برخورد تمدن ها در چنين وضعتي به وجود آمده و تقويت شده است. زماني كه مسيحيت و اسلام به عنوان دو دين در فرايند اديان الهي، عملا در برابر هم قرار گرفتند، حاكميت در دست كليسا ها بود. اين كليسا ها بود كه به برخورد نظامي ميان مسيحيان و مسلمانان، عنوان ديني داده بود. جنگ هاي صليبي، در اين زمان عنوان شد. اما غرب در نهايت به اين درك رسيد كه جنگ راه حل نيست و نطفه رنسانس اروپا از همينجا شكل گرفت و بسته شد. در حالي كه دنياي اسلام به استثناي همان سده هاي نخست، هيچ گاهي به اهميت رنسانس در شرق اسلامي پي نبرد.

     اما در وضعيت كنوني، آنچه به عنوان يك خطر جدي براي روند مدرنيزاسيون در جوامع اسلامي مطرح است، رويكرد به خشونت از سوي گروه هاي اسلامي راديكال بوده است. در حالي كه چنين رويكردي، دكترين اسلامي نبوده است با اينكه از سوي بعضي از گروه هاي اسلامي استقبال و حمايت شده است. اما بيشري اين خشونت ها، امنيت وصلح در جوامع اسلامي را با تهديد و از هم پاشي روبرو ساخته است تا خطري براي خارج از دنياي اسلام. به اين ترتيب، اولين قرباني، دموكراسي بوده است و پيامد آن، حاكميت ديكتاتوري و در صورت در گيري هاي فرقه اي، آنارشيسم بر جامعه حاكم شده است. 

   فوكوياما گفته است، "از این گذشته قرائت های دیگری هم از اسلام وجود دارند که برای پیشتازی در دنیای اسلام تلاش می کنند. به این ترتیب مطمئناً بخش بزرگی از نزاع ها در درون جهان اسلام خواهد بود. بنابراین از نظر تهدید خارجی به نظرمی رسد که اسلام سیاسی چالشی به مراتب کم اهمیت تر از کمونیسم است که هم محبوبیت جهانی بیشتری داشت و هم به کشوری قدرتمند و مدرن منسوب بود."

     واقعيت اين است كه اسلام سياسي هيچ گاهي خطري جدي براي خارج از جهان اسلام به ويژه  غرب و مسيحيت نبوده است. چرا كه اين نوع برداشت از اسلام بيشتر از آن كه خطري براي غرب ومسيحيت  و يا هر كشوري ديگري بوده باشد، تهديدي براي خود جوامع اسلامي بوده است. با نگاهي به وضعيت پاكستان فرايند بعد از استقلال، مي توان به عمق ماهيت و دستاورد اسلام سياسي پي برد. جنگهاي مذهبي كه در دهه هاي اخير در پاكستان صورت گرفته، در پس آن گروه هاي اسلاميي قرار داشته كه همواره خواستار كسب قدرت سياسي بوده است.

     غرب و مسيحيت نيز به اين وضعيت جوامع اسلامي واقف است و مي داندكه اين جامعه ديني آن طوري كه فكر مي شود متحد و يكپارچه است و از آن به عنوان دنياي اسلام نام برده مي شود، نيست و هنوز به عنوان يك دين، اختلافات و مشكلات دروني خود را حل نكرده است. پس، اين دين نمي تواند تهديدي براي دنياي خارج از خودش باشد. چرا كه اين دين، نه ايالات متحده است و نه اتحاديه. ازاينرو، دستاوردي هم در اين ميان وجود نداشته است. چراكه در بسياري از موارد، شكست و عقب ماندگي يك كشور اسلامي، موفقيت و توسعه كشور اسلامي ديگر بوده است.

