعه یافته وجود داشته باشد.
اما از نظر هانتینگتون، «کشورهای از نظر اقتصادی توسعه یافته، از کشورهای کم توسعه یافته تر، استوارترند، و نرخ های رشد بالاتری دارند. برخلاف شاخص های اجتماعی دیگر، همبستگی میان نرخ رشد اقتصادی و نااستواری، مستقیماً به تناسب سطح توسعه، تغییر می پذیرد و نه برعکس. در کشورهایی که ثروتمند نیستند، نرخ رشد اقتصادی چندان ارتباطی با نااستواری سیاسی ندارد.»‌
استواری سیاسی و رشد اقتصادی می توانند مکمل یکدیگر در فرایند توسعه همه جانبه در تمام کشورها باشند. کشورهای با رشد بالای اقتصادی در فرایند توسعه سیاسی به استواری سیاسی دست یافته اند. مادامیکه استواری سیاسی وجود نداشته رشد اقتصادی هم وجود نخواهد داشت. زیرا توسعه اقتصادی که فرایند رشد اقتصادی به شمار می آید در فرایند توسعه سیاسی صورت می گیرد. وقتی بستری برای رشد و توسعه اقتصادی وجود نداشته باشد، توسعه سیاسی و استواری سیاسی هم بوجود نخواهد. در حقیقت،‌این دو مرحله از توسعه مکمل یکدیگراند.

 

 

# پیوستگی اجتماعی

 

 

در فرایند دولت فراگیر ملی، اجتماع به هم پیوسته به وجود می آید. مادامیکه دولتی با ساختار ناقص قومی در جامعه حاکمیت نماید، چیزی به نام پیوستگی اجتماعی شکل نخواهد گرفت. در نظر گرفتن منافع گروههای قومی صاحب قدرت و ساختار دولت با استفاده از افراد با نفوذ این گروههای قومی و عنوان دادن آن به دولت ملی، ادعایی بیش نخواهد بود. چگونه می توان با ساختار دولت قومی، به پیوستگی اجتماعی دست یافت.
در شکل فراگیرتر پیوستگی اجتماعی، توسعه همه جانبه و اهمیت آن مطرح می گردد که سازندگی در قالب نوسازی و بازسازی شهری شکل می گیرد. پیوستگی اجتماعی به ویژه در جوامع در حال توسعه به عنوان یک ضرورت حیاتی در زمینه سازندگی متوازن به حساب می آید. هرگونه دستیابی به توسعه، بدون شکل گیری پیوستگی اجتماعی محقق نخواهد شد. به گفته دوتوکویل، «علم پیوستگی اجتماعی، مادر علوم است؛ پیشرفت همه چیزهای دیگر بستگی به پیشرفت در این زمینه دارد». تا زمانیکه ذهنیت قوم برتر و بزرگتر و اکثریت و اقلیت قومی وجود دارد امید و زمینه ای برای شکل گیری دولت ملی نیست و تا زمانیکه دولت ملی شکل نگیرد منافع ملی هم شکل نمی گیرد. وقتی از گسستگی اجتماعی فاصله نگیریم و وقتی از اهمیت پیوستگی اجتماعی صحبتی به میان نیاوریم، در برزخی میان این دو ماندگار خواهیم بود بدون اینکه دستاوردی در برون رفت از این برزخ و وضعیت وجود خواهد داشت.
در توسعه اجتماعی، سازندگی شهری و کاهش فاصله میان شهر و روستا، در نهایت به پیوستگی اجتماعی می انجامد. اما اگر این فاصله ها کمتر و کمتر نگردد و به جای آن روستاها به حال خود رها گردند و شهرها به صورت یکجانبه و غیر متوازن با روستاها و بعضی از شهرهای دیگر توسعه یابند، بازهم دستاوردی در شکل گیری پیوستگی اجتماعی وجود نخواهد داشت.
به نظر بانفیلد، «پیشرد رفاه اجتماع، دست کم بخشی از غایت فعالیت [اجتماعی] را تشکیل می دهد.» در کشوری مانند افغانستان در کمتر از ده سال فرایند بن، با نام سازندگی و توسعه همه جابنه میلیاردها دالر به مصرف رسیده اما هنوز در ابتدایی ترین شکل آن، دولت سازی شده است. در فرایند دولت سازی است که ملت سازی شکل می گیرد و آرام آرام به سوی کاهش فاصله ها میان شهر و روستا و در نهایت به سوی پیوستگی اجتماعی پیش می رود. رفاه اجتماعی در ساده ترین شکل آن در فرایند توسعه اجتماعی به وجود می آید.
در پیشبرد اجتماعی بانفیلد، نظر هانتینگتون این است که «آشکارترین و برجسته ترین تضاد میان دهکده ایتالیایی مورد نظر بانفیلد و یک شهرک امریکایی به همان وسعت، این است که [بانفیلد در بالا به آن پرداخته است.] برخلاف شهرک امریکایی، دهکده ایتالیایی تنها یک عامل پیوسند اجتماعی دارد و افراد دهکده در هر گونه فعالیت عمومی تری شرکت نمی کنند.» دهکده نمادی از زندگی جمعی در روستا به شمار می رود در حالیکه شهرک، نماد واقعی شهر می باشد. در کشورهای توسعه نیافته و کمتر توسعه یافته و حتا در حال توسعه، هنوز زندگی جمعی در روستا از همان اهمیتی برخوردار است که زندگی جمعی در شهرک، در شهرها از همان اهمیت برخوردار است.
شرکت در فعالیت های عمومی تر در شهرک ها نشان دهنده نوعی از پیوستگی اجتماعی می باشد که در دهکده و روستا کمتر می توان سراغی از آن گرفت. هر اندازه از توسعه اجتماعی در فرایند توسعه شهری دور می شویم به همان اندازه به سوی جامعه ای پیش می رویم که از توسعه نیافتگی رنج می برد. فعالیت نهادهای مدنی در قالب جنبش های اجتماعی به شکل واقعی آن در شهرها صورت می گیرد و یکی از مشخصه های اینگونه نهادها ترویج و گسترش فرهنگ شهروندی در جوامع شهری است. در حالیکه در جوامع توسعه نیافته و کمتر توسعه یافته در زمینه توسعه شهری، فرهنگ شهروندی نیز هنوز رواج نیافته و اهمیت آنچنانی ندارد.
وقتی از پیوستگی اجتماعی می گوییم و به طبع آن از توسعه شهری، چنین مهمی تنها در فرایند زندگی شهری و جامعه شهروندی شکل می گیرد. در حالیکه در برابر این فرایند، با جامعه ای روبرو هستیم که هنوز فاصله زیادی با توسعه شهری و جامعه شهروندی دارد. به گفته هانتینگتون، «نبود پیوستگی های گوناگون اجتماعی و بر اثر آن، سطح پایین تحول سازمانی، ویژگی جوامعی است که سیاست شان نابسامان و آشفته است.» سازمان نیافتگی جوامع بشری مانع از شکل گیری پیوستگی اجتماعی می گردد. در یک جامعه شهری از نگاه پیشرفت فرهنگ شهروندی، فاصله ها میان شهروندان کمتر شده و آنها در هر گونه فعالیت های اجتماعی سهم می گیرند.
اما در جوامع کمتر توسعه یافته شهری، فقدان یا کافی نبودن جنبش های اجتماعی، خود به عامل عدم شکل گیری پیوستگی اجتماعی منجر شده و اینگونه جوامع را برای رسیدن به این مرحله از رشد و توسعه شهری بازداشته و مانع گسترش فرهنگ شهروندی شده است. نظر جورج لاج در مورد اینگونه کشورها این است که «در مقایسه با آنچه ما در ایالات متحده [امریکا] می شناسیم، [مشکل امریکای لاتین این است که] سازمان های اجتماعی به نسبت ناچیزی دارد». تحقق دموکراسی و گسترش فرهنگ شهروندی، همه در فرایند فعالیت گسترده جنبش های اجتماعی شکل می گیرد و نهادینه می گردد.
در یک جمع بندی می توان چنین نتیجه گرفت که هر توسعه ای به رشد جوامع کمک می کند و تضمینی برای انسجام فعالیت های جنبش های اجتماعی با هدف ترویج و گسترش فرهنگ شهروندی خواهد بود. از اینرو لازمه از میان برداشتن موانع در راه پیوستگی اجتماعی، شناسایی این موانع و عوامل آن می باشد. توسعه همه جانبه و دستیابی به راهکارهای جامع برای کاهش فاصله های طبقاتی، از اولویت ها و نیازهای اصلی رسیدن به پیوستگی اجتماعی می باشد. مادامیکه این اولویت ها و نیازها شناسایی و به کار گرفته نشوند، هر گونه صحبت از کاهش فاصله های طبقاتی و در نهایت، دستیابی به پیوستگی اجتماعی مقدور نخواهد بود.

 

 

یکپارچگی مسلمانان به نفع چه کسی نیست؟

 

 

