دموكراسي به عنوان يك ارزش پذيرفته شده جهاني، به ميزان همان ارزش، مانيفيست بزرگ وبا ارزشي داشته است. ملت هايي كه دموكراسي را بنياد نهاده اند و بعد به عنوان يك ارزش پذيرفته شده جهاني، آن را به جهان تعميم داده اند، مسووليت انساني شان را انجام داده اند. بعد، اين مسووليت انسان ها در جوامع ديگر بوده است كه از چنين ارزش جهاني پاسداري نمايند. چرا كه دموكراسي همواره صورت خوشايندي از دولتداري در جهان بوده است. پس، اين نوع از دولت، ارزش تعميم به ديگر اقليم ها را داشته است.

    نظريه پردازاني مانند سامويل هانتينگتون، ريشه هاي ليبرال دموكراسي را در غرب و مسحيت مي داند كه در مواردي قابل تعميم به ديگر اقليم ها نيست. اما وقتي دموكراسي را به عنوان يك ارزش جهاني بپذيريم، ديگر محدود به اقليم و آب و هواي خاصي نخواهد بود. دموكراسي در چنين وضعيتي، فرا اقليمي، عمل خواهد كرد. فوكوياما گفته است، "ولی در عین اینکه لیبرال دموکراسی ریشه در این خاک فرهنگی دارد، مسئله این است که آیا این ایده ها می توانند از این ریشه های خاص گرایانه جدا شوند و اهمیتی برای مردمی که در فرهنگ غیر مسیحی زندگی می کنند پیدا کنند."

    خاك فرهنگيي را كه فوكوياما، ريشه دموكراسي را در آن مي بيند، غرب و مسيحيت است. او در واقع نظريه هانتينگتون را در اين زمينه تأييد كرده است. اما پرسش اين است كه آيا تأييد چنين نظريه اي، مي تواند مانع گسترش و نفوذ دموكراسي در اقليم جدا از غرب و مسيحيت گردد؟ پرسش اساسي همواره همين بوده است. دموكراسي تا چه اندازه براي انسان جوامع ديگر اهميت داشته است؟ اگر اساس ليبرال دموكراسي را در آزادي و برابري بدانيم، و يا آزادي و برابري را اساس ليبرال دموكراسي به حساب آوريم، ديگر چيزي خاصي وجود نخواهد داشت كه آن را به غرب و مسيحيت نسبت دهيم. چرا كه آزادي و برابري، در بسيباري از اقليم هاي ديگر نيز ريشه داشته است.

    مانيفيست دموكراسي در واقع از دو اصل آزادي و برابري تشكيل شده است. حالا بايد ديد، اين مانيفيست قابليت جهاني شدن دارد و يا در اقليم و آب و هواي خاصي محدود خواهد ماند؟ به نظر مي رسد چنين نبوده است. وقتي انسان هاي زيادي در اقليم هاي پراكنده و نا محدود، خواهان آزادي و برابري بوده اند، پس، دموكراسي، آرزوي جهاني بوده است. چرا كه آن را نوع بهتري از دولت يافته اند كه مي تواند آزادي و برابري را در جامعه پياده نمايد.    

    فوكوياما گفته است، "بنابراین سئوال این است که آیا آزادی و برابری که ما به عنوان اساس لیبرال دموکراسی بدان می نگریم اهمیت ِجهانی مشابهی دارد؟ من فکر می کنم که چنین است و تصور می کنم که یک منطق کلی بر تحول تاریخی حاکم است که توضیح می دهد چرا باید دموکراسی فزاینده در سراسر گیتی شکل بگیرد. این منطق یک شکل خشک جبرگرایی تاریخی مانند آنچه مارکس می گفت نیست، بلکه گروهی از نیروهایی بنیادی هستند که تحول اجتماعی انسان را در مسیری که به ما می گوید باید دموکراسی بیشتری در انتهای این فرآیند تکاملی نسبت به شروع اش باشد ، راهبری می کنند."

