اگر همين تقسيم بندي ها در مورد تمدن ها را بپذيريم، پرسشي كه همواره در مورد آنها مطرح خواهد بود اين است كه چه چيزي اين تمدن ها را به جنگ وا مي دارد؟ در اين ميان كدام يك تمدنها از جنگ نفع بيشتر مي برد؟ آيا جهان بار ديگر به قهقرا مي رود؟ چرا كه برخورد تمدن ها آنچه سامويل هانتينگتون عنوان كرده است، در صورت واقعيت، جنگ ميان امپراتوري هاي گذشته را تداعي خواهد كرد. پس اين همه پيشرفت و توسعه در زمينه هاي مختلف، چه تاثيري بر وضعيت انسان امروزي و مدرن داشته است؟   
   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "آيا مى‌‌توانيد مواردى را نام ببريد كه تئورى شما با نام‌‌ "رويارويى تمدنها" صحت‌‌ خود را به‌‌ اثبات رسانده باشد؟" گفته است، "اين تئورى درستى‌‌ و صحت‌‌ خود را تقريبا در تمامى‌‌ بحرانهاى جهانى پس از جنگ سرد نشان داده است. براى نمونه مى ‌‌توان‌‌ به جنگ بالكان و حمله صربهاى‌‌ افراطى مسيحى به مسلمانان‌‌ بوسنى، جنگ چچن و نبرد روسها با مجاهدين بنيادگرا، تلاش برخى‌‌ كشور هاى مسلمان و ممالك پيرو آيين كنفوسيوس براى دستيابى به‌‌ سلاحهاى هسته‌‌اى و همچنين جنگ‌‌ تجارى ميان آمريكا و جاپان، كه‌‌انگيزه‌‌ هاى فرهنگى در آن دخيل‌‌ بوده و وقوع چنين چيزى ميان اروپا و آمريكا قابل تصور نيست، اشاره‌‌كرد."
   تمام جنگ ها و يا بحران ها ي پس از جنگ سرد، رقابت و درگيري ميان فرهنگ ها و تمدن ها نبوده است. مي پذيريم كه جنگ بالكان، ريشه و عوامل ديني داشته است. حال اگر چنين ريشه و عواملي را بين دو فرهنگ و تمدن به حساب آوريم، مي تواند قابل قبول باشد. اما جنگ و بحران در خاورميانه مانند جنگ بين عراق و ايران، عراق و كويت و... جنگ در درون يك دين و يك تمدن بوده است.

   جنگ در چچن نيز نمي تواند به عنوان يك جنگ فرهنگي و تمدني به حساب آيد. چرا كه وقتي امريكا و در كل، غرب، اين اجازه را به خود مي دهند كه براي امنيت خود و منطقه به افغانستان و عراق لشكر كشي نمايند، روسيه نيز اين حق را به خود خواهد داد  كه با گروه هاي راديكال اسلامي چچني وارد جنگ شود. دستيابي به تسليحات اتمي از اصل، مردود و محكوم است و مي بايست با نابودي آن مبارزه صورت گيرد. اما وقتي كشور هاي بزرگ صنعتي اين حق به خود داده اند كه داشته باشند، كشور هاي ديگر نيز به چنين سياستي رو مي آورند. در مورد تسليحات غير اتمي و به اصطلاح، متعارف، نيز يك چنين وضعيتي وجود داشته است. چرا اصلاً تسليحات متعارف؟ چرا كه تسليحات از هر نوع آن  غير متعارف است. چيزي كه بار منفي دارد، غير متعارف است. اين بار منفي شامل هر چيزي شده مي تواند. اما تسليحات در اين ميان يكي از مواردي بارز اين بار منفي است. چرا كه بيش از هر چيزي ديگري بار منفي داشته است.