اسلام و غرب، این دو جوامع انسانی از دیرباز به این سو اشتراک ها و اختلاف هایی با هم داشته اند. اشتراک ها و اختلاف هایی که بیشتر جنبه ایدیولوژیکی داشته است. این در حالی است که سده ها از همزیستی این دو جوامع انسانی در جهان می گذرد، همزیستی که گاه با آرامش و گاه با خشونت همراه بوده است. اما اختلاف ها به جای اشتراک ها از سوی کدام طرف دامن زده شده است؟
جنگهای صلیبی که حدود دو سده را دربرگرفت، شاید نقطه عطف منفی باشد که در تاریخ اسلام و مسیحیت به شمار می رود. غربی ها با روآوردن به مطالعه و تقحیق بود که تا حدود زیادی به شناخت اسلام دست یافتند و این زمینه ای شد برای دوری آنها از جنگ و خشونت و بستن افتراء علیه مسلمانان، که در نهایت به رنسانس دست یافتند، اما این،‌پایان همه ی آن اختلاف ها نبود.
غربی ها که بعدها خود اعتراف کردند برای رسیدن به رنسانس، به آثار کتبی دانشمندان مسلمان مدیون هستند. اما با دست یابی به رنسانس، خیلی زود تمام آن اعتراف ها و حقیقت در برابر اسلام را فراموش کرده و جنگ تازه ای را با مسلمانان در پیش گرفتند.
غرب، این بار با طرح و ابزار جدیدی به جنگ مسلمانان آمده بود تا شکست در جنگهای صلیبی را جبران نموده و روحیه تازه ای به جوامع غربی بدهد.
بعد از جنگ جهانی دوم، امریکا به قدرت برتر غرب تبدیل شده و بیش از هر زمان دیگری تلاش می ورزد تا روحیه برتری طلبی از دست رفته غرب را به این جوامع برگرداند. هرچند بعد از رنسانس اروپا، غرب همواره سعی کرده تا بر مسلمانان در تمام زمینه ها برتری داشته و روحیه بالایی داشته باشند، اما بالارفتن آگاهی مسلمانان از اهداف غربی ها در جوامع اسلامی، در بسیاری از موارد اهداف غربی ها را در جوامع اسلامی عقیم ساخته است.
غرب می داند که همزمان نمی تواند با تمام جهان اسلام به مبارزه بپردازد و رویارویی با آن ها، واکنش پیروان یک دین یک میلیارد و سه صد میلیونی را در پی خواهد داشت. چنانچه تا حالا نیز در مواردی چنین بوده است. موضعگیری مسلمانان در برابر توهین به اسلام، پیامبر اسلام، قرآن و دیگر ارزشهای دینی مسلمانان، که از سوی غربی ها صورت گرفته، غرب به این واقعیت رسیده است که در سیاست خود در برابر مسلمانان تغییری بیاورد.
ایجاد اختلاف میان مسلمانان به نام مذهب، و حمایت همه جانبه از این طرح، سیاستی است که غرب به ویژه امریکا از مدتی به شدت روی آن کار میکند، هرچند در گذشته ها نیز از چنین سیاستی بهره برده اند اما قراردادن این سیاست به عنوان یک پالیسی سیاسی، چیز تازه ای است که جهان اسلام را بیش از هر زمان دیگری تهدید می کند.
اختلاف های مذهبی در پاکستان که گاه شکل جنگهای مسلحانه را به خود می گیرد، اختلاف های مذهبی در عراق که این کشور را در آستانه یک جنگ داخلی تمام عیار قرار داده، اختلاف های مذهبی در لبنان و دامن زدن به چنین اختلاف های مذهبی در سایر کشورهای اسلامی همه به نوعی، از سیاست جدید امریکا و غرب در جوامع اسلامی خبر می دهد.
دولت های اسلامی مطیع غرب، ابزار خوبی برای تطبیق این سیاست غرب در جوامع اسلامی به شمار می روند. این ابزار در اکثر جوامع اسلامی وجود دارد و غرب می تواند بیشترین استفاده را از چنین ابزاری ببرد. دولت های اسلامی که بقای شان را در حمایت از غرب می بینند، ابزار کارآمدی برای ایجاد اختلاف مذهبی در جوامع اسلامی خواهند بود. اما اختلاف مذهبی، موضوعی نیست که تنها مذهب خاصی را از اسلام را با تهدید و چالش روبرو کند بلکه در صورت ایجاد، هیچ مذهب اسلامی از آتش آن در امان نخواهد ماند.
اختلاف مذهبی میان پیروان مذاهب اسلامی به نفع هیچ یک از مذاهب اسلامی نیست، در صورت موفقیت غرب در ایجاد اختلاف مذهبی در جوامع اسلامی، تفکیکی میان اقلیت و اکثریت نخواهد بود و همه خواهند سوخت!
غرب با ایجاد اختلاف مذهبی میان مسلمانان، تنها برنده این میدان خواهد بود. میدانی که داوری نخواهد داشت و مذاهب اسلامی به عنوان بازیچه به بازی گرفته خواهند شد و تماشاگر این بازی کسی نخواهد بود جز غرب.
بدون شک، غربی ها در راه اندازی این بازی، سرمایه گذاری کلانی خواهند کرد و نیز امتیازهای بسیاری به دولت ها و گروههای اسلامی مورد حمایت شان خواهند داد، اما هدف نهایی غرب نه مسخ و بی هویت ساختن یک مذهب اسلامی که تمام مذاهب اسلامی است. پارچه پارچه نمودن پیروان مذاهب اسلامی با نام مذهب، روند تسریع این سیاست غرب در برابر اسلام است نه دوست بودن با این و آن مذهب اسلامی.
این، رستاخیز همه پیروان مذاهب اسلامی را می خواهد تا در برابر چنین طرح و سیاستی که از سوی غربی ها برنامه ریزی شده بایستند و نگذارند چنین طرح و سیاستی در جوامع اسلامی و آن هم توسط خود مسلمانان پیاده شود.
رستاخیزی که در صورت تحقق، تمام طرحها و سیاست های غرب به ویژه امریکا را در جوامع اسلامی خنثا خواهند کرد. دین اسلام، تنها در سایه این رستاخیز سراسری و کار هماهنگ از هر گونه توطئه و دسیسه های دشمنان آن در امان خواهد ماند. و این موضوعی است که ارزش هر گونه سرمایه گذاری از سوی جوامع اسلامی را دارد.

 

 

عملکرد امنیتی، از ابهام تا واقعیت

 

 

شکست اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان که به خروج نیروهای نظامی این کشور منجر شد، افتخاری برای احزاب جهادی و مردم افغانستان به حساب می آید و این یک واقعیت است. اما این تنها یک واقعیت است که به تنهایی اتفاق نیفتاده و حقیقتی را در درون خود نهفته دارد و آن، عوامل بیرونی این واقعیت است.
آری! واقعیتی به نام شکست روسها در افغانستان و حقیقتی به نام کمک امریکایی ها در این شکست که کمتر به آن پرداخته می شود! و این در واقع تکرار سناریوی تراژدی امریکایی ها در ویتنام بود. روسها هزینه زیادی برای شکست امریکایی ها در ویتنام کردند و امریکایی ها چنین شکست سنگینی را با شکست روسها در افغانستان جبران کردند.
اما شکست روسها در افغانستان، پایان جنگ در این کشور نبود. از سویی نیز زمینه برای ورود امریکایی ها به افغانستان مساعد نبود. امریکایی ها برای ورود به افغانستان به پشتوانه قوی بین المللی نیاز داشتند که مجوز سازمان ملل متحد می تواند از این جمله باشد، آنچه روسها برای ورود به افغانستان فاقد آن بودند.
امریکایی ها به همین خاطر و برای بدست آوردن مجوز سازمان ملل برای ورود به افغانستان، بیشتر از یک دهه منتظر ماندند تا با ایجاد زمینه آن، وارد عمل شوند. آغاز جنگهای داخلی در افغانستان، زمینه ای بود که به تدریج می توانست به ورود امریکایی ها بینجامد. و این اتفاق، افتاد. اما احزاب جهادی که در جنگهای داخلی روبروی هم قرار گرفتند. بی توجهی امریکایی ها در بعد از خروج روسها از افغانستان را عنوان می کنند و به این نکته تاکید دارند که به حال خود رها کردن افغانستان از سوی امریکا در دهه هفتاد خورشیدی، بی ثباتی افغانستان و جنگهای داخلی را در پی داشت. این نظریه هم می تواند یک واقعیت باشد، اما نه به این معنی که مسوولیت آن را تنها به امریکایی ها نسبت دهیم. اینجا اگر کسی مسوول جنگهای داخلی باشد عوامل داخلی آن- احزاب جهادی درگیر بوده است که باید چنین مسوولیتی را بپذیرند. و این چیزی بوده است که در واقع خواسته امریکایی ها را برآورده ساخته و زمینه ورود آن ها را به افغانستان مساعد نمود.
ساختن طالبان با همکاری مستقیم پاکستان، گزینه امریکایی ها به جای حمایت از دولت اسلامی احزاب جهادی در نیمه اول دهه هفتاد خورشیدی بود در قالب تروریسم، تا مجوزی باشد از سوی سازمان ملل برای ورود به افغانستان و سرکوب این گروه تروریستی که برای چنین هدفی ساخته شده بود.
بی توجهی امریکایی ها به افغانستان بعد از خروج نیروهای نظامی شوروی- سقوط دولت کمونیستی- دولت اسلامی، تنها از این نگاه می تواند قابل توجه باشد. اما این به هیچ وجه نمی تواند دلیلی باشد برای آغاز جنگهای داخلی در افغانستان! اگر احزاب جهادی درگیر در جنگهای داخلی خواستار و مدعی گرفتن امتیاز جهاد مردم افغانستان در برابر نیروهای نظامی شوروی سابق هستند، مسوولیت جنگهای داخلی را هم باید به عهده بگیرند!
احزاب جهادی ازیکسو مسوولیت جنگهای داخلی را به عهده نمی گیرند و از سوی دیگر، کمک و نقش امریکا را در شکست روسها در افغانستان انکار می کنند. درحالیکه امریکایی ها همان نقش را در شکست روسها در افغانستان داشتند که روسها چنین نقشی را در شکست امریکایی ها در ویتنام داشتند امریکایی ها دلبستگی به مبارزه مردم افغانستان در برابر نیروهای نظامی شوروی سابق نداشتند و هزینه کلان نظامی- اقتصادی – سیاسی این کشور برای شکست شوروی در افغانستان، برمی گردد به موضعگیری نظامی جنگ سردی که میان بلوک شرق و غرب وجود داشت. این می تواند کمک امریکایی ها به احزاب جهادی افغانستان در دهه شصت خورشیدی را توجیه کند. نیز جبران شکست امریکاییها در ویتنام.
ورود امریکایی ها به افغانستان از این منظر می تواند قابل بررسی بوده و هدفی که می تواند در پشت این ورود نهفته باشد! این بار امریکایی ها پاجای پای روسها گذاشته اند. جایی که روسها نتوانستند با تمام هزینه های کلان نظامی و اقتصادی بیشتر از یک دهه دوام بیاورند و سرانجام مجبور به عقب نشینی شدند. حالا نوبت امریکایی ها است که چه ارمغانی برای افغانستان خواهند آورد، آنچه روسها نتوانستند بیاورند! یکی از دلایل عمده شکست روسها در افغانستان، پشتیبانی همه جانبه امریکایی ها از جنگجویان مخالف روسها در این کشور بود و حالا روسها می توانند با همان راهکار در برابر امریکایی ها قرار بگیرند. اما روسیه در حال حاضر چنین توانایی را نداشته و مهم تر از آن چنین سیاستی را دنبال نمی کند.
روسها شاید خیلی هم بخواهند تکرار شکست امریکا در ویتنام را در افغانستان به امریکا تحمیل نمایند، اما به نظر می رسد، روسیه چنین امکانات و زمینه هایی را در اختیار ندارد. مشاور وزیر دفاع روسیه، قبلا گفته بود: «امریکایی ها نمی توانند طالبان را شکست دهند.» به خوبی چنین خواسته ای را بازتاب می دهد و اگر شرایط منطقه مانند دو دهه قبل می بود بدون شک، روسیه همانگونه با امریکا در افغانستان عمل می کرد که امریکایی ها با روسها در افغانستان عمل کردند. در حالیکه واقعیت چنین نیست و امریکایی ها نمی خواهند طالبان را شکست بدهند و این، هم طالبان و هم حامی آنها پاکستان را جرئت بیشتر داده است.
عملکرد امریکایی ها در افغانستان در هفت سال گذشته، به نوعی بازتاب عملکرد این کشور در سه دهه گذشته در حمایت از افغانستان در برابر روسها به این کشور بوده است. آنچه امریکایی ها در هفت سال گذشته در افغانستان انجام داده اند، بیشتر از آن که دستاوردی در زمینه های مختلف بوده باشد، کارهای نمادینی بوده است که به هیچ عنوان، قابل توجیه و پذیرش برای کم کاری های آن کشور در افغانستان نیست.
آنچه امریکایی ها در بدو ورود به افغانستان شعار دادند کمتر عمل کرده اند که فعالیت طالبان به عنوان یک گروه تروریستی خطرناک، ناکامی های امریکا در افغانستان را توجیه پذیر می سازد. اما این یک واقعیت نیست و بیشتر به عنوان یک ابزار به کار گرفته می شود. حتا اگر چنین چالشی در برابر امریکا در افغانستان وجود داشته باشد، خاستگاه و پایگاه آن از سوی امریکاییها نادیده گرفته می شود. و این، سیاست کثیفی است که عملکرد امریکایی ها در افغانستان را در هفت سال گذشته به شدت زیر سوال می برد. مرموز عمل کردن امریکایی ها در افغانستان بسیاری از واقعیت ها را با ابهام روبرو نموده است. البته این موضوعی نیست که امریکایی ها از آن اطلاع دقیقی نداشته باشند. پس با درنظرگرفتن این واقعیت، می توان گفت که عملکرد ضعیف امریکا در هفت سال گذشته در افغانستان- فعالیت طالبان- حمایت پاکستان از مخالفان نظامی دولت افغانستان به ویژه طالبان، همه در راستای منافع خارجی امریکایی ها در افغانستان و منطقه بوده است و تا زمانیکه منافع خارجی امریکا چنین باشد وضعیت به گونه ای خواهد بود که تا حالا بوده است.

