چرا وضعيت توسعه و مدرنيزاسيون در كشور هاي اسلامي جنوب شرق آسيا، به مراتب بهتر از مناطق ديگر آسيا و آفريقا بوده است. در اين ميان مسلمانان هند را نيز مي توان در اين جغرافياي دنياي اسلام به حساب آورد. در غرب آسيا، تركيه را داريم كه وضعيتي خوبي در زمينه توسعه ومدر نيزاسيون و به تبع آن، در زمينه دموكراسي داشته است. در تركيه فرايند مدرنيزاسيون، كمتر شاهد برخورد هاي مذهبي بوده ايم و حتا مي توان گفت، صفر.

     در آساي مركزي فرايند بعد از استقلال نيز انديشه پيشرفت و گسترش دموكراسي وجود داشته است. در اين ميان، قزاقستان و تركمنستان و ازبكستان، وضيعت بهتري در اين زمينه داشته اند. مدرنيزاسيون نيز در اين كشور ها و در كل در تمام آسياي مركزي، به عنوان يك رويكرد گذار از جامعه توسعه نيافته به جامعه در حال توسعه و در نهايت به جامعه توسعه يافته، در پيش گرفته شده است. اما وضعيت در ديگر كشور هاي اسلامي در زمينه دموكراسي و مدرنيزاسيون، خوب نبوده است. به ويژه در كشور هايي كه به شدت سنتي مانده اند و هنوز فرهنگ قبيله اي حاكم است.  

     در اين ميان افغانستان، پاكستان، به شكل كمرنگ تر آن ايران و تعدادي از كشور هاي عربي، هنوز از سلطه سنت هاي به شدت قبيله اي بيرون نيامده اند و تطبيق و تحقق دموكراسي را در اين جوامع، با موانع جدي روبرو نموده است. با اينكه در بعضي از كشور هاي اسلامي مانند عربستان و ايران و... تا حدودي توسعه صورت گرفته است اما در زمينه دموكراسي، دستاورد خوب و قابل قبولي وجود نداشته است.
     فوكوياما گفته است، "آلفرد استپان (  StepanAlfred  ) به این اشاره می کند که در الگوی وسیع دموکراتیزه شدن در برهه ای که ساموئل هانتینگتون آن را "موج سوم" گذار دموکراتیک از دهه هفتاد به دهه نود می خواند در حقیقت این اسلام نیست که استثنا است بلکه استثناء بیشتر مربوط به عرب بودن است، به نظر می آید که چیزی در فرهنگ سیاسی اعراب است که بیشتر مقاومت نشان می دهد. اینکه آن چیز چیست، محل اختلاف نظر است ولی بسیار محتمل است که یک مانع فرهنگی همچون بقایای قبیله گرایی باشد که مرتبط به دین نیست. و چالش حال حاضر که دنیا با آن به شکل اسلام گرایی افراطی یا "جهادیسم" روبرو [ا]ست بیشتر سیاسی [ا] ست تا دینی، فرهنگی یا مرتبط با تمدن."
      واقعيت اين است كه كنش ها و رويكرد هاي خشونت آميز در بسياري از جوامع اسلامي كه بالاي كل دنياي اسلام تأثير بدي گذاشته است به صورت قاطع، از سوي دولت ها و مراكز ديني و حتا رسانه هاي اين كشور ها محكوم و رد نشده است. اين گونه موضعگيري هاي خنثا در دنياي اسلام، اين ذهنيت را بوجود آورده است كه گويي اسلام به عنوان يك دين، هرگونه رويكرد خشونت آميزي را تأييد كرده است. در حالي كه آنچه كنش خشونت آميز را در دنياي اسلام تقويت نموده است بعضي از دولت ها و گروه هاي راديكال مذهبي بوده است. شايد تأثير پذيري جوامع اسلامي غير عرب از كشور هاي عربي به ويژه عربستان سعودي، مصر و ... نيز در وضعيت دنياي اسلام به عنوان يك عامل قوي در رويكرد به خشونت، نقش داشته است.

