اين بحث را با اين پرسش آغاز مي كنيم كه اصولاً هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي، چقدر با شريعت اسلامي و يا تعريفي كه از شريعت اسلامي وجود داشته همخواني داشته است؟ اما بايد اين موضوع را نيز در نظر داشت كه تعريف واحدي از شريعت اسلامي در جوامع اسلامي وجود نداشته و دولت ها و رهبران مذهبي مسلمان، هر كدام تعريف خاص خود شان را از موضوعي به نام شريعت اسلامي داشته اند.

     در بيشتر موارد، تعريفي كه از شريعت اسلامي ارايه شده، سليقه اي و مطابق درك و فهم ارايه دهندگان آن بوده است. و اين، كار را تا حدودي مشكل ساخته است. از اينرو، پاسخ به اين پرسش نيز آسان نيست. اما در يك نگاه و برداشت كلي از شريعت اسلامي و هويت و ماهيت ليبرال دموكراسي مي توان گفت كه تضادي ميان اين دو وجود نداشته است. با اينكه ليبراليسم در جوامع اسلامي و ليبراليسم در جوامع غربي، وجوه مشتركي زيادي با هم دارد اما در مواردي نيز نكات اختلاف وجود داشته است.  

     چارلز كورزمن گفته است، " ليبراليسم در جهان اسلام و ليبراليسم در غرب عناصر مشتركي دارند اما دقيقاً يك چيز نيستند. براي مثال آن ها هر دو ممكن است از همزيستي مذاهب مختلف حمايت كنند، اما در اين باره راه هاي متفاوتي را طي مي كنند. درون اين گفتمان اسلامي، سه رويكرد عمده وجود دارد كه من آن ها را اين گونه نامگذاري مي كنم:

     1- شريعت ليبرال

    2- شريعت صامت                  

    3- شريعت تفسيري

    شريعت، بدنه ي هدايتي و سنت اسلامي است كه از زمان پيامبر اسلام(ص) در قرن هفتم ميلادي در عربستان به ارث گذاشته شده است."

     به نظر مي رسد ليبرال دموكراسي به عنوان نوع بهتري از يك انتخاب براي زيستن مسالمت آميز، وضعيت خوبي در جوامع اسلامي نداشته است. چرا كه هنوز با گذشت حدود هزار و پنج صد سال از پيدايش دين اسلام، صورت مناسبي از نوع حكومت در جوامع اسلامي معرفي و تجربه نشده است. بدون شك دموكراسي با جمهوري رابطه اركانيكي داشته است. چرا كه در هر دو وضعيت، مردم حضور قوي داشته اند. يعني هم در استقرار دموكراسي و هم در دولت جمهوري، نقش مردم در شكل گيري اين دو وضعيت اجتماعي- سياسي، برجسته بوده است. اما اينكه در يك دولت جمهوري تا چه اندازه تطبيق و تحقق دموكراسي موفق بوده،  بستگي به وضعيت اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي جامعه داشته است.

     با اين حساب، وضعيت و رابطه جمهوري و دموكراسي در دنياي اسلام چگونه بوده است. و در اين ميان، ليبرال دموكراسي در جوامع اسلامي با چه وضعيتي روبرو بوده است. اصولا ليبرال دموكراسي در جوامع اسلامي تا چه اندازه موفق بوده است.

     چارلز كورزمن گفته است، " اگر چه كانون توجه و پژوهش و برداشت عمومي در غرب راجع به انديشه و جنبش هاي اسلامي راديكال بوده، اما بسياري از مسلمانان طرفدار اصولي هستند كه مي توان آن ها را مشتركاً تحت عنوان "اسلام ليبرال" توصيف كرد. اين تعبير به آن تفسير هايي از اسلام اشاره دارد كه توجه خاصي به موضوع هايي نظير مردمسالاري، جدايي دين از در گير شدن در مسايل سياسي، حقوق زنان، آزادي انديشه، و ترفيع پيشرفت بشر دارد."

