# اصلاحات بدون انقلاب
اصلاحات بدون انقلاب
از مسایل جوامع توسعه نیافته و حتا در حال توسعه، ایجاد تغییر با انقلاب بوده است. این جوامع همواره دستخوش دگرگونی های سیاسی و اجتماعی در فرایند انقلاب ها قرار داشته اند. از این رو همیشه موانع در راه توسعه آنها ایجاد شده و نگذاشته است تا روند عادی توسعه را طی نمایند. یک طبقه به صورت عمومی تر در راه اندازی انقلاب ها در اینگونه جوامع نقش ایفا کرده اند که همانا تحصیل کردگان این طبقه اجتماعی یعنی طبقه متوسط بوده است.
در فرایند اوضاع سیاسی – اجتماعی افغانستان از سه دهه به اینسو آنچه اتفاق افتاده است و می توان از آن به عنوان شبه انقلاب نام برد، همین تحصیل کردگان طبقه متوسط جامعه رهبری این شبه انقلاب را به عهده داشته اند. بیشتر اعضای حزب دموکراتیک افغانستان از طبقه متوسط جامعه بوده اند. هرچند در شاخه «پرچم» حزب دموکراتیک افغانستان تعدادی با دربار شاهی رابطه های فامیلی داشتند اما در کل، هم پرچم و هم شاخه «خلق» حزب دموکراتیک بیشتر به طبقه متوسط جامعه تعلق داشتند.
شبه انقلاب هفتم ثور 1357 خورشیدی از سوی تحصیل کردگان طبقه متوسط جامعه سازمان داده شد. اما آغاز و شکل گیری این شبه انقلاب، با کودتای سفید محمد داود در بیست و ششم سرطان 1352 خورشیدی بنیان نهاده شده بود. اولین بار در کابینه جمهوری بدون انتخابات محمد داود، اعضای حزب دموکراتیک افغانستان اکثریت کرسی های کابینه را به خود اختصاص دادند که بیشتر به شاخه پرچم این حزب متعلق بودند. با تمام اینها اعضای بلند پایه حزب دموکراتیک به این موقعیت راضی نبودند و همیشه مترصد فرصتی برای کنترول تمام قدرت بودند.
وضعیت اجتماعی و موقعیت حزب دموکراتیک در ساختار قدرت و محیط دانشگاه کابل، شاید عمده ترین عاملی برای شکل گیری تغییر نظام سیاسی افغانستان از راه زور و توسل به خشونت علیه حاکمیت بوده باشد. مورد اول، یعنی وضعیت اجتماعی افغانستان، شاید بیش از هر عامل دیگری در شکل گیری شبه انقلاب هفتم ثور نقش داشته است. سرخوردگی های اجتماعی، می تواند از جمله عوامل روآوردن به انقلاب بوده باشد. وقتی پاسخی برای عقب ماندگی های اجتماعی وجود نداشت و حاکمیت در مسیر خلاف اهداف حزب دموکراتیک که در ابتدا اکثریت اعضای کابینه را تشکیل می داد در حرکت بود، وقوع یک انقلاب را مسجل نمود. شاید از ویژگی های روشنفکران طبقه متوسط جوامع توسعه نیافته و در حال توسعه، رویکرد به انقلاب و تغییر از راه های غیر مسالمت آمیز باشد.
هانتینگتون گفته است «روشنفکران طبقه متوسط شهری، پیوسته انقلابی ترین گروه در جوامع دستخوش نوسازی بوده اند.» آنچه در هفتم ثور 1357 خورشیدی در افغانستان به وقوع پیوست بیشتر از آنکه عامل اجتماعی داشته باشد، ریشه در خصلت انقلابیگری تحصیل کردگان طبقه متوسط جامعه داشته است. شبه انقلاب هفتم ثور دهه پنجاه خورشیدی، یک حرکت اجتماعی نبود بلکه برخاسته از درون یک جمع کوچک انقلابی بود که برای تغییر نظام سیاسی، متوسل به اعمال فشار و نیروی نظامی شدند.
