ارزش هاي فرهنگي دموكراسي
به هر روي، مواردي زيادي وجود داشته است كه تمدن هاي انساني از يكديگر تأثير پذير بوده اند. همينطور كشور ها و قدرتهاي كوچك از بزرگ و بالعكس. اما هيچگونه قيدي وجود نداشته است كه تأثير پذيري هاي فرهنگي همواره از جنبه مثبت برخوردار بوده است. چرا كه وقتي تأثير پذيري هاي فرهنگي مطرح بوده، جنبه هاي مثبت و منفي آن را مأثر ساخته است. از اينرو، آنچه همواره مهم بوده، واقعيت تأثير پذيري هاي فرهنگي از يكديگر بوده است نه نوع آن. اما چگونگي تأثير پذيري هاي فرهنگي از يكديگر، همواره مهم يوده است. چرا كه موضوع مهم و مورد بحث تأثير پذيري هاي فرهنگي، همين موضوع بوده است.
ارزش هاي فرهنگي دموكراسي در چنين وضعيتي بوده است كه اهميت پيدا كرده است. و پرسش مهم در اين زمينه همواره اين بوده است كه آيا ارزش هاي فرهنگي دموكراسي، ارز ش هاي جهاني بوده است يا محدود به اقليم هاي خاصي؟ سامويل هانتينگتون، ريشه هاي ليبرال دموكراسي را در غرب و مسيحيت مي داند و بر اين نظريه اش استدلال نيز آورده است. اما سوال اين است كه آيا چنين نظريه و استدلالي تا چه اندازه مي تواسته است بر مبناي واقعيت استوار باشد؟
فرانسيس فوكوياما، در اين زمينه گفته است، "ولی در عین اینکه لیبرال دموکراسی ریشه در این خاک فرهنگی [يعني غرب] دارد ، مسئله این است که آیا این ایده ها می توانند از این ریشه های خاص گرایانه جدا شوند و اهمیتی برای مردمی که در فرهنگ غیر مسیحی زندگی می کنند پیدا کنند. روش علمی که تمدن های مدرن فن سالارانه ما بر آن بنا شده در برهه ای از تاریخ ابتدای اروپای مدرن بر پایه اندیشه فلاسفه ای چون فرانسیس بیکن و رنه دکارت و برای علل تاریخی مشخص ظاهر شده است. ولی وقتی روش علمی اختراع شد تحت مالکیت تمام بشریت قرار گرفت و برای استفاده اش مهم نبود که آسیایی هستید یا افریقایی یا هندی."
پس، مهم نيست كه دموكراسي را به كدام اقليم و آب و هواي خاصي محدود نماييم، بلكه آنچه همواره مهم بوده اين موضوع بوده است كه ارزش هاي دموكراسي، ارزش هاي پذيرفته شده جهاني بوده است. از اينرو پاسداري از آن نيز وظيفه و مسووليت جهاني بوده است. رنسانس اروپا در سده پانزدهم و شانزدهم، متأثر از تمدنهاي بزرگي چون چين و مصر و شرق اسلامي بوده است.
آلفرد نورث وايتهد، پيشرفت و توسعه اروپا و امريكاي كنوني را متأثر و وامدار از تمدن اوليه انساني متعلق به شرق، جنوب و ميانه آسيا دانسته است. او گفته است، " اروپا و امريكاي عصر حاضر [،] تمدن خود را از نژاد هايي كه كشور هاي آنان در مرز مديترانه ي شرقي قرار دارد كسب كرده اند. در فصول قبلي، يونان و فلسطين [،] مناطقي بودند كه تنظيم اوليه ي انديشه هاي مربوط به جوهر طبيعت انساني را به دست دادند. هنگامي كه تاريخ علم را بررسي مي كنيم، "مصر" را نيز بايد به اين دو كشور اضافه كنيم. اين سه كشور، نياكان بلافصل تمدن نوين هستند. البته گذشته اي طولاني از تمدن [،] پشت آنها قرار دارد. "بين النهرين"، "كرت"، فنيقيه"، هند" و "چين" نيز سهمي در اين ميان داشته اند."
