دموكراسي و دكترين اسلامي-6
آنچه فوكوياما از آن به عنوان اقليت هاي خشگمين ِ تلفيق نشده نام برده، منظور او مسلمانان در غرب، به ويژه در اروپا بوده است. چنين وضعيتي را بيشتر در انگلستان، در فرايند بعد از حادثه يازدهم سپتامبر شاهد بوده ايم. اما اين گروه هاي اسلامي كه در جامعه انگلستان، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته اند، بيشتر با هويت پاكستاني- انگليسي بوده اند تا هندوستاني- انگليسي. در حالي كه سامويل هانتينگتون، گفته است، غرب، اسلام را در سه گونه هندوستاني- انگلستاني، الجزايري- فرانسه اي، تركيه اي- آلماني، شناخته است. اما اگر در اين ميان شبه قاره هند را در كل در نظر بگيريم، در آن صورت، چنين دسته بنديي مي تواند تا حدودي به واقعيت نزديك باشد. يعني به صورت كلي از نگاه غرب، اسلام در غرب به سه شكل حضور داشته است: اسلام هندي، اسلام افريقايي، اسلام تركي.
فوكوياما گفته است، "دموکراسی مدرن لیبرال بر پایه دو اصل دوقلوی آزادی و برابری شکل گرفته است. این دو در نزاعی تمام ناشدنی هستند : برابری بدون مداخله یک حاکمیت قدرتمند که آزادی های فردی را محدود کند به حد اعلی نمی رسد ، آزادی نیز نمی تواند تا بی نهایت گسترش یابد مگر اینکه اشکال متنوع نابرابری اجتماعی مهلک را پذیرا باشیم. پس هر لیبرال دموکراسی می بایست میان این ها دست به انتخاب هایی بزند."
لشكر كشي غرب به افغانستان و عراق، تنها در راستاي تحقق روند گسترش و پيشرفت دموكراسي قابل توجيه بوده است. چرا كه اين روند، در موجوديت دولت كارآمد، دست يافتني بوده است كه حاصل آن، توسعه و نظام سياسي دموكراتيك بوده است، آنچه در افغانستان و عراق فرايند حضور قوي غرب، مي بايست حاصل مي شده است. وضعيت دموكراسي در افغانستان و عراق فرايند حادثه يازدهم سپتامبر كه حضور غرب را در اين دو كشور به همراه داشته، بهتر شده است. اما در زمينه توسعه، به نظر مي رسد راه طولانيي براي دست يابي به آن لازم است. با تمام اين ها، دشمني غرب و اسلام، بيشتر از آن كه يك واقعيت باشد، از سوي گروه هاي راديكال در اين دو جامعه انساني مطرح شده است.
هانتينگتون گفته است، " من ادعا نمىكنم،كه تمامى جهان اسلام عليه غرب هم قسم شده است. من در كتابم هم از جنگ هايى كه در داخل جهان اسلام روى مىدهد و هم از جنگ هايى كهمسلمانان با پيروان ساير اديان بهراه مىاندازند، سخن مىگويم. تنها در اينجا ذكر اين نمونه كافى است كه مسلمانان در جريان جنگ بوسنى مشكل مسلمانان بوسنى را مشكل خود مى دانستند."
در جنگ بوسني، غرب نيز به نوعي مشكل مسلمانان بوسني را درك كرد. چرا كه در نهايت، اين اقدام ناتو بود كه به جنگ در بوسني پايان داد با اينكه ارسال اسلحه از سوي بعضي از كشور هاي اسلامي براي مسلمانان بوسنياني، توانست در سرنوشت جنگ تأثير داشته باشد. اما با تمام اينها از آنجايي كه بوسني در اروپا واقع شده است بدون همسويي غرب با مسلمانان بوسنيايي، سرنوشت اين جنگ مي توانست غير اين رقم بخورد.