   در جنگ جهاني دوم، حدود شصت ميليون انسان كشته و حدود صد ميليون انسان زخمي و معلول و خسارت هاي اقتصادي ميليارد ها دالري داشته است كه بيشتر در اروپا بوده است. از اين ميان تنها دو شهر هيروشيما و ناكازاكي جاپان با بمب هاي اتمي امريكا نابود شده است. پس مي بينيم كه عامل اصلي كشتار و ويراني در جنگ جهاني دوم، تسليحات به اصطلاح، متعارف بوده است. در چنين وضعيتي، تفاوت ميان تسليحات به اصطلاح متعارف و غير متعارف نيست. چرا كه هر دو، بار منفي داشته و نا متعارف عمل كرده اند.

   سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "مهمترين اختلافات‌‌ فرهنگى كه به اعتقاد شما ممكن‌‌است منجر به جنگ شوند، كدامند؟" گفته است، "يكى از موارد اختلافات فرهنگى را مى‌‌توان در جهان اسلام جستجو كرد. به عنوان‌‌ مثال بالكان، قفقاز، آسياى ميانه، خاور ميانه، و شمال آفريقا در اين‌‌ زمره مى‌‌گنجد. همچنين در جنوب ‌‌شرقى آسيا ميان مسلمانان خشكه‌‌ مقدس و همسايگان شان اختلافات‌‌ فرهنگى وجود دارد، كه مساله‌‌ جمعيت نيز بدان دامن مى‌‌زند. زيرا رشد جمعيت در جوامع اسلامى‌‌ روند بسيار پرشتابى دارد."
   اصولاً رشد جمعيت چه ربطي به جنگ فرهنگها خواهد داشت؟ چرا كه امروزه، كميت جمعيت، نشانه و ناشي از قدرت يك كشور و يا يك حوزه فرهنگي و تمدني نيست. بلكه اين كيفيت جمعيت يك كشور و يك حوزه فرهنگي و تمدني است كه نشانه و ناشي از قدرت آنها مي باشد. وقتي با يك بمب اتمي يك شهر بزرگ نابود مي گردد، كميت جمعيت، قدرت واقعي گذشته خود را از دست داده است.

   هانتينگتون به يك واقعيت اشاره كرده است: اختلافات فرهنگي در جهان اسلام. اين را مي پذيريم البته به عنوان يك خطر جدي براي دنياي اسلام و نه بيشتر از آن را كه خطري براي خارج از دنياي اسلام نيز خواهد بود. چرا كه اين اختلافات موجود در دنياي اسلام تا مدتها در داخل اين حوزه فرهنگي و تمدني باقي خواهد بود. از اينرو، حطري براي خارج دنيا اسلام نخواهد بود.

   در پس از جنگ سرد به ويژه در دهه آخر هزاره دوم، اسلام سياسي، به عنوان دشمن غرب و دنياي مسيحيت به جاي كمونيسم معرفي شد. اما اين بار با اين تفاوت كه كمونسيم، انديشه مذهب زدايي داشت و اسلام سياسي، انديشه برتري مذهبي. معرفي چنين چهره و انديشه از اسلام، به مراتب نگران كننده تر از چهره و انديشه كمونيسم براي انسان غربي بوده است.

   در آغاز هزاره سوم، تروريسم، صورتي ديگري از اسلام سياسي، اين بار با چهره بسيار خشن تري به عنوان دشمن غرب و دنياي مسيحيت معرفي شد. حادثه يازدهم سپتامبر 2001، در امريكا، به اين ادعاي غرب واقعيت بخشيد و انسان غربي به اين باور رسيد كه  آنچه سياستمداران غربي مي گويند يك واقعيت است و بايد آن را جدي گرفت. بعد، لشكر كشي غرب به افغانستان و عراق صورت مي گيرد. اما نه عنوان جنگ فرهنگي و تمدني، كه جنگ با دشمن مشترك جهان فرا فرهنگي و فرا تمدني.

   واقعيت اين است كه تروريسم ساخته و پرداخته غرب كه از آن به عنوان دشمن غرب و دنياي مسيحيت نام برده شده است، بيشتر از آن كه تهديدي براي غرب و دنياي مسيحيت باشد، خطري براي درون دنياي اسلام بوده است.