     اما اين گونه كنش هاي خشونت آميز سبب شده است كه چهره اسلام به عنوان يك دين مخدوش گردد. چگونه مي تواند مسيحيت به عنوان يك دين، پشت دموكراسي مدرن ايستاده باشد و اسلام به عنوان يك دين، با آن مخالفت نمايد. در حالي كه اسلام، در       فرايند مسيحيت متولد شده است نه مسيحيت، در فرايند اسلام. به صورت طبيعي، آنچه در فرايند مي آيد، كامل تر و رسيده تر و سالم تر است. و اسلام نيز از اين قاعده مستثنا نيست. اگر مسيحيت، طرفدار دموكراسي و مدرنيسم است، اسلام نيز مي تواند باشد. چرا كه با صراحت به دانش آموزي و كسب علم تأكيد داشته است. علم كه به خودي خود، زير بناي پيشرفت و توسعه در دنيا بوده است.

     فوكوياما گفته است، "همان طور که الیویه روی (Roy Olivier  ) و رویا و لادن برومند استدلال کرده اند، اسلام گرایی افراطی بهتر از همه در قالب یک ایدئولوژی سیاسی قابل فهم است. ایده های سیاسی در مورد حکومت، انقلاب و تطهیر خشونت که در نوشته های سید قطب، بنیان گذار الاخوان المسلمین در مصر، یا اسامه بن لادن و ایدئولوگ هایش درون القاعده دیده می شود، ریشه در ایدئولوژی های افراطی چپ و راست اروپای قرن بیستم – که منظور فاشیسم و کمونیسم است – دارد و نه در هیچ یک از سنن اصیل اسلامی."

     دنياي غرب و مسيحيت، فاشيسم و كمونيسم را ايديولوژي پايان يافته تلقي مي كنند. وقتي فوكوياما از پايان تاريخ مي گويد، در واقع به دموكراسي مدرن نظر دارد كه پايان تمام ايديولوژي ها است. از اينرو، دموكراسي مدرن را آخرين گزينه انسان در پايان تاريخ مي داند. دنياي غرب و مسيحيت، ايديولوژي هاي راديكال راست و چپ سده بيستم را رد مي كند. اما در دنياي اسلام چه؟ ايديولوژي هاي سياسي راست راديكال كه براي رسيدن به قدرت سياسي، رويكرد به خشونت را در قالب مبازره نظامي، تأييد مي كنند، چقدر در جوامع اسلامي مورد نكوهش قرار گرفته است؟

     در حالي كه اسلام به عنوان يك دين به آزادي وبرابري تأكد داشته است، چرا بايد بپذيريم كه دولتها و گروه هايي در دنياي اسلام، جامعه را به سوي خشونت و نابرابري سوق دهند. هيچ كسي اين صلاحيت را ندشته است كه رويكرد خشونت آميز خود را به اسلام نسبت دهد. وقتي اسلام به نفي هر گونه تبعيض و نابرابري راي داده است، چه كسي مي تواند چنين رايي را به نفع خويش به غلط استفاده نمايد. چرا دنياي اسلام در برابر كنش خشونت آميز از درون، سكوت كرده است؟ آيا چنين خشونتي از درون، دكترين اسلامي است؟

     همين سكوت معني دار، اسلام را زير سوال برده است. كنش خشونت آميز اسراييل در برابر فلسطيني ها را محكوم مي كنيم. كشتار مسلمانان بوسنيا و كوزوو را توسط صربها محكوم مي كنيم. تلفات غير نظاميان در افغانستان و عراق توسط نيرو هاي امريكايي و ناتو را محكوم مي كنيم. اما از برابر كنش خشونت آميز در درون دنياي اسلام با بي تفاوتي مي گذريم. اين همه تناقض از كجا ناشي شده است؟ آيا اينگونه موضعگيري هاي دو گانه به ضرر كدام طرف بوده است، دنياي اسلام و يا غرب؟