دمكراسي: آرمان اعتدال ـ۲
به اين تريتيب مي توان دموكراسي را با راهكارهاي ملي، نهادينه ساخت و به پيشرفت و گسترش آن اهتمام ورزيد. چنين دستاوردي بزرگي در حاكميت نظام سياسي دموكراتيك، حاصل شده است. چراكه دموكراسي، زماني حاصل شده است كه دولتي با ويژگي هاي دموكراتيك وجود داشته است. حتا ضرورت اينكه دولت خوب، قبل از تحقق دموكراسي مي بايست وجود داشته باشد يك واقعيت بوده است. اما وقتي چنين چيزي وجودنداشته است، به اين معني نبوده است كه دموكراسي خوب و واقعي نداشته باشيم.
بدون شك، تطبيق وتحقق دموكراسي در يك كشور، مستلزم پيش زمينه هايي بوده است كه دولتي با ويژگي هاي خوب، يكي از اين موارد بوده است. چيزي كه در جوامع موفق در تطبيق و تحقق دموكراسي، همواره به عنوان يك اصل ضروري وجود داشته است. وضعيت متفاوت دموكراسي در جوامع مختلف، ناشي از يك چنين تفاوتهايي بوده است. تفاوتهايي كه وضعيت متفاوت اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي و ... را شامل مي شده است.
فوكوياما گفته است، "مدتها پیش از آن که شما دموکراسی لیبرالی داشته باشید باید دارای دولتی کارآمد باشید. (چیزی که در آلمان و جاپان پس از شکست در جنگ جهانی دوم هرگز از میان نرفت.) این ویژگی را در مورد کشورهایی مثل عراق نمیتوانیم بدیهی در نظر بگیریم."
در اين ميان، افغانستان را نيز مي بايست اضافه كرد. چرا كه در ميان كشور هايي كه قبل از تطبيق و تحقق دموكراسي، دولتي با ويژگي هاي خوب وجودنداشته، افغانستان نيز شامل مي شده است. اينكه دولتي با ويژگي هاي خوب، براي تطبيق و تحقق دموكراسي يك ضرورت بوده است شكي در آن نيست، اما اصولا، ضرورت دموكراسي ليبرالي، بيشتر در جوامعي احساس شده است كه از فقدان دولت كارآمد، رنج برده است.
به همين خاطر بوده است كه وقتي از آرمانهاي انسان در جوامع مختلف بحث شده است، ميان آرمان ايده آل و آرمان اعتدال، آنچه دستيافتني و واقعي تر بوده به عنوان يك ضرورت مطرح شده است. از اينرو، دموكراسي، و يا بهتر خواهد بود كه گفته شود دموكراسي ليبرالي، از آرمان هاي اعتدال به شمار آمده است. بايد ميان ايده آل و اعتدال، تفاوت زيادي قايل شد چرا كه يكي تا حدودي زيادي دست نيافتني و ديگري به ميزان خواست و كوشش انسان جوامع مختلف، قابل حصول بوده است.
فوكوياما گفته است، "پایان تاریخ، هرگز ارتباطی با الگوی ویژه امریکا برای سازماندهی اجتماعی و سیاسی نداشت[ه است]. به تبع[،] الکساندر کوژو، فیلسوف روسی-فرانسوی که الهامبخش من در بحثهای اولیهام بود، بر این گمانم که اتحادیهی اروپا نسبت به ایالات متحدِ کنونی با دقت بسیار بیشتری به پایان تاریخ شباهت دارد. تلاشهای اتحادیه اروپا در فراتر رفتن از حاکمیتهای ملی و سیاستهای زورآزمایی سنتی که با بنیاد نهادن حاکمیت قانونی چندملیتی صورت گرفت، در مقایسه با تداوم ایمان به خدا، حکومت ملی و نظامیگری در امریکا، همسویی بیشتری با جهانِ «پس از تاریخ» دارد."
آرزوي اعتدل فرانسيس فوكوياما، نظريه پرداز جاپاني – امريكايي، در "پايان تاريخ و آخرين انسان"، رسيدن جوامع انساني به مدرنيزاسيون بوده است كه با رويكرد به اقتصاد بازار آزاد و نظام سياسي دموكراتيك حاصل شده است. وقتي مي گوييم حاصل شده است به اين معنا كه از مدتها قبل در جوامعي كه به مدرنيزاسيون رسيده اند، قبل از آن، اقتصاد بازار آزاد و نظام سياسي دموكراتيك وجود داشته و تجربه شده است.