 

 

افغانستان، سه دهه خشونت ، سیاست جنگ و گریز

 

 

در سه دهه گذشته، جنگ و خشونت، بیشتر از هر مقوله دیگری، در افغانستان نهادینه شده است. و این، ضروری ترین خواسته مردم را که صلح و امنیت بوده به سخره گرفته و تحقق آن را با شکست روبرو نموده است.
انقلاب و یا کودتای سرخ کمونیستها در اواسط نیمه دوم دهه پنجاه خورشیدی، سرآغاز فصل خونینی در تاریخ معاصر افغانستان به شمار می رود. تغییر این چنینی حکومت ها در افغانستان هر چند در بیشتر موارد معمول بوده، اما این تغییر حکومت، پیامد مخرب آن با گذشت حدود سه دهه همچنان ادامه داشته و قربانی می گیرد.
«در خط آتش» را پرویز مشرف می نویسد. او در این کتاب خود به پاکستان عنوان کشوری را می دهد که سه دهه جنگ، در آن اتفاق افتاده و یا حداقل به صورت مستقیم درگیر با آن بوده است که بیشترین بار این جنگ را متحمل شده و کمکی را هم که از سوی جامعه جهانی در سه دهه گذشته دریافت کرده حق اش بوده است. این، پیش دستی پاکستانی ها بوده است مثل همیشه و بیشترین سود را از این راستا برده اند. و ما در تمام این سالها به قهرمان سازی سرگرم بوده ایم. قهرمان سازی برای جنگی که برنده ای در افغانستان نداشته است.
در خط آتش، تنها افغانستان بوده است، کشوری که سه دهه حضور سنگین تسلیحات جنگی پیمان نسظامی- سیاسی ورشو و ناتو و جنگ و خشونت را به صورت مستقیم و غیر مستقیم تحمل کرده است.
در اواخر دهه پنجاه خورشیدی نیروهای نظامی شوروی سابق با پشتیبانی سازمان نظامی- سیاسی ورشو به حمایت از دولت کمونیستی وقت، به افغانستان سرازیر شدند و حضور ده ساله آنها بار سنگین اقتصادی برای افغانستان داشت و در تمام این مدت، جنگ و خشونت، ارمغانی بود برای افغانستان و انسان افغانستانی.
لشکرکشی ورشو به افغانستان و مقاومت مبارزان افغانستانی و موضعگیری حامیان خارجی آنها به ویژه ناتو جنگ را در این کشور نهادینه ساخت.
در برابر آنها، مبارزان افغانی در برابر دولت کمونیستی و روسها و ناتو در برابر ورشو. و این، مشکل ورشو در افغانستان و عامل شکست آن در این کشور و جهان بود. درحالیکه ناتو در هفت سال گذشته با دشمن مشخص و قدرتمندی در افغانستان روبرو نبوده است.
دشمن اصلی ورشو در لشکرکشی به افغانستان، ناتو بود و این واقعیت را هم باید پذیرفت که عامل مهم و یا یکی از عوامل مهم شکست ورشو در افغانستان ناتو بود.
اما ناتو در حال حاضر دشمنی به نام ورشو ندارد و طالبان و القاعده، تنها دشمنی هستند که قدرت نظامی ناتو را در افغانستان به چالش گرفته اند.
این، خیلی مسخره، دور از باور و حتا شرم آور خواهد بود که ناتو در برابر طالبان و القاعده کم بیاورد، نیرویی که ورشو را با تمام امکانات و تسلیحات نظامی پیشرفته اش شکست و با دو دهه از آن زمان، به مراتب نیرومندتر و تجهیز شده است.
در جنگ ناتو با کمونیسم که با حمایت از مبارزان مسلمان افغانستان صورت گرفت، موضعگیری و جبهه دوطرف جنگ مشخص بود و پاکستان در جبهه مخالف کمونیسم قرار داشت. پاکستان با حمایت از مبارزان مسلمان افغانستان و به عنوان پشت جبهه جنگ، بیشترین کمک های اقتصادی و نظامی مخالفان جهانی کمونیسم به ویژه ناتو را به دست آورد.
پاکستان در جنگ ناتو با ورشو، با قرار گرفتن در کنار غرب به پناهگاه و پایگاه امنی برای مخالفان دولت کمونیستی افغانستان درآمد و جایگاه اش در این جنگ مشخص بود.
و حالا پاکستان بازهمان نقش را در جنگ با تروریسم بازی می کند. این کشور بازهم در جبهه غرب در مبارزه با تروریسم قرار دارد، اما عملکرد آن در برابر دولت جمهوری اسلامی افغانستان، مانند عملکرد با دولت کمونیستی وقت این کشور است.
این البته بخشی از مشکل فعلی افغانستان است. اما بخش اصلی و مهم این مشکل، عملکرد ناتو با افغانستان است. این سازمان نظامی در هفت سال گذشته آن قدر در افغانستان ضعیف عمل کرده است که دیگر هیچ جای شک و شبهه ای در بازی این سازمان با افغانستان باقی نمانده است.
پاکستان نمی تواند همزمان هم ضد تروریسم باشد و با تروریسم. این بازیی است که ناتو و سیاستمداران غرب با افغانستان در پیش گرفته اند. افغانستان، سه دهه است که جنگ و خشونت را تجربه می کند و در تمام این مدت، ورشو و ناتو مستقیم و غیر مستقیم در شعله ورنگهداشتن این جنگ نقش داشته اند. سیاست جنگ و گریز، عملکرد اصلی این دو سازمان نظامی- سیاسی در برابر افغانستان بوده است تا به آنچه می خواهند برسند.
ناتو در هفت سال گذشته در جنگ با مخالفان نظامی دولت افغانستان چنین سیاستی را در پیش گرفته است. ادامه جنگ در جنوب و دست به دست شدن بعضی از ولسوالی ها در سال های اخیر میان طالبان و دولت افغانستان که پشتیبانی ناتو را به همراه داشته است، بیش از هر زمان دیگری، چهره واقعی سیاست ناتو را در افغانستان روشن ساخته است.
مردم افغانستان، واقعاً از ادامه چنین سیاستی خسته شده اند و نمی خواهند بیشتر از این به بازی گرفته شوند. زمانیکه ناتو این حق را به خود می دهد تا برای مبارزه با تروریسم به افغانستان لشکرکشی کند، برای چنین مبارزه ای حق ورود به پاکستان را هم باید داشته باشد.
ناتو باید روشن بسازد که پاکستان واقعاً با تروریسم است یا ضد تروریسم! مشکل مبارزه با تروریسم بستگی زیادی به روشن شدن این موضوع دارد. ناتو نباید بیشتر از این با سیاست جنگ و گریز با طالبان، جنگ و خشونت را به افغانستان تحمیل کرده و به تقویت تروریسم و حامیان آنها کمک نماید.

 

 

معمایی به نام برق

 

 