پس، مي بينيم كه چيز ثابتي وجود نداشته است. هر كنشي متأثر از كنش قبلي بوده است. دموكراسي نيز مي توانسته است از اين زاويه قابل بررسي بوده باشد. زماني تمدن هاي شرقي و افرقايي، تأثير گذار بر جوامع غربي بوده است. اما آنچه غرب را از شرق و افريقا پيش انداخت، رنسانس اروپا بوده است. غرب، در واقع بعد از اين رنسانس بوده است كه در زمينه هاي مختلف، پيشرفت نموده و دستاورد هايي داشته است. در واقعيت مي توان اين طور نتيجه گرفت كه آنچه به عنوان ارزش هاي فرهنگي دموكراسي مطرح بوده است، مي تواند متعلق به تمام جهان باشد. ليبرال دموكراسي كه غرب ادعا كرده است ريشه در فرهنگ و باور هاي غربي و مسيحي داشته است، اگر به صورت دقيق مورد بررسي قرار گيرد، ريشه در تمدن هايي داشته است كه اروپا و شمال امريكاي كنوني در گذر زمان، از آن تأثير پذيرفته اند.
فرانسيس فوكوياما، پرسش خود را در اين زمينه اين طور مطرح كرده است، "بنابراین سئوال این است که آیا آزادی و برابری که ما به عنوان اساس لیبرال دموکراسی بدان می نگریم اهمیت ِجهانی مشابهی دارد؟ من فکر می کنم که چنین است و تصور می کنم که یک منطق کلی بر تحول تاریخی حاکم است که توضیح می دهد چرا باید دموکراسی فزاینده در سراسر گیتی شکل بگیرد. این منطق یک شکل خشک جبرگرایی تاریخی مانند آنچه مارکس می گفت نیست ، بلکه گروهی از نیروهایی بنیادی هستند که تحول اجتماعی انسان را در مسیری که به ما می گوید باید دموکراسی بیشتری در انتهای این فرایند تکاملی نسبت به شروع اش باشد ، راهبری می کنند."
وقتي اساس ليبرال دموكراسي غربي، آزادي و برابري قرار داده شده است، چنين دموكراسي را بايد پذيرفت چرا كه هيچ گونه نا همخوانيي با فرهنگ و باور داشت هاي شرق نداشته است. چرا كه خود چنين دموكراسيي قبل از آن كه غربي و مسيحي بوده باشد، شرقي بوده و ريشه در اديان شرقي داشته است. آيين زردشت، بر اساس سه اصل: گفتار نيك، رفتار نيك، كردار نيك. بنا نهاده شده است. در چنين اصل هايي، آزادي و برابري، از جايگاه بالايي برخوردار بوده است. در آيين بوداييسم نيز كه انسان را به آرامش و پرهيز از خشونت فرا مي خواند، مي توان رگه هاييي از آزادي و برابري را ديد. در اسلام نيز به عنوان آخرين دين شرقي، به شكل بهتري مي توان آزادي و برابري را ديد و احساس و لمس كرد.
پس، آزادي و برابري، دو اصل در باور و فرهنگ انسان و اديان شرقي بوده است. از اينرو، مي توان ادعا كرد قبل از آنكه ليبرال دموكراسي، ريشه در غرب و مسيحيت داشته باشد، ريشه در شرق و اديان شرقي داشته است. اما آنچه در اين زمينه هميشه اهميت داشته است، زمينه هاي اجرايي آزادي و برابري در جوامع انساني بوده است. چرا كه بدون چنين زمينه هايي، هرگونه تحقق و موفقيت آزادي و برابري را با موانع زيادي روبرو كرده است. در اين ميان پيشرفت و توسعه جوامع در زمينه هاي مختلف، پيشرفت و توسعه آزادي و برابري را نيز به همراه داشته است. آنچه در غرب اتفاق افتاد و اين جوامع را در اجراي آزادي و برابري، ياري نمود، توسعه و پيشرفتي بوده است كه در فرايند پس از رنسانس اروپا صورت گرفته است. از اينرو انتخاب دموكراسي به عنوان يك ارزش فرهنگي، در جوامعي كه از فقدان آزادي و عدم نابرابري رنج مي برند، يك ضرورت و گزينه عالي است.