جنگ و تروریسم کنترول شده
تروریسم، پدیده اواخر سده بیستم و اوایل سده بیست و یکم می باشد. دنیای پیشرو غرب وقتی دشمن واقعی خود، ورشو را از دست داد برای بقا، نیاز به دشمن واقعی دیگری داشت که وجود نداشت. اما یک دشمن فرضی می توانست این نیاز و اهداف را برآورده سازد. تراشیدن یک دشمن فرضی با امکانات اقتصادی و تسلیحاتی و تئوریسین های سیاسی و نظامی غرب کاری زیاد دور از امکان نبود.
تمام اینها برای پیشبرد اهداف دنیای پیشرو غرب طراحی شده بود و می بایست گام به گام عملی می شد. اعلام موجودیت تروریسم، این دشمن به ظاهر واقعی و در اصل، فرضی غرب می بایست با یک مانور بزرگ سیاسی- نظامی و حتا اقتصادی آغاز می یافت تا ذهن و فکر دنیای مدرن غرب که مدتی از دشمن واقعی آن یعنی ورشو و بلوک شرق کمونیستی دور شده بود، بار دیگر دغدغه یک دشمن را در برابر خود داشته باشد.
یازدهم سپتامبر 2001 با فروپاشی برجهای دوگانه منتهن نیویارک در واقع رسمیت و هویت بخشیدن به دشمن جدید غرب یعنی تروریسم بود هرچند حدود یک دهه و یا بیشتر از هسته گذاری آن می گذشت. آغاز اصلی فعالیت تروریسم با فروپاشی مرکز اقتصادی نیویارک، یکی از بزرگترین مراکز اقتصادی غرب همراه بود، همانطوری که پایان کارنامه سازمان نظامی ورشو، با فروپاشی دیوار برلین رقم خورد. این دو حادثه با ظرافت خاصی طرح ریزی شده بود اما یکی با پایکوبی و فروپاشی یک دشمن و دیگری با اندوه و دغدغه و خواب پریدگی ظهور یک دشمن جدید.
این دو حادثه اما اتفاق افتاد و در هر دو مورد، برنده غرب بوده است. ظهور یک دشمن دیگر شاید به صورت منطقی آن، پدیده خوشایندی برای غرب نباشد اما وقتی ابزار کنترول در دست غرب باشد، نگرانی زیادی در این زمینه وجود نخواهد داشت.
هفت سال بعد از حادثه یازدهم سپتامبر خطر دیگری غرب را تهدید نکرده است. درحالیکه انتظار می رفت هر لحظه حادثه دیگری همانند حادثه یازدهم سپتامبر و حتا وحشتناک تر و مخرب تر از آن کشورهای غربی و منافع آن ها را تهدید نماید. اما چنین اتفاقی نیفتاد و در هفت سال گذشته تنها جنگ با تروریسم مطرح بوده بدون اینکه دستاورد روشن و مشخصی در این زمینه وجود داشته باشد.
لشکرکشی غرب به افغانستان کاری آسان و ساده ای نبود آن هم بعد از لشکرکشی و شکست شوروی و بلوک شرق کمونیستی و در نهایت فروپاشی سازمان نظامی ورشو که آغاز آن افغانستان و حاصل تجاوز به این کشور بود. اما حادثه یازدهم سپتامبر زمینه ساز لشکرکشی غرب به افغانستان بود. حتا اگر حادثه یازدهم سپتامبر 2001 امریکا کار شبکه القاعده باشد ردپای غرب را می توان در گام به گام وقوع و انجام این حادثه دنبال کرد.
وقتی در هفت سال بعد از حادثه یازدهم سپتامبر جنگ با تروریسم در دو کشور اسلامی افغانستان و عراق ادامه دارد و تبدیل به یک جنگ فرسایشی شده است که نوسازی را در این دو کشور با شکست روبرو نموده است و هنوز پایانی برای این جنگ پیش بینی نشده است، شک و ابهام در مورد چگونگی و ماهیت این جنگ بیشتر می شود.
حادثه یازدهم سپتامبر 2001 و قراردادن شبکه القاعده به عنوان طراح اصلی آن، در واقع تحقق بخشیدن به نظریه هانتیگتون بوده است که دنیای پس از جنگ سرد را «برخورد تمدن ها» نامیده بود. اما برخورد تمدن ها چیزی نیست که به نفع دنیای اسلام باشد که شبکه القاعده را برخاسته از این دنیا اعلام می نمایند. دنیای اسلام برای کاستن از فاصله ای که با جهان پیشرو و مدرن غرب و حتا جنوب شرق آسیا دارد نیاز به ثبات سیاسی، نظامی و اقتصادی دارد تا در سایه آن به پیشرفت و توسعه همه جانبه در زمینه های مختلف دست یابد. در حالیکه خشونت و جنگی که القاعده و پیروان آن در پی گسترش آن هستند به هیچ صورت به نفع کشورهای اسلامی نیست.
حال چه رابطه ای می تواند میان منافع جهان اسلام و القاعده و تفکر آن که به جهان اسلام نسبت داده می شود وجود داشته باشد؟ فرایند جنگ غرب با تروریسم، ثبات و آرامش جوامع اسلامی را نشانه رفته است. اما غرب پیشرو و مدرن، بدون دغدغه خاطر و به دور از جنگ و رویارویی مستقیم با تروریسم، همچنان به پیشرفت و توسعه همه جانبه بیشتر دست می یابد. در این میان متضرر اصلی، جوامع اسلامی هستند که تروریسم به آن ها نسبت داده می شود و برای جنگ غرب با تروریسم، می بایست خسارت اقتصادی و انسانی بپردازند.
با تمام اینها، غرب با تمام توان و قدرت، تروریسم را یک پدیده اسلامی می داند و حاضر است برای مقابله و مبارزه با آن در هر منطقه ای از جهان نیرو بفرستد با اینکه این نیروها در هفت سال گذشته در افغانستان و عراق چیز قابل عرضه ای در این زمینه برای جهان نداشته اند.
اما پافشاری غرب برای جنگ با تروریسم با گذشت هر روز ماهیت خود را از دست می دهد و دنیا به این باور می رسد که جنگ با تروریسم، بیشتر از آنکه یک جنگ واقعی با دشمن واقعی باشد، یک جنگ تبلیغاتی با دشمن فرضی است که تنها غرب از آن نفع می برد بدون اینکه دستاوردی برای سایر مردم دنیا داشته باشد.
در این میان افغانستان بیش از هر کشور اسلامی دیگر برای جنگ غرب با تروریسم، تاوان پرداخته اند در حالیکه در جنگ با کمونیسم نیز چنین وضعیتی داشت. وقتی بعد از هفت سال از جنگ به اصطلاح با تروریسم که غرب در این کشور در پیش گرفته است، وضعیت اجتماعی مردم هر روز بدتر می شود و اقتصاد ملی تقریبا به صفر سقوط کرده است، مفهوم جنگ با تروریسم به خوبی روشن می شود. واقعیت این است که جنگ با تروریسم که غرب در پیش گرفته است و افغانستان همانند جنگ با کمونیسم میدان آن انتخاب شده است در صورت ادامه چنین وضعیتی، بحران زده و توسعه نیافته باقی خواهد ماند در صورتی که پایانی برای این وضعیت جستجو نگردد.