هفت سال از انتظار مردم که برای برق دار شدن کشیده اند می گذرد و با وضعیتی که برق کشور در حال حاضر دارد معلوم نیست چند تا هفت سال دیگر باید انتظار بکشند تا صاحب برق شوند!
دو سال قبل رسانه های نوشتند: «کابل، همچنان در تاریکی به سر می برد» در ادامه این مطلب آمده بود: «مردم کابل روزها و شب های گرم تابستان را، بدون برق سپری می نمایند.، با آنکه وعده های مبنی بر رفع مشکلات برق، طی چهل روز و یا چند ماه، چندین بار از سوی وزیر انرژی و آب مطرح شده است؛ اما تا هنوز عملی نگردیده. در دیگر ولایات نیز وضع از این بهتر نمی باشد و بدتر از آن، اینکه هنوز در بیشتر مراکز ولایات اریکین بعنوان منبع مهم روشنایی به شمار می رود. زندگی در قرن بیست و یکم در کنار ارییکن و فقدان انرژی برق، تنها در افغانستان می تواند قابل تصور باشد.»
براستی مشکل برق تا چه زمانی باید در این کشور وجود داشته باشد! هفت سال زمان و بیش از بیست میلیارد دالر پول در این کشور به مصرف رسیده اما مشکل برق هنوز برطرف نشده است.
مردم هنوز بعد از هفت سال امیدوارانه آمدن برقی را که کم ترین خاموشی را داشته باشد انتظار می کشند. اما وزارت محترم انرژی و آب به جای آوردن برق، قیمت برقی را که وجود ندارد بالا می برد!
قیمت برق، حداقل از دو سال به اینسو سیر صعودی داشته است. در همین باره در همان ابتدا، رسانه ها نوشتند: «قیمت جدید برق اعلام شد» در ادامه این مطلب آمده بود: «بدین ترتیب قیمت تعرفه برق برای اهالی که در و ماه از صفر الی سه صد کیلو وات برق مصرف می کنند، از صفر اعشاریه پنج افغانی به یک اعشاریه پنج افغانی، برای آنانیکه در دو ماه از سه صد الی هفتصد کیلووات برق مصرف می کنند قیمت تعرفه از دو افغانی به چهار افغانی کیلووات، برای اهالی که اضافه تر از هفتصد کیلووات مصرف دارند تعرفه برق از سه اعشاریه پنج افغانی به شش افغانی [افزایش یافته است].»
بالا بردن قیمت برق یعنی چه! برقی که وجود ندارد و حداکثر هفته دو تا سه شب آن هم چند ساعت محدود می آید و دوباره این تاریکی است که کابل و دیگر شهرهای کشور را فرا می گیرد چه معنی می تواند داشته باشد!
آنچه در این میان جالب است حضور سفرای چند کشور، نماینده بانک انکشاف آسیایی به عنوان تمویل کننده های برق در جلسه افزایش قیمت برق بوده است. دو سال قبل بازهم در همین باره رسانه ها نوشتند: «در این جلسه سفرای امریکا، هند و نماینده بانک انکشافی آسیایی و دیگر کشورهای تمویل کننده وعده سپردند که در نتیجه تلاش های دولت افغانستان در این قیمت، اعتماد آنها بالارفته و آنها به کمک های شان در این عرصه همچنان ادامه خواهند داد.»
و جالب تر از همه اینکه تلاش های دولت افغانستان در این زمینه اعتماد آنها را بالا برده و شاید همین بالارفتن اعتماد آنها از دولت افغانستان بوده که قیمت برق را بالا برده بودند!
افغانستانی کشوری است که می خواهد مراحل و پله های رشد و توسعه را بپیماید و این امر بدون داشتن حد اقل امکانات توسعه امکان ندارد. بیشترین فابریکه هایی که در کشور بعد از سرمایه گذاری و تلاش فراوان متاسفانه به تعطیلی کشیده شده اند علت کنار کشیدن شان را از بازار اقتصاد افغانستان نبود امکانات اولیه برای رشد و توسعه می دانند. برق اولین چیزی است که سرمایه گذاران در کنار نبود امنیت از آن شکایت دارند.
برق اولین نیازی است که نه تنها اقتصاد و تکنالوژی در کشور به آن نیاز دارند بلکه شدیدترین نیاز مردم برای گذران زندگی است. همین برق است که با تاریک شدن هوا کابل را به سکوت و سیاهی فرو می برد و ساکنان کابل جز خواب طولانی چاره ای دیگری ندارند، در حالی که کابل یک شهر بزرگ، پایتخت افغانستان و دارای میلیونها جمعیت است و باید شهری پر از شور و شوق و شادابی باشد ولی نبود برق همه جلوه های یک شهر را از کابل گرفته و در بدل آن تاریکی و صدای گوش خراش جنراتورها در هر کوی و برزن را برای مردم آن به ارمغان آورده است.
افغانستان دارای منابع غنی سوخت از جمله نفت و گاز است ولی اکنون تنها سوختی که از آن استفاده می شود و در دسترس مردم می باشد چوب است که استفاده از آن جنگلها و درختان در کشور را از بین برده و منابع طبیعی را نابود می سازد. در حالی که با استفاده از برق که هم نیروی ارزان و هم برای محیط زیست بی خطر است افغانستان می تواند راه دیگری را جایگزین سوخت در کشور سازد.
نابودی جنگلات و از بین رفتن درختان و تخریب محیط که نتایج شومی را در پی داشته و سیل های ویرانگر که به گفته کارشناسان محیط زیست نتیجه آن است، به خاطر همین نبودن انتخاب و ناچاری مردم برای استفاده از چوب برای سوخت است. اگر چنین به پیش رود سالهای زیادی نمی گذرد که محیط زیست افغانستان به حد خطرناکی خواهد رسید و در آن هنگام بسیار دیر خواهد بود تا چاره ای اندیشیده شود.
بنابر این تا زمانی که برق به اندازه کافی و به صورت درست در اختیار شهروندان قرار نگیرد جز اقتصادی ورشکسته و محیط زیستی ویران نتیجه ای دیگر را شاهد نخواهیم بود.

 

 

کمیت یا کیفیت ناتو؟

 

 

ناتو با امکانات اندک و نیروهای نظامی کم وارد افغانستان شد. اما حالا بعداز گذشت هفت سال از ورود این نیروها به افغانستان هم امکانات تسلیحاتی آنها و هم نیروهای نظامی آنها برای کشوری مانند افغانستان کافی به نظر می رسد. هرچند در طول هفت سال گذشته به تدریج این نیروها امکانات تسلیحاتی آنها افزایش یافته و انتظار می رفت، همزمان با آن، وضعیت امنیتی کشور نیز بهتر شود، اما در عمل آنچه اتفاق افتاده، خلاف این انتظار بوده است.
ناتو هرچند بیش از چند ماهی نمی شود که فرماندهی عملیات نظامی در جنوب افغانستان را به عهده گرفته، اما کارآیی و توان نظامی این سازمان در هر شرایطی اگر بهتر از نیروهای ائتلاف به رهبری امریکا نبوده، کمتر نیز نبوده است. اما وضعیت امنیتی در جنوب کشور از چند سال به این طرف طوری پیش رفته که ناکارآیی این سازمان و برتری نظامی ائتلاف به رهبری امریکا را نشان می دهد. این در حالی است که این سازمان پیشرفته ترین امکانات نظامی و اطلاعاتی و مجرب ترین نیروی نظامی را در اختیار داشته است.
با توجه به همین برتری نظامی این سازمان در جهان، گروهی مانند طالبان هیچگاه، نمی تواند حریفی برای این نیروها به حساب آید. اما ضعیف عمل کردن این سازمان در برابر طالبان این ذهنیت را به وجود آورده که طالبان توان نظامی و تسلیحاتی این سازمان را نیز به چالش گرفته است. درخواست مکرر فرماندهی این سازمان از کشورهای عضو مبنی بر اعزام نیروی بیشتر به افغانستان برای مبارزه و مقابله با طالبان با هر هدفی که عنوان می شود، این ذهنیت را در میان طالبان وحامیان داخلی و خارجی آنها تقویت می کنند که اگر طالبان بیشتر مقاومت کند، ناتو را در افغانستان با چالش جدی رو به رو می سازد. از همین رو به تقویت طالبان پرداخت و بیش از هر زمانی دیگری به کمک نظامی و سیاسی آنها می پردازند که در این میان دولتمردان پاکستانی که از جدی ترین حامیان طالبان به شمار می روند، رایزنی های قابل توجهی را در این راستا شروع کرده اند و کم کم حمایت های شان را از طالبان علنی تر مطرح می نمایند و این بدون شک به ضعیف عمل کردن ناتو در برابر طالبان رابطه زیادی دارد.
رادیو امریکا دو سال قبل اعلام نمود: «فرمانده ناتو در افغانستان خواستار افزایش نیرو در این کشور شد» این رادیو در همین باره اعلام: «جیمز جونز، فرمانده نیروهای ناتو در افغانستان در این درخواست خود از کشورهای عضو سازمان گفته است با اینکه ناتو در جنوب افغانستان نیرو به اندازه کافی دارد، اما افزایش نیروی بیشتر می تواند به توانایی این نیروها در مبارزه علیه نیروهای مخالف مسلح دولت بیفزاید.»
درخواست های مکرر فرماندهان ناتو به افزایش نیرو به افغانستان با اینکه کمیت این نیروها را بالا می برد، اما کیفیت آنها را به صورت قابل چشمگیری پایین می آورد. ناتو اگر خواسته باشد، با تمام توان در آوردن صلح و نابودی مخالفان دولت وارد عمل می شود، این توانای را با همین امکانات و نیروی نظامی موجود دارد. امکانات و توان نظامی که ناتو دارد، طالبان به هیچ صورتی ندارد. اما گرفتن یک یا دو ولسوالی در یک ولایت از سوی طالبان با حضور نیروهای ناتو و ارتش افغانستان هیچ توجیهی جز ضعیف عمل کردن این سازمان در برابر آنها ندارد.
ناتو یک سازمان هم ردیف و برابر با طالبان نیست که گاه در برابر آنها پیروزی و گاه شکست داشته باشد. اگر چنین باشد، این سازمان، سازمانی که به نام ناتو شناخته می شود، نیست. و اگر قرار باشد با حضور این سازمان در ولایات ناامن افغانستان ناامنی ها همچنان وجودداشته باشد، حضور این نیروها به شدت زیر سوال خواهد رفت. از سوی نیز این سازمان نمی خواهد و به صلاح آن نیست که در برابر طالبان تن به شکست بدهد، حتی اگر این شکست یک بازی سیاسی و مصلحتی باشد. زیرا در آن صورت دیگر اعتباری برای آن باقی نخواهد ماند و این شکست مصلحتی و موقتی حتا اگر به حضور دراز مدت این سازمان و طالبان در افغانستان بینجامد.
عقب نشینی های تکتیکی در برابر طالبان از یک سو و بازپسگیری دوباره همان ولسوالی از سوی دولت افغانستان و ناتو، تقریباً به یک امر معمول تبدیل شده است. ادامه این وضعیت، افزایش اعزام نیرو به افغانستان را بیشتر می سازد و این ذهنیت را تقویت می سازد که تنها راه حل مشکل امنیتی افغانستان، افزایش نیرو به این کشور است. در حالی که واقعیت امر چنین نیست و تنها افزایش نیروی بیشتر به افغانستان، راهگشای مشکل امنیتی نخواهد بود.
به نظر می رسد دولت جدید امریکا در صورت برنده شدن دموکرات ها در این کشور، به تحقق اعزام نیروی بیشتر نظامی امریکا به افغانستان خواهد انجامید. از این رو موضوع اعزام نیروی نظامی بیشتر ناتو به افغانستان نیز با پیروزی دموکراتها در انتخابات ریاست جمهوری امریکا به صورت جدی تر پیگیری خواهد شد. اما اینکه این راهکار تا چه اندازه ای جواب خواهد داد، موضوع دیگری است که نیاز به بررسی بیشتر دارد. از سویی نیز دو برابر ساختن اردوی ملی افغانستان حتا در صورت تحقق، تنها می تواند یک کمیت باشد، اما بدون شک، تضمین کیفیت نخواهد بود. مادامی که کمیت و کیفیت،، هر دو مورد توجه صورت نگیرد به تنهایی جواب نخواهد داد. اعزام نیروی بیشتر ناتو به افغانستان تا زمانی که به کیفیت آن توجه نشود، راه به جایی نخواهد برد. تسلیحات نظامی که در حال حاضر مورد استفاده نیروهای ناتو در افغانستان قرار می گیرد، در بیشتر موارد کهنه و تاریخ گذشته است و حتا به سی تا چهل سال قبل بر می گردد. در چنین وضعیتی چگونه می توان بر مشکل امنیتی فایق آمد؟
وضعیت امنیتی افغانستان و پیچیده شدن آن در فرایند بن، به راهکارهای مؤثرتری نیاز دارد که توجه به کیفیت نیروی نظامی افغانی از مهمترین مواد آن می باشد. حتا اگر در کوتاه مدت، به افزایش نیروی نظامی ناتو به عنوان یک گزینه نگاه شود، باز هم بدون در نظر گرفتن کیفیت این نیروها موفقیتی در این زمینه وجود نخواهد داشت.