از سويي نيز آن طوري كه انتظار مي رفت شرق اسلامي به حمايت از مسلمانان بوسني بر نيامد. شايد يكي از دلايل عمده آن، مشكلات موجود در جوامع اسلامي بوده است. دنياي اسلام با گذشت بيش از نيم سده، هنوز نتوانسته است مشكل فلسطين را حل نمايد. مشكلي كه در شرق اسلامي قرار داشته است. به نظر مي رسد هنوز اجماع نظر در ميان كشور ها و دولت هاي اسلامي در مورد مسايل مهمي چون موضوع فلسطين، اختلافات مرزي ميان كشور هاي اسلامي، اقتصاد دنياي اسلام، فرهنگ و زبان دنياي اسلام، سياست دنياي اسلام و ... به وجود نيامده است. با اين حال، اين دنياي نامتجانس و غير متحد، از سوي بعضي از نظريه پردازان غربي مانند سامويل هانتينگتون، به عنوان يك تهديد و بالاتر از آن به عنوان يك دشمن براي غرب و دنياي مسيحيت مطرح شده است. بدون شك اين دشمن مطرح شده، بيشتر از آن كه يك دشمن واقعي بوده باشد، يك دشمن فرضي بوده است.
سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه " شما در كتاب خود به تهديد زردى اشاره كردهايد كه يك چين جنگ طلب و سلطهجو به همراهىيك جامعه اسلامى متخاصم[،] براىغرب ايجاد مىكند. آيا اين بدان معناست، كه پس از فروپاشى كمونيسم نيز ما غربى ها همچنان بهدشمنان جديدى نياز داريم؟ و پرسشديگرى كه به ذهن خطور مىكند ايناست كه چرا چنين دشمنانى را يك استاد سرشناس دانشگاه هاروارد، همانند شما به غرب عرضه مىكند؟"
گفته است، "من دشمنان تازهاىبراى خودمان خلق نمىكنم، اين كاربسيار احمقانه است. اينكه برخىمعتقدند، من مايلم بار ديگر جنگ سرد و يا حتى يك جنگ گرم ديگر روى دهد، بىپايه و اساس است. اما من اعتقاد راسخ دارم كه در آينده[،] سياست جهانى، ديگر از سوى ايدئولوژى هاى رقيب يا دولت هاى ملى و يا بلوك هاىاقتصادى تعيين نخواهد شد بلكه اينكار را فرهنگهاى متخاصم بر عهدهخواهند گرفت. اگر قرار باشد در اين شرايط يكجنگ جهانى ديگر روى دهد، آن جنگنبرد بين فرهنگهاى گوناگون خواهدبود. رزم گاهها و ميادين جنگى آينده در امتداد جبهههاى فرهنگى قرار دارند."
اروپا و شمال امريكا تقريبا مشكلات دروني خود را حل كرده اند و در حال حاضر آنچه در اين دو اقليم جهان روابط انسان ها را در مواردي با موضگيري هايي روبرو ساخته است موضوع اقليت هاي ديني و فرهنگي مهاجر بوده است. هر چند تفاوت هايي در اين ميان در اروپا و شمال امريكا وجود داشته است. آنطوري كه فوكوياما نيز به آن معترف بوده همين تفاوت ها در وضعيت اقليت هاي ديني و فرهنگي مهاجر در اين دو جامعه بوده است.
فوكوياما گفته است، " اقلیت های خشمگین ِ تلفیق نشده با جامعه با واکنش شدید از سوی اکثریت جامعه روبرو می شوند که خود نهایتا به درون مرز های فرهنگی و مذهبی خود عقب نشینی می کند. پیشگیری از اوج گیری این کشمکش ها بسوی چیزی که شبیه " برخورد تمدن ها" باشد، نیاز به نرمش و دیده وری رهبران سیاسی دارد، چیزی که به شکل خود به خود در فرایند مدرنیزاسیون تضمین شده نیست."
وقتي در پشت بسياري از ناآرامي هايي كه در غرب روي داده گروه هاي اسلامي ساكن در اروپا قرار داشته و مسووليت آن را به عهده گرفته اند، مي توان به تفاوت هاي موجود در وضعيت اقليت هاي ديني و فرهنگي مهاجر در اروپا و شمال امريكا پي برد. در چنين وضعيتي، دموكراسي آسيب پذير است و مي تواند رويكرد به خشونت از سوي گروه ها راديكال اسلامي حتا به عنوان دكترين اسلامي مطرح گردد. در حالي كه در شكل منطي تر آن چنين نيست.