چنين چيزي براي اقليت هاي غير مسلمان در يك كشور اسلامي نيز مي بايست از سوي مسلمانان، پذيرفته شده باشد. چرا كه عين همين نگراني از سوي آن ها  نيز مي تواند وجود داشته باشد. از اينرو تاكيد بر تطبيق قانون شريعت اسلامي در يك جامعه چند فرهنگي،  چند ديني و چند مذهبي، مي تواند براي پيروان اديان و مذاهب ديگر، محدوديت ايجاد نمايد چيزي كه در تضاد با اصل ليبرال دموكراسي يعني آزادي و برابري قرار مي گيرد. اقليت هاي مسلمان در كشور هاي غير اسلامي كه نظام مذهبي در آن حاكم بوده، همواره نگران حقوق مذهبي شان بوده اند. به همين خاطر حكومت غير مذهبي را در اينگونه كشور ها ترجيح داده و از آن استقبال كرده اند.

     پس، چطور مي تواند اقليت هاي مذهبي كه در كشور هاي غير اسلامي، حكومت غير مذهبي را تر جيح داده واز آن استقبال كرده اند در كشور هاي اسلامي، خواستار حكومت مذهبي بوده اند. اين، خود تضاد آشكار در انتخاب نوع حكومت در جوامع  اسلامي و غير اسلامي از سوي مسلمانان در اين دو جامعه انساني بوده است. سؤال همينجا است كه چرا اقليت هاي مسلمان در كشور هاي غير اسلامي، حكومت غير مذهبي را  ترجيح داده اند اما گروه هاي راديكال مسلمان در كشور هاي اسلامي، خواستار حكومت مذهبي بوده اند.                   

     فرانسيس فوكوياما گفته است، "بنابراین، سیاست مدرن سکولار از فرهنگ مسیحی سرچشمه نگرفت، بلکه چیزی بود که می بایست از خلال تجربه دردناک تاریخی آموخته می شد. یکی از اولین پیروزی های لیبرالیسم مدرن توفیق اش در متقاعد کردن مردم بود به اینکه می بایست اهداف غایی را که توسط مذاهب ادعا می شد از صحنه سیاست حذف کرد. این کشمکشی بود که غرب از آن عبور کرد و تصورم این است که الان دنیای اسلام در حال عبور از آن است."

     مهم اين است كه مدرنيزاسيون در جوامع اسلامي، تا چه اندازه به عنوان يك اصل مطرح است. چرا كه هر گونه دستاوردي در زمينه مدرنيزاسيون، نياز به رهبرن كارآمد داشته است و چگونگي توسعه انساني در جامعه. موفقيت مدرنيزاسيون، به توسعه انساني و توسعه متوازن همه جانبه بستگي داشته است. از سويي نيز دموكراسي مدرن، مستلزم نوشدن جامعه بوده است. رنسانس اروپا كه  به نو شدن جوامع غربي انجاميد، حاصل نو شدن انديشه انسان اروپايي بوده است. در واقع رنسانس اروپا، با خلع حاكميت كليسا به وجود آمد.

     حالا هر نامي كه مي توان روي آن گذاشت مهم نيست. مهم اين است كه دين را از سلطه سياست رهانيد و همان طور به عنوان يك دين حفظ كرد بدون اينكه آن را تا سطح سياستزدگي هاي روزمره تنزل دهد و ارزش معنوي آن را پايين آورد. با اين رويكرد، دين را بايد از بازي هاي سياسي بيرون آورد و ارزش معنوي آن را به عنوان يك پديده و هديه آسماني براي نسل هاي آينده حفظ كرد. چرا كه مدعيان حكومت هاي مذهبي، همواره از دين به عنوان ابزاري براي رسيدن به قدرت سود برده اند. اما در نهايت، كاري براي همزيستي پيروان مذاهب يك دين انجام نداده اند و تنها به اختلافات مذهبي ميان پيروان يك دين دامن زده اند. اختلافاتي كه عامل عمده شكست دموكراسي در چنين جوامعي بوده است. در حالي كه اين دموكراسي بوده كه زمينه اي براي تحقق مدرنيزاسيون به حساب آمده است.   
     فرانسيس فوكوياما گفته است، "دموکراسی مدرن لیبرال بر پایه دو اصل دو گانه اي آزادی و برابری شکل گرفته است. این دو در نزاعی تمام ناشدنی هستند: برابری بدون مداخله یک حاکمیت قدرتمند که آزادی های فردی را محدود کند به حد اعلی نمی رسد، آزادی نیز نمی تواند تا بی نهایت گسترش یابد مگر اینکه اشکال متنوع نابرابری اجتماعی مهلک را پذیرا باشیم. پس هر لیبرال دموکراسی می بایست میان این ها دست به انتخاب هایی بزند."

     آنچه فرانسيس فوكوياما به آن اشاره داشته است، بيشتر در فرايند و فرجام مدرنيزاسيون در جوامع توسعه يافته قابل برسي بوده است. آن جا كه مدرنيزاسيون به صورت واقعي آن محقق شده است و دموكراسي مدرن ليبرال، گسترش و پيشرفت خوبي داشته است. در حالي كه در جوامع توسعه نيافته و حتا در بسياري از جوامع در حال توسعه، دغدغه اصلي، چگونه رسيدن به دموكراسي و مدرنيزاسيون بوده است.

     در اين ميان در جوامع ليبرال دموكراسي، آزادي هاي فردي و گروهي، دو صورتي از آزادي است كه هر كدام در محدوده خاص خود قابل بررسي بوده است. يعني كدام يك در اولويت قرار داشته و از اهميتي زيادي برخوردار بوده است. شناخت و تشخيص اين دو ،مهم بوده است. در ليبرال دموكراسي ايالات متحده امريكا، ازآدي گروه بر آزادي فرد ارجحيت داشته است. و اين دقيقاً به معني محدوديت آزادي فرد بوده است. يعني فرد در درون گروه تعريف شده است. و هويت گروهي يا فرهنگي او در چنين شرايطي شناخته شده است. اما در عوض، هويت گروهي يا فرهنگي هميشه و همواره مورد تاكيد و بازتاكيد قرار گرفته است.

     حالا بايد ديد، ليبرال دموكراسي در دنياي اسلام با چه موانعي روبرو بوده است. سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش شبكه سي ان ان كه "شما قبول نداريد كه كشور هاي اسلامي، به ويژه كشور هاي عربي، براي دموكراسي اهميتي قايل شوند؟" گفته است، " نه. در اين كشور ها هم دموكراسي مي تواند برقرار شود. دراسلام، هيچ عنصري وجود ندارد كه مانع رسيدن جوامع مسلمان به دموكراسي باشد..."

     سامويل هانتينگتون اما در پاسخ به اين پرسش شبكه سي ان ان كه " يعني دموكراسي، اسلام سياسي را از بين نبرده است و آن را قوي تر مي كند؟"  گفته است، " تا حدودي شايد اين طور باشد. برگزاري انتخابات دموكراتيك در كشور هاي اسلامي، برخي احتمالات را نيز به همراه دارد و آن، به قدرت رسيدن گروه هاي سياسي اسلامي است، اما به طور كلي، اين گروه ها پس از به قدرت رسيدن حالت ميانه رويي پيدا مي كنند. آن ها معمولاً به شكلي منطقي عمل مي كنند و تصميم مي گيرند. به ويژه كه خود از طريق صلح و دموكراسي به قدرت رسيده اند. يكي از نمونه هاي بارز را مي توان در تركيه مشاهده كرد."