از سويي نيز، توسعه و دموكراسي از صورت هاي اصلي و خوشايند مدرنيزاسيون بوده است. يعني بدون توسعه و دموكراسي، رسيدن به مدرنيزسيون، چيزي ناممكن و محال بوده است. چرا كه دو پايه اصلي مدرنيزاسيون، توسعه و دموكراسي بوده است. آنچه در در زمينه مدرنيزاسيون در امريكا به عنوان يك قاره صورت گرفته، بيشتر در شمال اينقاره بوده است كه شامل ايالات متحده امريكا و كانادا مي شده است. در حاليكه مدرنيزاسيون در قاره اروپا، بيشتر در چهره يك قاره، خودش را نشان داده است. پس، مي بينيم كه مدرنيزاسيون در قاره امريكا، كشوري و در قاره اروپا، فراكشوري بوده است. از اينرو، وضعيت مدرنيزاسيون در قاره آسيا نيز تا حدودي به قاره امريكا شباهت هايي داشته است. چرا كه مدرنيزاسيون در قاره آسيا نيز، كشوري بوده است نه فراكشوري. جاپان به عنوان دومين قدرت اقتصادي جهان، نخستين كشوري بوده است كه در آسيا به مدرنيزاسيون رسيده است. بعد از جاپان؛ كورياي جنوبي، مالزيا، تايوان، سنگاپور، چين و تا حدودي هند، به مدرنيزاسيون نزديك شده اند. از اينرو، آغاز مدرنيزاسيون در آسيا، از شرق دور بوده است.
اما تا آسيا به عنوان يك قاره، به مدرنيزاسيون برسد، راه طولانيي در پيش خواهد داشت. در حاليكه اروپا به عنوان يك قاره، مدرنيزاسيون از وضعيتي خوبي برخوردار بوده است. رويكرد اروپاييان به تشكيل اتحاديه واحد، ناشي از وضعيت خوب مدرنيزاسيون در اين قاره بوده است. چراكه چنين رويكردي، حاصل توسعه و دموكراسيي بوده كه قبلا در اروپا محقق شده است. پس، ميان رويكرد اروپاييان به تشكيل اتحاديه واحد و مدرنيزاسزاسيون، رابطه قويي وجود داشته است. اما وقتي اصلا زمينه رويكرد به دموكراسي وجود نداشته است، و نيز، زمينه هاي توسعه، شايد رويكرد به الگوهاي فراكشوري براي دستيابي به دموكراسي، يك واقعيتي از روي ناگزيري بوده است. آنچه در افغانستان و عراق فرايند بعد از حادثه يازده هم سپتامبر اتفاق افتاد.
فوكوياما گفته است، "و سرانجام این که من هرگز ظهور دموکراسیها در جهان را به نمایندگی انحصاری امریکا خصوصاً به اعمال قدرت نظامی امریکا مرتبط نکردهام. گذارهای دموکراتیک نیاز به جوامعی دارند که خواهان دموکراسی باشند و از آنجایی که این جوامع نیازمند نهادهایی ویژه هستند، این فرایند معمولاً تا حد زیادی طولانی و طاقتفرساست."
بدون شك، آنچه در افغانستان و عراق فرايند بعد از حادثه يازدهم سپتامبر اتفاق افتاد و لشكر كشي جامعه جهاني و در رأس آن ايالات متحده امريكا را به اين دو اين كشور با استقبال مردمي روبرو نمود، ناشي از وضعيت بد اجتماعي و سياسي در اين دو كشور بوده است. دموكراسيي هم كه در اين دو كشور روي كار آمده است، در اجرا، با يك چنين وضعيتي روبرو بوده است. در حاليكه الگوي دموكراسي درافغانستان و عراق، مشكلي آنچناني نداشته، اما بنظر مي رسد، مشكل در اجراي دموكراسي در اين دو كشور بوده است.
فوكوياما گفته است، کشورهای قدرتمند خارجی مثل ایالات متحد میتوانند با ارائهی الگویی موفق از خودشان -در زمینهی اقتصادی و سیاسی- به این فرایند کمک کنند. همچنین این دولتها میتوانند با سرمایهگذاری، رهنمود، کمکهای فنی و البته گاهی از طریق نیروی نظامی به پیشبرد این فرایند کمک کنند. اما تغییرِ قهرآمیزِ حکومت هرگز راه گذار دمکراتیک نبوده است."