 

 

امریکا، بن لادن، افغانستان

 

 

حادثه یازدهم سپتامبر 2001، زمینه ای شد برای لشکرکشی امریکا به افغانستان. اما واقعیت این بود که چنین لشکرکشی از قبل زمینه سازی شده بود. با اینکه در ابتدای این لشکرکشی گمان ها بیشتر بر این بود که عامل اصلی حادثه یازدهم سپتامبر بن لادن و سازمان او القاعده بوده و امریکا آمده است تا از او و سازمان و هواداران او انتقام بگیرد، اما همزمان با آن، بدگمانی هایی نیز در واقعی بودن این ادعای امریکایی ها وجود داشت. و حالا هرچه از وقوع حادثه یازدهم سپتامبر دورتر می شویم آن بدگمانی ها بیشتر شده و شکل واقعی به خود می گیرند.
هفت سال بعد از حضور نظامی های امریکایی به افغانستان و اظهارات ضد و نقیض مقامات سیاسی و نظامی امریکا در مورد سرنوشت و مکان واقعی بن لادن و روشن نبودن پناهگاه او، تقریباً تمام مردم افغانستان و جهان را به اهداف واقعی امریکا در افغانستان و منطقه بدگمان نموده است.
در هفت سال گذشته بارها این پرسش مطرح گردیده که چرا رهبران اصلی سازمان القاعده و حتا رهبران طالبان، از سوی امریکایی ها دستگیر نمی گردند که دلایل قانع کننده در پاسخ این پرسشها از سوی مقامات امریکایی داده نشده که این بیشتر، مردم افغانستان را در مورد صداقت امریکایی ها در افغانستان بدگمان کرده است.
دو سال قبل با جلوگیری از کشتن بن لادن از سوی امریکایی ها، پرده از اهداف امریکا برداشته شد. این نیروها که هدف اصلی آنها از لشکرکشی به افغانستان مبارزه با تروریزم و گرفتاری و یا کشتن بن لادن و دیگر رهبران سازمان القاعده عنوان شده، نیروهای فرانسوی را از این عمل باز داشتند. این واقعیتی است که دو سال قبل در فیلم مستند فرانسوی ها به آن پرداخته شده و افشاگری کرده است.
امریکایی ها در شرایط مانع هدف قراردادن بن لادن از سوی فرانسوی ها شده بودند که همین امریکایی ها او را طراح اصلی حادثه یازدهم سپتامبر می دانند. شاید بن لادن و سازمان او، دیگر امریکا را تهدید نمی کند و یا شاید اصلا بن لادن هیچ نقشی در حادثه یازدهم سپتامبر نداشته است و امریکایی ها به خاطر توجیه لشکرکشی شان به افغانستان و منطقه، چنین ادعایی را مطرح کرده اند!
واقعیت هم شاید همین باشد. بن لادن هیچ گاه تهدید جدی برای ایالات متحده امریکا نبوده، اگر غیر از این بود، هفت سال گذشته زمان کافی برای دستگیری و یا کشتن بن لادن بود که هیچکدام صورت نگرفت و نیروهای بیست هزارنفری امریکا در افغانستان، لحظه ای را برای دستگیری و یا کشتن بن لادن از دست نمی دادند. وقتی امریکا از آن سوی دنیا به افغانستان و منطقه لشکرکشی می کند و حاضر است سالانه میلیاردها دالر هزینه این لشکرکشی نماید و اصل برایش منافع ملی امریکا و تامین امنیت آن کشور است، روشن می گردد که بن لادن تهدید جدی برای منافع ملی امریکا و برهم زننده امنیت آن کشور نیست که امریکا نمی خواهد او را از بین ببرد. اینجا این واقعیت نیز روشن می گردد که امریکایی ها نمی خواهند بن لادن را به این سادگی ها از دست بدهند. زیرا امریکایی ها نمی خواهند توجیه کننده حضور نظامی شان را در افغانستان و منطقه از بین ببرند. حضور نظامی امریکا در افغانستان و منطقه تا زمانی توجیه پذیر خواهد بود که بن لادن و دیگر رهبران القاعده، زنده و فعال باشد. به شرطی که تهدید جدی برای امریکا نباشد. و یا امریکا هیچگاه چنین زمینه و فرصتی را به آنها نخواهد داد تا در جغرافیای ایالات متحده امریکا، منافع و امنیت این کشور را مورد تهدید قرار دهند.
امریکا اما در دیگر کشورها این تعهد و نگرانی را ندارد، و این کشور حتا اگر افغانستان باشد که امریکا به آن لشکرکشی کرده تا با بن لادن و سازمان و طرفداران او بجنگد و در این میان چند سرباز خود را نیز از دست بدهد.
بودن یا نبودن بن لادن برای امنیت افغانستان اهمیت فراوانی دارد، و ناامنی های این کشور رابطه تنگاتنگی با موجودیت بن لادن و سازمان او و حمایت آنها از مخالفان نظامی دولت افغانستان دارد. درحالیکه بودن بن لادن برای امریا بیشتر از نبودن او اهمیت دارد. مطمئنا امریکا کسی را که خود ساخته و بزرگ کرده، نمی خواهد بدون رسیدن به اهداف اصلی اش از میان بردارد.
آنچه در مورد زرقاوی در عراق اتفاق افتاد، کاملا متفاوت از وضعیت بن لادن در افغانستان و آن سوی خط دیورند است. زرقاوی اهداف امریکایی ها را در عراق برآورده ساخته بود و باید از بین می رفت و ادامه کارهای باقی مانده او را رهبران بعدی القاعده در عراق به خوبی می توانند انجام بدهند. از سویی نیز موقعیت زرقاوی با بن لادن تفاوتهای زیادی دارد. درحالیکه بن لادن در افغانستان و پاکستان، هنوز ماموریت تمام ناشده ای است که باید به انجام برسد و تا زمانیکه چنین هدفی برآورده نشده، بن لادن خواهد بود. حتا اگر قدرت و ابهت نظامی و امنیتی امریکا را در این دو کشور با چالش ها و تهدیدهای به ظاهر جدی روبرو سازد. در چنین وضعیتی هیچگاه صلح واقعی و حتا نیم بند در افغانستان و منطقه به وجود نخواهد آمد.
و این نیز از اهداف بلند مدت امریکا در افغانستان و منطقه استکه با بودن بن لادن و سازمان او وطرفداران آن محقق خواهد شد نه در نبودن بن لادن و عوامل داخلی و خارجی سازمان القاعده.

 

 

گامی به سوی فدرالیسم

 

 