سه دهه بحران سیاسی و اجتماعی در کشور توسعه نیافته ای مانند افغانستان، خسارت های زیادی را به بار آورده است. وضعیت نابسامان فعلی این کشور هنوز دستخوش موارد زیادی از مسایل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است که هر روز ابعاد تازه ای به آن اضافه می شود. تمام این مسایل و یا حداقل بخش عمده آن به شبه انقلاب هفتم ثور برمی گردد. آنچه تحصیل کردگان طبقه متوسط در درون حزب دموکراتیک افغانستان در پی آن بودند و می خواستند از راه انقلاب و با توسل به نیروی فشار نظامی به آن دست یابند، سرانجام با همان سرنوشت میدان را به رقیب واگذار کردند.
در جوامع دستخوش نوسازی که هنوز هیچ روندی به ثبات نرسیده است، تغییر سیاسی از راه توسل به نیروی نظامی و روآوردن به انقلاب را تنها گزینه به شمار می آورند. در حالیکه در جوامع توسعه یافته و حتا در بعضی از جوامع در حال توسعه با ثبات از نگاه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، تغییر نظام سیاسی از راه های مسالمت آمیز را جستجو می کنند.
عامل دیگری که انقلاب در جوامع توسعه نیافته را شکل می دهد و بعد در نیمه راه با شکست روبرو می شود، دخالت خارجی ها در شکل دهی روند انقلاب است. نقش و نفوذ روسها در شبه انقلاب هفتم ثور، جامعه را در برابر این حرکت قرار داد و تا موقع سقوط آن، این وضعیت ادامه یافت. آنچه در فرایند شبه انقلاب هفتم ثور صورت گرفت، دخالت بیگانه ها در قبل و بعد از این شبه انقلاب بود. روسها و در کل بلوک شرق کمونیستی، حامی این شبه انقلاب بودند و در آنسوی دیگر، بازهم کشورهای بیگانه با حمایت از مخالفان شبه انقلاب هفتم ثور، به بی ثبات ساختن هرچه بیشتر کشور کوشیدند.
هانتینگتون گفته است «حضور بیگانگان بیگمان نقش تعیین کننده ای در برانگیختن انقلاب دارد... هر انقلابی، نه تنها بر ضد طبقه مسلط بر کشور بلکه همچنین در مقابله با نظام مسلط بیگانه برپا می شود.» آنچه در افغانستان در اواسط دهه پنجاه خورشیدی اتفاق افتاد و منجر به شبه انقلاب شد، دخالت بیگانه در شکل دهی انقلاب بود و با استفاده از نفوذ سیاسی و نظامی نظام به روسها و روابط دوستانه حزب دموکراتیک با کرملین، به شبه انقلاب هفتم ثور منجر شد.
از آن سو نیز مخالفان شبه انقلاب هفتم ثور، در هیئت گروه های نظامی – سیاسی ظاهر شدند. یعنی اول جنگ بعد سیاست. در چنین وضعیتی واضح است که این گروه های مخالف حاکمیت برای تحویل و حمایت سیاسی شان نیاز به حامیان خارجی داشتند و این، آغاز دخالت بیگانه ها در سرنوشت جامعه بعد از براندازی حاکمیت شبه انقلاب هفتم ثور بود. در سالهای فرایند جنگ و سیاست گروه های مخالف حاکمیت کمونیستی کابل، دخالت بیگانه ها در دو سوی جبهه به خوبی آشکار بود.
بازنده اصلی در این میان توده های مردم بوده است که همواره مورد استفاده دو سوی جبهه جنگ و سیاست قرار گرفته اند. اما اگر کمی واقع بینانه تر به قضیه سه دهه گذشته نگاهی بیندازیم در می یابیم که دستاورد جنگ در دو سوی جبهه، صفر بوده است. می شد به اصلاحات دست یافت بدون اینکه برای تغییر نظام سیاسی به خشونت متوسل شد. در سه دهه گذشته یک چیز به خوبی به اثبات رسیده است که بدیل حاکمیت زور، زور بوده است بدون اینکه شاهد صلح واقعی بوده باشیم و این روند همچنان ادامه دارد. در حالیکه به صورت منطقی آن می توان بدون انقلاب به اصلاحات دست یافت.