تركيه فرايند مدرنيزاسيون، موفق عمل كرده است. هم در زمينه توسعه و هم در گسترش و پيشرفت دموكراسي. و اين، بيشتر مديون دكترين دولت هاي كارآمد در فرايند پس از جنگ دوم جهاني در اين كشور بوده است. آنچه تركيه را به عنوان يك كشور اسلامي از بيساري از كشور هاي اسلامي ديگر پيش انداخته است و دستاورد هايي را براي اين كشور در زمينه مدرنيزاسيون به همراه داشته است، درك خوبي از زمان در انديشه دولتمردان اين كشور بوده است.

     تقويت و گسترش اينگونه انديشه ها در جوامع توسعه نيافته و حتا در جوامع در حال توسعه، براي موفقيت روند و فرايند دموكراسي و مدرنيزاسيون، يك ضرورت بوده است. مي بايست زمينه هاي چنين روند و فرايندي فراهم گردد تا شاهد تحقق و موفقيت دموكراسي و توسعه در كشور هايي باشيم كه از فقدان دموكراسي و عدم توسعه رنج برده اند.

     چارلز كورزمن گفته است، " كاملاً امكان دارد كه اين گرايش ها در آينده بر اهميت شان بيشتر افزوده شود، و احتمالاً حتا به جرياني مسلط در سال هاي آتي بدل شوند. چنين روندي به دليل وجود عوامل داخلي، فرايند مدرن سازي و توسعه در جوامع اسلامي، و دلايلي مشابه آنچه كه چنين تحولي را در غرب موجب شد، احتمالاً اتفاق مي افتد."

     اين دقيقاً همان چيزي بوده است كه در تركيه، حداقل در سده بيستم در زمينه دموكراسي و توسعه صورت گرفته است. اما در همين زمان، وضع در بسياري از كشور هاي اسلامي و غير اسلامي در زمينه توسعه و دموكراسي، اصلاً رضايت بخش نبوده است. چرا كه رويكرد به خشونت در بيشتر دولت ها به مراتب بيشتر از رويكرد به صلح و دموكراسي بوده است.

     هانتينگتون به موضوعي خوبي اشاره داشته است. به قدرت رسيدن از طريق صلح و دموكراسي. اما مشكل در جوامع اسلامي و يا هر جامعه اي ديگر، زماني بوجود آمده است و صلح و دموكراسي را با تهديد و شكست روبرو ساخته است كه قدرت سياسي، با رويكرد به زور و خشونت، حاصل شده است. چرا كه در بيشتر موارد، در كشور هاي توسعه نيافته  و در مواردي هم در جوامع در حال توسعه، دولت ها با انقلاب و كودتا، سرنگون شده است.

     وقتي دولتي با رويكرد به زور و خشونت روي كار آمده است، براي بقا، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته است. و اين چيزي است كه زمينه هاي تحقق هرگونه صلح و  دموكراسي را از ميان برداشته است. معمولاً گروه هاي راديكال اسلامي، براي رسيدن به قدرت سياسي، رويكرد خشونت آميز در پيش گرفته اند. و وضعيت رويكرد به خشونت، در فرايند حاكميت گروه هاي راديكال اسلامي، ادامه يافته و براي سركوب هر صداي مخالفي از آن سود برده شده است.

     چارلز كورزمن گفته است، "  حكومت طالبان در افغانستان[، و حتا فكر استقرار يك چنين حكومتي، ] بسياري از مسلمانان را وحشت زده مي كند. اما مايه ي نااميدي و سرخوردگي شماره يك مسلمان "بنيادگرا" مورد ايران است. انقلاب ايران در سال 1979 اميدواري هاي فراواني را در ميان اسلام گرايان در مالزيا، افريقا و سراسر جهان اسلام به وجود آورد. ايران سرمشق حركت هاي اسلام گرايانه شد. براي نخستين بار بعد از قرن هفدهم، يك جامعه ي واقعاً اسلامي داشت شكل مي گرفت. اما ديدن اينكه اين رويا به تحقق نپيوست براي اين مردم اميدوار بسيار دردناك بوده است.

     نمونه هاي زيادي از اين سرخوردگي دردناك و نتيجه ي ليبرال ناشي از آن را مي توان نشان داد. عبدالكريم سروش را ملاحظه بفرماييد، كسي كه با دل و جان طرفدار جمهوري اسلامي در سال هاي اوليه ي وقوع آن بود. سروش در بازسازي انقلابي دانشگاه ها در ايران، كه به نام پاكسازي ايديولوژيكي عذر بسياري از اساتيد شايسته را خواستند،         فعالانه سهيم بود.

     اما با وجود اين حمايت قرص و محكم از جمهوري اسلامي سرانجام به آن مظنون شد. در اواسط دهه ي 1980 او ديگر شروع كرده بود به فاصله گرفتن از كميته هاي رسمي اي كه قبلاً در آنجاها كار مي كرد. در اواخر دهه 1980 به اين درك رسيد كه جمهوري اسلامي به وجود آورنده ي دوران جديدي از عدالت و راستي نيست. سروش شروع كرد به انتقاد از حكومت و خواستار تفسير مجدد حقوق اسلامي و آزادي هاي دانشگاهي و فكري شد."

     در فرايند پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، قدرت به دست اسلام گرايان راديكال افتاد. و اين چيزي بود كه قبل از آن حداقل در سده هاي اخير، صورت نگرفته بود. اخوان المسلمين، كه نماينده ي واقعي از اسلام گرايان سياسي بود در همين سده در مصر، نتوانسته بود قدرت سياسي را به دست گيرد. چرا كه دولت هاي مصر در برابر آن ايستاده بود ومانع به قدرت رسيدن آن شده بود.

     سيد قطب، به عنوان يك اسلام گراي سياسي راديكال و از رهبران جوان اخوان المسلمين، در جريان مبارزات سياسي در برابر دولت مصر، بازداشت و زنداني و بعد ها اعدام گرديد. اما اين پايان ماجرا نبود چرا كه ديگر رهبران اين حزب سياسي اسلام گرايان راديكال، به مبارزات شان در برابر دولت هاي مصر ادامه داده و از آن زمان تا امروز، چالشي در برابر دولت هاي مركزي مصر به حساب آمده اند.

     اخوان المسلمين به عنوان يك حزب سياسي راديكال اسلامي، به مصر محدود نماند و در فرايند فعاليت هاي سياسي اش، به بيرون از خاستگاه اش، در بعضي از كشور هاي اسلامي ديگر گسترش يافت و طرفداراني پيدا كرد. 

     رونالد. ل. نيتلر گفته است، " سيد قطب مصري(1966- 1906) كه شايد بتوان او را مهمترين متفكر اسلام گراي قرن 20 ناميد، براي اسلام دو بعد مرتبط به هم قايل است. [و اين دو بعد عبارت اند از] تقواي شخصي و نظم سياسي و اجتماعي اسلامي. او مانند بسياري از اسلام گرايان بر اين باور بود كه هر چند رجعت انفرادي اصل است، اما سرانجام در آن بعد عمومي تر سياسي و اجتماعي اسلام ذوب مي گردد. به باور او تنها با درخشش سياسي اسلام[،] جهان به نيت اين دين اعتراف خواهد كرد و تنها از اين طريق مي توان بشريت را از بلاي سكولاريسم و تباهي دين نجات داد."