از کنفرانس بن تا حالا شاهد تشکیل چهاردولت در کارنامه قوه مجریه کشور بوده ایم. اما در ظاهر چنین استنباط می شود که قاطعیتی را که قوه مجریه در دولت های قبلی داشت در دولت فعلی ندارد. در حالیکه دولت های قبلی توانایی و امکانات کمتری برای رویارویی با مشکلات جامعه را در مقایسه با دولت فعلی داشتند.
در دولت های موقت و انتقالی، قوه مجریه سیاست شفاف و روشنتری در موضعگیری هایش در برابر وضعیت جاری کشور و عوامل تهدید کننده ناآرامی ها داشتند. طالبان، معادل القاعده و هر و تروریسم به شمار می رفتند. دی دی آر(ملکی سازی) و بعدها دایاگ با شدت دنبال می شد. هرچند شدت و ضعف آن در شمال، مرکز و جنوب یکسان نبود. تمام هم و غم دولت، جمع آوری سلاح هایی بود که به صورت غیر قانونی از سالهای قبل در اختیار افراد و گروه های مسلح قرار داشت.
مردم هم به همین دل خوش بودند که هرچه زودتر سلاح از افراد و گروه ها گرفته شده و اردو و پولیس ملی بتوانند امنیت کشور را تامین نمایند. مردم با تمام مشکلاتی که در کشور وجود داشت در این مدت از خارج به کشور برگشتند به این امید که دولت مرکزی با حمایت جامعه جهانی و با داشته موجود در افغانستان، موانع موجود را یکی بعد از دیگری برداشته و نظم و قانونی را که وجود نداشت به وجود آورد.
اما از مدتی بدینسو سیاست های دولت، دیگر آن شفافیت و قاطعیت گذشته اش را در برابر عوامل بحران و ناامنی از دست داده است. برخورد قاطعی که در برابر طالبان وجود داشت کم کم نرمتر شده و طالبان به پیوستن به روند صلح و شرکت در قدرت دعوت شدند. اما به جز چند نفر محدود که آن هم در بازداشت نیروهای امریکایی قرار داشتند و بعدها به پارلمان راه یافتند بقیه طالبان از این طرح دولت استقبال نکردند.
برای جذب طالبان و دیگر نیروهای مخالف دولت مرکزی به روند صلح و پیوستن به دولت، کمیسیون تحکیم صلح تاسیس شد که کمیسیون مذکور نیز توفیق چندانی در این زمینه نداشت. اما در مقابل، با هر عقب نشینی دولت مرکزی، طالبان یک گام جلوتر آمده و کوچکترین توجهی به برنامه صلح و آشتی دولت مرکزی نکردند.
سیاستی را که دولت با مخالفان نظامی خود در پیش گرفته نشان از ضعف آن دارد. سیاستی که تا کنون ناکام بوده و دستاورد محسوسی نداشته است. در همین راستا و با بهره گیری از همین سیاست است که در سالهای اخیر، پروژه ملیشه سازی از سوی دولت مرکزی روی دست گرفته شده است.
ناکامیی را که دولت در ساختن اردو و پولیس ملی در هفت سال گذشته داشته، می خواهد با ملیشه سازی جبران نماید. آن هم در جنوب و ملیشه ای با ساختار قومی. برنامه های دی دی آر و دایاگ هرچند به صورت یکسان در کشور عملی نشده است اما برنامه ملیشه سازی که خلاف و در نقطه مقابل دی دی آر و دایاگ قرار دارد با چه نیت و هدفی ساخته می شود؟ آیا منطقی و عاقلانه است که افراد و گروه ها را با برنامه های دی دی آر و دایاگ خلع سلاح نموده و دوباره با برنامه ملیشه سازی مسلح سازیم؟ آن هم با این استدلال که در منطقه، طالبان حضور دارند و این ها نیروی بازدرانده اند تا از ورود و فعالیت طالبان جلوگیری نموده و با آنها مبارزه نمایند. اما چه تضمینی وجود دارد که ملیشه ها به طالبان نپیوسته و یا از سوی آنها خلع سلاح نشوند. زیرا طالبان هم پول بیشتر و هم تسلیحات پیشرفته تری در اختیار دارند.
گذشته از اینها ملیشه سازی خلاف مفاد قانون اساسی افغانستان بوده که در ماده اول آن به دولت مرکزی قوی تاکید دارد. این صراحت قانوین جای هر گونه سوء استفاده از قانون اساسی را گرفته است. در قانون اساسی به غیر از اردو و پولیس ملی و امنیت، جایی برای حضور و شکل گیری گروه های مسلح وجود ندارد. در حالیکه ملیشه سازی و یا داشتن اردو و پولیس ولایتی یا ایالتی، تنها در ساختار نظام فدرالی قابل توجیه است.
حال این پرسش از دولت مرکزی می شود که ساختن ملیشه های ولایتی آن هم بر مبنای ساختار قومی، خلاف ساختار دولت مرکزی قوی و نقض قانون اساسی نیست؟ و اگر دولت با تمام مخالفت هایی که در مورد تشکیل ملیشه های ولایتی و قومی وجود دارد همچنان به پروژه ملیشه سازی پافشاری کند، این اقدام دولت مرکزی آگاهانه و یا ناآگاهانه گامی به سوی فدرالیسم است.
همه اینها در فرایند بن اتفاق می افتد. این موضوع کوچک و کم اهمیتی نیست. انتظاری که از فرایند بن وجود داشت در صورت تحقق، می توانست انقلابی در ساختار سیاسی- اجتماعی- فرهنگی- اقتصادی افغانستان باشد با دورنمای بسیار روشن و واقعگرایانه. اما با گذشت بیش از هفت سال از فرایند بن، می بینیم که همه چیز در حال از دست رفتن است، حتا آنچه قبلا وجود داشت و یا در سالهای اولیه این فرایند ساخته شده بود نیز تقریبا در حال فروپاشی است.
ناآرامی های در غرب، به ویژه شیندند نیز ریشه در گرایشهای قومی جنوب دارد. از اینرو بعید نیست ملیشه سازی با هر نام و عنوانی در این ولسوالی هم مانند بعضی از ولایت های جنوب و جنوب شرق برای مبارزه با ناامنی در برابر مخالفان مسلح دولت و مردم، به عنوان یک طرح و راهکار مطرح شود. مطرح کردن و عملی نمودن چنین طرح هایی برای مبارزه با ناامنی ها، بیشتر از آنکه یک راهکار منطقی امنیتی باشد، تا حدود زیادی یک موضوع سیاسی است. زیرا آنچه تا حالا در زمینه ملیشه سازی در جنوب صورت گرفته جواب نداده است. در حالیکه هزینه هایی از نگاه اقتصادی و نظامی صورت گرفته بدون اینکه دستاوردی داشته باشد. از سویی نیز چه تضمینی وجود دارد که ملیشه ها به مخالفان مسلح دولت و مردم، نپیوندند. منطقی آن خواهد بود که ملیشه سازی که بیشتر با ساختار قومی، آن هم در جنوب روی دست گرفته شده متوقف شود و به جای آن اردو و پولیس ملی مسوولیت هرگونه تامین امنیت را به عهده بگیرند.

 

 

این، گره گشای مشکل امنیت نیست!

 

 

اردوی قراردادی یکی دیگر از تحفه های بن برای افغانستان بود. این در زمانی بود که چیزی به نام اردوی ملی وجود نداشت و جای آن را نیروهای مسلح احزاب سیاسی- نظامی گرفته بودند. در چنین وضعیتی بود که ساختار جدید اردوی افغانستان بر اساس قراردادی و داوطلبانه گذاشته شد. ساختاری که حتا بعد از پنج سال از دولت انتخابی هنوز جواب نداده است. یکی از اشتباهات بن همین قراردادی و داوطلبانه ساختن اردوی ملی افغانستان بوده است. در اردویی با این شرایط، ملاک، جنبه مادی آن است. اینجا بیشتر احتیاج مزد است که به این اردو موجودیت می بخشد. معاش برای سربازان رسمی اردوی ملی، آنچه تا قبل از آن وجود نداشت.
در ابتدا این طرح توانست تعدادی از جوانان را به اردو جذب کند که آن هم بیشتر از آنکه بر مبنای احساس مسوولیت ملی بوده باشد رفع نیاز مادی بوده است. از چند سال به این سو که اقتصاد مردم رو به ضعف بوده، بیکاری عامل دیگری بوده برای روآوردن جوانان به اردو. اینجا تنها نیاز دوطرف به یکدیگر مطرح بوده و هیچ معیاری برای ورود افراد به اردو درنظر گرفته نشده است. نیاز وزارت دفاع به سرباز و نیاز سرباز به پول(معاش ماهانه) تنها عاملی بوده برای اردویی که در هفت سال گذشته ساخته شده است. اردویی که با این شرایط و ویژگی ساخته شود بسیار شکننده است. و این شکنندگی از همان ابتدا احساس می شد. وقتی برای جذب افراد به اردوی ملی به غیر از عامل فوق، عامل یا عوامل دیگری وجود نداشته باشد این اردو با این ویژگی ها آینده روشنی نخواهد داشت.
تا زمانیکه پول، عامل جذب سرباز به اردوی ملی باشد و هیچ تعهد دیگری میان دوطرف در میان نباشد چه تضمینی وجود دارد که این سرباز با دریافت پول بیشتر از سوی مخالفان دولت به جبهه آنها رونیاورد. وقتی تعهد ملی وجود نداشته باشد چنین خطری همیشه وجود خواهد داشت.
دولت حقوق سربازان و افسران اردوی ملی را افزایش داد، عنوان مطلبی که در یکی دو سال اخیر در رسانه ها مطرح شده است. در ادامه این مطلب آمده است: «معاش ماهانه این افراد از سه هزار و 500 افغانی به پنج هزار افغانی افزایش یافته است» تا زمانی که ساختار اردوی افغانستان قراردادی و داوطلبانه باشد، دولت مجبور است بعد از مدتی معاش سربازان اردو را بالا ببرد. اما با توجه به وضعیت بد اقتصادی افغانستان و وابسته بودن اقتصاد آن به جامعه جهانی، در دراز مدت دولت قادر به پرداخت معاش سربازان اردوی ملی نخواهد بود. در حال حاضر ایالات متحده امریکا اردوی افغانستان را می سازد و معاش سربازان اردو نیز از منابع کمک های جامعه جهانی به افغانستان تامین می شود اما نه امریکا و نه جامعه جهانی در کل، تعهد درازمدت تامین معاش اردوی ملی افغانستان را نداده اند. و در زمانی که امریکا و جامعه جهانی کمک هایشان را به افغانستان قطع کنند، دولت مجبور است از منابع داخلی این معاش را تامین کند. افغانستان که درآمد داخلی ندارد مشکل است بتواند در درازمدت اردوی قراردادی را تامین کند.
از سویی نیز جامعه جهانی برای افغانستان نیروی هفتاد هزارنفری اردو در نظر گرفته است. در حالیکه وزارت دفاع افغانستان حداقل ضرورت کشور را اردوی صدوبیست هزارنفری اعلام کرده است. در چنین شرایطی دولت افغانستان چگونه قادر خواهد بود تا جامعه جهانی را قناعت داده و اردوی ملی را تا صدوبیست هزارنفر برساند. اما در این اواخر، جامعه جهانی هم چنین ضرورتی را احساس کرده اند حال باید دید چگونه عمل خواهد شد.
مخالفتی که در مورد اردوی قراردادی و داوطلبانه از همان ابتدا وجود داشت درنظرگرفتن همین موارد بود که دولت در درازمدت قادر به تامین معاش اردو نخواهد بود. و نیز در مواقع لازم و ضروری توان افزایش نیروها را نخواهد داشت. در اردوی قراردادی ابتکار عمل در دست افراد جامعه است و دولت باید منتظر بماند تا افرادی بیایند و داوطلبانه شامل اردو شوند. درحالیکه در اردوی دوره مکلفیت، ابتکرا عمل در دست دولت است و هر زمانی که خواسته باشد قادر به جمع آوری افراد برای خدمت سربازی و گردآوردن آنها زیرپرچم جمهوری اسلامی افغانستان خواهد بود.
از سویی نیز در اردوی دوره مکلفیت، دولت، فشار اقتصادی تامین معاش سربازان اردو را متحمل نمی شود. از اینرو اگر افغانستان خواسته باشد مشکل امنیتی خود را در درازمدت از منابع داخلی تامین کند و وابسته به کشورهای خارجی نباشد راهی جز ساختار اردوی ملی بر اساس دوره مکلفیت ندارد. والا برای راضی نگهداشتن سربازان اردوی ملی همیشه باید معاش آنها را بالا ببرد.
در همین باره قبلا در بیانیه وزارت دفاع آمده بود: «سربازانی که با انجام سه سال خدمت خواستار ادامه کار در اردو باشند حقوق آنان از پنج هزار به شش هزار و 750 افغانی افزایش خواهد یافت. [همچنان] سربازانی که در مناطق جنگی مشغول خدمت هستند روزانه 100 افغاین نیز از بابت حضور در جبهات جنگ به آنان پرداخته می شود.»
همانطوری که در بیانیه وزارت دفاع نیز آمده بود دولت خود را موظف به بالابردن معاش سربازان اردوی ملی می داند. اما آیا دولت با فقدان درآمد داخلی قادر به تامین این افزایش معاش سربازان اردوی ملی در دراز مدت است؟ بدون شک چنین توانایی را در درازمدت نخواهد داشت و تنها در این میان توقع سربازان اردوی ملی را بالا خواهد برد بدون آنکه این خواسته اش را عملی نماید. حتا در نظر گرفتن صد افغانی در روز برای سربازانی که به جبهه جنگ می روند نیز در درازمدت تامین آن برای دولت ممکن نخواهد بود.
دولت با افزایش معاش سربازان اردوی ملی تنها مشکل فعلی خود را آن هم به شکل ناقص برطرف می سازد بدون اینکه پالیسی و استراتیژی نظامی و امنیتی برای درازمدت کشور در نظرداشته باشد. و این می طلبد تا این خلاء را هرچه زودتر پر نماید و الا افزایش معاش سربازان اردوی ملی نه در حال و نه در آینده پاسخگوی نیازهای نظامی و امنیتی کشور نخواهد بود.

