فرايند انجام و فرجام مدرنيزاسيون-2
چرا بايد تحقق مدرنيزاسيون را به كشور هاي خاصي محدود نماييم؟ در حاليكه دستيابي به چنين وضعيتي حق تمام جوامع انساني بوده است. از اينرو، مدرنيزاسيون، همواره حق طبيعي ملت ها به شمار مي رفته است. رنسانس اروپا نه ريشه در غرب و مسيحيت كه ناشي از سرخوردگي انسان غربي از وضعيت اجتماعي و جو حاكم بر كليسا ها بوده است. وقتي كليسا با تمام قدرت، در برابر هرگونه پيشرفت و نوآوري مي ايستد و دستاورد هاي علمي را به سخره مي گيرد، درنهايت، نتيجه، آن مي شود كه انسان غربي در برابر كليسا مي ايستد و به چنين حاكميتي نه مي گويد.
حال چگونه مي توان ادعا كرد كه مدرنيزاسيون غرب، ريشه در مسيحيت داشته است. چرا كه آغاز رنسانس اروپا، دقيقا پايان حاكميت كليسا در اين جوامع بوده است. يا در شكل بهتري از برخورد انسان غربي با دين، به اصلاح آن برمي آيند و چون مارتين لوتر، مسيحيت را در چهره ي جديد پروتستان، باز مي نماياند كه صورت اصلاح شده ي كاتوليك و هرتودوكس و... بوده است.
هانتينگتون اما طوري ديگري با مضوع برخورد نموده و شايد واقعيت رنسانس اروپا را دگرگونه تعريف نموده است. فوكوياما گفته است، " نظر هانتينگتون مبني براين كه از نقطه نظر تاريخي، ليبرال دموكراسي سكولار و مدرن، ريشه در مسيحيت دارد، كاملا درست است. كه البته ديدگاه تازه اي نيست. در ميان بسياري از متفكران ديگر، هگل، توكوويل و نتريك، اين گونه استدلال كرده اند كه دموكراسي مدرن، دكترين مسيحيت از نوع سكولار در مورد شأن و مقام جهاني انسان است و اكنون به عنوان دكترين سياسي و غير ديني حقوق بشر شناخته شده است. به نظر من، در اين كه از نقطه نظرتاريخي مي توان چنين گفت، جاي هيچ سوالي نيست."
اگر رنسانس اروپا را آغاز حركت جدي غرب بسوي مدرنيستي به حساب آوريم، انگيزه هاي اصلي اين حركت، بازيابي و بازنگري انسان غربي از خود بوده است. چرا كه وضعيت انسان غربي در چنين زماني، ناشي از آشفتگي هاي شكست او در جنگ هاي صليبي بوده است. وقتي جنگ، براي انسان غربي دستاوردي نداشت، به علل و عوامل چنين شكستي انديشه كرد. او شايد به علل و عوامل شكستش در جنگ پي برده بود. چرا كه دست از جنگ كشيد و راه پژوهش در پيش گرفت. و پايه هاي رنسانس، اين گونه شكل گرفت.
به اين صورت، استدلال آن دسته از نظريه پردازاني كه ريشه هاي ليبرال دموكراسي سكولار و مدرن را در مسیحیت جستجو مي كنند تا چه اندازه مي توانسته است درست باشد. پرسش اين است كه آنچه انسان غربي را واداشت تا با رويكرد انديشمندانه، مدتي زيادي از جنگ و خشونت، فارغ باشد و تنها به دستاورد هاي علمي بينديشد، چه چيزي بوده است، مسيحيت، اقليم و آب و هوا و يا عوامل ناشناخته ي ديگر؟ در اين ميان بايد ديد، عامل دين چه اندازه در رويكرد انسان غربي به رنسانس، نقش داشته است؟ بررسي وضعيت پيروان اديان بزرگ ديگر شايد بتواند كمكي در اين زمينه باشد.
