در سال هاي آغازين هزاره سوم، درست بعد از حادثه يازدهم سپتامبر، توجه ها همه به سوي سامويل هانتينگتون جلب شد. اين به خاطر نظريه "برخورد تمدن ها و باز سازی نظم جهانی" اين نظريه پرداز امريكايي بوده است. وی بخاطر نظریه برخورد تمدن‌ها و پیش‌بینی کشمکش جهان غرب با جهان اسلام شهرت جهانی پیدا کرده است.                             

    دکتر ساموئل هانتینگتون، دانش‌آموخته و به مدت ۵۸ سال، استاد دانشگاه هاروارد بود. اين نظريه در نيمه دوم هزاره دوم، چندان مورد اسقتبال نگرفت و مي رفت تا به فراموشي سپرده شود. با اينكه اين نظريه، پايه و منبع استدلالي خوب و محكمي براي گروه هاي راديكال در غرب و دنياي مسيحيت به شمار آمده است. در حالي كه بيشتر به     تعامل ميان غرب و دنياي مسيحيت با شرق و دنياي اسلام فكر داشتند. در همين زمان بود كه برخورد تمدن ها اين بار در شكل گسترده تري مطرح شد و حتا از يك جنگ صحبت به ميان آمد. جنگي  كه مي تواند در صورت وقوع، بسيار مخرب، تكاندهنده و وحشتناك باشد. از چنين جنگي به نام و تعبير "جهان در آستانه جنگ جهانی سوم؟"، نام برده شده است.                                                                                                                                                                                                    مجله اشپيگل در همين زمينه مصاحبه اي را با پروفسور ساموئل هانتينگتون، درباره هراس او از "رويارويى تمدنها و نقاط ضعف غرب" انجام داده است. اين گفتگو با عنوان: [  AtombombeUnddann die] در مجله اشپيگل، شماره ‌‌48 به چاپ رسيده و ترجمه آن نيز درشماره 56 مورخ 24/9/75 مجله ترجمان‌‌منتشر شده است.
   اين مصاحبه با اين اشاره از سوي مجله موعود شماره، 17 آغاز شده است: "با نزديك شدن به پايان هزاره سوم، [هزاره دوم]، نظريات آينده پژوهانه مختلفى‌‌ از سوى انديشمندان ابراز شده است. برخى از اين نظريات[،] قرن آينده را قرن ‌‌صلح و تفاهم جهانى يا رسيدن به‌‌ نقطه مشتركى همچون عقلانيت و دموكراسى ليبرال دانسته‌‌ اند. اما، برخى‌‌ديگر "آينده‌‌اى ديگرگونه‌‌" را به‌‌تصوير مى‌‌كشند. در نظر آنان‌‌ فرارسيدن آينده به معناى تقابل ميان‌‌ حوزه‌‌هاى تمدنى و دينى است. ‌‌"ساموئل هانتيگتون‌‌"، انديشمندى‌‌  است‌‌ كه به طور مشخص در كتاب‌‌ "برخورد تمدنها [و بازسازي نظم جهاني"] به اين موضوع‌‌ اشاره كرده است.
   سال هاي پاياني هزاره دوم، بيشتر به تعامل تمدن ها فكر مي شد. اما آنچه اين فكر را ديگرگونه كرد، حادثه يازدهم سپتامبر بوده است. چرا كه اين حادثه و تبعات و پيامد هاي آن در سطح جهان، به ضرورت بازنگري به نظريه سامويل هانتينگتون (برخورد تمدن ها و باز سازی نظم جهانی)، منجر شده است.    
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "در كتاب تازه شما، بحران بزرگ و گسترده جهانى اين چنين آغاز مى‌‌ شود: چين، كه هر روز بيشتر به‌‌ توان اقتصادى و نظامى خود آگاه ‌‌مى ‌‌شود براى دستيابى به مخازن ‌‌عظيم نفتى فلات قاره‌‌اى به كشور همسايه خود ويتنام حمله مى ‌‌كند. هانوى از واشنگتن تقاصاى كمك ‌‌مى ‌‌نمايد. در اين شرايط يكى از معدود ناوهاى هواپيمابر امريكا، كه در منطقه ‌‌باقى مانده‌‌اند، براى مقابله با حمله‌‌ چين وارد عمل مى‌‌شود..."