 

 

استراتیژی ملی

 

 

اگر به تاریخ سه دهه اخیر افغانستان نگاه کنیم می بینیم که غرب و در راس آن ایالات متحده امریکا عملا کنترل اوضاع را هم در افغانستان و هم در منطقه و جهان در اختیار داشته است. در افغانستان و این منطقه از جهان، کنترل غرب بر آن از یک اشتباه ساده اتحاد جماهیر شوروی سابق شروع شد. درحالیکه شوروی سابق به خوبی می دانست که افغانستان تصرف شدنی نیست حداقل از راه نظامی. اما با تمام اینها، شوروی این اشتباه تاریخی را مرتکب شد.
ضعف تئوری سیاسی و نظامی شوروی در برابر غرب اینجا خودش را نشان داد. آنها شاید این پیش بینی را نکرده بودند که عدم توجه غرب به افغانستان و حتا بی تفاوت بودن اشغال آن از سوی شوروی برای آنها می تواند دامی باشد برای شوروی برای تصفیه حسابهای گذشته.
با اشتباه شوروی در اشغال نظامی افغانستان، غرب عملا خودش را تا مرزهای جنوبی آن کشور رسانید. این چیزی بود که تا قبل از آن حتا غربی ها هم تصور آن را نمی کردند. اشغال افغانستان از سوی شوروی، جنگ سردی که بعد از پایان جنگ دوم جهانی میان سازمان نظامی ناتو و ورشو به وجود آمده بود پایان یافته و طراحان این سازمان های نظامی یعنی امریکا و حامیان غربی آن و شوروی و حامیان شرقی آن عملا وارد جنگ گرم شدند. موقعیت این جنگ برخلاف جنگ های اول و دوم جهانی به جای اروپا، افغانستان انتخاب شده بود.
میدان رقابت نظامی میان شوروی و غرب افغانستان بود. آنچه پرویز مشرف در کتاب «روی خط جنگ» از پاکستان به عنوان خط مقدم جنگ نام برده به هیچ وجه درست نیست زیرا خط مقدم جنگ، افغانستان بوده است نه پاکستان.
پاکستان برای غرب و برای پیش بردن جنگ غربی ها با شوروی سابق از اواخر دهه پنجاه تا اوایل دهه هفتاد خورشیدی حکم پشت جبهه جنگ را داشت. اما حتا بعد از خروج نیروهای نظامی شوروی سابق از افغانستان و براندازی دولت کمونیستی کابل، غرب، پاکستان را به عنوان پشت جبهه جنگ حفظ کرد. به نظر می رسد که غرب به این سادگی ها این پشت جبهه جنگ را نمی خواهد از دست بدهد.
تشکیل دولت غیر ملی در پیشاور و ارسال آن به افغانستان تنها و تنها با هدف ادامه جنگ و خشونت در افغانستان بود. غربی ها در اوایل دهه هفتاد خورشیدی می دانستند که زمان ورود نظامی آنها به افغانستان نیست. از اینرو آغاز جنگ های داخلی در افغانستان و تضعیف احزاب سیاسی- نظامی و در نهایت براندازی آنها از قدرت سیاسی و نظامی یکی از طرح های غرب در دهه هفتاد خورشیدی بود.
برای پرکردن خلاء سیاسی در صورت براندازی دولت اسلامی ائتلافی از احزاب جهادی- سیاسی، نیاز به بدیلی بود تا جایگزین آن گردد. برای این کار، طالبان در نظر گرفته شدند. شکل دهی طالبان را با اینکه از اوایل دهه هفتاد خورشیدی آغاز کردند اما زمینه های آن از دهه شصت خورشیدی به وجود آمده بود. پاکستان در این میان همیشه نقش یک مستعمره را برای غرب بازی کرده است. این کشور با اینکه در سال 1326 خورشیدی با دو بخش جدا شده از افغانستان و هندوستان و با حمایت سیاسی و نظامی انگلیس به وجود آمد و ظاهراً استقلال اش را از انگلیس به دست آورد، اما از همان نخستین سالهای استقلال، همیشه مورد توجه و نفوذ امریکا بوده تا جایی که در تغییر و تبدیل دولت ها در این کشور، امریکا نقش اصلی را داشته است.
با نفوذی که امریکا در پاکستان داشته و اهمیت این کشور برای امریکا و در کل برای غرب دسترسی این کشور به آبهای آزاد بین المللی، افغانستان نمی تواند نقش پاکستان را برای غرب بازی کند و نیز از آن اهمیت استراتیژیکی برای غرب برخوردار باشد. اما می تواند میدان خوبی برای رقابت های نظامی غرب با رقبای سیاسی و نظامی آن باشد.
در این رقابت های غرب با مخالفان آن در این منطقه از جهان، سرنوشت سیاسی و نظامی افغانستان و پاکستان سخت با هم گره خورده است که البته نقش اصلی را در این میان بازهم غرب داشته است. غرب برای ادامه بازی های سیاسی و نظامی خود در افغانستان گزینه ای بهتر از پاکستان نداشته استک ه فرازمانی انتخاب شده، اما گزینه داخلی نمی تواند فرازمانی باشد، از اینرو انتخاب آن با درنظرداشت همان زمان صورت می گیرد.
احزاب سیاسی- نظامی افغان در دهه شصت خورشیدی که در پاکستان فعالیت داشتند گزینه ی خوبی برای غرب در راستای اهداف آنها بود اما این گزینه نمی توانست دایمی باشد و نیاز به جایگزین داشت. کار جدی روی ساختن طالبان در نیمه اول دهه هفتاد خورشیدی و روی کارآوردن آنها در نیمه دوم همان دهه، دومین گزینه داخلی برای غرب در افغانستان بود.
پایان دوره زمامداری طالبان، بیش از هر زمانی زمینه ورود نظامی غرب را به افغانستان آماده نمود. حال بعد از گذشت هفت سال از براندازی امارت اسلامی طالبان از سوی غرب که در ابتدا با شدت تمام نظامی با آنها برخورد صورت گرفت در سالهای بعد، از شدت آن کاسته شد تا جایی که در بعضی از نقاط کشور اوضاع به شکل سالهای قبل از روی کارآمدن طالبان درآمده است.
پرسشی که حالا هفت سال بعد از برچیده شدن امارت اسلامی طالبان مطرح می شود این است که آیا هنوز ماموریت این گروه تمام شده است؟ غرب از این گروه چه می خواهد؟ اهمیت این گروه برای غرب چیست که غیر از گزینه داخلی طالبان، گزینه دیگر داخلی، آن اهمیت ندارد؟ آیا غرب با اهرم فشار طالبان می خواهد از دولت افغانستان امتیاز بگیرد و در این میان امتیازهایی نیز برای پاکستان می خواهد بگیرد؟ آیا دولت منتخب افغانستان برای غرب مورد اعتماد نیست؟ و آیا هنوز غرب احساس می کند زمان حضور دراز مدت آن در افغانستان فراهم نشده است و یکبار دیگر طالبان را روی کار می آورد تا با براندازی دوباره آنها، این زمینه فراهم شود؟
اگر پاسخ این پرسش ها مثبت باشد چه سرنوشتی برای این کشور و مردم در پیش است؟ و این یعنی بازی دوگانه غرب با افغانستان که در کمتر کشوری دیگر، از سوی غرب در پیش گرفته شده است. از واقعیت های موجود در هفت سال گذشته نیز چنین برمی آید که غرب هم دولت افغانستان و هم مخالفان آن را حمایت کرده است.

 

 

بازهم امنیت!

 

 