در مورد اسلام، پرسش، همواره اينگونه مطرح بوده است كه چرا مسلمانان تا هنوز به رنسانس مانند اروپاييان دست نيافته اند؟ آيا اين مي تواند عامل دين بوده باشد و يا برداشت هاي شخصي ازدين؟ اين دو بايد از يكديگر تفكيك شود. اينكه عامل عدم تحقق مدرنيزاسيون در جوامع اسلامي چه چيزي بوده است؟ چرا مسلمانان تا هنوز به رنسانس دست نيافته اند؟ آيا مسلمانان استعداد مدرن شدن نداشته اند؟ چرا كه تا هنوز يك مصرف کننده باقي مانده اند بدون اينكه دستاورد قابل قبولي داشته ياشند.
فوكوياما گفته است، " اما در حالي كه ريشه هاي ليبرال دموكراسي مدرن به اين افق فرهنگي خاص مربوط مي شود، بحث اين است كه آيا ممكن است اين ايده ها به بيرون از اين محدوده ي فرهنگي سرايت كند و براي مردم داراي فرهنگ ها ي غير مسيحي معنا پيدا كند." راه هاي رسيدن به مدرنيزاسيون در هر جامعه اي متفاوت بوده است. اما وقتي مدرنيزاسيون به عنوان يك ارزش جهاني، مطرح باشد، فرا ديني و فرا اقليمي خواهد بود.
پیش داوری در مورد فرایند انجام و فرجام مدرنیزاسیون در جوامع مختلف، تا چه اندازه می تواند واقعیت داشته باشد؟ آیا هرگونه پیش داوری در این زمینه از ارزش مدرنیزاسیون به عنوان یک ارزش جهانی، نمی کاهد؟ بدون شک هرگاه خواسته باشیم مدرنیزاسیون را به کشورهای خاصی محدود نماییم، در واقعیت، از ارزش جهانی آن کاسته ایم. چرا که مدرنیزاسیون در هر شکل آن، همواره به عنوان یک ارزش جهانی مطرح بوده است. در این میان آنچه همواره در راستای رسیدن به مدرنیزاسیون مهم بوده است راهکار های دستیابی به این ارزش جهانی بوده است. از اینرو، توسعه و دموکراسی از صورت های اصلی مدرن شدن بوده است.
فوکویاما گفته است، " توسعه اقتصادی استانداردهای زندگی را به شکلی بهبود می بخشد که در همه دنیا مطلوب به حساب می آید. شاهد اش، از نظر من، روش ساده "رای دهی مردم با پای هایشان " هست. هر ساله میلیون ها نفر از مردم فقیر در جوامع کمتر توسعه یافته تلاش می کنند که به اروپای غربی، ایالات متحده [امریکا]، چاپان و دیگر کشور های صنعتی مهاجرت کنند، چراکه می بینند که امکان خوشبختی انسان در یک جامعه مرفه بسیار بالاتر از یک جامعه فقیراست. علی رغم تعدادی از رویاپردازان "روسویی "که فکر می کنند که زندگی در یک جامعه شکارچی یا زمین داری[،] خوش تر از زندگی از مثلاً لوس آنجلس امروزی ست، تعداد انگشت شماری هستند که واقعاً تصمیم به چنین کاری می گیرند."
جوامعی که قبلا به مدرنیزاسیون رسیده اند، تحقق توسعه و دموکراسی را با دولت کارآمد آغاز کرده اند. باید زمینه های شکل گیری دولت کارآمد بوجود آمده باشد تا در فرایند حاکمیت چنین دولتی، شاهد تحقق توسعه و تطبیق دموکراسی در جامعه باشیم. مدرنیزاسیون، در واقع فرایند موفق توسعه و دموکراسی در جامعه بوده است. در وضعیت نابرابری و توسعه ناموفق و غیر متوازن، مدرنیزاسیونی هم صورت نگرفته است. چرا که رابطه توسعه و دموکراسی با مدرنیزاسیون، همواره یک رابطه مستحکم و ناگسستنی بوده است. هرگونه موفقیت در زمینه تأمین عدالت و تحقق برابری در جامعه، مستلزم وجود دولت کارآمد در جامعه بوده است. رویکرد افراد جامعه به ارزش های پذیرفته شده اجتماعی، باز هم در فرایند دولت کارآمد محقق شده است.