هزاره سوم: تعامل يا تقابل؟ 3
هانتينگتون دشمنان فرضي براي غرب ساخته است. چرا كه در فرايند پس از جنگ سرد، غرب به دشمنان ديگري نيز نياز داشته است تا توجيهي براي حفظ پيمان اتلانتيك شمالي ناتو باشد. اما اين بار از جنگ فرهنگها نام برده شده است. در حالي كه قبل از آن، جنگ ايديولوژي ها بود. شرق كمونيستي در برابر غرب سرمايه داري قرار داشت. يعني ايديولوژي هاي رقيب، در برابر يكديگر قرار داشتند.
آن زمان، صبحت از تهديد سرخ بود. و اكنون، دغدغه از تهديد زرد. به اين صورت كه نيروي سرخ شوروي و بلوك شرق كمونيستي، جايش را به قدرت نوظهور چين داده است. اين شايد توجيهي خوبي براي حفظ اتحاد دنياي غرب باشد در برابر هر تهديد خارجي. در همين راستا است كه اين بار، از فرهنگ هاي رقيب نام برده شده است تا به جنگ فرهنگ ها، واقعيت بخشيده باشند.
سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "به اعتقاد شما در چنين شرايطى غرب در برابر بقيه جهان قرار مىگيرد. علاوه بر اين شما ادعا مىكنيد كه چنين جدالى ممكن است بسيار خونبارتر و بيرحمانهتر از تمامى نبرد هاى پيشين باشد. شما دركتاب خود ايالات متحده و اروپا را از كاهش بيشتر تسليحات بر حذر مىداريد. با اين اوصاف، چرا حمايت طرفداران گسترش تسليحات شما را شگفتزده مىكند؟"
گفته است، "من در گذشته طرفدار كاهش تسليحات بودم، اما در شرايط فعلى معتقدم، واشنگتو+ن بايد در زمينه از بين بردن سيستم هاى تسليحاتى خود تجديد نظر كرده و اين كار را متوقف كند. اگر من وضعيت فعلى جهان را تشريح مىكنم، بدين معنا نيست كه بخواهم از وقوع جدال و درگيرى در سطح جهان طرفدارى كنم."
حمايت از گسترش تسليحات، دقيقاً به معناي طرفداري از جنگ است. چرا كه خلاف اين نمي چيزي وجود داشته باشد. وقتي از جنگ مي گوييم، اين جنگ، بدون تسليحات ناممكن است. و وقتي از تسليحات مي گوييم، در واقع از جنگ گفته ايم. جنگي بدون تسليحات و تسليحات براي غير از جنگ، معني ندارد. از اينرو، حمايت از گسترش تسليحات، همواره به معني طرفداري از جنگ بوده است.
هانتينگتون در اين زمينه يعني در طرفداري از گسترش تسليحات در ايالات متحده امريكا و اتحاديه اروپا، از قالب و موقعيت يك نظريه پرداز بيطرف خارج شده و ناسيوناليستي و حتا فاشيستي عمل كرده است. هانتينگتون با اين عمل، در واقع از جنون بشريت طرفداري كرده است. چرا كه جنگ، نهايت جنون بشريت بوده است.
سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "چه چيزى شما را اين قدر نسبت به درست بودن فرضيه هاتان مطمئن مىسازد؟ لطفا بفرماييد." گفته است، "قبل از آنكه مرا مورد انتقاد قرار دهيد، اجازه دهيد قدرى بيشتر درباره انديشه هايم توضيح دهم:
نسخه جنگ سرد بيش از چهل سال اذهان ما را تحتالشعاع قرار داده بود. در آن زمان در جهان بلوكى شامل كشور هايى نسبتا ثروتمند به رهبرى آمريكا، كه اغلب آنها حكومت هايى دمكرات داشتند، وجود داشت كه اصطلاحاً جهان آزاد خوانده[مي] شد. اين دنياى آزاد با جوامع كمونيستى بلوك شوروى يا همان بلوك شرق، در عرصه هاى ايدئولوژيكى، سياسى و اقتصادى در رقابتى تنگاتنگ بود. مظاهر اين رقابت به طور عمده در مناطق تحت نفوذ اين دو قطب و در خارج از سرزمين هاى آنها، يعنى در جهان سوم و كشور هاى فقير آسيايى، آفريقايى و امريكاى لاتين، كه خود را كشورهاى غير متعهد مى ناميدند، نمايان بود."