     در چنين وضعيتي،  سهم كشور هاي اسلامي در زمينه توسعه همه جانبه، صفر و  يا اندكي بالاتر از صفر بوده است. دليل عمده اين شكست بزرگ را بايد در وضعيت حاكم بر جوامع اسلامي جستجو كرد. وضعيتي كه ناشي از عدم اعتماد در زمينه هاي همكاري هاي متقابل ميان كشور هاي اسلامي بوده است. چرا كه هر گونه موفقيتي در زمينه هاي مختلف، مستلزم همكاري هاي خوب و نزديك ميان كشور ها و دولت هاي اسلامي بوده است. غرب، چنين وضعيتي را پشت سر گذاشته است. اما به نظر مي رسد جوامع اسلامي هنوز  به چنين مرحله اي از اعتماد متقابل به يكديگر نرسيده اند.    
     فوكوياما گفته است، "مشکل بزرگ تر برای آینده لیبرال دموکراسی مسئله ای مربوط به درون جوامع دموکراتیک است، به خصوص در کشور هایی مثل فرانسه و یا هلند که دارای اقلیت های بزرگ مسلمان اند. کلاً اروپا در ادغام اقلیت های فرهنگی متفاوت در جامعه[،] از ایالات متحده ضعیف تر عمل کرده است. خشونت فزاینده از سوی مسلمانان اروپایی نسل دوم یا سوم مبین ابعاد تیره تری از مقولهء سیاسی هویت نسبت به مثلاً ناسیونالیست  های کبکی یا اسکاتلندی است."

     موضوع اقليت ها در جوامع اسلامي هم مطرح بوده است. شايد بيشترين مشكلاتي كه در جوامع اسلامي وجود داشته ناشي از ناديده گرفته شدن حقوق اقليت ها از سوي حاكميت هايي بوده كه چنين حقوقي را ناديده گرفته اند. در اين جوامع بيشتر از آن كه موضوع حق اقليت هاي ديني مطرح باشد، مسأله، حق اقليت هاي قومي، نژادي، زباني، مذهبي و... بوده است. موضوع اقليت هاي ديني در مرحله بعدي قرار داشته است. چرا كه در بسياري از جوامع اسلامي هنوز موضوع حق اقليت هايي كه حداقل، مشتركاتي ديني دارند حل نشده است چه رسد به موضوع حق اقليت هاي ديني.

     در بيشتر جوامع اسلامي هنوز حقوق اقليت هاي قومي، نژادي، زباني و در مواردي هم مذهبي، اعاده نشده است. بيشترين درگيري هايي هم كه در جوامع اسلامي وجود داسته ناشي از چنين تبعيض و نابرابري هايي بوده است. اين عوامل سبب شكست دموكراسي در جوامع اسلامي بوده است. اما هيچ كدام اين ها دكترين اسلامي نبوده است. پس مي بينيم كه دنياي اسلام هنوز مشكلات دروني خود را حل نكرده است. در بسياري موارد ديده شده است كه هيچ گونه تلاشي براي حل چنين مشكلاتي وجود نداشته است. در اين ميان، يكي از مشكلات در جوامع اسلامي، اختلافات فرهنگي بوده است كه بيشتر در روابط متقابل جوامع اسلامي با يكديگر، تأثير سوء داشته است.

     هانتينگتون گفته است، " يكى از موارد اختلافات فرهنگى را مى‌‌توان درجهان اسلام جستجو كرد. به عنوان‌‌ مثال بالكان، قفقاز، آسياى ميانه، خاور ميانه، و شمال آفريقا در اين‌‌ زمره مى‌‌گنجد. همچنين در جنوب ‌‌شرقى آسيا ميان مسلمانان خشكه‌‌ مقدس و همسايگان شان اختلافات‌‌ فرهنگى وجود دارد، كه مساله‌‌ جمعيت نيز بدان دامن مى‌‌زند. زيرا رشد جمعيت در جوامع اسلامى‌‌ روند بسيار پرشتابى دارد."
     درچنين وضعيتي چگونه مي توان اسلام را خطري جدي براي غرب و مسيحيت به حساب آورد. ديني كه هنوز در درون با مشكلاتي زيادي روبرو است چگونه مي تواند تهديدي براي ديگران باشد. از اينرو نگراني غرب از اين ناحيه بي مورد است. و بيشتر سعي شده است بعد از فروپاشي كمونيسم در اتحاد جماهير شوروي، يك دشمن فرضي براي غرب و مسيحيت ساخته شود كه اسلام انتخاب شده است.