X
تبلیغات
اندیشه هزاره سوم - نوروز، زایش یک فصل نو
قاسم قاموس

 

 

   شده است سبز
   ارغوانی
   دشت شالی
   زایش یک فصل نو، ارمغانی
   بهار، زیباترین فصل سال در فرایند سردی و سرما شکل می گیرد و به زمین، جان تازه ای می بخشد. این گذر زمان، گذار از رخوت به نشاط، خستگی به شادابی و خواب به بیداری است. این بزرگترین پارادوکس زمان است که هر ساله تکرار می شود. طبیعت فرو رفته در خواب و بی خبری بیدار می شود تا زمین را بار دیگر زنده کند و آماه برای کاشت غذای جسم موجودی به نام انسان و موجودات زنده ای دیگر. اما این موجود که انسانش می نامند چقدر قدرشناس این همه زیبایی است؟ زیبایی که به او ارزانی شده است تا لذت ببرد از طبیعت دنیایی که برای او ساخته شده است و آغاز این زیبایی، نوروز است.
   روز نوروز
    انتظار یک چنین روز
   می توان بود به اندیشه، سر حال
   سبدی یافته شده از فصل بهار
   این همه نقش و نگار.
   آری! نوروز تولد یک فصل  و تولد یک زندگی است. روح بهار با جنگ و خشونت، سازگار نیست. اینجا نو شدن و تازه شدن است، اینجا سال، پوست می اندازد ماند مار و آماده می شود برای آغاز یک زندگی نو در فصل نو. زمین، گرم می شود و تا دور دست ها سبز.
   دشت ها رنگ شده، شاداب
   و یخ ها شده آب
   اتفاق سبز روییده
   باد، باران، حال شوریده. 
  انسان زمانی عالی است که همسود همفکر و هم اندیشه با طبیعت باشد. همین اندیشه است که انسان را از موجودات زنده دیگر متمایز و متفاوت می سازد. آری! تفاوت با فکر، با رویا و با اندیشه خوب. و بهار یک بهانه است برای تغییر در راستای مثبت شدن. و فاصله گرفتن از منفی ها که زندگی ما را بی رنگ ساخته است. و بهار می تواند رنگها را به زندگی ما بازگرداند.
   زندگی با رنگ سرخ و سوسنی
   صد شقایق
   صد گل یاس
   می وزد اینجا سراسر
   عطر گلها
   عطر احساس.
   زندگی احساسی بیش نیست. احساس خوبی ها، احساس سبز شدن و احساس خوبی ها، احساس زنده بودن. آری باید اینگونه زندگی را احساس کرد. و برایش ارزش قایل شد. اینجا است که اندیشه ها به ثمر می نشیند و بار می دهد و آواز پرستو باغچه حویلی را پر می کند و برای آغاز یک صبح بهاری در اولین روز سال نو تا انسان لذت ببرد از زندگی، از طبیعت و از تمام آنچه برای او آفریده شده است.
   شاخه ها پر بار گشته
   دو پرستو روی شاخه
   دو پرستو روی شاخه
   دو پرستو عاشقانه
   کشتمندی زیر آن سایه درخت
   سر یک سفره ی ساده 
  و این آغاز یک زندگی است در فصل بهار برای پیشرفت، برای کشف آنچه تا حالا به آن دست نیافته ایم. و این کشف باید صورت بگیرد که اندیشه می خواهد و این اندیشه باید شکوفا شود تا تغییری صورت گیرد در زندگی انسان این سرزمین.
سرزمینی که اندیشه در آن بارور نشده و ناشکفته مانده. و وقتی بهار می شود زیبایی طبیعت و فصل، در لایه های منفی اندیشه های تاریک در خطر می افتد و برای رهایی، تلاش می کند. و این تلاش انسان افغانی است که در سه دهه گذشته  تقریبا با شکست روبرو شده است. باید این عامل شکست را جستجو کرد، یافت و اصلاح کرد.
چرا اینجا هنوز گل لاست، سبزه نیست؟ چرا اینجا هنوز اندیشه است، کنش نیست؟ و پرسشهای دیگر که بیشماراند برای این سرزمین. مگر این انسان را چه شده است که با آمدن بهار هنوز از جنگ می گوید و شاخ و شانه می کشد برای نابودی اندیشه های بهاری؟ چرا دست از اندیشه جنگ بر نمی دارد تا بهار، زیبایی هایش را برای این سرزمین شکوفا سازد.
سه دهه است که بهار، طراوتش را برای انسان افغانی از دست داده و با فرا رسیدن آن، زیبایی گذشته را ندارد. این انسان به نوعی در تقابل با بهار قرار گرفته و قوه جادویی آن را از یاد برده است. او فراموش کرده است که بدون بهار، زندگی لطف و زیبایی ندارد. این اندیشه جنگ لعنتی از کجا آمد و زندگی انسان افغانی را در سه دهه گذشته به بازی گرفت؟
اما به نظر می رسد زمان وداع با جنگ به صورت قطعی آن فرا رسیده باشد. آنچه در شش سال فرایند بن انتظار می رفت  پایان قطعی همین جنگ بود اما به واقعیت پیوست و هنوز در مناطقی از کشور این عفریت بد یمن، زبانه می کشد و بهار را با تمام زیبایی هایش پرپر می کند. اما بهار همچنان زیباست و باران در سرزمین من.
   بعد باران شهر ما گل می شود کوچه ها هم
   دشت هایش می شود سبز لاله ها هم
   فصل باران در بهاران سبز و خرم
   می شکوفد نسترن ها غنچه ها هم
   ابرهای تار و تیره شهر ما
   زایش باران دارد ژاله هم
   یک بغل اندیشه های سبز دارد یار ما
  غنچه هایش ناشکفته مانده و اندیشه ها هم 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 6 بعد از ظهر  توسط قاسم قاموس  |