    به نظر مي رسد آنچه براي تطبيق و تحقق دموكراسي در جامعه لازم بوده است، زمينه هاي آن است. از اينرو براي چنين موفقيتي، ايجاد زمينه آن، لازم بوده است. در يك جامعه توسعه نيافته، تطبيق و تحقق دموكراسي بسيار مشكل بوده است چرا كه اولوليت هاي ديگري نيز بوده است كه مي بايست همزمان با دموكراسي به آن توجه صورت مي گرفت. اصولا توسعه و نظام سياسي دموكراتيك، مي بايست همزمان به اجرا در آيد. تا زماني كه توسعه صورت نگيرد، نظام سياسي دموكراتيك نيز بوجود نخواهد آمد.

    از سويي نيز موفقيت روند توسعه و استقرار نظام سياسي دموكراتيك، مستلزم وجود دولت كارآمد از قبل بوده است. چرا كه توسعه و نظام سياسي دموكراتيك، در فرايند دولت كارآمد محقق شده است. و تمام اين ها به مدرنيزاسيون كمك كرده است. پس، همه چيز همانند حلقه هاي زنجير، يكديگر را تكميل كرده است. اگر دموكراسي در غرب مسيحي با موفقيت همراه بوده است، دليل اصلي آن را بايد در دولت هاي كارآمد جستجو كرد كه زمينه اي براي تطبيق و تحقق توسعه و نظام سياسي دموكراتيك در اين جوامع بوده اند.

    تفاوت در اينجا است كه غرب مسيحي، قبلا دولت هاي كارآمد را تجربه كرده اند كه حاصل آن، توسعه و نظام سياسي دموكراتيك در اين جوامع بوده است. مدرنيزاسيون غرب نيز فرايند دولت هاي كارآمدي بوده است كه با رويكرد به توسعه و نظام سياسي دموكراتيك، بوجود آمده است. حالا اگر خواسته باشيم اين تفاوت ها برداريم و يا به حداقل برسانيم، شرق بودايي و اسلامي نيز مي بايست چنين رويكردي داشته باشند. چرا كه اديان شرقي، عامل عدم  توسعه و ناكامي اسقترار نظام هاي دموكراتيك در شرق نبوده است. پس، شرق نيز استحقاق و استعداد توسعه و نظام سياسي دموكراتيك داشته است. چنانكه كشور هايي در شرق، تا حدودي در زمينه توسعه و داشتن نظام سياسي دموكراتيك، موفق عمل كرده اند.    

    فوكوياما گفته است، "از جمله اندونزیا که بعد از بحران سال1997 از استبداد، با موفقیت این انتقال را انجام داد؛ ترکیه که از پایان دومین جنگ جهانی دارای دموکراسی دو حزبی نصفه و نیمه بود؛ مالی، سنگال، ودیگر کشور های مثل هند، که اقلیت قابل توجه مسلمان دارد. به علاوه، مالزیا و اندونزیا رشد اقتصادی سریعی را نیز تجربه می کنند، پس اینکه اسلام مانعی بر سر توسعه نیز هست نیز یک انگاره ضرورتاً صحیح نیست."

    عامل ناكامي شرق اسلامي و در كل، اقليم هاي جدا از غرب مسيحي را بايد در جا هاي غير از زمينه هاي ديني جستجو كرد. چرا كه با گذشت بيش از چهارده سده از پيدايش دين اسلام، هنوز بعضي از نگرش هاي بومي و اقليمي كه قبل از اسلام وجود داشته و وارد اسلام شده است و در مواردي، تعيين كننده و تأثير گذار نيز بوده اند از ذهن و باور انسان مسلمان در اقليم هاي مختلف اسلامي پاك نشده است. در بسياري موارد همين نگرش هاي بجا مانده از فرهنگ هاي بومي و اقليمي قبل از اسلام بوده است كه مانع توسعه و استقرار نظام سياسي دموكراتيك در جوامع اسلامي شده است. و اين، واقعيت مانيفيست دموكراسي را نيز به غلط  تفسير كرده است.