اين به اين معنا است كه رقابت هاي اصلي ميان قدرت هاي برتر اقتصادي، سياسي، نظامي و... در هر زمان و دوره اي، در خارج از سرزمينن هاي اصلي آنها صورت گرفته است. در دوره جنگ سرد، آخرين جنگ گرم ميان بلوك كمونيستي شرق و بلوك سرمايه داري غرب، بازهم در خارج از سرزمين اصلي آنها صورت گرفت. و اين سرزمين، افغانستان بود. كشوري كه همواره به عنوان يك كشور غير متعهد باقي مانده است. اما همين كشور غير متعهد كه در هيچ جنگي به طرفداري از هيچ كشوري حاضر نشده و شركت نكرده است، از سوي بلوك كمونيستي شرق، مورد حمله قرار گرفت.
جهان سوم و كشور هاي غيرمتعهد ها به ويژه در دوره جنگ سرد، ميدان رقابت ميان بلوك كمونيستي شرق و بلوك سرمايه داري غرب بود. با اين حساب بعيد به نظر مي آيد كه در صورت آغاز جنگ گرم در آينده، ميدان آن، سرزمين هاي اصلي قدرت هاي برتر باشد.
سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "اين الگوى برگرفته از دوران جنگ سرد، گاهى ما را به اشتباه انداخته است." گفته است، "بله دقيقا همين طور است، بر اين اساس بسيارى از ناظران سياسى، ايدئولوژى هاى رايج در شوروى و چين را نا ديده گرفتند، زيرا به مذاق آنها خوشايند نبود. اما روى هم رفته ما در مقابل كمونيسم موضع خوبى اتخاذ كرده بوديم."
كمونسيم، در واقعيت آن، رقيب جدي براي سيستم سرمايه دار ي غرب بود. نه دشمن . چرا كه در چهار دهه دوره جنگ سرد، حتا يك جنگ گرم به صورت مستقيم ميان اين دو بلوك صورت نگرفت. اگر جنگي هم صورت گرفت، در خارج از سرزمين هاي اصلي اين دو بلوك بود.
اما دشمني كه در فرايند پس از جنگ سرد از سوي غرب براي انسان غربي معرفي شده است، از قابليت رقابت در هيچ زمينه اي با غرب برحوردار نيست. چرا كه اين دشمن فرضي، تروريسم بوده است كه به دنياي اسلام نسبت داده شده است. اين دشمن، همان طوري كه از ماهيت و واقعيت آن پيداست، بيشتر از آن كه يك دشمن واقعي براي غرب باشد، يك دشمن فرضي بوده است.
سامويل هانتينگتون در پاسخ به اين پرسش اشپيگل كه "اين امر [يعني اتخاذ موضع خوب در مقابل كمونيسم ] سرانجام به فروپاشى كمونيسم و اتحاد جماهير شوروى منجر شد." گفته است، "حق با شماست. پس از فروپاشى شوروى مساله دستيابى به الگويى تازه بر اساس تقسيم بنديهاى روشنفكرانه براى ارايه تعريف مشخصى از قلمرو سياسى جهان مطرح شد."
چهار دهه جنگ سرد، اروپا را عملاً به دو قطب رقيب تبديل كرده بود. درچنين وضعيتي، غرب به دشمن ديگري نياز نداشت. به ويژه كه اين دشمن، از خارج از اروپا و از ايديولوژي هاي ديگر باشد. اما با فروپاشي كمونيسم، اروپا از دو پارچگي نجات يافت و اين زماني بود كه توجه غرب به سوي آسيا جلب شد. در اين ميان، اسلام در قالب و هيبت تروريسم، به جاي كمونيسم، دشمن غرب معرفي شد.