   گفته است، "... اما ژاپن اعلام ‌‌بى ‌‌طرفى مى ‌‌كند و به امريكا اجازه‌‌ نمى ‌‌دهد از پايگاه هاى نظامى خاور دور اين كشور استفاده كند. زيردريايى‌‌ هاى پكن خسارات سنگينى ‌‌به كشتي هاى ما وارد مى ‌‌آورند. در آغاز[،] اين درگيرى نظامى در سناريوى من ‌‌محدود باقى مى‌‌ماند، زيرا هم چين و هم ايالات متحده امريكا مى ‌‌دانند كه ‌‌موشك هاى آن ها قابليت‌‌ حمل سلاح هاى‌‌ هسته‌‌اى را تا خاك دشمن دارند."
   جنگ سوم جهاني آيا ساخته و پرداخته ذهن ماجراجوي سامويل هانتينگتون بوده است و يا در واقعيت نيز مي تواند اتفاق بيفتد؟ اين پرسشي است كه هانتينگتون به عنوان يك نظريه پرداز غربي به آن پاسخ داده است. اما چنين پاسخي تا چه اندازه با واقعيت هاي جهان همخواني دارد؟ اين پاسخ ها چقدر پذيرفته شده است و چقدر احساساتي و باز هم ماجراجويانه ارايه شده است؟     
   طراح برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهاني، و يكي از اعلام كنندگان "جهان در آستانه جنگ جهانی سوم؟"، چنين طرحي را يك سناريو عنوان كرده است. حالا اين سناريو هيچگاهي به فيلم تبديل خواهد شد؟ و يا يك سناريوي فيلم ناشده باقي خواهد ماند؟ در حالي كه جنگ سوم جهاني با گسترش بي رويه تسليحات اتمي، منتفي اعلام شده است. چرا كه در صورت وقوع يك جنگ جهاني ديگر، در موجوديت سلاح هاي اتمي، قسمتي از زمين نابود خواهد شد. حال اگر قرار باشد اين حنگ ميان ايالات متحده امريكا و چين باشد، با وجود سلاح هاي اتمي در اين دو كشور، حتا اگر جنگ ميان اين دو كشور محدود بماند باز هم تباه كننده و حشتناك خواهد بود. شايد راكت هاي ايالات متحده امريكا و چين قابليت حمل سلاح هاي اتمي را تا خاك يكديگر داشته باشند، اما هواپيما هاي جنگي هم اين كر را خواهند كرد. آنچه در روز هاي پاياني جنگ دوم جهاني اتفاق افتاد و سرنوشت اين جنگ را عوض كرد، نه راكت هاي اتمي كه بمب هاي اتمي بود. اين اتفاق، هر زمان ديگري نيز مي تواند بيفتد.  

سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "در چنين شرايطى ‌‌امريكايي ها مى‌‌پرسند، چرا آن ها بايد به‌‌خاطر درگيري هاى خاور دور چنين‌‌ خطراتى را به جان بخرند؟
   گفته است، "افكار عمومى‌‌آمريكا، اين جنگ را جنگ خود نمى‌‌داند. نقاط ضعف غرب بتدريج‌‌ اثرات سوء خود را در كشور هاى ‌‌بزرگتر و داراى فرهنگ هاى ديگر برجاى مى‌‌گذارد. هند با سوء استفاده‌‌ از دخالت قدرت هاى بزرگ به دشمن ‌‌ديرينه خود يعنى پاكستان حمله‌‌ مى‌‌كند، يك موج گسترده ضد غربى ‌‌جوامع مسلمان را فرا مى‌‌گيرد. دولت هاى ميانه‌‌رو عرب، توسط بنيادگراها سرنگون مى ‌‌شوند."
   اين پرسش كه جنگ در خارج از قلمرو ايالات متحده امريكا مانند افغانستان و عراق و... چه سودي براي آنها يعني انسان امريكايي دارد، همين حالا نيز تا حدودي براي تعدادي از امريكايي ها مطرح شده است. انسان امريكايي حق دارد از خود بپرسد كه چرا بايد در خارج از كشور خودش و در يك جاي دور و در يك قاره و سرزمين ديگري كه هيچ اشتراك فرهنگي و زباني و عقيده اي با نسان آنجا ندارد، بجنگد و كشته شود؟  اما تنها يك پاسخ مي تواند براي اين پرسش وجود داشته باشد و آن، ارزشهاي پذيرفته شده اجتماعي است. اين ارزش ها مي توانند عقلانيت و ليبرال دموكراسي باشند. وجوه و نقطه مشترك ميان انسان امريكايي و انسان افغاني و عراقي و ... همين ها مي تواند باشد.