     دنياي اسلام نيز به عنوان يكي از بزرگترين جوامع انساني، اصول ليبرال دموكراسي را كه آزادي و برابري بوده است، به صورت كلي پذيرفته است. پس، ليبرال دموكراسي، تنها نوعي  از انتخاب براي غرب و مسيحيت نبوده است. چرا كه آنچه براي بسياري از مسلمانان در جوامع اسلامي و غير اسلامي از اهميت زيادي برخوردار بوده، آن را مي توان در ليبرال دموكراسي يافت. اما به نظر مي آيد غرب به ويژه ايالات متحده امريكا، از نگاه ساختاري،  مشتركاتي زيادي با دموكراسي مدرن و يا ليبرال دموكراسي داشته است.                

     ايالات متحده امريكا يكي از كشور هاي بوده است كه از همان آغاز شكل گيري در نيمه دوم سده هفدهم هزاره دوم تا امروز، به عنوان يك كشور مهاجران اروپايي در قاره امريكا، نظام جمهوري را با خود يدك كشيده است. در حالي كه دموكراسي در خدمت اهداف مهاجران اروپايي قرار داشته است. و در اين ميان، سرخ پوستان بومي و سياه پوستان مهاجر افريقايي، سهمي از دموكراسي نبرده بودند. حداقل نيم سده طول كشيد تا قانون ضد بردگي در فرايند بعد از جنگ هاي داخلي در اين كشور به اجرا درآيد. پس مي بينيم كه حد اقل در اين مورد، دموكراسي در حاكميت دولت جمهوري نقض شده است. اما در نهايت، زمينه را براي تطبيق و تحقق دموكراسي فراهم ساخته است.  

     فوكوياما گفته است، "زندگی در لیبرال دموکراسی های معاصر، که شامل ایالات متحده [امريكا] می شود، به گونه ای[ا] ست که هویت گروهی یا فرهنگی دائماً مورد تاکید و باز تاکید قرار می گیرند [و] گاهی از نو اختراع می شوند. این جایی [ا] ست که تئوریسین های لیبرالیسم مدرن[،] راهنمایی چندانی در موردش برای ما ندارند. توماس هابز، جان لاک، بارون دو مونتسکیو، و ژان ژاک روسو‍‍‍‍]،] همگی مشکل مرکزی کثرت گرایی لیبرال، یعنی مواجهه نظر فرد در انتخاب های خودمختارش در برابر انتخاب های حاکمیت را پیش بینی کرده بودند. ولی در جوامع مدرن لیبرال[،] افراد خود را در قالب گروه های فرهنگی سازماندهی می کنند تا حقوق گروه در مقابل حقوق حاکمیت قابل دفاع باشد و در عوض[،] انتخاب افراد را به درون آن گروه محدود می کنند."

     اگر ليبرال دموكراسي را به عنوان نوع بهتري از دولت بدانيم، در آن صورت شرايط و ويژگي هاي آن را نيز مي بايست پذيرفت. چرا كه به نظر مي رسد ويژگي هاي ليبرال دموكراسي، به مراتب، بهتر از هر دولتي ديگري بوده است. آنچه ليبرال دموكراسي را به عنوان نوعي بهتري از دولت مطرح كرده است، دو اصل آزادي و برابري بوده است. اين چيزي است كه همواره مورد توجه انسان ها در تمام جوامع بشري بوده است.

     در اين ميان تاكيد بر حفظ هويت گروهي يا فرهنگي آنچه در ايالات متحده امريكا از آن نام برده شده است، ماداميكه تهديدي براي دموكراسي نباشد مايه نگراني نيست. اما وقتي هويت گروهي يا فرهنگي در تضاد با اصول دموكراسي يعني آزادي و برابري قرار گيرد، در آن صورت، مي بايست نگران اصول و ارزشهاي پذيرفته شده دموكراسي بود. اصولاً هويت گروهي يا فرهنگي تازماني قابل قبول و پذيرفتني است كه آسيبي به منفعت همگاني نرساند.