هفت سال از حضور پیشرفته ترین امکانات نظامی غرب در افغانستان می گذرد و با اینکه باورها همه بر این استوار بود که با سرازیر شدن این نیروها در این کشور، دیگر مشکلی به نام ناامنی وجود نخواهد داشت اما در کمال ناباوری و تاسف دیده می شود که نه تنها امنیت به این کشور نیامده که امنیت بوجود آمده نیز هر روز و هر لحظه در حال از بین رفتن است.
مردم، مشکل کار، اشتغال، فقر، عقب ماندگی، مریضی، بی برقی، آب آشامیدنی و در یک کلام خود را فراموش کرده اند تا به موضوع مهم تری به نام «امنیت» بیندیشند. سی سال جنگ و ناامنی چنان مردم را وحشت زده و ناتوان کرده که همه مشکلات را از یاد برده و شب و روز برای برگشت آرامش و امنیت دعا می کنند.
جامعه جهانی این نیاز مردم افغانستان را به خوبی درک می کنند اما به جای کمک به این مردم و آوردن امنیت در این کشور، هر کدام به فکر دستیابی به منافع خود در این سرزمین هستند. ناتو با مجوز ملل متحد برای تامین امنیت به افغانستان آمده است اما بعد از هفت سال بنا به ملاحظات منطقه یی که این سازمان داشته نتوانسته دستاورد محسوسی در این زمینه داشته باشد!
در ابتدا این ذهنیت و توقع وجود داشت که ناتو حتا بدون نیروهای امریکایی که رهبری ائتلاف مبارزه با تروریزم را به عهده دارد، قادر به تامین امنیت سرتاسری در افغانستان هست و این با توجه به سابقه طولانی و امکانات پیشرفته نظامی این سازمان به دور از امکان نبود. اما حالا بعد از گذ شت هفت سال، این سازمان با نشان دادن ضعف در برابر نیروهای مخالف مسلح دولت، چنین ذهنیتی در اذهان مردم خلق می کند که واقعاً نیروهای مخالف دولت قوی و قدرتمند هستند و ناتو نیز با تمام امکانات پیشرفته اش قادر به مهار و شکست آنها نیست!
وضعیت امنیتی در بعضی از مناطق کشور رو به وخامت است. این، عمق نگرانی مردم را نسبت به بدتر شدن اوضاع امنیتی در ماههای اخیر می رساند. در همین حال دو سال قبل ناتو ضرب الاجل شش ماهه ای را برای شکست طالبان تعیین کرده بود. ناتو در هفت سال گذشته مدام از این ضرب الاجل ها صحبت کرده و وعده بهتر شدن وضعیت امنیتی در کشور را داده است. اما آنچه در عمل اتفاق افتاده کاملا خلاف این وعده ها بوده است.
افزایش ناامنی ها در جنوب، آرام آرام و به شکل خزنده در حال گسترش به مرکز شمال و دیگر مناطق کشور بوده است. از دو سال به اینسو شاهد افزایش ناامنی در ولایت غزنی هستیم. غزنی ولایتی است که با پاکستان مرز مشترک ندارد اما افزایش ناامنی ها در این ولایت در طول سالهای اخیر، می رساند که ناآرامی ها، در حال گسترش به تمام مناطق کشور است و این در حالی اتفاق می افتد که نیروهای ناتو در تمام ولایات ناامن حضور دارند.
ناتو چه می کند؟ پرسش اصلی همین است! ناتو بعد از هفت سال چه کرده است و بعد از این چه می کند؟ زمزمه هایی به گوش می رسد که ناتو در حال مذاکره با طالبان است. حال اگر این موضوع صحت داشته باشد پرسش فوق، درباره ناتو بی جا نیست!
قبلاً اعلام شده بود: «رییس جمهور از معاملات ائتلاف و طالبان خبر ندارد.» اخباری وجود داشت که گویا نیروهای ائتلاف، آیساف در حال مذاکره با طالبان می باشند و قرار است به بعضی از خواست های این جنگجویان چراغ سبز نشان بدهند. قبلا شایعاتی هم وجود داشت که بزرگترین خواست طالبان از آیساف و ائتلاف این است که ولایت قندهار در تصرف آنها گذاشته شود در آن صورت آنها به امنیت دیگر مناطق دست نخواهند زد.»
در مورد واقعی یا واقعی نبودن این خبر، رسانه ها مطمئن نیستند اما از این نکته اظهار تعجب می کنند که رییس جمهور کشور از چنین مذاکراتی اطلاع ندارد. و در ادامه مطلب فوق در رسانه ها آمده است: «حامد کرزی اگر چنین مسئله ای وجود داشته باشد بین ناتو و طالبان خواهد بود. او همچنان اضافه نموده که ما حاضر هستیم با طالبان صلح دوست و افغان مذاکره نماییم.»
این چیزی است که ناتو هم احتمالا بر اساس همان برداشت از طالبان، با آنها وارد مذاکره شده باشد. و اگر این مذاکرات واقعیت داشته باشد پاسخ ناتو نیز همان پاسخ رییس جمهور خواهد بود. طالبان صلح دوست و افغان! اما روشن نیست این طالبان صلح دوست و افغان کی ها هستند؟
این نیروها از هفت سال بدینسو به صورت مستقیم و رودررو با ناتو و دولت افغانستان به مبارزه برخاسته و هرچه را در این کشور به نام بازسازی و نوسازی ساخته شده و ساخته می شود نابود می سازند. حال تفکیک این ها به نام صلح دوست و افغان و یا میانه رو چه معنی می تواند داشته باشد!
ناتو در حالی در افغانستان وظیفه آوردن صلح و امنیت را به عهده دارد که در پهلوی آنها آمریکایی ها نیز حضور داشته اند. اما این نیروها نیز مانند ناتو دستاورد زیادی در استقرار صلح و امنیت و دستگیری مخالفان دولت نداشته اند.
قبلا این موضوع نیز در رسانه ها بازتاب یافته بود که «امریکاییها معتقدند که واشنگتن توانایی دستگیری بن لادن را دارد» آمریکایی ها این توانایی را در دولت خود می بینند که قادر به دستگیری بن لادن است، اما اینکه چرا تا کنون چنین نکرده است جای پرسش دارد. و این پرسش در مورد ناتو نیز مطرح است.
حال با این وضعیت، مردم به چه چیزی امیدوار باشند؟ بازهم امنیت آن هم بعد از گذشت هفت سال برای مردمی که انتظارات زیادی از ناتو و امریکا داشتند و نیز از ساخته شدن اردو و پولیس ملی، واقعا ناامید کننده است، در حالی که این مردم بعد از این مدت سپری شده به چیزی که نباید فکر می کردند امنیت بود، نه ناامنی و دغدغه امنیت.

 

 

مردم انتظار دیگری داشتند

 

 

از مدتی به این سو در مناطقی از کشور شاهد تشدید جنگ و خشونت هستیم. زمستان سال گذشته چنین پیش بینی می گردید که با پایان زمستان و آغاز سال نو و گرم شدن هوا، در مناطق از قبل ناارام کشور جنگ بار دیگر از سرگرفته خواهد شد. این پیش بینی ها کاملا درست از آب درآمد و با شروع سال جدید و قبل از آمدن گرما، جنگ از سرگرفته شد و دامنه های آن از جنوب به  شمال و شرق گسترش یافت. در صورتی که مردم از حضور نیروهای امریکا و ناتو و جامعه جهانی انتظار تحقق صلح کامل را داشتند.
اما نکته قابل یادآوری در اینجا این است که چنین پیش بینی هایی نیاز به تخصص و علم سیاسی و نظامی ندارد بلکه امروز بعد از گذشت سی سال، بسیاری از مردم افغانستان به این نتیجه رسیده اند که چنین وضعیتی جزء تغییر ناپذیر افغانستان شده و مردم باید آن را تحمل کنند. جنگی که با گرم شدن هوا شروع، تشدید و به اوج خود می رسد، و با سرد شدن هوا کاهش یافته و مدتی، خبری از آن به گوش نمی رسد.
واقعیت این است که جنگ فرسایشی که از سی سال قبل بر این کشور تحمیل شده با وجود تغییرات سیاسی و نظامی ای که در فرایند بن در افغانستان و منطقه و جهان به وجود آمده، از بین نرفته و همچنان سالانه قربانی می گیرد.
صلح در فرایند بن همواره از انتظارات مردم بوده است اما دستیابی به آن با وضعیت پیش آمده، تقریبا ناممکن به نظر می رسد. فاصله میان انتظارات مردم و واقعیت های موجود در افغانستان، بازهم تا حدود زیادی در دو مسیر حرکت می کنند که با گذشت هر روز به ازدیاد فاصله ها می انجامد. تا زمانیکه وضعیت افغانستان نامطلوب باشد هرگونه دستاوردی در توسعه اجتماعی و اقتصادی دور از انتظار خواهد بود.
گسترش ناامنی ها از جنوب تا دروازه های کابل تا دو سه سال قبل غیر متصور بود اما در حال حاضر به عنوان یک واقعیت تلخ و تکان دهنده، امنیت پایتخت را نیز به مخاطره انداخته است. چرا وضعیت چنین شد و چرا ناامنی ها به جای کنترول، گسترش پیدا کرد؟ ناتو در قالب آیساف با تمام امکانات و توان نظامی و تسلیحاتی و تجربه نیم قرن جنگ سرد در اروپا، در جنگ در افغانستان، دستاورد زیادی نداشته است.
ضعف ناتو در برابر عوامل ناامنی ها با گذشت هر سال بیشتر شده در حالیکه کمیت این نیروها در سالهای اخیر، قابل توجه بوده است. پرسش اصلی در اینجا این است که چرا وضعیت امنیتی رو به خرابی است؟ آیا چنین روندی یک امر آگاهانه نبوده است؟ اگر وضعیت امنیتی با گذشت هر سال بهتر می شد موجودیت نیروهای جامعه جهانی در قالب ناتو و ائتلاف مبارزه با تروریسم چه سرنوشتی پیدا می کرد؟ آیا ضرورت موجودیت ناتو و ائتلاف مبارزه با تروریسم به رهبری ایالات متحده امریکا در افغانستان احساس می شد؟ بدون شک، تنها در سایه جنگ است که هرگونه حضور نظامی جامعه جهانی در افغانستان قابل توجه خواهد بود. اما وقتی جنگ نباشد ضرورت موجودیت نیروهای نظامی جامعه جهانی در قالب هر نام و عنوانی که باشد به صفر خواهد رسید. پس جنگ می تواند توجیهی برای حضور و موجودیت نیروهای نظامی جامعه جهانی در افغانستان باشد.
برداشت کلی در این زمینه تقریبا اینگونه است. اما حفظ تامین امنیت و پاسداری از صلح در گذار از بحران، مهمتر از پیروزی بر جنگ است که افغانستان به آن نیاز دارد و جامعه جهانی در تحقق آن مسوولیت دارند. از اینرو حضور و موجودیت نیروهای نظامی جامعه جهانی در افغانستان برای چنین مهمی توجیه حضور آنها خواهد بود که به نظر می رسد نادیده گرفته شده و یا از اهمیت افتاده است. شاید به همین خاطر بوده است که شاهد گسترش ناامنی در سالهای اخیر هستیم در حالیکه همه به پیشرفت تامین امنیت ایمان و باور داشتند.
امسال نیز این پیش بینی ها به واقعیت انجامید و در چند ماه اخیر موج خشونت و جنگ و حملات انتحاری در بعضی از ولایات کشور از دوطرف درگیر، قربانی گرفته است.
در چهارونیم سال اخیر با وجود روی کارآمدن دولت انتخابی و حضور نیروهای امریکا و ناتو، بازهم جنگ تحمیلی فرسایشی از بین نرفته و با گذشت هر سال، ابعاد تازه ای به خود گرفته است.
دولت با اینکه از توسعه سیاسی دم می زند اما در تحقق توسعه اجتماعی ناکام بوده است. فقر، بیکاری، فساد اداری و بسیاری از مشکلات و ناهنجاریهایی که همه به نوعی به عدم توسعه اجتماعی برمی گردد از عواملی هستند که در ادامه جنگ و خشونت نقش دارند. این عوامل و عوامل دیگری که می توانند سیاسی باشند همه به ادامه خشونت ها و جنگ فرسایشی کمک کرده اند.
درحالیکه مردم افغانستان انتظار داشتند دولت و جامعه جهانی به توسعه اجتماعی بیشتر از توسعه سیاسی بها داده و با تحقق توسعه اجتماعی، تغییری مثبت در وضعیت روزمره اجتماعی مردم ایجاد نمایند و این چیزیست که دولت با کمک ها و همکاری های جامعه جهانی می بایست عملی می کرد و نکرده است.
دولت و جامعه جهانی با تحقق توسعه اجتماعی مشکلات روزمره اجتماعی مردم را برطرف نموده و با این عملکرد، از روآوردن مردم به مخالفان دولت جلوگیری نمایند. تا زمانیکه فقر و بیکاری هست زمینه برای سربازگیری مخالفان دولت از میان خیل فقرا و بیکاران وجود دارد.
اگر دولت و جامعه جهانی حامی افغانستان و نیروهای امریکا و ناتو، واقعا در پی تحقق صلح کامل در افغانستان هستند راهی جز توسعه اجتماعی افغانستان ندارند. مادامیکه فقر، بیکاری و تبعیض اجتماعی در کشور وجود دارد صلح واقعی محقق نخواهد شد. آنچه مردم افغانستان می خواهند صلح واقعی است و این ممکن نیست مگر با ایجاد تغییر مثبت در زندگی توده های محروم و مستضعف جامعه.